وادار كـرد كه دسـت به تأويـل باطل بزنـد، وآيه اى را كه در باره ايثارگرى امـام در«ليلة المبيت»سخن مى گويد، برعبدالرحمان بن ملجم تطبيق كند و بگويد اين آيه در حق او فرود آمده است .
همچنين آيه اى را كه بيانگر نشانه هاى برخى از منافقان است برامام تطبيق نمايد و بگويد كه مقصود از آن على بن ابى طالب است.
اكنون هردو آيه را كه«سمرة»به طور ناروا تأويل كرده در اين جا مى آوريم:
(وَ مِنَ النّاسِ مَنْ يَشْرِى نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللّهِ وَ اللّهُ رَوُفٌ بِالْعِبادِ)(بقره، آيه 207)
«برخى از مردم جان خود را براى تحصيل رضاى خدا مى فروشند خداوند به بندگان خود مهربان است».
(وَ مِنَ النّاسِ مَنْ يُعْجِبُكَ قَوْلُهُ فِيْ الْحَياةِ الدُّنْيا وَ يُشْهِدُ اللّهَ عَلى ما فِيْ قَلْبِهِ وَ هُوَ اَلَدُّ الْخِصامِ)( بقره ، آيه 204)
«گفتار برخى از مردم در زندگى ترا به شگفت وا مى دارد و خدا را بر ايمان قلبى خود گواه مى گيرد واو از لجوج ترين دشمنان است»[1].
تا اينجا حقيقت تأويل در مقابل«تنزيل»روشن گرديد و حق اين است كه تأويل آيات قرآن، و تطبيق كبريات آن بر صغريات و تبيين حقائق نو ظهور آن، درحالى كه از اهميت بيشترى برخوردار است و موجب تجديد حيات اسلامى و تداوم فيض بخش قرآن مى باشد، ولى خالى از خطر نيست و چه بسا افراد نااهل روى اغراض فاسد، دست به چنين تأويل ها زده، و مايه انحراف هائى شده اند.
معاويه براى توجيه خروج و جبهه گيرى خود با امام، خود را صاحب خون عثمان و به اصطلاح«ولى الدم»مى ناميد و اين آيه را برخود تطبيق مى كرد:
(وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلوُماً فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِيِّهِ سُلْطاناً)
(سوره اسراء، آيه 33)
[1]شرح نهج البلاغه، ابن حديد، ج14، ص 73.
«هركس به ناحق كشته شود ما به ولى او قدرت انتقام داده ايم».
به طور مسلم با بودن فرزندان«عثمان»و ديگر خويشاوندان نزديكتر او هرگز«معاويه»ولى الدم«عثمان»نيست ولى او براى توجيه جبهه گيرى خود در مقابل امام اين آيه را به ناحق برخود تطبيق مى كرد و خود را مصداق آن مى دانست از اينجهت اميرمؤمنان دريكى از نامه هاى خود به او نوشت:
«فَغَدَوْتَ عَلى طَلَبِ الدُّنْيا بِتَأْوِيلِ الْقُرْآنِ»( نهج البلاغه، نامه 55).: براى طلب مقام، دست به تأويل قرآن زدى.
پيامبر گرامى در حديثى پيرامون اين نوع تأويلهاى باطل ياد آور مى شود كه خداوند در هر قرن و زمانى گروهى را بر مى انگيزد كه آثار شوم تأويل باطل گرايان و تحريف غاليان و گرايش هاى جاهلان از چهره اين دين، پاك سازند[1].
البته اين نوع تأويل بر همه آيات قرآن حاكم نيست، بلكه بخشى از آيات تحمل اين نوع تأويل را داشته، درحالى كه بر بخشى از آيات آن فقط«تنزيل حاكم است نه تأويل».
اكنون كه با حقيقت تأويل در مقابل تنزيل آشنا شديم، شايسته است با معنى«تأويل»در مقابل«تفسير»نيز آشنا گرديم.
تأويل در مقابل«تفسير»
از بـررسـى تفسير محمـد بـن جـريـر طبـرى متوفاى سال 310و تفسير«حقائق التأويل»نگارش سيد رضى متوفاى 406 و كتاب«الغرر والدرر»سيد مرتضى متوفاى 436 و ديگر كتابهائى كه در اين اعصار ويا حوالى آنها نگارش يافته است، استفاده مى شود كه در نظر آنان لفظ«تفسير»مترادف لفظ«تأويل»بوده و هر دو دريك معنى به كار مى رفت از اين جهت نويسندگان كتابهاى پيشين در مقام تعبير
[1]يحمل هذا الدين من كل قرن عدول ينفون عنه تأويل المبطلين و تحريف التالين، و انتحال المبطلين (رجال كشى، ص 10).
از«تفسير آيه»لفظ«تأويل»آيه به كار مى بردند.
مؤلف«كشف الظنون»مى نويسد: گروهى لفظ«تفسير»و«تأويل»را به معنـى واحـدى گرفـته انـد درحالى كه گروه ديگر اين دو لفظ را در دو معنى به كار برده اند[1].
راغب مى گويد: لفظ«تفسير»در توضيح الفاظ و مفردات به كار مى رود درحالى كه لفظ«تأويل»بيشتر در توضيح معانى جمله ها استعمال مى شود[2].
درهرحال خواه اين نوع تفاوت و مانند آنها ميان اين دو لفظ صحيح باشد يانه، اصولاً بايد ديد مقصود از«تأويل»در قرآن چيست؟
تأويل در قرآن گاهى در معنى«مصدرى»(تأويل كردن) و گاهى در معنى«اسم مفعولى»( مأول) به كار مى رود، در صورت نخست معنى آن«ارجاع»و«بازگردانيدن»و در صورت دوم به معنى«سرانجام»و«مأل»شئى است و مقصود از«مأل»همان واقعيت و حقيقت يك شئى است، چيزى كه هست واقعيت شئى به تناسب مورد تأويل، متفاوت مى باشد، اگر چيزى كه مورد تأويل قرار مى گيرد يك امر تكوينى باشد طبعاً تأويل آن، نيز از واقعيت هاى عينى خواهد بود و اگر شئى مورد تأويل از قبيل مداليل ومفاهيم جمله و كلام باشد طبعاً تأول آن متناسب با آن خواهد بود.اينك موارد استعمال«تأويل»در قرآن:
1 ـ تأويل : عينيَّت خارجى:
قرآن لفظ«تأويل»را در سوره يوسف كراراً به كار برده و آن را بر واقعيت هائى كه انسان در زندگى با آنها روبرو مى شود و گاهى خوابهاى راستين به گونه اى نيز از آن حكايت مى نمايد، تطبيق مى نمايد و مانمونه اى را ياد آور مى شويم:
[1]كشف الظنون، ج1، ص 242 ـ 297.
[2]مفردات راغب ماده اول.
يوسف در عالـم رؤيـا مى بيند كه يازده سـتاره و آفـتاب و مـاه بر او سجده مى كنند، پس از بيدار شدن، خواب خود را به پدر خود يعقوب بازگو مى كند، پدر مى گويد: خواب خود را به برادران خود مگو آنگاه اضافه مى كند:(وَ كَذلِكَ يَجْتَبـِيْكَ رَبـُّكَ وَ يُعَلِّمُُكَ مـِنْ تَأْوِيـلِ الاَْحـادِيثِ)( يوسف، آيه 6).: خـدا ترا برمى گزيند، و از سرانجام خوابها آگاه مى سازد.
آنگاه كه يوسف تمام سختيها را پشت سر مى گذارد و به مقام فرمانروائى مصر مى رسد، پدر ومـادر و همه برادران را به مصر مى خواند و آنان در برابر او سـجده مى كنند واو در اين حالت بدون درنگ مى گويد:(يا اَبَتِ هذا تَأْوِيلُ رُؤْياىَ)(يوسـف، آيه 100).: پدرجان اين ( اشاره به عينيت خارجى) يعنى سجده كردن (برادران) تأويل خواب من است.
در اين جا مقصود از تأويل يك واقعيت عينى خارجى است كه خواب به گونه اى از آن حكايت مى كند.
شما مى توانيد همين مطلب را در هر موردى كه لفظ«تأويل»درمورد خواب به كار رفته است پياده كنيد و به سوره يوسف آيه هاى 36 ـ 42 و 43 و 49 مراجعه فرمائيد.
دراين جا از ذكر نكته اى ناگزيريم و آن اينكه گاهى تصور مى شود كه مقصود از«تأويل الاحاديث»و«تأويل رؤيا»پى بردن به حقائقى است كه در عالم غيب به قلب انسان القا مى گردد و سپس در عالم خواب به صورت هاى مناسب تجلى كرده و به نمايش درمى آيد.
مثلاً ملـك مصر در عالـم خواب ديـد كه هفت گاو لاغر هفت گاو چاق را مى خورند و هفت خوشه سبز در كنار هفت خوشه خشكيده است.
يوسف خواب او را چنين تعبير كرد و گفت: هفـت سال با كوشـش زراعت مى كنيد و آنچه درو كرديد مگر كمى كه مى خوريد، در خوشه هاى خود بگذاريد پس از آن هفت سال سخت مى رسد، آنچه را كه شما ذخيره كرده ايد، مى خوريد
جز كمى كه براى بذر ذخيره مى نمائيد (يوسف، آيه هاى 43 ـ 48).
در اين مورد مى گويند: معنى تأويل پى بردن به حقائقى است كه درعالم خواب از جهان غيب بر قلب او القاء شده سپس به صورت خاصى به نمايش در آمده است مثلاً انسان بر حسب عادت و تجربه خود هر معنائى را با صورت مقارن يكديگر ديده است و صورت متناسب سالهاى فراوانى، گاوهاى فربه و شير دهنده، و گندم تر و تازه و كشتزار با صفا و با طراوت، وصورت متناسب سال هاى قحطى گاوهاى لاغر و كشتزار خشك است، در اين صورت مقصود از«تأويل الأحاديث»پى بردن به حقائقى است ( هفت سال فراخى و هفت سال خشكسالى) كه از عالم غيب به قلب او القاء شده سپس اين حقائق به اين صورت ها در قلب او تجلى كرده و به نمايش در آمده است و در حقيقت از عالم غيب هفت سال فراوانى و هفت سال خشك سالى به قلب بيننده خواب القاء شده سپس به صورت هفت گاو چاق و هفت گاو لاغر و خوشه هاى سر سبز و خشك در آمده است و پى بردن به اين حقائق«تأويل الاحاديث»است[1].
مسأله«تداعى معانى»در عالم خواب جاى گفتگو نيست و مسلماً ديدن هفت سال فراخى و هفت سال خشكى، انسان را به حكم«تداعى معانى»به ياد كشتزارهاى سرسبز و يا خشك و گاوهاى چاق و يا لاغر مى اندازد ولى پى بردن به اين حقائق اگر هم تأويل باشد قرآن تأويل را در پى بردن به چنين معانى القائى از عالم بالا به كار نمى برد، بلكه آن را در صورت عينى خارجى آن معانى القاء شده از جهان غيب به كار مى برد، گواه اين كه يوسف پس از سجده كردن پدر و مادر و برادران جمله«هذا تأويل رؤياى»به كار برده و با لفظ اشاره ( هذا) عينيت خارجى و تحقق يابى معانى القائى را درخارج«تأويل»خوانده است نه خود آن معانى القاء شده از خارج را.
بنابراين پى بردن به آن حقائقى كه از عالم غيب به او القاء شده و سپس به وسيله قوه اى در درون، صورت گرى شده است، اگر هم از نظر لغوى«تأويل»
[1]الميزان تفسير سوره يوسف.
باشد، ولى مورد نظر قرآن نيست، بلكه مورد نظر قرآن تطبيق آن معانى القائى برعينيَّت خارجى است و اگر هم به آن مفاهيم ذهنى القائى«تأويل»گفته شود به خاطر اين است كه«تأويل»مى تواند داراى مراحلى باشد، مرحله اى از آن، به صورت معانى القائى است و مرحله اى بالاتر از آن، تحقق يابى آن معانى، درخارج مى باشد.
وبه ديگر سخن: همان طور كه هر شئى اى از نظر وجود«ذهنى»و«عينى»داراى مراتب است و صورت ذهنى انسان مرتبه اى و صورت خارجى آن مرتبه ديگرى اسـت، همچنيـن تأويل از نظر مراحل«حقيقت يابى»داراى دو مرحله است، مرحله اى پيشين، يعنى معانى كه از عالم غيب بر ذهن بيننده خواب القاء مى شود مرحله اى پسين، يعنى تمثل وتحقق پذيرى آن معانى .
وقرآن به حكم«هذا تأويل رؤياىَ»با اشاره به عمل خارجى پدر و مادر و برادران، تمثل يابى و عينيت و واقعيت پذيرى آن مفاهيم را ، تأويل مى شمارد.
2 ـ مصالح و انگيزه ها:
قرآن لفظ«تأويل»را در علل غايى واسرار كارهاى مرموز و فلسفه احكام به كار مى برد از باب نمونه: هم سفر موسى وقتى او را از اسرار كارهاى مرموز و به ظاهر زننده خود ( مانند سوراخ كردن كشتى و تعمير ديوار خراب و كشتن جوان) آگاه ساخت رو به موسى كرد و اين جمله را گفت :(ذلِكَ تَأوِيلُ ما لَمْ تَسْطِعْ عَلَيْهِ صَبْرا)( كهف ، آيه 82):«اين ( اسرار و نتائج) تأويل كارهائى است كه براى آنها طاقت نياوردى».
اسم اشاره«ذلك»اشاره به اسرار و رازهائى است كه بر عمل او مترتب گرديد و يا مى گردد، مثلاً ملك ستمگر، به خاطر خرابى ظاهرى كشتى، چشم طمع به گرفتن كشتى فقر اندوخت، و يا گنج در زير ديوار پنهان گشت و از دستبرد پنهان ماند تا روزى كه صاحبان آن كه دو يتيم بودند بزرگ بشوند گنج خود را استخراج كنند
و همچنين ...
قرآن آنگاه كه دستور مى دهد كه پيمانه ها را تمام تحويل دهند و با ترازوى درست بكشند، فوراً نتيجه گيرى مى كند و مى گويد:(ذلِكَ خَيْرٌ وَ اَحْسَنُ تَأْوِيلاً)( سوره اسراء، آيه 35).:«اين كار خير است و سرانجام نيك دارد».
همچنين آنگاه كه به مسلمانان دستور مى دهد كه مرافعات خود را به خدا و پيامبر ارجاع كنيد بازهمان جمله قبلى را در اين جا نيز مى آورد و مى فرمايد:(ذلِكَ خَيْرٌ وَ اَحْسَنُ تَأْوِيلاً)( سوره نساء، آيه 59):«اين خير است و داراى سرانجام نيكو است».
دراين موارد تأويل در معنى اسم مفعولى«مال و سرانجام»به كار رفته است و مقصود از سرانجام نيك، آن رشته مصالح و اسرار و علل غائى است كه براين نوع از كارها مترتب است.
3 ـ تأويل : ارجاع آيه به مقصود واقعى متكلم:
درحالى كه مقصود از«تأويل»در اين موارد يك رشته عينيت ها و اسرار و مصالح فردى و اجتماعى است ولى مقصود از«تأويل»در آيه(وَ ما يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ)همان ارجاع كلام متكلم به مقصود واقعى است مقصودى كه آيه به روشنى برآن دلالت ندارد و به خاطر«تشابهى»كه ميان حق و باطل و مراد و نامراد وجود دارد مقصود نهائى از آيه روشن نيست، وبايد در پرتو آيات محكم مفاد آيه متشابه را به دست آورد و به مقصود واقعى ارجاع داد.
گواه روشن بر اين كه مقصود از«تأويل»در آيه همان باز گردانيدن آيه به مراد واقعى گوينده است، همان مورد تأويل ( چيزى كه مى خواهيم آن را تأويل كنيم) است، در نمونه هاى گذشته مورد تأويل از قبيل جمله و كلام نبود، بلكه از قبيل يك رشته رؤياهاى صادقانه و يا كارهاى مصلحت دار و اسرار آميز ويا دستورهاى لازم الإجرا بود كه همگى به نوعى داراى عينيت بودند و طبعاً تأويل آنها،متناسب باخود
آنها بود.
ولى مورد تأويل در اين جا«آيه متشابه»است، نه خواب متشابه، ونه عمل متشابه، ونه يك دستور متشابه در اين صورت تأويل آيه متشابه ( آيه دو پهلو، به ظاهر ناسازگار با آيات محكم) باز گردانيدن، آيه متشابه، به مفاد واقعى و زدودن تشابه از چهره آن خواهد بود.
وبه ديگر سخن : بايد ديد مرجع ضمير در جمله«وَ ما يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ»چيست تا به تناسب مورد تأويلى بر آن انديشيد ضمير در آن جمله به ( ماء) موصول كه جمله قبلى يعنى ما تشابه منه قرار دارد بر مى گردد و مقصود از ( ما) آيه و كلام و سخن است دراين صورت تأويل آن نيز از مقوله مفاهيم و كلام و سخن خواهد بود.
اصرار بر اين كه در همه موارد بايد«تأويل»يك نواخت باشد، التزام بدون ملزم است آرى«تأويل»در همه موارد يك معنى بيش ندارد اين مصاديق تأويل است كه با اختلاف مورد تأويل، به گونه اى اختلاف پيدا مى كنند، و اختلاف مصاديق گواه بر تعدد معنى نيست.
آيا همه قرآن تأويل دارد؟
با معنى«تأويل متشابه»آشنا شديم در اين جا به توضيح معنى تأويل كه در دو آيه ياد شده در زير وارد شده و به ظاهر حاكى است كه همه قرآن داراى تأويل است مى پردازيم:
1 ـ(اَلَّذِينَ اتَّخَذوُا دِيْنَهُمْ لَهْواً وَ لَعِباً وَ غَرَّتْهُمُ الْحَياةُ الدُّنْيا فَالْيَوْمَ نَنْساهُمْ كَما نَسوُا لِقاءَ يَوْمِهِمْ هذا وَ ما كانوُا بِ آياتِنا يَجْحَدوُنَ).
«آنان كه دين خود را سر گرمى و بازيچه اتخاذ كرده اند و زندگى دنيا آنان را فريب داده است ما امروز آنان را فراموش مى كنيم همچنانكه آنان امروز را فراموش كردند، ونيز به خاطر اين كه آيات ما را انكار كردند».