بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 151

مطلب چهاردهم[1]

پرسش از پيامبران چگونه بوده است؟

(وَ اسْئَلْ مَنْ اَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رُسُلِنا اَجَعَلْنا مِنْ دُونِ الرَّحْمانِ آلِهَةً يَعْبَدُونَ)(زخرف، آيه 45)

«اى محمد از پيامبرانى كه قبل از تو فرستاده ايم سئوال كن كه آيا ما جز خدا معبودانى قرار داده ايم كه مردم آنها را بپرستند».

جاى شك نيست كه ظواهر قرآن و مفاهيم ابتدائى آن، تا آنجا كه قرينه اطمينان بخشى برخلاف آن نباشد براى ما حجت است و ما حق نداريم بدون جهت از ظاهر آيات آن دست بر داريم، واين خود مطلبى است كه بايد هر مفسرى آن را رعايت كند، تا سرانجام از تفسير به رأى كه عامل مذهب سازى و آئين تراشى است، پرهيز بنمايد.

شما ظاهر آيه ياد شده را به اهل زبان و يا به دانشمندانى كه اطلاعاتى در اين زبان دارند، نشان بدهيد و ملاحظه كنيد كه در اين باره چه گونه قضاوت مى كنند؟ آيا جز اين كه«پيامبر مأمور شده است از خود پيامبران بپرسد و با خود آنها تماس بگيرد»چيزى ديگرى مى گويند؟ به طور مسلم نه، و همه با نداى بلند مى گويند،

[1]مربوط به ذيل مطلب 58 از كتاب تفسير آيات مشكله قرآن صفحه 206 و 207 و هدف از عنوان كردن آيه، رد امكان ارتباط پيامبر خدا، در اين نشأت با رسولان او است.


صفحه 152

مأمور به سئوال خود پيامبر است و مسئول خود ذات انبياء است نه كتابهاى آنها، و نه پيروان واصحاب آنها حالا اگر از جانشينان پيامبر كه به تنصيص رسول گرامى«قرين»قرآنند، روايت اطمينان بخشى به دست مان برسد و براى ما توضيح دهد كه مقصود سئوال از خود آنها نيست، بلكه منظور مراجعه به كتابها و پيروان آنها است، البته ما از جان و دل مى پذيريم و مى فهميم كه روز نزول قرآن قرائنى (حاليه) دركار بوده و ياران رسول خدا نيز همين معنا را فهميده اند، واگر چنين روايتى از مصدر وحى ورسالت به دستمان نرسيد، هرگز ماحق نداريم چنين تصرفى را در قرآن بنمائيم و با نداى رسول گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم)«مَنْ فَسَّرَ الْقُرْآنَ بِرَأْيهِ فَلْيَتَبَؤا مَقْعَدَهُُ مِنَ النّارِ»مخالفت ورزيم.

اگر ما بر اثر كوچكى انديشه و كمى معلومات، نتوانستيم درك كنيم كه پيامبر اكرم چگونه در اين نشأت با پيامبران كه نشأت ديگرى به سر مى برند ملاقات مى كند و از آنها سئوال مى نمايد اين سبب نمى شود كه بى خود ظاهر آيه را تأويل نموده و آن را بازيچه انديشه هاى كوچك خود قرار دهيم.

نويسنده تفسير مى گويد: وقتى خدا به پيامبر مى فرمايد:«اسئل»: سئوال كن»لازم نيست كه اين سئوال حضورى باشد( حضرت محمد(صلى الله عليه وآله وسلم)حضوراً از سائر پيامبران سئوال كند) بلكه مقصود اين استكه اى محمد از علماى اهل كتا ب و كتب آسمانى استفسار كن كه آيا پيامبران سابق در كدام كتاب جزبه سوى خداى واحد دعوت كرده اند سپس مى گويد آيه مورد بحث مانند آيه زير است:

(فَاِنْ كُنْتَ فِيْ شَكّ مِمّا اَنْزَلْنا اِلَيْكَ فَسْئَلِ الَّذِينَ يَقْرَؤنَ الْكِتابَ مِنْ قَبْلِكَ)(يونس،آيه 94)

اگر در آنچه ما به تو نازل كرده ايم در شك هستى از كسانى كه كتاب را قبل از تو مى خواندند، بپرس يعنى«از علماء اهل كتاب سئوال كن»آنگاه در صدد رد روايتى بر آمده و مى گويد: بعضى قائلند كه اين آيه در خصوص معراج نازل شده پس از آنكه انبياء پشت سر پيامبر نماز خواندند، خدا خطاب به پيامبر نمود و


صفحه 153

فرمود: اى محمد از اين پيامبران بپرس..»سپس چنين رد مى كند كه در اين آيه صحبتى از معراج وانبياء نيست.

پاسخ:

ما مى گوئيم : آيه مورد بحث (وَاسْئَلْ مَنْ اَرْسَلْنا) مكى است و روزى كه پيامبر گرامى در مكه به سر مى برد، در آن محيط، دانشمندان اهل كتاب، در«نجران»و«خيبر»و«مدينه»به سرمى بردند، و شرائط اجازه نمى داد كه پيامبر از مكه بيرون آيد، و با دانشمندان آنان كه در چند صد كيلومترى زندگى مى كردند تماس بگيرد، بنابراين تفسير آيه فوق به اين نحو كه از علماى آنها بپرس، بسيار بعيد است، آرى در آغاز بعثت افرادى مانند«ورقة بن نوفل»و... در مكه بودند كه اطلاعاتى از كتب عهدين داشتند، ولى هيچ گاه ذوق سليم اجازه نمى دهد كه ما بگوئيم : منظور از«مَنْ اَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِك»افراد انگشت شمارى از عرب هاى متنصر مانند ورقة است كه روزى بت پرست بودند، و بعداً تظاهر به مسيحى گرى مى كردند، و اطلاعات آنها از دانايان و كاهنان يهود و نصارى كه در«نجران»واطراف مدينه مى زيستند، به مراتب كمتر بود.

گذشته از اين اگر بگوئيم: مقصود اين است كه به كتابهاى آسمانى آنها مراجعه بفرمايد اين مطلب با«اُمى بودن»پيامبر سازگار نيست واگر هم بگوئيم توانائى خواندن كتاب را داشت ولى هرگز صلاح نبود كه پيامبر دست به اين كار بزند، و قرآن علت آن را بيان كرده آنجا كه مى فرمايد:(وَما كُنْتَ تَتْلُوا مِنْ قَبْلِهِ مِنْ كِتاب وَ لا تَخُطُّهُ بِيَمِيْنِكَ اِذاً لاَرْتابَ الْمُبْطِلُونَ)( عنكبوت، آيه 48).«تو پيش از نزول قرآن كتابى نمى خواندى، و با دستت نمى نوشتى زيرادر غير اين صورت، ابطال گران درباره قرآن ( كه از ناحيه خدا است) به شك مى افتادند».

نتيجه: گفتن اين كه به علماى اهل كتاب مراجعه كن با محيط نزول آيه ( مكه) سازگار نيست زيرا در آن محيط چنين علمائى وجود نداشت و تصور اين كه پيامبر


صفحه 154

به كتابهاى آسمانى آنها مراجعه نمايد با امى بودن پيامبر و يا لااقل با مصالح اسلام سازگار نبود ولى آيه اى كه در سوره يونس كه به پيامبر دستور مى دهد كه پيامبر به علماى اهل كتاب مراجعه نمايد، مدنى است، و سوره يونس اگر چه مكى است ولى آياتى چند از آن مدنى است و از آن جمله آيه (94 ) است كه در آن آيه چنين دستورى وارد شده است.

شگفت انگيز اين كه نويسنده اجازه نمى دهد با روايتى كه از خاندان وحى به دست ما رسيده آيه تفسير شود،حتى روايتى را كه مى گويد: اين سئوال وجواب در«معراج»بوده، به بهانه اين كه در آن سخن از معراج نيست رد مى كندولى خود نويسنده بدون چون و چرا حاضر است تا اين حد تحريف ظاهر كند و آيه را به اين نحو تفسير كند كه مقصود سئوال از پيامبران نيست، بلكه هدف سئوال از علماء و كتابهاى آنها است، اين كه در باره روايت مى گويد:در آيه سخن از معراج نيست بايد گفت در آيه هم، سخن از دانشمندان و كتابهاى آنها نيز نيست و اگر بگويد در آيه ديگر (آيه 94 سوره يونس) نامى از دانشمندان به ميان آمده است و آن آيه قرينه بر تفسير اين آيه مى باشد پاسخ آن اين است كه آيه مورد بحث مكى است و آيه سوره يونس مدنى است و محيط نزول دو آيه كاملاً متفاوت است و درمدينه دانشمندان اهل كتاب بودند و درمكه از آنها خبرى نبود.

چگونه مى توان با يكى ، ديگرى را تفسير كرد در يكى دسترسى به دانشمندان اهل كتاب وكتابهاى آنان فراوان بود، در ديگرى از اين امكانات خبرى نبود، اما با اين تفاوت، به خود اجازه مى دهد با آيه اى ، آيه ديگر را تفسير كند.

و در پايان : هرگاه اين روايت اطمينان بخش باشد به طور مسلم مى تواند اجمال آيه را رفع نمايد و اينكه مى گويد، در آيه سخنى از معراج نيست، باز گشت آن به اين است كه آنچه را روايت توضيح مى دهد در آيه نيست، ولى غافل از اين كه هرگاه بنا بود مضمون روايت در خود آيه باشد، ما ديگر چه نيازى به روايت داشتيم، علاوه ما بايد روايت مخالف را طرح كنيم، نه روايتى را كه مطلبى را توضيح داده واجمالى را بر طرف مى نمايد.


صفحه 155

واگر روايت مزبور، اطمينان بخش نباشد بايد ظاهر آيه را بگيريم و بگوئيم كه پيامبر اسلام در اين نشأت مى تواند با انبياء كه در آن نشأت به سر مى برند تماس بگيرد واگر ما حقيقت آن را درك نمى كنيم، دليل بر تأويل آن نيست، بسيارى از حقايق در قرآن وارد شده است كه ما از حقيقت آنها غافليم، مانند«فرشته»،«جنّ»،«برزخ»،«اعراف»،«سدره»و«غير ذلك».

در پايان ياد آور مى شويم كه ما دركتاب«اصالت روح از نظر قرآن»پيرامون امكان ارتباط انسان با جهان ارواح به صورت گسترده سخن گفته ايم و آيه مورد بحث را يكى از گواهان اين اصل علمى گرفته ايم علاقمندان مى توانند به آن كتاب مراجعه فرمايند.


صفحه 156

مطلب پانزدهم[1]

آيا تفسير اين آيه، نيازى به روايت دارد؟

(حافِظوُا عَلىَ الصَّلَواتِ وَ الصَّلوةِ الْوُسْطى وَ قوُموُ للّهِ قانِتِيْنَ)(بقره، آيه 237)

«برهمه نمازها و به نماز وسطى ( ميانه) محافظت كنيد، وبراى خدا مطيعانه و خاضعانه به پاى خيزيد».

كسانى كه مدعى هستند كه بايد در تفسير آيات مجمل، به روايت مورد اطمينان بخش مراجعه نمود، با آيه ياد شده استدلال مى كنند ومى گويند: ما هرگز بدون مراجعه به يك مدرك صحيح قادر نخواهيم بود كه مقصود از«صلوة وسطى»را از ميان محتملات مختلف، تعيين كنيم زيرا معنى لغوى«صلوة وسطى»نماز ميانه است ولى نماز ميانه كدام است؟ براى ما روشن نيست.البته اين گروه درتمام مجملات قرآن، اين سخن را دارند، وآيه ياد شده را يكى از همانها مى دانند ما با اين گروه هماهنگى داريم و در اين كتاب در اين باره سخن گفته ايم.

كسانى كه با آيه ياد شده بر نياز تفسير قرآن به روايات استدلال مى كنند به

[1]مربوط به مطلب 26 از كتاب تفسيرآيات مشكله صفحه 101 هدف از عنوان كردن آيه اين است كه برساند كه در تفسير قرآن، چندان نيازى به شأن نزولها نيست، تا از اين طريق بتواند آيه«مودت»و آيه«اكمال»را بدون مراجعه به شأن نزولها تفسير كند.


صفحه 157

اجمال كلمه«صلوة وسطى»استدلال مى نمايند كه مفهوم آن روشن ولى مصداق آن روشن نيست همان طور كه ياد آورشديم: اين نحو استدلال اختصاص به آيه مورد بحث ندارد بلكه درتمام مجملات قرآن اين سخن حاكم است، ولى مؤلف تفسير، مدعى است مدرك آنان در اين باره نامفهومى كلمه«قانتين»است و چون در لغت، معانى گوناگون دارد، از جمله: خضوع و خشوع و ساكت بودن... ولذا ما بايد با مراجعه به روايات مقصود واقعى را به دست بياوريم.

به طور مسلم يك چنين استدلال از يك فرد متخصص در فن تفسير بسيار بعيد است، زيـرا بدون شك معـنى«قنوت»همان خضوع و خشوع است، و آنچه دركتاب هاى لغت و تفسير درتوضيح اين لفظ نقل شده همگى اشاره به يك معنى وسيعى است مثلاً در«قاموس»مى گويد:«القنوت: الطاعة، والسكوت، والدعاء والقيام في الصلاة، والإمساك عن الكلام و«قنت»: اطال القيام في صلاته، وادام الحج و تواضع للّه»چنان كه ملاحظه مى فرمائيد تمام اين معانى به يك معنى كلى اشاره مى كند و آن خضوع و تواضع است كه به وسائل گوناگون از طريق ( حرف نزدن، طول دادن قيام درنماز و...) تحقق مى پذيرد بنابراين لفظ مزبور از هر نظر روشن است، و اجمالى ندارد تا به روايات مراجعه شود.

از اين نظر بسيار شايسته بود كه مؤلف تفسير، نام كتابى را كه اين استدلال از آن نقل نموده به ضميمه شماره صفحه، معين كند در صورتى كه در روايات صحيحه ما لفظ مزبور كاملاً همان طورى كه اهل لغت تفسير كرده اند، معنا شده است چنانكه ابن سنان از امام صادق(عليه السلام)نقل فرموده كه آن حضرت لفظ مزبور را چنين توضيح داد:«اقبال الرجل على صلاته و محافظته على وقتها، حتى لايلهيه عنها ولا يشغله شيئ»: مرد متوجه نماز گردد، و بر وقت اداء آن مواظبت نمايد، و چيزى اورا از نماز باز ندارد[1].

سپس نويسنده تفسير از همان افراد ( طرفداران تفسير قرآن به روايت) شأن نزولى به قرار زير نقل مى كند«قبل از نزول اين آيه مردم در حين نماز با هم صحبت

[1]تفسير برهان، ج1، ص 231.


صفحه 158

مى كردند، بعد از اين آيه، ديگر مردم درنماز صحبت نكردند»لذا«قانتين»در اين آيه به معناى ساكت شوندگان است.

ماشك نداريم، كه شأن نزول مزبور در مقام بيان مصداق بوده نه انحصار مفهوم آن در همان مصداق وما در روايات براى اين نوع از مطالب گواههاى فراوانى داريم ولى شگفت آور اين كه نويسنده به جنگ ناقل اين شأن نزول رفته و چنين رد كرده است: بر فرض اگر«قانت»كسى را گويند كه درموقع نماز حرف نزند در اين صورت اگر در موقع نماز به اين طرف و آن طرف منحرف شويم و يا چيزى بخوريم و بنوشيم مانعى نخواهد داشت».

راستى اين استدلال بسيارمايه شگفت است، شما مى توانيد براى امتحان اين استدلال را به يك دانشجوى علوم دينى كه سه سال درس خوانده باشد نشان دهيد، ببينيد چه مى گويد فوراً پاسخ مى دهد آقا! اثبات شيئ نفى ما عدا نمى كند! هرگاه بگوئيم درنماز باحالت خضوع بايستيد و معنى آن اين باشد كه درنماز سكوت اختيار كنيد باز گشت آن نفى شرائط ديگر نيست، هرگاه قرآن بفرمايد:(اِذا قُمْتُمْ اِلىَ الصَّلوةِ فَاغْسِلوُا وُجوُهَكُمْ ...)( مائده، آيه 6).«هرگاه براى نماز بلند شديد وضوءبگيريد»معنى آن نفى شرائط ديگر نيست، و شأن نزول مزبور، از طريق محدثان اهل تسنن از گروهى نقل شده است[1]وبلا شك مقصود بيان مصداق بوده است نه انحصار.

يك بحث اجمالى در نياز مفسر به روايات:

مؤلف تفسير در اين بحث به گروهى كه قرآن را به روايت تفسير مى كنند حمله كرده و استدلال هاى بس شگفت آورى دارد، بسيار مناسب است، به مغالطه هاى او اشاره نمائيم و ضمناً در اين صفحات قبول مى كند كه روايات متواتر مى تواند ابهام و اجمال آيات را رفع كند هرچند عملاً به اين قول اعتناء نمى نمايد و مانند وعده خوبان حاضر نمى شود كه با صد روايت، الف و لام (القربى) را تفسير كند و

[1]تفسير«الدرالمنثور»ج1، ص 306 ط مصر.