بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 137

كرده اند.

شـما مى تـوانيد وجـه ديگرى نـيز بر ترجـيح نظـريـه دوم اضـافـه كنيد زيرا آيه هاى(31،32و33) كه بر برترى و تفوق علمى آدم، بر فرشتگان گواهى مى دهد اين نظر را نيز تأييد مى كند و مى فرمايد: كه ملاك خلافت از خدا، همان دانش و بينـش است، و شما فاقد آن هستيد و اين آيات متكفـل بيان برترى خليـفه از نظر علـم نسبت بـه فرشتگان مى باشد.

ولى نويسنده«تفسير آيات مشكله»دلائل طرفداران اين نظر را ناديده گرفته بدون اين كه اشاره اى به آنها بنمايد، شروع به تخطئه نموده است.

ما پيش از آنكه به نقد گفته وى بپردازيم مطلبى را تذكر مى دهيم:

خلط مفهوم به مصداق:

اساس برخى از اشتباهات نويسنده همان خلط مفهوم به مصداق است نا گفته پيدا است كه مفهوم و معناى«مطابقى»خليفه همان جانشين است ولى گفتگو در متعلق اين لفظ است، كه آيا مقصود خلافت از جانب گذشتگان؟! يا از جانب خدا است؟ و گرنه هيچ كس درمعناى اين لفظ اختلاف ندارد، هرگاه طرفداران نظريه دوم مى گويند كه خليفه خدا در آن روز در روى زمين«آدم نبى»بوده است مقصود اين نيست كه خليفه به معنى پيامبر است، بلكه منظور تعيين مصداق اين معناى كلى است نه مفهوم آن. خوب است اين موضوع را با مثال روشن سازيم:

هرگاه شما در هواى گرم به دوست خود بگوئيد التهاب و عطش دارم چيزى بياور بخورم او برود هندوانه اى بياورد، اين نه براى اين است كه لفظ«چيز»براى هندوانه وضع شده است، بلكه اين لفظ، برمعناى وسيعى وضع شده است و صدها مصداق دارد، و يكى از مصاديق آن، همان هندوانه است كه در آن شرائط برآن منطبق مى شود.

اكنون در آيه مورد بحث مى گوئيم«ما وُضِعَ لَه»ومعناى مطابقى«خليفه»همان نائب ونماينده است، ولى نخستين مصداق آن، در آن روز آدم بود كه بعد ها


صفحه 138

نيز پيامبر شد، و مصداق اتم و اكمل آن در روزهاى بعد ، پيامبران و امامان و اولياى هستند.

محققان مى گويند: نمايندگى اختصاص به شخص حضرت آدم ندارد بلكه اين خلافت شامل حال تمام افراد بشر است چنانكه آيه هاى ديگر حاكى است كه تمام افراد بشر خليفه و نماينده اند و ما فعلاً در اين موضوع وارد نمى شويم.

بنابراين هيچ مفسرى ادعاء ننموده كه معناى خليفه همان پيامبر است، بلكه همگان معتقدند كه خليفه در همان معنى خود به كار رفته است، ولى آيا مصداق آن منحصر به آدم است، كه بعدها پيامبر شد و يا عموم مردم مصداق آن هستند، هرچند مصداق اتمِّ و اكمل آنها ، انبيا و امامان و اولياء مى باشند؟ فعلاً براى ما مطرح نيست.

با توجه به اين مقدمه خواهيد ديد كه استدلالات مفسر معاصر چقدر سست و بى پايه است اينك به نقل آنها مى پردازيم:

1 ـ خليفه در لغت به معناى«جانشين»است و به معنى پيامبر و رسول نيامده است پس منظور از خلافت افراد پيشين است.

پاسخ: گفتار قبلى ما بى اساس بودن اين اشكال را روشن مى سازد و ريشه اشتباه، خلط مفهوم به مصداق است چنانكه همين اشتباه را درجاى ديگر از آن جمله در تفسير آيه :(فَلَمّا رأى بُرْهانَ رَبِّهِ)( هنگامى كه يوسف برهان پروردگار خود را ديد) مرتكب شده است و مى گويد: در كجا برهان به معناى عصمت آمده است، و توجه نكرده است كه مقصود از برهان خدا در آيه همان دليل و گواه است كه انسان را به خدا هدايت مى نمايد، و برهان الهى صدها مصداق دارد و مصداق آن در آن روز براى يوسف«عصمت»او بوده است.

2 ـ در آيه شريفه:(يا داوُدُ اِنّا جَعَلْناكَ خَلِيفَةً فِي الأرْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ النّاسِ بِالْحَقِّ)( ص ، آيه 26)

«اى داود ما تورا در روى زمين جانشين قرار داديم پس در ميان مردم از روى حق داورى كن».

خليفه به معناى جانشين آمده است و مقصود اين نيست كه خداوند حضرت


صفحه 139

داود را جانشين خود قرار داده است،بلكه حضرت داود جانشين پيامبران و سلاطين پيشين است.

پاسخ: اين كه مى گويد«خليفه»در آيه مربوط به حضرت داود به معناى خليفه است، ما نيز تصديق مى كنيم ولى مدرك او بر اينكه جانشينى از طرف خدا نيست بلكه از طرف انبياء و سلاطين است، چيست؟ اساساً اين آيه از اين نظر ساكت است و همين قدر مى رساند كه داود جانشين است، ولى جانشينى او از طرف چه كسى است، آيه شريفه از بيان آن ساكت مى باشد، بايد متعلق آن را از جاى ديگر تعيين كرد.

3 ـ اعتراض فرشتگان( اَتَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها) دليل بر اين است كه خليفه به معنى پيامبر نيست، و نيز گواه بر اين است كه پيش از آدم مخلوقى بوده كه خون يكديگر را ريخته و فساد مى كردند.

پاسخ : هيچ كس نگفته است كه خليفه به معناى پيامبر است، وحتى خدا هم به فرشتگان نفرمود كه من در روى زمين پيامبر قرار مى دهم، بلكه آنچه خدا فرمود، و فرشتگان شنيدند اين بود كه من جانشينى از خود( بنا به نظر دوم) در روى زمين قرار مى دهم و جانشينى از خدا ملازم با عصمت نيست تا براى فرشتگان جاى اعتراض نباشد، زيرا مقصود از نيابت چنان كه دانشمندان فن فرموده اند، همان نيابت در اسماء و صفات خدا است، مثلاً بشر قادر، نماينده خدا و حاكى از قدرت بى پايان او است، بشر دانا نماينده او و حاكى از علم بى پايان او است.

واضح تر بگوئيم: نيابت بشر از خالق خود، اين است كه او به وسيله اوصاف خود از اوصاف بى پايان مقام ربوبى حكايت مى كند و حاكى اوصاف حق، لازم نيست كه پيوسته معصوم باشد تا براى اعتراض آنها محلى نباشد و اينكه مى گويد: آيه گواه بر اين است كه قبل از آدم مخلوقى بوده... ما منكر آن نيستيم، ولى آيه برآن دلالت ندارد، زيرا دلالت آن فرع اين است كه بگوئيم مقصود، نيابت از گذشـتگان است، و آن نه تنها بـى دليـل است بلكه خود آيـه بر خلاف آن گواهى مى دهد چنان كه قبلاً تشريح شد.


صفحه 140

4 ـ اگر خليفه را به معنى جانشين خدا بگيريم، بايد جانشين تمام يا لا اقل پاره اى از كارهاى اورا بتواند انجام دهد در صورتى كه مى بينيم تمام پيامبران به صراحت هرچه تمامتر قوه و قدرت را از خود سلب كرده و گفته اند ما كارى نمى توانيم انجام دهيم و خلقت و روزى و شفا در دست خدا است[1].

پاسخ: مقصود از خليفه، اين نيست كه از هر نظر مانند خدا باشد، مثلاً هرگاه خدا واجب الوجود و قديم وازلى است، خليفه او هم مانند او، واجب الوجود و قديم و ازلى باشد، بلكه مقصود اين است كه بشر به عنوان موجود كامل محل تجلى اسماء و صفات حق باشد و انبياء واولياء از اين نظر كه به اسرار الهى ومعارف حقه، احاطه دارند، نماينده خدا در علم هستند و تصرفات و كارهاى فوق العاده آنها درتكوين، نشانه قدرت بى پايان پروردگار است، ترقيات و تكامل روز افزون علم واقتدار بشر، حاكى از قدرت و علم بى پايان پديد آورنده بشر مى باشد و همچنين .

آيه زير كه از قدرت فوق العاده عيسى حاكى است نمايندگى اورا از جانب خدا در صفت«قدرت»روشن تر مى سازد اينك آيه:

(وَ اِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّيْنِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ بِاِذْنِي فَتَنْفُخُ فِيها فَتَكُونُ طَيْراً بِاِذْنِي وَ تُبْرِئ الأكْمَهَ وَ الأبْرَصَ بِاِذْنِي وَ اِذْ تُخْرِجُ الْمَوْتى بِاِذْنِي)( مائده، آيه 110)

«بـه ياد آر اى مسـيح! آن دم را كـه بـه اذن مـن از گل صورت پرنده اى مى ساختى و در آن مى دميدى و به اذن من پرنده اى مى شد و كور مادرزاد وبرص زده را به اذن من شفا مى دادى، و آن دم كه مردگان را به اذن من زنده مى كردى».

صاحب تفسير«المنار»در ذيل اين آيه پس از بيان اينكه مراد از خلافت، خلافت از جانب خدا است شرحى مى نويسد كه بسيار جالب است و ما ترجمه آن

[1]قبلاً اشاره شد كه بسيارى از بزرگان همه فرزندان آدم را خليفه مى دانند و ما مى بينيم كه خلفاى الهى با تمام عجز و ضعف و عدم اقتدارى كه بالذات دارند، به يارى خداوبه اذن او»كارهائى انجام مى دهند كه هيچ مخلوقى جز انسان بزرگ قدرت برآن را ندارد.


صفحه 141

را در اين جا نقل مى كنيم:

«انسـان را خـداونـد چنـان كـه در قـرآن مى فرمـايـد: ناتوان آفريـده است:«وَ خُلِقَ الإنْسانُ ضَعِيفاً...»و همچنين اورا جاهل آفريده است :

(وَاللّهُ اَخْرَجَكُمْ مِنْ بُطوُنِ اُمَّهاتِكُمْ لا تَعْلَموُنَ شَيئاً)

( نحل ، آيه 78)

«خدا شما را از رحم مادرانتان بيرون آورد و شما چيزى را بلد نبوديد».

ولى بايد انسان مورد عبرت قرار گيرد زيرا همين انسان، با آن ضعفى كه دارد، تصرف مى كند و با اينكه در بدو خلقت، خود جاهل و نادان است، ولى همه اسماء را مى داند و با اين كه حيوانات ديگر مصالح و منافع خود را از ابتداى تولد خود با الهام مى فهمند و نيروهاى آنها زود تكميل مى شود ولى اين انسان ضعيف و نادان كه هنگام تولد جز گريه چيزى به او الهام نشده و تكامل او نيز بسيار كند و تدريجى است، وقتى«قوا»به او عطا مى شود، همه چيز را مى فهمد وهمه كائنات را تحت اختيار وقدرت خود مى آورد، و اين قوه را«عقل»مى نامند.

به واسطه همين عقل است كه انسان خود را از سرما و گرما حفظ مى كند و براى دفاع از خود در مقابل دشمن، از آن، استفاده مى كند، و در اثر همين«قوه»است كه در گذشته اختراعات و اكتشافات عجيب و غريبى را پديد آورده و در آينده نيز چيزهاى ديگرى را كشف خواهد كرد.

پس انسان را در پرتو اين«قوه»نمى توان«محدود الاستعداد»و«محدود العلم و...»دانست اين انسان با اين كه به تنهائى خيلى ضعيف است، ولى وقتى اجتـماعى شـد، تصرفى در هسـتى، مى كند كـه به اذن خـدا، براى آن حدى را نمى شود تصور كرد.

وبه همين مقياس كه خداوند براى كشف اسرار طبيعت و خلقت و براى تسلط برزمين و عوامل ديگر، به اين انسان قدرت داده، وبراى جلوگيرى از ظلم و فساد هم احكام و شرايعى جعل كرده كه اعمال و اخلاق اين انسان را محدود كند تا به تكامل


صفحه 142

آن بيشتر كمك شود... وبه همين سبب است كه اورا خليفه خود در روى زمين قرار داده است.

آثار انسان، در اين خلافت زمينى كاملاً آشكار شده و ما عجائب صنايع اورا در معـدن و نبـات، در زمين و دريـا و هـوا مى بينيم و همين انسان كار و كوشش مى كند و على الدوام به اختراعات و اكتشافات خود مى افزايد، بلندى را پستى و پستى را بلنـدى مى كند، جاهـاى خراب را آبـاد مى كند و در ياچه هاى مصنوعى مى سازد و يا درياها را بـراى اسـتفاده از زميـن آن خشك مى كنـد، با تلقيح مصنوعى نبات و ميوه ها( وحتى انسانها) را خلق و توليد مى كند و خداوند به دست همـين انسـان، نژادها را عوض مى كند كوچك را بزرگ و وحشى را اهلى و .... مى نمايد.

آيا اين از حكمت الهى نيست كه اين انسان را با اين مواهب خليفه خود در روى زمين قرار دهد تا عجائب خلقت واسرار طبيعت او را ظاهر و آشكار كند؟

آيا مى توان آيه و نشانه اى براى كمال خدا و وسعت علم اويافت كه بهتر وكاملتر از اين انسان باشد كه اورا به بهترين وجه خلق كرده است؟ و وقتى انسان را به اين معنى كه گفته شد براى خدا، خليفه بدانيم ملائكه چگونه تعجب مى كنند؟

علت اين كه ملائكه مى گويند:(وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ)اين است كه آنها با توجه به علم غير محدود و اراده مطلق خليفه، فهميدند و دانستند كه اين علم واراده كه به تدريج حاصل مى شود، تحت كنترل اين انسان و زير احاطه كامل او نخواهد بود، و درنتيجه فساد و خونريزى خواهد شد... والبته اين انسان هراندازه كه علم داشته باشدبايد معترف بود كه جز مختصرى از علم الهى به او داده نشده و در عين حال، نمونه ومظهر كاملى از علم الهى است..[1].

[1]تفسير«المنار»از استاد شيخ محمد عبده تأليف سيد محمد رشيد رضا»ط 4، مصر، ج1، ص 259 و 260 و 261.


صفحه 143

مطلب سيزدهم[1]

آيا مقصود از«يقين»مرگ است ؟

(وَ اعْبُدْ رَبَّكَ حَتّى يَأْتِيْكَ الْيَقِينُ)( حجر، آيه 99)

«پروردگارت را عبـادت كن تا اين كه به تـو«يقـين»بيايـد».

عـده اى از مفسـران مانند: فخـر رازى، صاحب كشاف، طبرسـى و غيره مى گويند كه مقصود از«يقين»در اين آيه شريفه، مرگ است چنانكه در آيه 47 و 48 سوره«مدثر»كه مى فرمايد:(وَ كُنّا نُكَذِّبُ بِيَوْمِ الدِّيْنِ حَتّى اَتاناَ الْيَقِينُ):«روز رستاخيز را انكار مى كرديم تا يقين آمد»مقصود از يقين نيز مرگ است.

گواه روشن بر اين كه مقصود از«يقين»در دو آيه«مرگ»است همان به كار بردن لفظ«يأتيك»است و حاكى از اين است كه اين«يقين»به سراغ انسان مى آيد.

در اين صورت بسيار مناسب است كه به موت كه انسان را دنبال مى كند تفسير شود، چنان كه مى فرمايد:

(اَيْنَما تَكُونوُا يُدْرِكْكُمُ الْمَوْتُ)( نساء، آيه 78).«هركجا باشيد، مرگ شما را درك مى كند و نيز مى فرمايد:(حَتّى اِذا جاءَ احَدَكُمُ الْمَوْتُ)( انعام، آيه 61). تا

[1]مربوط به مطلب 57 از كتاب تفسير آيات مشكله ص 204 ـ 205 هدف از عنوان آيه رد نظريه ابن عباس است كه«يقين»را به مرگ تفسير كرده است و قاعدتاً از اميرمؤمنان اخذ نموده است و سيوطى در«الدرالمنثور»آن را از امام حسن (ع) نيز نقل كرده است.


صفحه 144

لحظه اى كه مرگ سراغ يكى از شما بيايد».

علاوه بر اين سيوطى در تفسير«الدُّرُّ المنثور»از بخارى نقل مى كند كه پيامبر بر سرجنازه«عثمان بن مظعون»حاضر شد و فرمود:«اما هو فقد جاءه اليقين انى لارجوا له الخير»يقين او فرارسيده و من براى او خير را اميدوارم[1]با اين تفسير، برداشت غلطى كه برخى از آيه مى كنند، خود به خود منتفى مى گردد.

توضيح اين كه : برخى از افراد سطحى، پس از طى مراحلى از سير و سلوك (البته به عقيده خودشان) نماز و روزه را ترك مى گويند و مدعى مى شوند كه ديگر به حكم ظاهر آيه مورد بحث، عبادت براى آنها ضرورتى ندارد، زيرا به مقام يقين رسيده اندو ظواهر شرع براى آنها است كه هنوز به چنين مقامى نرسيده اند.

در پاسخ گفتار بى اساس و ادعاى غير شرعى اين گروه دانشمندان مى گويند كه مقصود از«يقين»در آيه شريفه كه عبادت به حصول آن، محدود گرديده است. همان مرگ است و در حقيقت اين سخن پاسخى است به اين گروه منحرف كه عبادات شرعيه را به خاطر ادعاى وصول به مقام يقين، ترك مى گويند.

نويسنده تفسير مدعى است كه مقصود از«يقين»در آيه مورد بحث همان پيروزى پيامبر بركافران است و برردّ نظريه مشهور با دو دليل استدلال مى كند:

1 ـ معنى حقيقى يقين مرگ نيست، و استعمال آن در اين معنى«مجاز»است و آن هم قرينه مى خواهد.

پاسخ :«يقين»در همان معنى خود استعمال شده است، ولى چون ظرف حصول يقين همان دم مرگ است لذا از آن به مرگ تعبير آورده شده است و در واقع، يقين يك حالت جزمى است، و ظرف حصول آن، همان هنگامى است كه انسان چشم از دنيا بپوشد.

نويسنده تفسير مفهوم كلى يقين را با مصداق و يا ظرف حصول آن خلط كرده و دچار اشتباه شده است[2].

[1]الدرالمنثور، ج4، ص 109.
[2]و اين خلط مايه اشتباهات غريبى شده كه اجمالاً در تفسير«خليفه»به آن اشاره كرديم.