بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 104

ديگرى عقلى، از نظر نخست به آيات ياد شده در زير توجه فرمائيد:

1 ـ اطاعت مطلق از پيامبران

(وَما اَرْسَلْنا مِنْ رَسوُل اِلاّ لِيُطاعَ بِاِذْنِ اللّهِ)( نساء ، آيه 64).

«ما هيچ پيامبرى رانفرستاديم مگر اينكه به امر و فرمان خدا از او پيروى شود (و مردم از او فرمان ببرند).

در اين آيه خدا دستور مى دهد كه پيامبران را اطاعت كنيم، هرگاه پيامبران در باره گناه و نافرمانى مصون نباشند صحيح است خدا به مردم دستور دهد كه از اين افراد به طور مطلق اطاعت نمايند؟ هرگز نه. زيرا نتيجه اطاعت مطلق از افراد خطاكار، سرپيچى از فرامين الهى است و هرگاه خدا دستور دهد كه از اين افراد اطاعت كنيد لازمه آن اين است كه خدا فرمان به كار بد، بدهد در حالى كه خدا به كارهاى بد فرمان نمى دهد چنانكه مى گويد:

(قُلْ اِنَّ اللّهَ لا يَأْمُرُ بِالْفَحْشاءِ اَتَقُولُونَ عَلىَ اللّهِ ما لا تَعْلَمُونَ)

( اعراف، آيه28).

خلاصه فرد معصيت كار نمى تواند قول و فعل او به طور مطلق مُطاع باشد، زيرا نتيجه آن، گمراهى مردم است.

2 ـ پيشوائى توأم با هدايت است

(وَ جَعَلْناهُمْ اَئِمَّةً يَهْدُونَ بِاَمْرِنا)( انبياء، آيه73).

«ما (ابراهيم و لوط و اسحق و يعقوب را) پيشوايانى قرار داديم مردم را به فرمان ما هدايت مى كنند».

ناگفته پيدا است افراد گمراه و گنهكار كه هـنوز خود راه نيافته اند، چگونـه مى توانند مشعل فروزانى براى ديگران باشند، چنان كه مى فرمايد:


صفحه 105

(اَفَمَنْ يَهْدِى اِلىَ الْحَقِّ اَحَقُّ اَنْ يُتَّبَعَ اَمَّنْ لا يَهِدِّى اِلاّ اَنْ يُهْدى)

( يونس، آيه 35).

«آيا كسى كه به سوى حق راهنمائى مى كند شايسته است كه پيروى شود يا آن كس كه هدايت نمى كند مگر اين كه خود هدايت شود»؟

اينها نمونه هائى است از دلائل نقلى كه در قرآن وارد شده است.

برهان عقلى بر عصمت آنها:

1 ـ هرگاه در باره پيامبران احتمال دروغ بدهيم، در اين صورت از آنها سلب اطمينان مى شود زيرا هيچ گاه مطمئن نخواهيم بود آنچه مى گويند راست است و درنتيجه هدف الهى از بعثت پيامبران كه پيروى از آنها است، تأمين نمى گردد.

گاهى تصور مى شود كه چه اشكالى دارد كه بگوئيم انبياء دروغ نمى گويند ولى گناه ديگر را مرتكب مى شوند، ولى يك چنين انديشه بسيار خام است زيرا هرگاه آنها با نيـروى عصمت مجهـز باشند، نـه دروغ مى گويـند، و نه حرامى را مرتكب مى شوند، و اگر مجهز نباشند احتمال ارتكاب هر دو باقى است و نتيجه آن همان سلب اطمينان واز بين رفتن هدف از بعثت است.

2 ـ افراد گنهكار بايد تنبيه شود، در اين صورت بايد كسى بر آنها حد جارى كند چه كسى شايسته است كه بر پيامبر خدا حد جارى كند و انگهى اجراء حدود برانبيا ايذاى آنها نيست؟ خـدا ايـذاى آنهـا را به طور مطلق حرام نموده است آنجا كه مى فرمايد:

(وَالَّذِينَ يُؤذُونَ رَسوُلَ اللّهِ لَهُمْ عَذابٌ اَلِيمٌ)( سوره توبه، آيه69).

«آنان كه پيامبر خدا را اذيت مى كنند براى آنان عذاب دردناكى است».

شايد همين اندازه در اثبات عصمت پيامبران پس از نيل به مقام نبوت كافى باشد، كسانى كه مايلند كه در اين مباحث اطلاعات گسترده اى به دست آورند به


صفحه 106

كتابهائى كه در آخر بحث اسامى آنها را ياد آور خواهيم شد مراجعه فرمايند.

تصرف در معقولات

نويسنده به عقيده خود يك گواه محكم عقلى بر عدم عصمت انبيا پيدا نموده و ( در ص 308) چنين مى نويسد:

اگر در پيغمبران به وجود قوه عصمت قائل باشيم كه قهراً به واسطه آن از ارتكاب جرم و گناه برى مى باشند در اين صورت چرا خداوند پيامبران را در تمام افعال و اقوال مدح مى كند، معلوم است كه مدح وقتى لازم است كه شخص به اختيار خود، كار نيكى انجام دهد.

پاسخ:

هرگاه ما نـام اين اسـتدلال را تصرف در معقولات بگذاريم كار بى جائى نكرده ايم، خوب بود نويسنده كتاب، مقدارى علم كلام مى خواند چقدر زيبا بود پيش از چاپ اين مباحث، آنها را با يكى از دانشمندان«تبريز»در ميان مى گذارد و از آنها مى پرسيد كه آيا قول به عصمت، اختيار را از پيامبران سلب مى نمايد، وانگهى فقط امور اختيارى در خور مدح و ثناء است و كارهاى غير اختيارى ارزش مدح و تعريف را ندارد؟... اينك توضيح مطلب از دو طريق:

پاسخ نقضى:

خدا فرشتگان را مدح مى كند.

1 ـ(لا يَعْصُونَ اللّهَ ما اَمَرَهُمْ وَ يَفْعَلُونَ ما يُؤمَرُونَ)( تحريم، آيه6).

«نسبت به فرمان خدا معصيت نمى ورزند، و به آنچه مأمورند، انجام وظيفه مى كنند».

2 ـ(مَنْ كانَ عَدُواًّ للّهِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ رُسُلِهِ وَ جِبْرِيْلَ وَ مِيْكالَ فَاِنَّ اللّهَ عَدُوٌّ لِلْكافِرِينَ)( سوره بقره، آيه98).


صفحه 107

«هركس با خدا و فرشتگان و پيامبران او عداوت ورزد همچنين«جبريل»و«ميكال»را دشمن بشمرد، ( به طور مسلم او كافر است )و خدا نيز دشمن كافران است».

مدح بالاتر از اين نمى شود، كه عداوت با فرشتگان راهم پايه با عداوت با خـدا قلمداد كـرده است، بـاز آيـات ديگرى هسـت كه ما از نقـل آنها خـوددارى مى نمائيم:

اميرمؤمنان(عليه السلام)در باره دسته اى از فرشتگان چنين مى فرمايد:

«ما يَغْشاهُمْ نَوْمُ الْعَيْنِ وَ لا سَهْوُ الْعُقُولِ وَ لا فَتْرَةُ الأبْدانِ وَ لا غَفْلَةُ النِّسْيانِ».

( آنان را نه خواب در چشمها و نه سهو در عقلها نمى پوشاند، و نه سستى و فراموشى فرامى گيرد).

در باره دسته اى ديگر مى فرمايد:

«اُمَناءُ عَلى وَحْيِهِ وَ اَلْسِنَةٌ اِلى رُسُلِهِ وَ مُخْتَلِفُونَ بِقَضائِهِ وَ اَمْرِهِ».

( امين بروحى خداوند هستند و براى پيامبران او زبانها و ترجمانانندو براى رساندن حكم وفرمان او ( قضا) در تلاشند.

ونيز در باره فرشتگانى كه دركنار عرش قرار دارند، مى فرمايد:

«لا يَتَوَهَّمُونَ رَبَّهُمْ بِالتَّصْوِيرِ وَ لا يَجُرونَ عََلَيْهِ صِفاتِ الْمَصْنُوعِينَ وَلا يَحِدُّونَهُ بِالأماكِنِ وَ لا يُشِيرُونَ اِلَيْهِ بِالنَّظائِرِ».

( پروردگار خود را دروهم و خيال به صورتى در نمى آورند، و اوصاف خلائق را براو جارى نمى سازند و او را به مكان هائى محدود نمى كنند، و با نظائر و امثال ، به سوى او اشاره نمى كنند).[1]

اين همه مدح و ثنا در باره فرشتگان معصوم چه معنى دارد؟ در صورتى كه

[1]نهج البلاغه، خطبه نخست.


صفحه 108

دانش و احاطه علمى آنها به اسرار توحيد و عظمت و قدرت آفريدگار، به طور مسلم كسبى نيست بلكه خدادادى است ـ مع ذلك ـ در كتاب وسنت تعريفهاى زيادى درباره آنها شده است.

دانشمندان در باره فرق«حمد»و«مدح»مى گويند:

«اَلْحَمْدُ هُوَ الثَّناءُ بِالِّلسانِ عَلىَ الْجَمِيلِ الإخْتِياري وَ الْمَدْحُ هُوَ الثَّناءُ بِالِّلسانِ عَلىَ الْجَمِيلِ سَواءٌ كانَ اِخْتِيارياًّ اَوْ غَيْرَ اِخْتِيارِىّّ».

( ستودن اوصاف و كارهاى نيك را كه دراختيـار صاحب آنها باشد«حمـد»مى گويند ولى درمدح لازم نيست كه آن كار نيك در اختيار دارنده آن باشد، بلكه مدح كارها و اوصاف نيكى كه خـارج از اختـيار شـئ است نيز بـى مانع است چنان كه مى گويند:«مَدَحْتُ اللُّؤلُؤَ عَلى صِفائِها»به طور مسلم زيبائى لؤلؤ و جواهرات گرانبها درخور تحسين و مدح است ولى آن زيبائى و دلربائى از اختيار آن خارج است بنابراين«مدح»انبيا برترك معصيت، اگرچه به خاطر نيروى خارج از اختيار باشد بى اشكال است.

پاسخ حلِّى:

دانشمندان عصمت را چنين تعريف كرده اند:«اَلْعِصْمَةُ كَوْنُ الْمُكَلَّفُ بِِحَيْثُ لا يُمْكِنُ اَنْ يَصْدُرَ عَنْهُ الْمَعاصِى مِنْ غَيْرِ اِجْبار لَهُ عَلى ذلِكَ». (مكلف بر اثر نيروى عصمت، از گناه باز داشته مى شود، ولى در عين حال مجبور و مضطربه ترك معصيت نيست، اين عبارت كه اساطين فن الهى آن را فرموده اند، آشكارا مى رساند كه پيامبران بر اثر عصمت از گناه كردن باز داشته مى شوند، ولى ـ مع الوصف ـ مجـبور به ترك معصـيت نيستند، و توانائـى عقلـى، و امكان ذاتـى از آنها سلب نمى شود، ومقصود از جمله:«لايمكن ان يصدر»نفى امكان وقوعى است نه امكان


صفحه 109

ذاتى، چه بسا كارهائى هست كه ذاتاً امكان وجود دارند ولى به حسب يك سلسله علل ، امكان وقوعى ندارند.

براى توضيح مثالى مى آوريم:

شعاع قدرت خدا، ظلم و ستم و كارهاى قبيح را نيز مى گيرد، يعنى خداوند بر كارهاى قبيح و زشت قادر است، و صدور آنها از خدا امتناع ذاتى ندارد، ولى مع الوصف هيچ گاه قبيح از آنها سر نمى زند، و ذات غنى و بى نياز، جامع كل كمال، مصدركارهاى خلاف عدل نخواهد بود، نتيجه اينكه: صدور قبيح از خدا امكان ذاتى دارد ولى با توجه به جهات ديگر، امتناع وقوعى دارد.

باتوجه به اين مثال مى توانيد موقعيت عصمت را نسبت به معاصى به دست بياوريد، و آگاه شويد كه نيروى عصمت، هيچ گاه قدرت و توانائى ( ذاتى) را از پيامبران نسبت به انجام معاصى سلب نمى كند اگر چه تا پايان عمر بر اثر عصمت، نافرمانى نخواهند كرد.

عصمت پيامبران پيش از بعثت...

عصمت پيامبران پس از«بعثت»به گونه اى روشن گرديد، اكنون وقت آن رسيده است كه پيرامون عصمت مطلقه پيامبران نيز به گونه فشرده بحث كنيم هرچند براى بحث هاى گسترده مجال نيست ولى با توجه به دو دليل كه يكى قرآنى و ديگرى عقلى ( محاسبه اجتماعى) است مى توان مسأله عصمت آنان را قبل از بعثت ارزيابى كرد اينك هر دو دليل:

2 ـ(وَ اِذاِبْتَلى اِبْراهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمات فَاَتَمَّهُمنَّ قالَ اِنِّي جاعِلُكَ لِلنّاسِ إماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي قالَ لا يَنالُ عَهْدِى الظّالِميْنَ)

( بقره، آيه 124)

«پروردگار ابراهيم اورا با كارهائى امتحان نمود، و او نيز انجام داد، گفت


صفحه 110

ترا پيشواى مردم قرار مى دهم، گفت از فرزندان من، نيز پيشوايانى قرار بده خدا فرمود: پيمان و عهد من ستمكاران را نمى رسد».

مقصود از«امامت»يا نبوت است چنان كه برخى تصور كرده اند، ويا مقام معنوى ديگرى است كه غير از منصب«نبوت»و«رسالت»است و نتيجه منصب«نبوت»خبرگزارى از ناحيه خدا است، و لازمه«رسالت»تبليغ و رساندن احكام است، ولى معنى امامت[1]پيشوائى براى مردم اين است كه گفتار و كردار آنان الگو بوده و مردم كارهاى خود را با افعال واقوال آنها تطبيق نمايند.

برخى از اساتيد، نظر اخير را تأييد مى كنند زيرا وقتى نويد منصب«امامت»به ابراهيم داده شده او در آن روز«نبى»مسلم بود زيرا صريح آيه اين است كه او در روز نويد، داراى ذريه بوده، در صورتى كه ابراهيم پيش از آنكه داراى فرزند بشود منصب نبوت و رسالت را دارا بود.

درهرحال: خواه مقصود«نبوت»باشد، خواه منصب ديگر اين آيه، گواه محكمى است براين كه صاحبان اين منصب بايد از آغاز عمر تا پايان آن معصوم و برى از گناه باشند، اينك بيان دلالت آيه:

فرزندانى كه ابراهيم(عليه السلام)براى آنها، اين مقام را درخواست نمود و جواب منفى شنيد از چهار دسته تجاوز نمى كنند:

اول: كسانى كه در سراسر عمر خود كوچكترين ستم و كارخلافى انجام نداده اند.

دوم : كسانى كه طومار زندگى آنان را سراسر كارهاى ناشايست تشكيل داده است.

سوم: در آغاز عمر ستمگر ولى درموقع پيشوائى راه توبه را پيش گرفته و از بيراهه به راه بر گشته اند.

چهارم: عكس صورت سوم، يعنى: در آغاز عمر نيكوكار و پاكدامن، ولى

[1]يكى از ابعاد امامت«اسوه»و«الگو»بودن است نه تمام ابعاد آن، بلكه براى آن ابعاد ديگر نيز هست وتفصيل آن را در جلد پنجم مفاهيم القرآن مطالعه فرمائيد.


صفحه 111

موقع زمامدارى و پيشوائى منحرف شده اند.

ماوجدان شما را گواه مى گيريم، آيا هيچ احتمال مى رود كه ابراهيم براى گروه دوم و چهارم اين مقام را آرزو بكند؟ تا در مقام پرسش و درخواست از مقام مقدس ربوبى درآيد؟

به طور مسلم جواب منفى است و چنين احتمالى معقول نيست، پس لابد ذريه واولادى كه مورد گفتگو بوده، يا ا ز دسته اول و يا سوم بوده اند، و چون آيه شريفه، لياقت و شايستگى ظالم و ستمگر را نفى نموده ناچار ناظر به گروه سوم بوده و درنتيجه خلافت وامامت منحصر به گروه نخست خواهد بود.

به عبارت ديگر: از اين آيه استفاده مى شود كه امام و پيشواى مردم مانند ابراهيم و نظاير آن بايد از هرگونه ظلم و ستم دور باشد، زيرا خداوند در آيه مقام امامت و عهد خود را از ظالم نفى مى نمايد و مرد گناهكار و عاصى به طور مسلم ظالم است ، چون تعدى بر حق خدا كرده هم چنانكه برنفس خود نيز ظلم نموده است.

در هرحال آيه، به طور مطلق از«ظالم»لياقت و شايستگى را نفى مى كند، خواه بر ستم و ظلم خود باقى بماند و خواه در قسمتى از عمر خود ظالم بوده و بعداً نادم شده و توبه نصوح كرده باشد.

با توجه به مفاد آيه روشن مى گردد كه منصب نبوت ويا امامت بالاتر از آن گروهى است كه يك روز ويا همه روزها مصداق ستمگر بوده اند واز طرفى هم هر فرد معصيت كارى، به نوعى ظالم و ستمگر است زيرا ياستم برخدا كرده ويا ستم برنفس. ونتيجه اين مى شود كه اين نوع مقام هاى معنوى به افراد معصيت كار ولو يك روز ويك لحظه در تمام عمر، داده نمى شود.

2 ـ يك حساب اجتماعى:

جاى شك و ترديد نيست كه اگر مردى پاسى از عمر خود را در گناه بگذراند،