2 ـ گواه ديگر بر اين كه آفريدگار جهان در مقام اعمال مولويت نبوده بلكه بالحن خيرخواهى و اندرزگوئى، با آنها سخن مى گفت اين است كه شيطان به هنگام سخن گفتن، خود را«ناصح»قلمداد كرد و گفت:
(وَ قاسَمَهُما اِنِّي لَكُما مِنَ النّاصِحِينَ)(اعراف ، آيه 31)«شيطان براى آدم و حوا قسم خورد و گفت: من براى شما از پند دهندگانم».
اين خود قرينه بر اين است كه سخن خدا نيز به عنوان خيرخواهى و نصيحت بوده و شيطان اين تعبير را از خدا اقتباس نموده و خود را به جاى ناصح واقعى قالب زده است.
3 ـ وقتى آدم و حـوا نتيجـه مخالفت خـود را با ديـدگان خـود ديـدنـد، يعنى بلا فاصله پس از خوردن ميوه آن درخت لباس هاى آنها ريخت، و با ندامت مخصوصى«عـورت»خود را بـه وسيله برگها پوشانيدند، ناگهان ندائى را شنيدند كه مى گويد:
(اَلَمْ اَنْهَكُما عَنْ تِلْكُماَ الشَّجَرَةَ وَ اَقُلْ لَكُما اِنَّ الشَّيْطانَ لَكُما عَدُوٌّ مُبِينٌ)(اعراف، آيه 21)
«آيا من شما را از اين درخت نهى نكردم و به شما نگفتم كه شيطان براى شما دشمن آشكارى است».
اين جمله همانند گفتار يك ناصح مشفق و مهربانى است كه وقتى، طرف از اندرز او سرپيچى كرد، و گرفتار عاقبت كار خويشتن گرديد، يك مرتبه به ملامت او برمى خيزد و مى گويد:«من به تو گفتم، كه اين كار را انجام مده، اين غذا را مخور، يا در آنجا قدم مزن، حالا كه كردى جزاى خود را ببين».
ونتيجه مخالفت آدم، همان ريختن لباس، و خروج از بهشت بود كه آن را به«رأى العين»وبلا فاصله ديد.
4 ـ هرگاه نهى خدا مولوى بود، بايد تبعات و لوازم آن به وسيله توبه از بين
برود، در صورتى كه مى بينيم كه آدم و حواء توبه كردند ولى تبعات آن ( خروج از بهشت.و..) ازبين نرفت.
هرگاه اين قرائن به طور جمع ملاحظه شوند براى هرانسان غير پيشداور مفيد اطمينان مى باشد كه اين نهى ، يك نهى ارشادى، به منظور بازدارى آدم و همسر او از يك سلسله تبعات و لوازم اعمال خود بوده و بس، نه نهى مولوى كه رنگ نافرمانى داشته باشد.
الفاظى كه موهم نافرمانى آدم و حوا است:
الفاظى كه در داستان آدم و حوا موهم خلاف عصمت و نافرمانى آدم است به قرار زير است:
1 ـ ظلم، 2 ـ عصى، 3 ـ غوى، 4 ـ تاب، 5 ـ خسران.
جاى بحث نيست كه هرگاه عقل و خرد قاطعانه بر يك مطلب قضاوت و داورى كرد، در اين صورت اگر ظاهر آيه و روايتى بر خلاف آن دلالت نمود بايد آن را به گونه اى تأويل كنيم واگر تأويل آن امكان پذير نشد بايد از اظهار نظر خوددارى نمائيم ولى خوشبختانه، نه تنها آيات سرگذشت آدم نياز به توجيه ندارند بلكه هرگاه روى موازين صحيح تفسير شوند، هيچ گاه چيزى كه منافى با عصمت آدم باشد از آنها استفاده نمى شود اينك توضيح الفاظ آيات:
1 ـ(ظَلَمْنا اَنْفُسَنا)(اعراف،23)«برنفس خود ظلم كرديم»و درجاى ديگر مى فرمايد:(وَلا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةِ فَتَكُونا مِنَ الظّالِميْن)( اعراف، 19 وبقره، 35)«به اين درخت نزديك نشويد، كه از ظالمان مى شويد».
شما فرض كنيد كه معناى حقيقى ظلم همان ستم است، ولى موازنه و تطبيق آيات با يكديگر به خوبى نشان مى دهد كه مقصود واقعى از«ظلم»همان است كه در آيه ديگر، آن را شقاوت (تيره بختى) خوانده است وآن را با آلام دنيوى، توضيح داده است چنانكه در تفسير«اِنَّ لَكَ اَنْ لا تَجوُعَ...»بيان گرديد، بنابراين بايد
گفت: مقصود از همه يكى است و آن همان عكس العمل هاى طبيعى«اكل»است بنابراين ما نبايد از كلمه«ظلم»نتيجه اى جز همان شقاوت و بدبختى كه آيات سوره طه آن را شرح داده است، بگيريم يا بفهميم.
شايد به همين جهت بود كه آدم، هنگام اعتراف به تقصير خود، عرض كرد:(رَبَّنا ظَلَمْنا اَنْفُسَنا):«پروردگارا ما برخود ظلم كرديم و كارى انجام داديم كه نتيجه آن يك سلسله آلام و محنتها است».
البته گاهى«ظلم به نفس»ملازم با تجاوز به حقوق خدا نيز هست، ولى از اينكه آدم موقع استغاثه، ستم به خود را عنوان كرده و گفتگوئى از پايمال شدن حقوق الهى به ميان نياورده، مى توان حدس زد كه اين ظلم، ستم به نفس بوده است نه ستم برخدا.
نظير همين مطلب را در داستان«موسى»مى خوانيم، او وقتى قبطى بت پرست را كشت، و بهانه اى به دست فرعون داد، و نتيجه آن اين شد كه متوارى گردد و در بدر شود وپس از مشقات فراوان خود را به«مَدْيَنْ»برساند، در چنين موقع گفت:(رَبِّ اِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسِي)( قصص ، آيه 26).«پروردگارا! من به خود ستم كردم»زيرا بدون جهت، خود را دربدر كرده وامنيت واستراحت خود را درخطر افكندم به طور مسلم اين ظلم، ستم به نفس بوده نه برخدا، زيرا كشتن يك بت پرست هرگز تجاوز به حقوق الهى نيست.
معناى لغوى«ظلم»:
اساساً اين واژه در لغت عرب تقريباً دومعنا بيش ندارد و اين معنى وسيع روى مناسباتى براى خود مصاديقى پيدا مى كند:
الف :«وضْعُ الشَّىِ فِي غَيْرِ مَحَلِّهِ»:( انجام دادن كارى در غير محل خود)، اين موضوع كلى روى مناسباتى در موارد زير به كار مى رود:
1 ـ مثلاً هرگاه در مكانى حفارى شود، كه شايسته آن نباشد، در چنين
صورت عرب آن را ظلم بر زمين مى نامد و مى گويد:«ظَلَمَ الأرضَ اَىْ حَفَرَها غَيْرَ مَوْضِعِها».
2 ـ هرگاه شخـصى به حقوق واموال ديگرى تجاوز كند عرب مى گويد:«ظلمه حقه»: حق او را پايمال كرد.
3 ـ هرگاه آب در بيابان بيش از معمول بالا برود عرب مى گويد:«ظَلَمَ الوادى»و آن را با جمله زير تفسير مى كنند«بَلَغَ الْماءُ مَوْضِعاً لَمْ يَكُنْ بَلَغَهُ قَبْلُ»آب: به حدى رسيد كه قبلاً به آنجا نمى رسيد.
4 ـ هـرگـاه پستان را پـيش از رسـيدن شير بدوشـند عـرب نيز از آن نيز بـه«ظَلَمَ الْوَطَب»تعبير مى آورد.
اكنون دقت كنيد بزرگان لغت و عربيت معتقدند كه ظلم يك معنى وسيع بيش نـدارد، و آن«وضـع شـيئ در غير محـل خـود»مى باشد يعنى اين معنى وسيع (كار نابهنگام و بى محل) روى مناسباتى بر اين چهارمورد تطبيق مى شود، بنابراين هرگاه ما در قرآن و يا اشعار فصحا، واژه«ظلم»را ديديم فوراً نبايد ذهن ما سراغ«مستعمل فيه»( تجاوز به حقوق ديگران) برود، بلكه بايد همان معنى وسيع را در نظر بگيريم و خصوصيات ديگر را از خارج به دست آوريم البته در بسيارى از آيات مقصود از«ظلم»همان تجاوز به حقوق است، يعنى اين معنى وسيع تطبيق براين صغرى شده است ولى ـ مع الوصف ـ در پاره اى از آيات، اين واژه در همين معنى وسيع خود به كار رفته است.
نتيجه اين كه: نبايد به مجرد شنيدن«ظلم»در برخى از آيات فوراً بگوئيم كه مقصود معنى مصطلح امروزى كه همان تجاوز و تعدى به حقوق است، مى باشد .
ب :«ظلم»همان نقص و كم كردن است، و لفظ«ظلم»در قرآن و اشعار عرب نيز در اين معنى به كار رفته است چنانكه مى فرمايد:
(كِلْتَا الْجَنَّتَيْنِ آتَتْ اُكُلَها وَ لَمْ تَظْلِمْ مِنْهُ شَيْئاً)
( كهف، 33)
«هردو باغ ميوه خود را داد، و چيزى كم نكرد».
احتـمال دارد كـه مقصـود از آيـه :(قالَ رَبِّ اِنـِّي ظَلـَمْتُ نَفْسـِي)كـه موسى بن عمران پس از كشتن آن مرد قبطى گفت، همين معنا باشد.
بنابراين بايد لفظ«ظلم»كه در سرگذشت آدم آمده است به يكى از دو معنسى وسيع حمل شود، و فهميدن خصوصيات ديگر كه امروز از اين واژه در ذهن ما است به طور مسلم احتياج به قرينه دارد و آنچه روز نزول قرآن از اين كلمه مى فهميدند وسيـع تر از آن است كه مـا امـروز مى فهميـم و مقصـود از(ظَلَمْنا اَنْفُسَنا)يا كار بى محل و بى موقع است (معنى اول) و يا از بين بردن برخى از شئون وكم كردن فضائل است ( معنى دوم) وهيچ گاه از آن تجاوز به حقوق خدا ( ستم اصطلاحى) فهميده نمى شود.
بيان مزبور مشكل داستان«يونس»را نيز حل مى نمايد كه ما حل آن را در بحث پيش به اين مطلب حواله داديم و آن اينكه«يونس»مستغيثانه خود را«ظالم»خواند و گفت :(سُبْحانَكَ اِنِّي كْنّتُ مِنَ الظّالِمِينَ)( انبياء، 87) با نظر سطحى ممكن است انسان تصور كند مقصود از«ظالم»همان فرد ستمگر و متجاوز به حقـوق ديگران است، ولى غافـل از اين كه اگر از اين لفظ،امروز اين معنى تبادر مى كند ولى روز نزول قرآن كه هنوز الفاظ، ظرافت و معانى ابتدائى خود را از دست نداده بود، هرگز اين معنى بالخصوص تبادر نمى كرد، و منظور از لفظ مزبور همان معنى وسيع( وضع شيئى در غيرمحل خود) است و معناى متبادر امروزى( تجاوز به حقوق ديگران) يك مصداق وموردى از آن كلى است و كار بى مورد نابه هنگام، هميشه ملازم با معصيت و گناه نيست زيرا مخالفت با اوامر ارشادى و فعل مكروه، همگى از كارهاى نا به هنگام و بى مورد است، ولى مع الوصف ملازم با معصيت نيست.
2 ـ پيرامون كلمه عصى:
جاى گفتگو نيست، متبادر از اين لفظ در محيط ما همان«گناه كردن»است
ولى اين تبادر، ارتباطى به روز نزول قرآن ندارد، و معنى واقعى كلمه«عصيان»بسيار وسيعتر از آن است كه امروز ما مى فهميم و معنى متبادر امروزى فردى است از آن معنى كلى، هرچند به مرور زمان درعرف ما، در اين فرد شهرت پيدا كرده است .
مؤلف مقاييس مى نويسد: معنى واقعى«عصى»همان جدائى و پيروى نكردن و سرپيچى نمودن است و ـ لذا ـ بچه گوسفند ى كه از مادر خود جدا گردد عرب مى گويد«عصى امَّه».[1]
گواه گفتار او آيه زير است كه«عصيان»را فقط مقابل تبعيت و پيروى قرار داده است چنان كه مى فرمايد:
(فَمَنْ تَبِعَنِي فَاِنَّهُ مِنِّي وَ مَنْ عَصانِي فَاِنَّكَ غَفُورٌ رَحِيمٌ)
( ابراهيم، 36)
«هركس از من پيروى كند، از من است ، و هركس سرپيچى و مخالفت نمايد به راستى تو بخشنده و رحيم هستى».
هرگاه چيزى در برابر چيز ديگر شدت مقاومت به خرج بدهد، عرب نيز در همين جا اين كلمه را بكار مى برد و مى گويد:«تَعَصَّ الأمْرَ اَىْ إعْتاصَ»و روى همين لحاظ است كه قرآن فرعون را عاصى موسى خوانده و مى فرمايد:
(وَ عَصى فِرْعَوْنُ الرَّسُولَ فَاَخَذْناهُ اَخْذاً وَ بِيلاً)( المزمل، 16)
«فرعون در برابر موسى مقاومت و ايستادگى به كار برد، و اورا سخت مؤاخذه نموديم».
ممكن است بگوييم: اين دو معنى نيز به يك ريشه برمى گردند، درهرحال مقصود اين است كه : معناى«عصى»در لغت و مصطلح قرآن همان پيروى نكردن و سرپيچى و مقاومت است و اين حقيقت گاهى ملازم با معصيت هست، و گاهى
[1]مطالعه اين كتاب را به كسانى كه مى خواهند معانى واقعى الفاظ و ريشه هاى اولى معانى را به دست آورند و مطلع شوند كه چگونه ده معنى به يكى باز گشت مى كند، توصيه مى نمائيم.
نيست هرگاه انسانى از پند ناصح مشفق خود، كه ابداً جنبه آمرانه ندارد تبعيت وپيروى نكند در اين صورت مى گويند،«عَصى قَوْلَ ناصِحِهِ»و عصيان آدم نيز از اين مقوله بوده است و اين كه امروز از اين واژه، معنائى فهميده مى شود كه با معصيت و ارتكاب گناه ملازم است، اساس آن، اصطلاح متشرعه است نه قرآن و نه لغت...
3 ـ پيرامون«غَوى»:
نابغه علم و ادب در مقاييس مى گويد: اين لفظ دو اصل و دو ريشه بيشتر ندارد:
اول: هنگامى كه چيزى فاسد گردد، در اين صورت اين لفظ به كار مى رود، (البته اين معنى در آيه مناسب نيست).
دوم:«خلاف الرشد، واظلام الامر، والجهل به والا نهماك في الباطل».
(هرگاه انسان كارى را تعقيب كند كه او را به هدف نرساند، و يا در كار غير سودمندى (باطل) غور كند و يا دست به كارى بزند كه آينده آن برانسان تاريك باشد، در اين صورت مى گويند:«غَوى».
ناگفته پيدا است كه ما امروز از كلمه«غوايت»معنائى مى فهميم كه مساوى با فسق و ترك احكام و يا خروج از دين است، ولى هيچ گاه روز نزول قرآن معنى اين لفظ، اين نبود، بلكه معنى وسيعى داشت كه فهميدن خصوصيات بدون قرينه امكان پذير نبود از اين جهت فهميدن اين خصوصيات و تطبيق اين مفهوم بر خصوص اين مصداق نياز به قرينه دارد.
بلكه معناى آن همان است كه بيان شد و معنى مزبور ملازم با معصيت اصطلاحى نيست، زيرا كسى كه سخن ناصح و پند ده خود را درهرامرى از امور مادى و معنوى نيز نشنود، قهراً نتيجه آن گم شدن و پيروى از باطل است آدم نيز پس از سر پيچى از پند الهى كه رنگ آمرانه نداشت، گرفتار چنين كار شد.
4 ـ لفظ تابَ:
هيچ گاه لفظ مزبور ملازم با معصيت نيست، زيرا معنى«تابَ»رجوع كردن است اگر انسان كارى را انجام بدهد سپس ضرر آن را ببيند، و نخواهد دوباره از همان ره برود عرب مى گويد:«تاب»خواه در آن عقابى باشد، يا نباشد، و آدم نيز واكنش كار خود را ديد واز كرده خود نادم و پشيمان شد، واز همان راهى كه رفته بود دو مرتبه بر گشت و دشمن خود را شناخت بنابراين صحيح است كه گفته شود كه : (تاب) پس هيچگاه به كار بردن لفظ«تاب»گواه بر گناه و معصيت اصطلاحى نيست.
مهم اين است كه در اين سرگذشت، فعل«تاب»با لفظ«عليه»همراه است و فاعل فعل، خدا است يعنى خدا به او با رحمت باز گشت چنان كه مى فرمايد:
(فَتــابَ عَلَيـْهِ اِنـَّهُ هــُوَ التـَّوّابُ الـرَّحـِيمُ)( بقــره، آيــه 37). و بـاز مى فرمايد:(فَتابَ عَلَيْهِ وَ هَدى)( طه، آيه 123) خدا به او با رحمت و مرحمت توجه نمود اگر بخاهيم جاى آن جمله را روشن تر بگذاريم بايد بگوئيم :«رجعَ اِلَيْهِ بِالرَّحْمَةِ وَ الْمَرْحَمَةِ»و توجه الهى هيچ گاه دليل بر اين نيست كه قبلاً مورد توجه ، گنهكار بوده زيرا نظير همين عبارت در باره پيامبر و مؤمنان ( بى تقصير) نيز وارد شده است، چنان كه مى فرمايد:
(لَقـَد ْتـابَ اللّهُ عَلىَ النـَّبِيِّ وَالْمُهـاجِرِينَ وَ الأنْصارِ الَّذِينَ اتَّبَعَوُهُ فِي ساعَةِ الْعُسْرَةِ)(توبه، آيه 117)
«خداوند با رحمت و رأفت بر پيامبر و مجاهدان و انصار كه از او درموقع سختى پيروى كرده بودند توجه كرد».
به طور مسلم پيامبر در اين باره كوچكترين تقصيرى نداشته و قرائن نيز نشان مى دهد كه انصار و مهاجر نيز بى تقصير بودند ـ مع الوصف ـ در باره آنها كلمه (فتاب عليه) بكار رفته است .
خلاصه: توبه دليل بر گناه نيست و توجه خدا و قبول توبه نيز گواه بر نافرمانى