مطلب دوازدهم[1]
مقصود از خلافت آدم چيست؟
(وَ اِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ اِنِّي جاعِلٌ فِي الأرْضِ خَلِيفَةً قالُوا اَتَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ قالَ اِنِّي اَعْلَمُ ما لا تَعْلَموُنَ)( بقره، آيه 30)
«به ياد آر زمانى را كه پروردگار تو به فرشتگان گفت:«من در روى زمين خليـفه اى قـرار مى دهم فرشتگان گفتند آيا كسى را در روى زمين قـرار مى دهى كه فساد مى كند و خون ها را مى بريزد، و ما تورا ستايش گويانيم، و تـو را تسـبيح و تقديـس مى كنيم، خدا گفت: من چيزى را مى دانم كه شما نمى دانيد».
ميان مفسران در باره متعلق«خليفه»اختلاف نظر است:
آيا منظور از خلافت حضرت آدم و يا فرزندان او، جانشينى از پيشينيان است كه قبل از حضرت آدم در روى زمين زندگى مى كردند؟ و چون نسل آنها از بين رفته و آفرينش مجدد انسان با خلقت حضرت آدم شروع شده بود، از اين جهت خداوند آدم را خليفه ناميد، زيرا جانشين آنان گرديد.
يا اين كه مقصود خلافت و نمايندگى آدم و يا فرزندان او از حضرت حق است
[1]به مطلب ششم ص 34 و به بعد از«كتاب تفسير آيات مشكله»باز گشت شود، هدف از عنوان كردن آيه، پائين آوردن مقام پيامبرى مانند آدم است و جانشينى او از جانب خدا، انكار مى گردد.
و هدف اين است كه آدم مظهر اتمِّ اسماء و صفات خدا مى باشد و اين خلافت از جانب خـدا براى عموم بشر است، و مصداق اتمِّ واجلاى آن، انبياء و اولياء الهى مى باشند.
اكنون موضوع را با تحليل مفاد آيه، پى گيرى مى كنيم.هنگامى كه خداوند درباره جعل خليفه با ملائكه گفتگو نمود آنها دو موضوع را پيش كشيدند.
اول:«اَتَجـْعَلُ فِيـها مـَنْ يُفْسِدُ فِيهـا وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ»؟: ( آيا كسى را خلق مى كنى در آنجا كه فساد مى كند و خون مى ريزد )؟.
دوم :«وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ»: ما آنچه كه سزاوار ستايش تو است به جا مى آوريم.
در تأييد نظريه نخست گفته مى شود: جمله نخستين گواه بر اين است كه مراد از خلافت، خلافت از كسانى است كه قبلاً در روى زمين زندگى مى كردند به دليل اين كه«ملائكه»براى«خليفه»سفك دماء و خون ريزى و فساد را نسبت دادند، و چون مقصود از خليفه هم، خلافت از گذشتگان بوده، ملائكه از طريق مقايسه، يعنى مقايسه وضع موجود جديد با گذشتگان، فهميدند كه اين«انسان»نيز همان اعمالى را مرتكب خواهد شد كه قبلى ها مرتكب مى شدند و گرنه آنان از كجا دانستند كه اين«خليفه»مفسد و خونريز خواهد بود[1].
ولى براى فهم و اطلاع فرشتگان وجه ديگرى نيز هست و آن اينكه آنها اين موضوع را از كيفيت و محيط زندگى اين موجود ( خليفه) به دست آوردند،زيرا خداوند وضع و محيط زندگى«خليفه»را در بيان خود روشن ساخت و فرمود:«اِنِّي جاعِلٌ فِي الأرْضِ خَلِيفَةً»بسيار بديهى است كه زمين عالم ماده است و موجود زمينى هم موجودى مركب از قواى ماديه و معنوى خواهد بود كه شهوت و غضب نيز از جمله آنها است و اين قوا نيز تزاحم و تشاجر و خون ريزى و فساد را به دنبال خواهند داشت[2].
[1]المنار، ج1، ط مصر، ص 258 .
[2]به تفسر الميزان، ج1، ص 115 و تفسير«اشارات الاعجاز فى مظان الايجاز»ط تركيه، آنكارا(1959م) ج1، ص 115 و به بعد مراجعه شود.
روشن تر بگوئيم : منظور فرشتگان اين بود كه خليفه بايد بسان منوب عنه (خدا) باشد، يعنى چنانكه او منزه و پاك و دور از آلودگى و فساد است، خليفه او نيز بايد پاك و منزه باشد، و چون موجود زمينى مركب از قواى مادى و معنوى است، طبعا از فساد و خونريزى و... دور نخواهد بود، پس چگونه مى تواند خليفه گردد.
روى اين دو احتمال نمى توان جمله نخست را به يكى از دو احتمال كه از مفسران منقول است، دليل گرفت.
اما جمله دوم: بايد اعتراف كرد كه آشكارا دلالت دارد كه منظور از خلافت، همان خلافت از جانب خدا است نه جانشينى از پشينيان زيرا هرگاه منظور خلافت از گذشتگان«خونريز و فتنه انگيز»بود هرگز حاجتى به جمله دوم كه ما تورا تسبيح و تقديس مى كنيم، نبود زيرا هيچ گاه از نماينده گذشتگان خونريز، كسى انتظار تقديس و تسبيح را ندارد تا ملائكه در صدد استدراك آن برآيند و بگويند ما وظايف او را انجـام مى دهيم بنابراين ناچـار بايـد گفت: فرشـتگان فهمـيدنـد كه خـداونـد مى خواهد خليفه اى از جانب خود در روى زمين قرار دهد، باخود گفتند كه غرض از اتخاذ نائب اين است كه او ( يعنى خليفه) منوب عنه را تقديس و تسبيح كند و اين كار از خود ما ساخته است و نيازى به جعل خليفه نيست.
خلاصه: هرگاه غرض از جعل خليفه، تسبيح و تقديس است،اين به وسيله ما انجام مى گيرد و ديگر نيازى به خليفه نيست، ناگفته پيدا است تقديس و تسبيح از خليفه الهى متوقع است نه از نائب و نماينده گذشتگان شرور و فتنه جو و خون ريز بنابرايـن بايـد اجمـال موجود درجمـله نخست را ( اَتَجْعـَلُ فِيهـا مـَنْ يُفـْسِدُ وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ) و اين كه از كجا فهميدند كه اين خليفه فساد و خونريزى را به دنبال دارد، با توجه به جمله دوم ( وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ) رفع كرد و گفت فرشتگان موضوع سفك دماء و ايجاد فساد را از كيفيت محيط زندگى آدم كه همان زمين و ماده است فهميدند و به خداوند عرضه داشتند:«اَتَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها...».
اين بـود اجمـال آن كه دانشـمندان تفسيـر در باره استوارى نظريه دوم بيان
كرده اند.
شـما مى تـوانيد وجـه ديگرى نـيز بر ترجـيح نظـريـه دوم اضـافـه كنيد زيرا آيه هاى(31،32و33) كه بر برترى و تفوق علمى آدم، بر فرشتگان گواهى مى دهد اين نظر را نيز تأييد مى كند و مى فرمايد: كه ملاك خلافت از خدا، همان دانش و بينـش است، و شما فاقد آن هستيد و اين آيات متكفـل بيان برترى خليـفه از نظر علـم نسبت بـه فرشتگان مى باشد.
ولى نويسنده«تفسير آيات مشكله»دلائل طرفداران اين نظر را ناديده گرفته بدون اين كه اشاره اى به آنها بنمايد، شروع به تخطئه نموده است.
ما پيش از آنكه به نقد گفته وى بپردازيم مطلبى را تذكر مى دهيم:
خلط مفهوم به مصداق:
اساس برخى از اشتباهات نويسنده همان خلط مفهوم به مصداق است نا گفته پيدا است كه مفهوم و معناى«مطابقى»خليفه همان جانشين است ولى گفتگو در متعلق اين لفظ است، كه آيا مقصود خلافت از جانب گذشتگان؟! يا از جانب خدا است؟ و گرنه هيچ كس درمعناى اين لفظ اختلاف ندارد، هرگاه طرفداران نظريه دوم مى گويند كه خليفه خدا در آن روز در روى زمين«آدم نبى»بوده است مقصود اين نيست كه خليفه به معنى پيامبر است، بلكه منظور تعيين مصداق اين معناى كلى است نه مفهوم آن. خوب است اين موضوع را با مثال روشن سازيم:
هرگاه شما در هواى گرم به دوست خود بگوئيد التهاب و عطش دارم چيزى بياور بخورم او برود هندوانه اى بياورد، اين نه براى اين است كه لفظ«چيز»براى هندوانه وضع شده است، بلكه اين لفظ، برمعناى وسيعى وضع شده است و صدها مصداق دارد، و يكى از مصاديق آن، همان هندوانه است كه در آن شرائط برآن منطبق مى شود.
اكنون در آيه مورد بحث مى گوئيم«ما وُضِعَ لَه»ومعناى مطابقى«خليفه»همان نائب ونماينده است، ولى نخستين مصداق آن، در آن روز آدم بود كه بعد ها
نيز پيامبر شد، و مصداق اتم و اكمل آن در روزهاى بعد ، پيامبران و امامان و اولياى هستند.
محققان مى گويند: نمايندگى اختصاص به شخص حضرت آدم ندارد بلكه اين خلافت شامل حال تمام افراد بشر است چنانكه آيه هاى ديگر حاكى است كه تمام افراد بشر خليفه و نماينده اند و ما فعلاً در اين موضوع وارد نمى شويم.
بنابراين هيچ مفسرى ادعاء ننموده كه معناى خليفه همان پيامبر است، بلكه همگان معتقدند كه خليفه در همان معنى خود به كار رفته است، ولى آيا مصداق آن منحصر به آدم است، كه بعدها پيامبر شد و يا عموم مردم مصداق آن هستند، هرچند مصداق اتمِّ و اكمل آنها ، انبيا و امامان و اولياء مى باشند؟ فعلاً براى ما مطرح نيست.
با توجه به اين مقدمه خواهيد ديد كه استدلالات مفسر معاصر چقدر سست و بى پايه است اينك به نقل آنها مى پردازيم:
1 ـ خليفه در لغت به معناى«جانشين»است و به معنى پيامبر و رسول نيامده است پس منظور از خلافت افراد پيشين است.
پاسخ: گفتار قبلى ما بى اساس بودن اين اشكال را روشن مى سازد و ريشه اشتباه، خلط مفهوم به مصداق است چنانكه همين اشتباه را درجاى ديگر از آن جمله در تفسير آيه :(فَلَمّا رأى بُرْهانَ رَبِّهِ)( هنگامى كه يوسف برهان پروردگار خود را ديد) مرتكب شده است و مى گويد: در كجا برهان به معناى عصمت آمده است، و توجه نكرده است كه مقصود از برهان خدا در آيه همان دليل و گواه است كه انسان را به خدا هدايت مى نمايد، و برهان الهى صدها مصداق دارد و مصداق آن در آن روز براى يوسف«عصمت»او بوده است.
2 ـ در آيه شريفه:(يا داوُدُ اِنّا جَعَلْناكَ خَلِيفَةً فِي الأرْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ النّاسِ بِالْحَقِّ)( ص ، آيه 26)
«اى داود ما تورا در روى زمين جانشين قرار داديم پس در ميان مردم از روى حق داورى كن».
خليفه به معناى جانشين آمده است و مقصود اين نيست كه خداوند حضرت
داود را جانشين خود قرار داده است،بلكه حضرت داود جانشين پيامبران و سلاطين پيشين است.
پاسخ: اين كه مى گويد«خليفه»در آيه مربوط به حضرت داود به معناى خليفه است، ما نيز تصديق مى كنيم ولى مدرك او بر اينكه جانشينى از طرف خدا نيست بلكه از طرف انبياء و سلاطين است، چيست؟ اساساً اين آيه از اين نظر ساكت است و همين قدر مى رساند كه داود جانشين است، ولى جانشينى او از طرف چه كسى است، آيه شريفه از بيان آن ساكت مى باشد، بايد متعلق آن را از جاى ديگر تعيين كرد.
3 ـ اعتراض فرشتگان( اَتَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها) دليل بر اين است كه خليفه به معنى پيامبر نيست، و نيز گواه بر اين است كه پيش از آدم مخلوقى بوده كه خون يكديگر را ريخته و فساد مى كردند.
پاسخ : هيچ كس نگفته است كه خليفه به معناى پيامبر است، وحتى خدا هم به فرشتگان نفرمود كه من در روى زمين پيامبر قرار مى دهم، بلكه آنچه خدا فرمود، و فرشتگان شنيدند اين بود كه من جانشينى از خود( بنا به نظر دوم) در روى زمين قرار مى دهم و جانشينى از خدا ملازم با عصمت نيست تا براى فرشتگان جاى اعتراض نباشد، زيرا مقصود از نيابت چنان كه دانشمندان فن فرموده اند، همان نيابت در اسماء و صفات خدا است، مثلاً بشر قادر، نماينده خدا و حاكى از قدرت بى پايان او است، بشر دانا نماينده او و حاكى از علم بى پايان او است.
واضح تر بگوئيم: نيابت بشر از خالق خود، اين است كه او به وسيله اوصاف خود از اوصاف بى پايان مقام ربوبى حكايت مى كند و حاكى اوصاف حق، لازم نيست كه پيوسته معصوم باشد تا براى اعتراض آنها محلى نباشد و اينكه مى گويد: آيه گواه بر اين است كه قبل از آدم مخلوقى بوده... ما منكر آن نيستيم، ولى آيه برآن دلالت ندارد، زيرا دلالت آن فرع اين است كه بگوئيم مقصود، نيابت از گذشـتگان است، و آن نه تنها بـى دليـل است بلكه خود آيـه بر خلاف آن گواهى مى دهد چنان كه قبلاً تشريح شد.
4 ـ اگر خليفه را به معنى جانشين خدا بگيريم، بايد جانشين تمام يا لا اقل پاره اى از كارهاى اورا بتواند انجام دهد در صورتى كه مى بينيم تمام پيامبران به صراحت هرچه تمامتر قوه و قدرت را از خود سلب كرده و گفته اند ما كارى نمى توانيم انجام دهيم و خلقت و روزى و شفا در دست خدا است[1].
پاسخ: مقصود از خليفه، اين نيست كه از هر نظر مانند خدا باشد، مثلاً هرگاه خدا واجب الوجود و قديم وازلى است، خليفه او هم مانند او، واجب الوجود و قديم و ازلى باشد، بلكه مقصود اين است كه بشر به عنوان موجود كامل محل تجلى اسماء و صفات حق باشد و انبياء واولياء از اين نظر كه به اسرار الهى ومعارف حقه، احاطه دارند، نماينده خدا در علم هستند و تصرفات و كارهاى فوق العاده آنها درتكوين، نشانه قدرت بى پايان پروردگار است، ترقيات و تكامل روز افزون علم واقتدار بشر، حاكى از قدرت و علم بى پايان پديد آورنده بشر مى باشد و همچنين .
آيه زير كه از قدرت فوق العاده عيسى حاكى است نمايندگى اورا از جانب خدا در صفت«قدرت»روشن تر مى سازد اينك آيه:
(وَ اِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّيْنِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ بِاِذْنِي فَتَنْفُخُ فِيها فَتَكُونُ طَيْراً بِاِذْنِي وَ تُبْرِئ الأكْمَهَ وَ الأبْرَصَ بِاِذْنِي وَ اِذْ تُخْرِجُ الْمَوْتى بِاِذْنِي)( مائده، آيه 110)
«بـه ياد آر اى مسـيح! آن دم را كـه بـه اذن مـن از گل صورت پرنده اى مى ساختى و در آن مى دميدى و به اذن من پرنده اى مى شد و كور مادرزاد وبرص زده را به اذن من شفا مى دادى، و آن دم كه مردگان را به اذن من زنده مى كردى».
صاحب تفسير«المنار»در ذيل اين آيه پس از بيان اينكه مراد از خلافت، خلافت از جانب خدا است شرحى مى نويسد كه بسيار جالب است و ما ترجمه آن
[1]قبلاً اشاره شد كه بسيارى از بزرگان همه فرزندان آدم را خليفه مى دانند و ما مى بينيم كه خلفاى الهى با تمام عجز و ضعف و عدم اقتدارى كه بالذات دارند، به يارى خداوبه اذن او»كارهائى انجام مى دهند كه هيچ مخلوقى جز انسان بزرگ قدرت برآن را ندارد.
را در اين جا نقل مى كنيم:
«انسـان را خـداونـد چنـان كـه در قـرآن مى فرمـايـد: ناتوان آفريـده است:«وَ خُلِقَ الإنْسانُ ضَعِيفاً...»و همچنين اورا جاهل آفريده است :
(وَاللّهُ اَخْرَجَكُمْ مِنْ بُطوُنِ اُمَّهاتِكُمْ لا تَعْلَموُنَ شَيئاً)
( نحل ، آيه 78)
«خدا شما را از رحم مادرانتان بيرون آورد و شما چيزى را بلد نبوديد».
ولى بايد انسان مورد عبرت قرار گيرد زيرا همين انسان، با آن ضعفى كه دارد، تصرف مى كند و با اينكه در بدو خلقت، خود جاهل و نادان است، ولى همه اسماء را مى داند و با اين كه حيوانات ديگر مصالح و منافع خود را از ابتداى تولد خود با الهام مى فهمند و نيروهاى آنها زود تكميل مى شود ولى اين انسان ضعيف و نادان كه هنگام تولد جز گريه چيزى به او الهام نشده و تكامل او نيز بسيار كند و تدريجى است، وقتى«قوا»به او عطا مى شود، همه چيز را مى فهمد وهمه كائنات را تحت اختيار وقدرت خود مى آورد، و اين قوه را«عقل»مى نامند.
به واسطه همين عقل است كه انسان خود را از سرما و گرما حفظ مى كند و براى دفاع از خود در مقابل دشمن، از آن، استفاده مى كند، و در اثر همين«قوه»است كه در گذشته اختراعات و اكتشافات عجيب و غريبى را پديد آورده و در آينده نيز چيزهاى ديگرى را كشف خواهد كرد.
پس انسان را در پرتو اين«قوه»نمى توان«محدود الاستعداد»و«محدود العلم و...»دانست اين انسان با اين كه به تنهائى خيلى ضعيف است، ولى وقتى اجتـماعى شـد، تصرفى در هسـتى، مى كند كـه به اذن خـدا، براى آن حدى را نمى شود تصور كرد.
وبه همين مقياس كه خداوند براى كشف اسرار طبيعت و خلقت و براى تسلط برزمين و عوامل ديگر، به اين انسان قدرت داده، وبراى جلوگيرى از ظلم و فساد هم احكام و شرايعى جعل كرده كه اعمال و اخلاق اين انسان را محدود كند تا به تكامل