مفسران مى گويند كه مقصود از«انفسنا»على(عليه السلام)است روى روايات و قرائنى است كه در تفاسير واحاديث وارد شده است و هدف بالا بردن مقام على (ع) است، بنابراين معناى«فاقتلوا»يعنى اى مخاطبها خودتان را بكشيد، نه اينكه شما اى مخاطبها، ديگران را بكشيد كه آنان براثر قوم خويشى به منزله شماها هستند.
متن تورات نيز گواه ما است:
متن داستان كه در تورات امروز نيز وارد شده است با آنچه كه ما در معناى(فَاقْتُلوُا اَنْفُسَكُمْ)بيان كرديم تقريباً موافق است در«تورات»چنين آمده است:«دَعا اِلَيْهِمْ مَنْ يَرْجِعُ اِلىَ الرَّبِّ فَاَجابَهُ بَنوُ لاوِى فَاَمَرَهُمْ بِاَنْ يَأْخُذوُا السُّيوُفَ وَ يَقْتُلْ بَعْضَهُمْ بَعْضاً فَفَعَلوُا».
از اين عبارت كاملاً استفاده مى شود كه توبه كنندگان مأمور شدند يكديگر را بكشند، و كشته شدگان توبه كنندگان بودند، كيفيت قتل آنهابه طور انتحار وخودكشى نبود بلكه شمشير به دست گرفته يكديگر را كشتند.
اين نقـل از تورات با ظهور آيـه مـورد بحـث تقريبـاًموافقـت دارد، ايـن كـه مى گويد: گروه«بنولاوى»اجابت كردند دواحتمال دارد:
1 ـ منظور اين است كه گروه ديگرى بر شرك خود باقى مانده بودند، اين موضوع با آيه 149 اعراف سازش ندارد زيرا اين آيه به طور عموم مى رساند كه همه پرستش كنندگان توبه كردند.
2 ـ احتمال دارد كه جمله: مفهوم نداشته باشد و پرستش كنندگان فقط همان گروه بنولاوى بودند دراين صورت با قرآن مجيد نيز تطبيق مى كند و مؤيد معنائى است كه ما توضيح داديم.
مطلب بيست و سوم[1]
چرا سوره توبه«بسم اللّه»ندارد؟
در اين كه چرا اين سوره مباركه بدون«بسم اللّه»آغاز شده است سخنان و نظرياتى مطرح شده است و از پيشوايان مادر اين باب مطالبى منقول است كه به گونه فشرده به آنها اشاره مى شود:
1 ـ در اين سوره از توبيخ مشركان و تضييق بر آنها سخن به ميان آمده و تهديد شده اند كه اگر در ظرف چهارماه ايمان نياورند بايد آماده نبرد شوند و... از اين لحاظ مناسب نبود كه اين گونه از آيات با«بسم اللّه»كه مظهر رحم و عطوفت و مودت است، آغاز شود.
2 ـ مضامين اين سوره با مضامين سوره پيش ( انفال) متحد است بر اثر اين ارتباط كه ميان اين دو سوره وجود دارد، اين سوره بدون بسم اللّه نوشته شده تا گواه بر ارتباط مضامين اين دو سوره با يكديگر باشد.
ابن عباس از عثمان پرسيد كه چرا اين سوره«بسم اللّه»ندارد؟ وى در پاسخ گفت: سوره ( انفال) از سوره هائى است كه درآغاز ورود پيامبر به مدينه نازل گرديده و سوره برائت از سوره هائى است كه در اواخر هجرت نازل شده است و چون
[1]به مطلب 45 از تفسير آيات مشكله ص 172 باز گشت شود.
مطالب آيات دو سوره كاملاً باهم ارتباط دارند، وما از رسول خدا از جزء بودن اين سوره از سوره انفال مطلـبى نشنيديم از اين نظر اين دو سوره را پهلوى يكديگر قرار داديم و در اعداد سوره هاى ( السبع الطوال) آورديم.
حديث مزبور تا حـدى براى ما كيفيَّـت نظم و ترتيب آيات و سُور را روشن مى كند و مى رساند كه مطلب آن طور كه نويسنده تفسير تصور كرده است كه نظم و ترتيب فعلى آيات باترتيب نزول يكى بوده است، صحيح نيست بلكه اصحاب رسولخدا در نظم سور، به طور مسلم و ( محتملاً) در قرار دادن برخى از آيات در برخى از سور، بى دخالت نبوده اند، والبته شمامى توانيد مشروح اين بحث را در كتابهاى مربوط به نظم و تاريخ قرآن بخوانيد( وناگفته پيدا است كه اين موضوع غير تحريف است كه همه مسلمانان دانشمند بر بطلان آن اتفاق دارند).
نويسنده تفسير همان وجه دوم را انتخاب نموده و نيز اضافه مى نمايد علت اينكه اين قسمت ( سوره توبه) از انفال جدا نوشته شده و نام مخصوص ( توبه يا برائت) به آن داده اند، شايد اين است كه حضرت على(عليه السلام)از طرف پيامبر مأموريت يافت كه روزعيد قربان از اول سوره تا آيه 37 درمنى براى مردم بخواند و اين قسمت اهميت داشت و به اين جهت از انفال جدا گرديد و نام بخصوصى داده اند.
جاى تعجب است كه نويسنده تفسير، لااقل همين قدر اعتراف مى كند كه در نظم قرآن، اصحاب رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)اعمال نظر مى كردند وما اين اقرار و اعتراف ايشان را اتخاذ سند مى كنيم تا برايشان ثابت شود كه اصحاب رسول خدا در نظم و ترتيب سور و برخى از آيات دخالت داشته اند.
مطلب بيست و چهارم[1]
آيا شكر در قرآن به معنى«عبادت»است ؟
(قًّلَ هذا مِنْ فَضْلِ رَبِّي لِيَبْلُوَنِي َاَشْكُرُ اَمْ اَكْفُرِ وَمَنْ شَكَرَ فَاِنَّما يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ وَ مَنْ كَفَرَ فَاِنَّ رَبِّي غَنِيٌّ كَرِيمٌ)( نحل، آيه 40)
«سليمـان گفت اين از فضـل خـدا اسـت و مرا به ايـن وسيله امتحـان مى نمايد كه آيا بنده شكر گزار هستم يا بر نعمتهاى وى كفر مى ورزم، وكسى كه در برابر نعمتهاى او سپاسگزار باشد به سود خود او مى باشد و كسى كه كفر ورزد به راستى پروردگار من بى نياز و بزرگوار است».
آيا«شكر»و«عبادت»يك مفهوم دارد؟
قرآن در تفهيم مقاصد خود اصطلاح مخصوصى ندارد، و آنجا كه اصطلاح خاصى دارد، مردم را از مقاصد خود آگاه ساخته است، اكنون ما معنى اين دو لفظ را از نظر لغت عرب كه لغت قرآن است بررسى مى نمائيم، تا روشن گردد كه آيا اين دو لفظ از نظر مفهوم يك معنا دارند يا اينكه اين دو لفظ دو معنى مختلف دارند، ولى گاهى هردو مفهوم بر يك مورد صدق مى نمايند و به اصطلاح دانشمندان آيا اين دو لفظ اتحاد مفهومى دارند و حمل يكى بر ديگرى حمل اولى است مانند:«الإنسانُ حيوانٌ ناطقٌ»، ويا دو مفهوم مختلف مى باشند و اگر اتحادى هست اتحاد
[1]مربوط به مطلب 65 از كتاب«تفسير آيات مشكله»ص 223.
درمصداق هست چنانكه انسان و جسم با اختلاف درمفهوم، اتحاد مصداقى دارند و حمل يكى بر ديگرى، حمل شايع صناعى است، نه اولى[1].
گذشته از اين، آيا از«نِسَب اربع»[2]ميان اين دو مفهوم، تساوى و تلازم در صدق است يا نه.
فرهنگ هاى عربى مشكل نخست را بر طرف مى كنند و آشكارا مى رسانند كه اين دو لفظ از نظر مفهوم دو مفهوم متغاير و متمايز مى باشند لغت مى گويد«عبادت»كه فعل ماضى آن«عبد»است، به معناى پرستش است و شكر به معناى اظهار نعمت است در مقابل كفر كه آن كتمان و پوشاندن آن است[3].
گواه ما براين كه، شكر در لغت و قرآن به معناى«شناخت و اظهار نعمت»در برابر كفر كه به عين پنهان كردن آن است، علاوه بر تصريح اهل لغت[4]خود آيات قرآن است كه غالباً، شكر را در برابر كفر قرار داده است چنان كه در آيه مورد بحث چنين است، و نيز در آيه 7 از سوره ابراهيم مى فرمايد:
(وَ اِذْ قالَ رَبُّكُمْ لَئِنْ شَكَرْتُمْ لاَزِيْدَنَّكُمْ وَ لَئِنْ كَفَرْتُمْ اِنَّ عَذابِي لَشَدِيْدٌ).
[1]حمل بر دو قسم است : 1 ـ حمل اولى ذاتى، 2 ـ شايع صناعى. حمل اولى ذاتى آن است كه بين موضوع و محمول اتحاد مفهومى باشد و حمل شايع آن است كه ميان آنها اتحاد وجودى باشد و البته حمل شايع هم باز دو نوع است، حمل مواطاة و حمل اشتقاق... براى مزيد توضيح به كتب«منطق»رجوع شود.
[2]نِسَبِ اربع : ميان دو مفهوم كلى، از نظر صدق بر موردى بايد نسبتى وجود داشته باشد واين نسبت را به چهارنوع تقسيم كرده اند: تباين كلى، تساوى كلى، عموم و خصوص مطلق، عموم و خصوص من وجه.
[3]وبه كافر و برزگر نيز از آن نـظر كافر مى گويند كه اولى حق را تحت حجاب جهل و عصبيت مى پوشاند و دومى دانه هارا زير خاك ها پنهان مى سازد چنانكه قرآن مى فرمايد«كمثل غيث اعجب الكفار نباته»مانند بارانى كه گياه آن كشاورزان را به تعجب در مى آورد.
[4]دركتب لغـت آمـده است«الشـكر عرفـان الإحسان و نشره»رجوع شود به«اقرب الموارد»ج1، ط جديد، ص 605 وقاموس و ...
«به ياد آر وقتى را كه خداى شما اعلام نمود كه اگر شاكر گرديد، نعمت خود را افزون مى كنم، و هرگاه در برابر نعمت، كفر ورزيد عذاب من سخت است».
خلاصه : از اين كه شكر در برابر كفر قرار مى گيرد معناى لغوى لفظ به روشنى به د ست مى آيدو آن اين كه«شكر»در مقابل كفر است و چون«كفر»به معناى«ستر»و پوشانيدن است، طبعاً شكر اظهار آن است، بنابراين مشكل اول خود به خود حل گرديد ومعلوم شد كه هيچ گاه مفهوم شكر، و عبادت يكى نيست، و اين دو لفظ از نظرمعنا دومفهوم مختلفى دارند و به اصطلاح علمى حمل يكى برديگرى«حَمْلِ اُولى»نيست.
مخفى نماند كه مقصود از اظهار نعمت همان است كه در فارسى از آن به«قدردانى»تعبير مى كنند ودر اصطلاح علماء و دانشمندان مى گويند:«اَلشُّكْرُ صَرْفُ الْعَبْدِ ما اَنْعَمَهُ اللّهُ تَعالى فِيما خُلِقَ لإجْلِهِ»شكر صرف قوا و نعمت در جاهائى است كه خدا براى همان منظور آن قوا و نعمت را آفريده است توگوئى صرف نعمت درمحل خود يك نوع اظهار و تقدير است.
ميان شكر و عبادت چه نسبتى است؟
واما مشكل دوم: به طور مسلم از نسب اربع ميان آن دو عموم و خصوص مطلق است و هرچيزى كه عبادت و مصداق پرستش حق است، به طور مسلم شكر و سپاسگزارى و قدردانى هست زيرا بنده به وسيله اطاعت و عبادت، قوا و نعمتهاى خدا داده را درجائى كه براى همان منظور آفريده شده است به كار مى برد ولى عكس آن چنين نيست يعنى چيزهائى داريم كه مصداق شكر واظهار نعمت و صرف آن درمحل خود است، ولى هرگز عنوان عبادت بر آن صدق نمى كند مثلاً انسان به وسيله احسان و دستگيرى از افتادگان شكر نعمت را به جا مى آورد و نعمت را درجاى خود به كار مى برد، ولى هرگز احسان و دستگيرى، عبادت و پرستش حق نيست.و اينكه مايه پاداش است، دليل بر عبادت بودن نيست.
مطلب ديگرى كه بايد تذكر داد اين است كه اظهار نعمت مراتبى دارد گاهى به وسيله زبان و گاهى به وسيله افعال انجام مى گيرد و شخصى كه مى گويد:«اَلْحَمْدُ للّهِ عَلى ما اَنْعَمَ»مرتبه اى از شكر را انجام داده نه تمام مراتب آن را وبايد مراتب ديگر نيز دنبال او بيايد.
روشنتر بگوئيم: بحث درمعنى اين دو لفظ است و اما آيا چه مرتبه اى از شكر ما را از عذاب الهى نجات مى دهد، فعلاً مورد بحث ما نيست و البته ممكن است در پاره اى از موارد، همان سپاسگزارى زبانى كافى باشد و ممكن است علاوه بر آن اعمال ديگرى نيز بخواهد.
گفتار نويسنده تفسير:
نويسنده تفسير پس از گفتگوهاى زياد به اين مطلب منتهى مى شود كه چون گفتن«شكراً للّه»درزبان انسان را از عذاب الهى نجات نمى دهد، پس معناى«شكرتم»در آيه:(لَئِنْ شَكَرْتُمْ لاَزِيْدَنَّكُمْ)به معناى«عبدتم»است و مقصود از«كفرتم»مراعات نكردن اوامر الهى است.
پاسخ:
تصور نمى رود كه مفسرى ادعاكند، كه درهمه جاى قرآن«شكر»به معنى عبادت است زيرا آيات خود قرآن درمواردى برخلاف آن تصريح مى نمايد:
1 ـ(فَابْتَغوُا عِنْدَ اللّهِ الرِّزْقَ وَ اعْبُدوُهُ وَ اشْكُروُا لَهُ)(عنكبوت، آيه 17).
«نزد خدا روزى بطلبيد آن را بپرستيد، و شكر نعمت اورا به جا آوريد».
هرگاه«شكر»و«عبادت»از نظر مفهوم يكى بودند و داعى بر آوردن جمله«واشكروا»پس از«واعبدوا»نبود و هرگز جا ندارد كه تصور كنيم كه مقصود از دومى تأكيد است زيرا تأكيد برخلاف ظاهر آيه است.
2 ـ(بَلِ اللّهُ فَاعْبُدْ وَ كُنْ مِنَ الشّاكِرِينَ)(زمر، آيه 66).
«بلكه خدا را پرستش كن واز زمره سپاسگزاران باش».
چيزى كه باعث شده كه نويسنده تفسير اشتباه نمايد و تصور كند كه«شكرتم»به معناى«عبدتم»است همان تصادق مصداقى است.
زيرا نوعاً مى بينيم كه شكر و سپاسگزارى از طريق عبادت تحقق مى پذيرد از اين جهت نويسنده تصور كرده است كه واقعاً معناى«شكرتم»همان«عبدتم»است، در صورتى كه اجتماع در مصداق غير اتحاد درمفهوم است ويكى از علل اشتباهات نويسنده تفسير همان خلط مصداق به مفهوم است.
از لابلاى برخى از عبارات نويسنده استفاده مى شود كه ايشان مدعى است كه شكر درتمام قرآن، به معناى اطاعت از اوامر و مقررات خدا است و كفر تجاوز از حدود است[1].
جاى شك نيست كه اطاعت از نظر و مفهوم مصداق اعم از عبادت است زيرا چيزهائى مايه تقرب بنده به خدا و اطاعت از اوامر او محسوب مى شود مانند نيكى كردن و دستگيرى نمودن ولى هرگز اين نوع كارها مصداق عبادت به معناى پرستش نيست درچنين صورت نويسنده دو اشتباه را مرتكب شده است.
1 ـ گاهى لفظ«شكر»را به معناى«عبادت»گرفته و گاهى آن را با«اطاعت»تفسير نموده است در صورتى كه اين دو لفظ از نظر سعه و ضيق يكسان نيستندو عبادت اخص از اطاعت است .
2 ـ خلط مصداق به مفهوم نموده و از آنجا كه برخى از مصاديق اطاعت مصداق عبادت نيز هست تصور كرده كه واقعاً معنى، شكر همان اطاعت است ولى
[1]نويسنده در ص 225 از كتاب خود كه در مقام استنتاج بر آمده چنين مى نويسد«درتمام آيات قرآن كه از شاكر بودن بندگان صحبتى به ميان آمده است و همگى در مفهوم اطاعت از اوامر و مقررات خداوندى بوده و كفران در نقطه مقابل آن قرار داشته و به معناى تجاوز از حدود الهى است»ولى چنانكه در اين بحث ثابت كرديم اين ادعاى بدون قيد و شرط با بعضى از آيات شريفه موافقت ندارد.