«به ياد آر وقتى را كه خداى شما اعلام نمود كه اگر شاكر گرديد، نعمت خود را افزون مى كنم، و هرگاه در برابر نعمت، كفر ورزيد عذاب من سخت است».
خلاصه : از اين كه شكر در برابر كفر قرار مى گيرد معناى لغوى لفظ به روشنى به د ست مى آيدو آن اين كه«شكر»در مقابل كفر است و چون«كفر»به معناى«ستر»و پوشانيدن است، طبعاً شكر اظهار آن است، بنابراين مشكل اول خود به خود حل گرديد ومعلوم شد كه هيچ گاه مفهوم شكر، و عبادت يكى نيست، و اين دو لفظ از نظرمعنا دومفهوم مختلفى دارند و به اصطلاح علمى حمل يكى برديگرى«حَمْلِ اُولى»نيست.
مخفى نماند كه مقصود از اظهار نعمت همان است كه در فارسى از آن به«قدردانى»تعبير مى كنند ودر اصطلاح علماء و دانشمندان مى گويند:«اَلشُّكْرُ صَرْفُ الْعَبْدِ ما اَنْعَمَهُ اللّهُ تَعالى فِيما خُلِقَ لإجْلِهِ»شكر صرف قوا و نعمت در جاهائى است كه خدا براى همان منظور آن قوا و نعمت را آفريده است توگوئى صرف نعمت درمحل خود يك نوع اظهار و تقدير است.
ميان شكر و عبادت چه نسبتى است؟
واما مشكل دوم: به طور مسلم از نسب اربع ميان آن دو عموم و خصوص مطلق است و هرچيزى كه عبادت و مصداق پرستش حق است، به طور مسلم شكر و سپاسگزارى و قدردانى هست زيرا بنده به وسيله اطاعت و عبادت، قوا و نعمتهاى خدا داده را درجائى كه براى همان منظور آفريده شده است به كار مى برد ولى عكس آن چنين نيست يعنى چيزهائى داريم كه مصداق شكر واظهار نعمت و صرف آن درمحل خود است، ولى هرگز عنوان عبادت بر آن صدق نمى كند مثلاً انسان به وسيله احسان و دستگيرى از افتادگان شكر نعمت را به جا مى آورد و نعمت را درجاى خود به كار مى برد، ولى هرگز احسان و دستگيرى، عبادت و پرستش حق نيست.و اينكه مايه پاداش است، دليل بر عبادت بودن نيست.
مطلب ديگرى كه بايد تذكر داد اين است كه اظهار نعمت مراتبى دارد گاهى به وسيله زبان و گاهى به وسيله افعال انجام مى گيرد و شخصى كه مى گويد:«اَلْحَمْدُ للّهِ عَلى ما اَنْعَمَ»مرتبه اى از شكر را انجام داده نه تمام مراتب آن را وبايد مراتب ديگر نيز دنبال او بيايد.
روشنتر بگوئيم: بحث درمعنى اين دو لفظ است و اما آيا چه مرتبه اى از شكر ما را از عذاب الهى نجات مى دهد، فعلاً مورد بحث ما نيست و البته ممكن است در پاره اى از موارد، همان سپاسگزارى زبانى كافى باشد و ممكن است علاوه بر آن اعمال ديگرى نيز بخواهد.
گفتار نويسنده تفسير:
نويسنده تفسير پس از گفتگوهاى زياد به اين مطلب منتهى مى شود كه چون گفتن«شكراً للّه»درزبان انسان را از عذاب الهى نجات نمى دهد، پس معناى«شكرتم»در آيه:(لَئِنْ شَكَرْتُمْ لاَزِيْدَنَّكُمْ)به معناى«عبدتم»است و مقصود از«كفرتم»مراعات نكردن اوامر الهى است.
پاسخ:
تصور نمى رود كه مفسرى ادعاكند، كه درهمه جاى قرآن«شكر»به معنى عبادت است زيرا آيات خود قرآن درمواردى برخلاف آن تصريح مى نمايد:
1 ـ(فَابْتَغوُا عِنْدَ اللّهِ الرِّزْقَ وَ اعْبُدوُهُ وَ اشْكُروُا لَهُ)(عنكبوت، آيه 17).
«نزد خدا روزى بطلبيد آن را بپرستيد، و شكر نعمت اورا به جا آوريد».
هرگاه«شكر»و«عبادت»از نظر مفهوم يكى بودند و داعى بر آوردن جمله«واشكروا»پس از«واعبدوا»نبود و هرگز جا ندارد كه تصور كنيم كه مقصود از دومى تأكيد است زيرا تأكيد برخلاف ظاهر آيه است.
2 ـ(بَلِ اللّهُ فَاعْبُدْ وَ كُنْ مِنَ الشّاكِرِينَ)(زمر، آيه 66).
«بلكه خدا را پرستش كن واز زمره سپاسگزاران باش».
چيزى كه باعث شده كه نويسنده تفسير اشتباه نمايد و تصور كند كه«شكرتم»به معناى«عبدتم»است همان تصادق مصداقى است.
زيرا نوعاً مى بينيم كه شكر و سپاسگزارى از طريق عبادت تحقق مى پذيرد از اين جهت نويسنده تصور كرده است كه واقعاً معناى«شكرتم»همان«عبدتم»است، در صورتى كه اجتماع در مصداق غير اتحاد درمفهوم است ويكى از علل اشتباهات نويسنده تفسير همان خلط مصداق به مفهوم است.
از لابلاى برخى از عبارات نويسنده استفاده مى شود كه ايشان مدعى است كه شكر درتمام قرآن، به معناى اطاعت از اوامر و مقررات خدا است و كفر تجاوز از حدود است[1].
جاى شك نيست كه اطاعت از نظر و مفهوم مصداق اعم از عبادت است زيرا چيزهائى مايه تقرب بنده به خدا و اطاعت از اوامر او محسوب مى شود مانند نيكى كردن و دستگيرى نمودن ولى هرگز اين نوع كارها مصداق عبادت به معناى پرستش نيست درچنين صورت نويسنده دو اشتباه را مرتكب شده است.
1 ـ گاهى لفظ«شكر»را به معناى«عبادت»گرفته و گاهى آن را با«اطاعت»تفسير نموده است در صورتى كه اين دو لفظ از نظر سعه و ضيق يكسان نيستندو عبادت اخص از اطاعت است .
2 ـ خلط مصداق به مفهوم نموده و از آنجا كه برخى از مصاديق اطاعت مصداق عبادت نيز هست تصور كرده كه واقعاً معنى، شكر همان اطاعت است ولى
[1]نويسنده در ص 225 از كتاب خود كه در مقام استنتاج بر آمده چنين مى نويسد«درتمام آيات قرآن كه از شاكر بودن بندگان صحبتى به ميان آمده است و همگى در مفهوم اطاعت از اوامر و مقررات خداوندى بوده و كفران در نقطه مقابل آن قرار داشته و به معناى تجاوز از حدود الهى است»ولى چنانكه در اين بحث ثابت كرديم اين ادعاى بدون قيد و شرط با بعضى از آيات شريفه موافقت ندارد.
بايد پرسيد كه اجتماع در مصداق چه ارتباطى به اتحاد درمفهوم دارد؟
در پايان مى گوئيم اين كه نويسنده اصرار دارد كه شكر زبانى را از ارزش بياندازد، چندان كليت ندارد و بلكه موارد فرق دارد، به طورى كه ممكن است در برخى از موارد مطلوب همان شكر زبانى باشد، چنانكه مطلوب پس از صرف غذا همين است و گاهى ممكن است مطلوب فوق اين باشد، و در هرحال شكر زبانى و عمـلى هر دو از مصـاديق شكر هستـند ولـى آيـا كـدام يك مـا را از عذاب الهـى مى رهاند، اين مطلب خارج از بحث تفسيرى است.
زيرا هدف در تفسير شناختن«ما وُضِعَ لَه»اين الفاظ ومراتب و مصاديق آن است واما كدام يك مايه نجات است از موضوع و هدف تفسير بيرون است واگر دسته مخصوصى از شكر(شكر عملى ) موجب نجاتند، سبب نمى شود كه از وسعت معنى لغوى آن بكاهيم و آن را به مصاديق معينى منحصر نمائيم.
در پايان ياد آور مى شويم براى آگاهى از مفهوم«عبادت»به كتاب«مبانى توحيد از نظر قرآن»ص 388 ـ 403 مراجعه فرمائيد.
چنان كه در باره توحيد در اطاعت و تفاوت آن با توحيد در عبادت به همان كتاب ص 335 ـ 345 باز گشت فرمائيد.
مطلب بيست و پنجم[1]
جمله شرطيه متعلق به چيست؟
(يا اَيُّهـَا الَّذِينَ آمَنـوُا كـُلوُا مِنْ طَيِّباتِ ما رَزَقْناكُمْ وَاشْكُروُا لِلّهِ اِنْ كُنْتُمْ اِيّاهُ تَعْبُدوُنَ). ( بقره، آيه 172)
«اى افراد با ايمان از چيزهاى پاكيزه اى كه روزى شما كرده ايم بخوريد و خدا را شكر كنيد، اگر فقط اورا مى پرستيد».
آگاهى از زندگانى عرب جاهلى مايه روشنى مفاد آيه مى گردد، زيرا عرب جاهلى بخشى از«طيبات»را برخود حرام كرده بود كه قرآن در سوره مائده آيه 103 به نكوهش آنان در مورد اين كار مى پردازد[2].
از اين جهت در آيه مورد بحث مى فرمايد:
(كُلوُا مِنْ طَيِّباتِ ما رََزَقْناكُمْ).
«از روزى هاى پاكيزه اى كه به شما داده ايم، بخوريد».
آنگاه دستور سپاس مى دهد و مى گويد:(وَاشْكُروُا لِلّهِ): در برابر اين
[1]مربوط به مطلب (17) از كتاب تفسير آيات مشكله ص 74.
[2]ماجعل اللّه من بحيرة ولا سائبة ولا وصيلة ولا حام ولكن الذين كفروا يفترون على اللّه الكذب واكثرهم لا يعقلون»(مائده، آيه 103).
نعمت ها سپاسگزار باشيد«و سپاسگزارى مايه فزونى نعمت و نشانه شايستگى انسان است».
آنگاه در بخش سوم آيه جمله شرطيه اى مى آورد و مى فرمايد:
(اِنْ كُنْتُمْ اِيّاهُ تَعْبُدوُنَ): اگر اورا مى پرستيد».
اكنون بايد ديد كه اين جمله شرطى به كدام يك از دو جمله پيشين مربوط است.
آيا اين جمله«قيد»جمله«واشْكُروُالِلّهِِ»است يا قيد جمله«كُلوُا مِنْ طَيِّباتِ ما رَزَقْناكُمْ»مى باشد؟ مفسران نظر نخست را بر گزيده اند، درحالى كه مؤلف تفسير نظر دوم را انتخاب كرده است.
قواعد عربى و مفهوم صحيح آيه، با نظريه نخست موافق است، زيرا پيوسته هر«قيدى»به جمله نزديك مرتبط مى گردد، نه به جمله دور، و جمله نزديك به اين قيد همان جمله«واشْكُروُالِلّهِِ»است و قواعد عربى اجازه نمى دهد كه جمله نزديك را ناديده بگيريم و قيد را به جمله بعيد«كُلوُا مِنْ طَيِّباتِ»باز گردانيم و مفهوم آيه اين است كه اگر خدا را مى پرستيد، به همان ملاك او را نيز شكر گزار باشيد، اگر اورا از اين نظر مى پرستيد كه آفريدگار و كار گردان جهان آفرينش است، بايد اورا نيز سپاسگزار بود، زيرا آنچه در روى زمين از«طيبات»وجود دارد، مخلوق و آفريده او است و به حكم اينكه او صاحب نعمت مى باشد بايد اورا سپاسگزارى نيز نمود.
در مطلب بيست و چهارم«شكر»و«عبادت»كاملاً روشن گرديد.
بنابراين مفاد آيه اين است كه اگر اورا مى پرستيد شكر اورا نيز به جا آوريد، زيرا خدايى كه ملاك عبادت دراو هست ملاك شكر نيز در او موجود مى باشد.
سنگ اول گرنهد معمار كج...
از آنجا كه مفسر معاصر در مطلب قبل در تفسير معنى«شكر»، دچار اشتباه
شد و«شكر»بشر را در مقابل نعم الهى با عبادت و پرستش يكسان گرفت ـ لذا ـ اصرار ورزيده كه جمله شرطيه نمى تواند متعلق به ( اعبدوا) باشد زيرا در اين صورت معنى آيه چنين مى شود ( اگر خدا را عبادت كننده ايد اورا عبادت كنيد) واين مفهوم صحيح نيست، سپس تلاش نموده كه اثبات كند، كه جمله شرطيه متعلق به«كلوا»است و مفهوم صحيح آيه چنين است كه اى مؤمنان از روزيها بخوريد اكر خدا را عبادت كنندگانيد.
از آنجا كه نويسنده در اين بحث سنگ اساسى را كج نهاده ناچار بنايى كه روى آن نهاده است تا آخر كج رفته است ما در مطلب پيش اثبات نموديم كه هرگز اين دو لفظ از نظر لغت يك معنى ندارند بلكه دو مفهوم متغاير دارند و ميان مصاديق آنها از نسب اربع عموم و خصوص مطلق است ـ لذا ـ تفسير«اشكروا»با جمله (اعبدوا) كاملاً اشتباه است، و اساساً«شكر»با بى است و پرستش باب ديگر، شكر مخلوق جائز و عبادت و پرستش مخلوق حرام است و تقارن مصداقى دليل بر بيگانگى در مفهوم نيست وتفاوت اين دو بسيار روشن است.
1 ـ شكر از نظر مفهوم غير عبادت است، شكر سپاسگزارى است، وعبادت پرستش است و اين دو لفظ مفهوماً و مصداقاً باهم فرق دارند.
2 ـ شكر تعظـيم منعـم است در بـرابـر كسى كه نيكـى كرده است چنان كه مى گويد:
«اَلشُّكْرُ هُوَ الْوَصْفُ بِالْجَمِيلِ الإخْتِيارِى عَلى وَجْهِ التَّعْظِيمِ وَ التَّبُجِيلِ عَلىَ النِّعْمَةِ بِاللِّسانِ وَ الْجِنانِ وَ الأرْكانِ».
( شكر: ثناگوئى است در برابر نعمت خواه با زبان و خواه با بدن و قلب (ادراكات).
درحالى كه«عبادت»خضوع در برابر خدا است.
3 ـ پرستش غير خدا حرام است، ولى تشكر از نيكى ديگران لازم است .
نظر نويسنده تفسير:
نويسنده تفسير در توضيح آيه دچار مخمصه مى شود زيرا مى بيند معنى آيه طبق تفسير او اين مى شود: اى افراد با ايمان از روزيها بخوريد اگر خدا را عبادت كنندگانيد، و مفهوم آن اين مى شود كه افراد غير مؤمن از روزيها نخورند، چون از عبادت كنندگان خدا نيستند.
براى فرار از اين مخمصه مى نويسد: آيه شريفه مفهوم ندارد، و معنى مزبور از آن استفاده نمى شود زيرا اين سخن غير عملى است.
واين سخن منطق نويست كه بگوئيم چون مفهوم آيه از نظر ما غير عملى است پس آيه مفهوم ندارد در صورتى كه جمله شرطيه درجائى مفهوم ندارد كه شرط محقق موضوع باشد چنانكه در مثال«اِنْ رُزِقْتَ وَلَداً فَاخْتِنْهُ»،چنين است و در اين مثال جمله شرطيه مفهوم ندارد، زيرا بسيار بديهى است كه اگر كسى فرزند نداشته باشد، طبعا موضوع ختنه هم منتفى مى شود.
ولى در آيه مـورد بحـث مـا، اگر معنـى آيـه را آن طـور بگوئيـم كه نويسنده مى گويد: بايد به مفهوم آن نيز ملتزم شد و گفت: از روزيها بخوريد اگر از عبادت كنندگانيد و كسى كه از عبادت كنندگان نباشد، نبايد روزى بخورد و اين قطعاً صحيح نيست.
نتيجه اينكه: مراد از«وَاشْكُروُا لِلّهِ»همان سپاسگزارى است نه عبادت و پرستش، فرق ما بين عبادت و پرستش هم در لغت و عرف و اصطلاح عرب بسيار است و جمله«اِنْ كُنْتُمْ اِيّاهُ تَعْبُدوُنَ»از متممات جمله«وَاشْكُروُالِلّهِِ»مى باشد.
در اين بيست و پنج مطلب بخشى از لغزشهاى نابخشودنى نويسنده را ياد آور شديم، هرچند اشتباهات او در اين كتاب منحصر به اين موارد نيست، ولى تاآنجا كه با عقائد اسلامى ما تصادم داشت آنها را روى دائره ريختيم و با دلائل روشن به نقد آنها پرداختيم، و آنجا هم كه با عقائد ما ارتباطى نداشت از آن نظر نقد نكرديم تا پايه«قرآن شناسى»او روشن گردد ـ مع الوصف ـ اعتراف مى كنيم كه وى در پاره اى از