بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 115

خصوصاً با تصريح خود«يونس»به اين كه«سُبْحانَكَ اِنِّى كُنْتُ مِنَ الظّالِمِينَ»(انبياء، آيه 87).

ولى به خواست خدا در مطلب آينده در باره اين كلمات كه در داستان«حضرت آدم»نيز وارد شده است، توضيحاتى خواهيم داد[1].

[1]افرادى كه بخواهند پيرامون عصمت بحث و تحقيق كنند به منابع يادشده در زير مراجعه فرمايند«اعتقادات صدوق»(باب الاعتقاد في العصمة) ص 99 ط تهران،«اوائل المقالات»شيخ مفيد، ط 2 تبريز، ص 29 و 30 و 111 و«شرح عقايد الصدوق»شيخ مفيد ط 2 ص 60، و ص 61 والنكـت الإعتـقاديه»ط مشـهد، ص 43، 44، 45 و«بحار الأنوار»مجلسى، ط جديد، ج11، ص 72 به بعد«الالفين»علامه حلى، ط 1، نجف، ج1، از ص 51 تا 222 و ج2 از ص 1 تا 84 و«تنزيه الانبياء»سيد مرتضى علم الهدى ص1 و«عقايد الاسلام»مقدس اردبيلى ص 88 و«اسرار الحكم»ملا هادى سبزوارى ، ط جـديد، ج1، ص 402 و به بعد«واصل الشيعة واصولها»از كاشف الغطاء، ط 8، ص 78 و«متشابهات القرآن، و مختلفه»ابن شهر آشوب، ج1، ص 204 و«منهاج البراعة فى شرح نهج البلاغة خوئى، ط جديد، ج2، ص 97 و به بعد و«الميزان فى تفسير القرآن»تأليف علامه طباطبائى، ج2، ص 138 و به بعد و ج 5، ص 80 و به بعد و«كفاية الموحدين»طبرسى نورى، ج1، ط جديد، ص 517 و به بعد و«توحيد اهل التوحيد»تأليف شهرستانى ، ط تهران، ص 25 بعد و«اهداء الحقير فى معنى حديث الغدير»تأليف مرحوم سيد مرتضى خسرو شاهى، ط نجف، ص 26 و 27 و«رسالت جهانى پيامبران»نگارش جعفرسبحانى.


صفحه 116

مطلب دهم[1]

آيا آدم و حوّا خدا را نافرمانى كردند؟

(قـالا رَبَّنـا ظَلَمْـنا اَنْفُسـَنا وَ اِنْ لَمْ تَغـْفِرْ لـَنا وَ تَرْحَمْنا لَنَكُونـَنَّ مِنَ الْخاسِرِينَ)(اعراف، آيه 23)

«آدم و حوا گفتند: پروردگارا ما به نفس خويش ظلم كرديم، پروردگارا اگر ما را نبخشى و به ما رحم نكنى از زيانكاران خواهيم بود».

كسانى كه در باره پيامبران به عصمت مطلق قائل نيستند، به آياتى تمسك كرده اند كه آيه ياد شده از آنها است، از آنجا كه داستان آدم، نيرومند ترين مستمسك آنها به شمار مى رود بسيار مناسب است كه اطراف قضيه را به گونه اى بررسى كنيم، والفاظى را كه مايه توهم نافرمانى آدم است، مورد توجه قرار دهيم، تا ثابت شود: كه هرگاه مجموع آياتى كه در باره اين قضيه وارد شده، به هم ضميمه شوند، معانى اين الفاظ براى ما دور افتادگان از محيط قرآن روشن تر مى شود و براى همين منظور مقدمه اى را ياد آور مى شويم.

[1]مربوط به مطلب 39 از كتاب«تفسير آيات مشكله قرآن»ص 51 و هدف از عنوان كردن آيه بسان آيه ما قبل، اثبات عدم عصمت پيامبران قبل از بعثت مى باشد.


صفحه 117

اوامر و نواهى كه از طرف صاحبان امر و نهى متوجه زير دستان مى شود، بر دو قسم است:

اول : امر و نهى مولوى: منظور از آن اين است كه صاحب امر، برمنصبى كه از طرف خدا يا اجتماع به او داده شده، تكيه نمايد، امر و نهى كند وبه اصطلاح از موضع قدرت سخن بگويد واز آن نظر كه او بزرگ و فرمانده است و«مأمور»كوچك وفرمانبر است، امر و نهى صادر كند، ودر واقع چنين امر ونهى در شريعت، برمحور مولويَّت و عبوديَّت دور بزند[1].

دوم: امر و نهى ارشادى: ومقصود از آن اين است كه گويند، مقام برترى و فرماندهى خود را اگر دارا باشد ناديده گرفته و در دستورهائى كه به زير دست خود مى دهد، قيافه پند واندرز را بگيرد، و همانند افراد بى طرف و خيرخواه، دلسوز و نيك انديش، لوازم و عكس العمل كردار را گوش زد نمايد، در اين صورت امر و نهى وى برمحور ارشاد و هدايت دورمى زند.

براى روشن شدن موضوع خوب است مثالى بزنيم: طبيبى به بيمار خود دستور مى دهد كه از بعضى غذاها پرهيز نمايد و در ضمن داروئى راهم تجويز مى كند او اگر چه دستور مى دهد كه بيمار هرروز چنين وچنان كند، ولى در عين حال مخالفت بيمار با دستور و فرمان او، از نقطه نظر اين كه، مخالفت با امر طبيب است، كوچك ترين پى آمدى جز بهبود نيافتن و امتداد بيمارى يا ديگر عواقب، درخارج ندارد، نتيجه آن فقط ضررى است كه با مخالفت دستورهاى طبيب، متوجه بيمار مى شود اين ضرر خواه او فرمان بدهد وما عمل نكنيم يا اصلاً فرمان ندهد متوجه بيمار مى شود، و هيچ گونه عكس العمل خارجى ديگرى از نظر مخالفت با اوامر طبيب وجود ندارد.

[1]هرگاه در اين صورت اراده و فرمان آمر شديد باشد، آن را«وجوب»و در غير اين صورت آن را«مستحب»مى نامند و البته نهى هم به اعتبار شدت و ضعف اراده وخواست ناهى به حرمت و كراهت تقسيم مى شود.


صفحه 118

مثال ديگر: خداوند بر اساس«مولوليت»دستور مى دهد كه به طور الزام مردم نماز بخوانند و زكات و خمس بدهند و روزه بگيرند و جهاد بروند، آنگاه مثلاً به طور«ارشاد»مى فرمايد :«اطيعوا اللّه و لاتخالفوه»هرگاه ما از اجراى اين امر ونهى اخير سرپيچى كنيم، فقط تبعات و آثار ترك آن اوامر پيشيم (نماز بخوانيد و...) متوجه مـا مـى شـود، و اما مخالفت امر به اطاعت و يا نهى از مخالفت كوچك ترين عكس العملى ندارد، و در صورت عدم اجراى اوامر اوليه، واكنش مخالفت با اوامر (نماز بخوانيد) متوجه ما مى شود، خواه دستور ثانوى«اطيعوا اللّه»صادر بشود يا نشود زيرا امر به پيروى واطاعت اگرچه به صورت ظاهر دستور و فرمان است ولى حقيقت و روح آن ارشادى است، نه مولوى به گواه اين كه اگر كسى نماز نخواند دو جـرم مرتكب نمى شود، يكى اين كه امر نمـاز را ترك كرده و ديگرى اين كه امر«اطيعوا اللّه»را كه در آيه ديگرى وارد شده است عمل نكرده است در صورتى كه همه مى دانيم براى«تارك الصلاة»يك كيفر بيش نيست و آن كيفر ترك نماز است.

آيا نهى از أكل شجره ارشادى بود؟

اكنون بايد بررسى نمود كه : آيا نهى از خوردن ميوه درخت معهود، نهى مولوى بوده، و براساس«مولويت»صادر شده بود، در اين صورت طبعاً علاوه بر لوازم طبيعى و آثار خارجى آن ( خروج از بهشت، ريختن لباسها، هبوط به دنيا، ابتلاء به زحمات و مشقات و...) كيفرى نيز همراه داشته است.

ويا اين كه: منظور از اين نهى، فقط ارشاد به لوازم طبيعى عمل بوده؟ همانند كسـى كه دوست خـود را از كشـيدن ترياك كه ملازم با مـرگ تدريجـى اسـت بـاز مى دارد:

بنابراين ، نهى از اكل شجره، از آن نظر نبود كه خداوند مولى است وآدم و حوا بندگان وى هستند وبنده بايد از دستورى كه به او داده مى شود، بدون چون و چرا اطاعت كند، بلكه از اين نظر بوده كه خوردن ميوه درخت معهود، پيامدهاى


صفحه 119

ناگوارى داشت.

بررسى آيات وارده در اين موضوع به خوبى ارشادى بودن نهى مورد بحث را ثابت مى نمايد و مى رساند كه فرمان خدا از آن نظر نبود كه من مولايم و شما بنده تا مخالفت آن، نافرمانى ( معصيت اصطلاحى) به شمار برود، بلكه محيط، محيط ارشاد بوده و خدا مانند يك ناصح مشفق، به آدم و حوا فرمود: هرگاه از اين شجره نخـوريـد، همـواره در بهشت باقـى مى مانيـد و درنتيجـه گرسنگى و تشنگى، آفتاب زدگى و عريانى نخواهيد ديد واگر بخوريد دچار عكس آنها خواهيد شد چنانكه مى فرمايد:

(فَقُلْنا يا آدَمُ اِنَّ هذا عَدُوٌّ لَكَ وَ لِزَوْجِكَ فَلا يُخْرِجَنَّكُما مِنَ الْجَنَّةِ فَتَشْقى اِنَّ لَكَ اَلاّ تَجُوعَ فِيها وَ لا تَعْرى وَ اِنَّكَ لا تَظْمَئؤُ فِيها وَ لا تَضْحى)( طه، آيه 117 ـ 119)

«گفتيم اى آدم اين ( شيطان) دشمن تو و همسر تو هست، شما را از اين بهشت بيرون نكند كه تيره بخت مى شوى اكنون در پرتو نعمت بهشت، نه گرسنه مى شوى و نه برهنه، در آنجا نه تشنه و نه آفتاب زده مى شوى».

اينك قرائنى كه ارشادى بودن نهى را تأييد مى كند:

1 ـ از اين كه جمله«فتشقى»را با«فاء»نتيجه آورده است بهترين گواه بر اين است كه تمام عكس العمل اين نهى( وبه اصطلاح غرض از نهى) اين بود كه آدم و همسر وى«شقاوت»پيدا نكنند، سپس آيه بعد ( اَنْ لا تَجوُعَ فِيها...)«شقاوت»را توضيح مى دهد و مى رساند كه منظور از آن غضب الهى، و عقاب و مؤاخذه نيست كه درتمام نواهى مولوى الزامى وجود دارد، بلكه مقصود همان خروج از بهشت و گرفتار شدن به آلام وآفات دنيوى و زحمتها و مشقتها است.

روشن تر بگوئيم: اين نهى تبعات معنوى كه دورى از درگاه الهى است، نداشته بلكه تمام تبعات آن مربوط به وضع زندگى شخصى آدم و همسر او بوده است.


صفحه 120

2 ـ گواه ديگر بر اين كه آفريدگار جهان در مقام اعمال مولويت نبوده بلكه بالحن خيرخواهى و اندرزگوئى، با آنها سخن مى گفت اين است كه شيطان به هنگام سخن گفتن، خود را«ناصح»قلمداد كرد و گفت:

(وَ قاسَمَهُما اِنِّي لَكُما مِنَ النّاصِحِينَ)(اعراف ، آيه 31)«شيطان براى آدم و حوا قسم خورد و گفت: من براى شما از پند دهندگانم».

اين خود قرينه بر اين است كه سخن خدا نيز به عنوان خيرخواهى و نصيحت بوده و شيطان اين تعبير را از خدا اقتباس نموده و خود را به جاى ناصح واقعى قالب زده است.

3 ـ وقتى آدم و حـوا نتيجـه مخالفت خـود را با ديـدگان خـود ديـدنـد، يعنى بلا فاصله پس از خوردن ميوه آن درخت لباس هاى آنها ريخت، و با ندامت مخصوصى«عـورت»خود را بـه وسيله برگها پوشانيدند، ناگهان ندائى را شنيدند كه مى گويد:

(اَلَمْ اَنْهَكُما عَنْ تِلْكُماَ الشَّجَرَةَ وَ اَقُلْ لَكُما اِنَّ الشَّيْطانَ لَكُما عَدُوٌّ مُبِينٌ)(اعراف، آيه 21)

«آيا من شما را از اين درخت نهى نكردم و به شما نگفتم كه شيطان براى شما دشمن آشكارى است».

اين جمله همانند گفتار يك ناصح مشفق و مهربانى است كه وقتى، طرف از اندرز او سرپيچى كرد، و گرفتار عاقبت كار خويشتن گرديد، يك مرتبه به ملامت او برمى خيزد و مى گويد:«من به تو گفتم، كه اين كار را انجام مده، اين غذا را مخور، يا در آنجا قدم مزن، حالا كه كردى جزاى خود را ببين».

ونتيجه مخالفت آدم، همان ريختن لباس، و خروج از بهشت بود كه آن را به«رأى العين»وبلا فاصله ديد.

4 ـ هرگاه نهى خدا مولوى بود، بايد تبعات و لوازم آن به وسيله توبه از بين


صفحه 121

برود، در صورتى كه مى بينيم كه آدم و حواء توبه كردند ولى تبعات آن ( خروج از بهشت.و..) ازبين نرفت.

هرگاه اين قرائن به طور جمع ملاحظه شوند براى هرانسان غير پيشداور مفيد اطمينان مى باشد كه اين نهى ، يك نهى ارشادى، به منظور بازدارى آدم و همسر او از يك سلسله تبعات و لوازم اعمال خود بوده و بس، نه نهى مولوى كه رنگ نافرمانى داشته باشد.

الفاظى كه موهم نافرمانى آدم و حوا است:

الفاظى كه در داستان آدم و حوا موهم خلاف عصمت و نافرمانى آدم است به قرار زير است:

1 ـ ظلم، 2 ـ عصى، 3 ـ غوى، 4 ـ تاب، 5 ـ خسران.

جاى بحث نيست كه هرگاه عقل و خرد قاطعانه بر يك مطلب قضاوت و داورى كرد، در اين صورت اگر ظاهر آيه و روايتى بر خلاف آن دلالت نمود بايد آن را به گونه اى تأويل كنيم واگر تأويل آن امكان پذير نشد بايد از اظهار نظر خوددارى نمائيم ولى خوشبختانه، نه تنها آيات سرگذشت آدم نياز به توجيه ندارند بلكه هرگاه روى موازين صحيح تفسير شوند، هيچ گاه چيزى كه منافى با عصمت آدم باشد از آنها استفاده نمى شود اينك توضيح الفاظ آيات:

1 ـ(ظَلَمْنا اَنْفُسَنا)(اعراف،23)«برنفس خود ظلم كرديم»و درجاى ديگر مى فرمايد:(وَلا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةِ فَتَكُونا مِنَ الظّالِميْن)( اعراف، 19 وبقره، 35)«به اين درخت نزديك نشويد، كه از ظالمان مى شويد».

شما فرض كنيد كه معناى حقيقى ظلم همان ستم است، ولى موازنه و تطبيق آيات با يكديگر به خوبى نشان مى دهد كه مقصود واقعى از«ظلم»همان است كه در آيه ديگر، آن را شقاوت (تيره بختى) خوانده است وآن را با آلام دنيوى، توضيح داده است چنانكه در تفسير«اِنَّ لَكَ اَنْ لا تَجوُعَ...»بيان گرديد، بنابراين بايد


صفحه 122

گفت: مقصود از همه يكى است و آن همان عكس العمل هاى طبيعى«اكل»است بنابراين ما نبايد از كلمه«ظلم»نتيجه اى جز همان شقاوت و بدبختى كه آيات سوره طه آن را شرح داده است، بگيريم يا بفهميم.

شايد به همين جهت بود كه آدم، هنگام اعتراف به تقصير خود، عرض كرد:(رَبَّنا ظَلَمْنا اَنْفُسَنا):«پروردگارا ما برخود ظلم كرديم و كارى انجام داديم كه نتيجه آن يك سلسله آلام و محنتها است».

البته گاهى«ظلم به نفس»ملازم با تجاوز به حقوق خدا نيز هست، ولى از اينكه آدم موقع استغاثه، ستم به خود را عنوان كرده و گفتگوئى از پايمال شدن حقوق الهى به ميان نياورده، مى توان حدس زد كه اين ظلم، ستم به نفس بوده است نه ستم برخدا.

نظير همين مطلب را در داستان«موسى»مى خوانيم، او وقتى قبطى بت پرست را كشت، و بهانه اى به دست فرعون داد، و نتيجه آن اين شد كه متوارى گردد و در بدر شود وپس از مشقات فراوان خود را به«مَدْيَنْ»برساند، در چنين موقع گفت:(رَبِّ اِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسِي)( قصص ، آيه 26).«پروردگارا! من به خود ستم كردم»زيرا بدون جهت، خود را دربدر كرده وامنيت واستراحت خود را درخطر افكندم به طور مسلم اين ظلم، ستم به نفس بوده نه برخدا، زيرا كشتن يك بت پرست هرگز تجاوز به حقوق الهى نيست.

معناى لغوى«ظلم»:

اساساً اين واژه در لغت عرب تقريباً دومعنا بيش ندارد و اين معنى وسيع روى مناسباتى براى خود مصاديقى پيدا مى كند:

الف :«وضْعُ الشَّىِ فِي غَيْرِ مَحَلِّهِ»:( انجام دادن كارى در غير محل خود)، اين موضوع كلى روى مناسباتى در موارد زير به كار مى رود:

1 ـ مثلاً هرگاه در مكانى حفارى شود، كه شايسته آن نباشد، در چنين