آنها بود.
ولى مورد تأويل در اين جا«آيه متشابه»است، نه خواب متشابه، ونه عمل متشابه، ونه يك دستور متشابه در اين صورت تأويل آيه متشابه ( آيه دو پهلو، به ظاهر ناسازگار با آيات محكم) باز گردانيدن، آيه متشابه، به مفاد واقعى و زدودن تشابه از چهره آن خواهد بود.
وبه ديگر سخن : بايد ديد مرجع ضمير در جمله«وَ ما يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ»چيست تا به تناسب مورد تأويلى بر آن انديشيد ضمير در آن جمله به ( ماء) موصول كه جمله قبلى يعنى ما تشابه منه قرار دارد بر مى گردد و مقصود از ( ما) آيه و كلام و سخن است دراين صورت تأويل آن نيز از مقوله مفاهيم و كلام و سخن خواهد بود.
اصرار بر اين كه در همه موارد بايد«تأويل»يك نواخت باشد، التزام بدون ملزم است آرى«تأويل»در همه موارد يك معنى بيش ندارد اين مصاديق تأويل است كه با اختلاف مورد تأويل، به گونه اى اختلاف پيدا مى كنند، و اختلاف مصاديق گواه بر تعدد معنى نيست.
آيا همه قرآن تأويل دارد؟
با معنى«تأويل متشابه»آشنا شديم در اين جا به توضيح معنى تأويل كه در دو آيه ياد شده در زير وارد شده و به ظاهر حاكى است كه همه قرآن داراى تأويل است مى پردازيم:
1 ـ(اَلَّذِينَ اتَّخَذوُا دِيْنَهُمْ لَهْواً وَ لَعِباً وَ غَرَّتْهُمُ الْحَياةُ الدُّنْيا فَالْيَوْمَ نَنْساهُمْ كَما نَسوُا لِقاءَ يَوْمِهِمْ هذا وَ ما كانوُا بِ آياتِنا يَجْحَدوُنَ).
«آنان كه دين خود را سر گرمى و بازيچه اتخاذ كرده اند و زندگى دنيا آنان را فريب داده است ما امروز آنان را فراموش مى كنيم همچنانكه آنان امروز را فراموش كردند، ونيز به خاطر اين كه آيات ما را انكار كردند».
2 ـ(وَ لَقَدْ جِئْنا هُمْ بِكِتاب فَصَّلْناهُ عَلى عِلْم هُدىً وَ رَحْمَةً لِقَوْم يُؤمِنوُنَ)(اعراف، آيه 52)
«ما به سوى آنان با كتابى آمديم كه با كمال آگاهى آن را شرح داديم كه مايه هدايت و رحمت براى جمعيتى است كه ايمان دارند».
3 ـ(هَلْ يَنْظُروُنَ اِلاّ تَأْوِيلَهُ يَوْمَ يَأْتِى تَأْوِيلُهُ يَقوُلُ الَّذِينَ نَسوُهُ مِنْ قَبْلُ قَدْ جائَتْ رُسُلُ رَبِّنا بِالْحَقِّ فَهَلْ لَنا مِنْ شُفَعاءَ فَيَشْفَعوُا لَنا اَوْ نُرَدُّ فَنَعْمَلَ غَيْرَ الَّذِى كُنّا نَعْمَلُ قَدْ خَسِروُا اَنْفُسَهُمْ وَ ضَلَّ عَنْهُمْ ما كانوُا يَفْتَروُنَ)( اعراف،آيه 53)
«آيا انتظار دارند سرانجام كتاب ويا ( وعده هاى الهى) در آن كتاب را مشاهده كنند آنگاه ايمان بياورند، آن روز كه اين كار انجام بگيرد آنان كه دستورهاى خدا را قبلاً فراموش كرده بودند مى گويند فرستادكان پروردگار ما به سوى ما آمدند آيا امروز شفيعانى براى ما وجود دارد كه براى ما شفاعت كنند، آيا امكان دارد كه باز گرديم غير آنچه انجام داديم، انجام دهيم آنان سرمايه عمر را از دست داده اند و معبودهاى دروغين از نظر آنان گم شده اند».
نخست بايد ديد مرجع ضمير در الفاظ«الا تأويله»و«يأتى تأويله»و«نسوه»چيست ؟ در اين جا سه احتمال دارد:
1 ـ هر سه ضمير به«كتاب»كه در آيه دوم وارد شده است بر مى گردد بالاخص كه كلمه نسيان در باره قرآن نيز به كار رفته
است مانند:(وَ لكِنْ مَتَّعْتَهُمْ وَ آبائَهُمْ حَتّى نَسوُا الذِّكْرَ)( فرقان،آيه 18) ولى آنان و پدران آنها را ( نعمت دنيوى) داديد تا اين كه«ذكر»را فراموش كردند».
در اين آيه احتمال قريب اين است كه مقصود از«ذكر»قرآن باشد به گواه :(اِنّا نَحْنُ نَزَّلْناَ الذِّكْرَ)( سوره حجر، آيه 9).
2 ـ هرسه ضمير به لفظ«يوم»كه درجمله«لِقاءَ يَوْمِهِمْ»در آيه نخست وارد شده است بر مى گردد و در همان آيه كلمه نسيان در باره روز رستاخيز به كار رفته است چنان كه مى فرمايد:«نَسُو لِقاءَ يَوْمِهِمْْ».
3 ـ احتمال دارد كه دو ضمير نخست به«كتاب»و ضمير سوم به«يوم»كه در آيه نخست وارد شده است، برگردد.
بنابراحتمال اول و سوم، مقصود«تأويل»كتاب و همه قرآن است و بنابراحتمال دوم مقصود تأويل«يوم»قيامت است .
به يك معنى مى توان گفت: نتيجه هر سه احتمال يكى است، زيرا اگر مقصود«تأويل كتاب»باشد هدف تأويل همه محتويات كتاب نيست، بلكه مقصود به گواهى آيات ما قبل كه همگى در مورد قيامت وارد شده است، مواعيد قرآن است كه در روز قيامت، تحقق و عينيت پيدا خواهد كرد در اين صورت فرق نمى كند چه بگوئيم مرجع ضمير كتاب است يا«يوم»و نتيجه اين مى شود كه تمام مواعيد قرآن داراى تأويل است و واقعيت آن در روز قيامت تجلى مى كند.
اكنون وقت آن رسيده است كه به توضيح آيه دوم كه در آن نيز كلمه تأويل به كار رفته است، بپردازيم:
(وَ ما كانَ هذَا الْقُرْآنُ اَنْ يُفْتَرى مِنْ دُونِ اللّهِ وَ لكِنْ تَصْدِيقَ الَّذِى بَيْنَ يَدَيْهِ وَ تَفْصِيلَ الْكِتابِ لا رَيْبَ فِيهِ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ)
( يونس، آيه 37)
«اين قرآن بالاتر از آن است كه به صورت افتراء به خدا نسبت داده شود، بلكه آن تصديق كننده كتابهاى پيشين است».
(اَمْ يَقوُلوُنَ افْتَراهُ قُلْ فَأْتوُا بِسوُرَة مِنْ مِثْلِهِ وَادْعوُا اِنِِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دوُنِ اللّهِ اِنْ كُنتُمْ صادِقِينَ)( يونس، آيه 38)
«بلكه آنان مى گويند پيامبر به دروغ قرآن را به خدا نسبت داده است بگو اگر راست مى گوئيد، سوره اى مانند آن را بياوريد وهمه افراد جز خدا را براى كمك بطلبند».
(بَلْ كَذَّبوُا بِما لَمْ يُحِيْطوُا بِعِلْمِهِ وَ لَمّا يَأْتِهِمْ تَأْوِيلُهُ كَذلِكَ كَذَّبَ
الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَانْظُرْ كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الظّالِمِينَ)
( يونس، آيه 39)
«بلكه آنان چيزى را تكذيب كردند كه احاطه علمى به آن ندارند و واقعيت آن براى آنان نيامده و آشكار نگشته است اين چنين نيز پيشينيان تكذيب كردند بنگر، چگونه بود سرانجام ستمگران».
شكى نيست كه ضمير در جمله هاى :«بعلمه»و«لما يأتهم تأويله»،به«ما موصول»در«بما»برمى گرد دولى بايد ديد مقصود از موصول»چيست؟.
در اين جا دو احتمال دارد:
1 ـ مقصود از«ما»قرآن است يعنى اين گروه قرآن را كه بر آن احاطه علمى ندارند انكار كرده اند و هنوز مآل و سرانجام (مواعيد) آن نيامده است.
گواه بر اين كه مقصود از«ما»در جمله«بَلْ كَذَّبوُا بِما لَمْ يُحِيْطوُا بِعِلْمِهِ»قرآن است، همان آيه پيشين است آنجا كه فرمود:«اَمْ يَقوُلوُنَ افْتَراهُ»و هر دو آيه به يك مطلب اشاره مى كند و آن اين كه: آنان قرآن را انكار كردند و درجمله دوم علت انكار بيان كرده و آن اينكه اين گروه جاهلانه و به خاطر عدم احاطه علمى به قرآن به انكار آن برخاستند، و علت انكار آنان جهل به واقعيت قرآن مى باشد.
اگر اين گروه نقاب تعصب را از ديده خود بر مى داشتند، و به عظمت قرآن و خصوصيات معجز آساى آن واقف مى شدند، مى دانستند كه چنين كتابى با اين خصوصيات محال است ساخته و چكيده انديشه بشرى باشد.
اين معنى در صورتى به خوبى روشن مى شود كه توجه شود كه هرگز در ما قبل و مابعد اين آيات سه گانه از قيامت سخنى ميان نيامده است، تا تصور شود كه مقصود«تأويل قيامت»است.
2 ـ احتمال ديگر اين كه مقصود از«ما»و ضمير«بعلمه»و«تأويله»قيامت است بسان جمله هاى«هَلْ يَنْظُروُنَ اِلاّ تَأْوِيلَهُ يَوْمَ يَأْتِى تَأْوِيلَهُ».
اين احتمال با سياق آيات كه همگى پيرامون قرآن سخن مى گويند و هرگز
مسأله قيامت در آيات ما قبل و ما بعد مطرح نمى باشد بعيد است.
چيزى كه مى توان در اين مورد گفت: اين است كه اين اختلاف از نظر نتيجه تأثير چشم گيرى ندارد، زيرا خواه بگوئيم مقصود«تأويل قرآن»و يا بگوئيم«تأويل قيامت»است سرانجام مقصود از«تأويل قرآن»آن رشته از وعده و وعيد و پاداش و كيفرهاى الهى است كه واقعيت آنها در روز جزا تجسم يافته و تحقق پيدا مى كنند و دراين صورت هر دو نظريه يك مطلب را مى رسانند.
بنابر اين اگر بگوئيم: همه قرآن داراى تأويل است، مقصود آن رشته از معارف و حقائق است كه در اين جهان به صورت مفاهيم تجلى كرده و در روز رستاخيز به صورت«واقعيت»مشاهده خواهند شد.
دراين بحث نقاط ياد شده در زير روشن گرديد:
الف ـ تأويل به طور مطلق در قرآن چيست؟
ب ـ مقصود از تأويل متشابه چيست؟
ج ـ اگر همه قرآن داراى تأويل است چه نوع آيات از آن داراى تأويل مى باشد؟
اكنون وقت آن رسيده است كه با معنى«تفسير»كه در مقابل تأويل به كار مى رود، آشنا شويم :
باز شناسى تفسير از تأويل
«تفسير»بر خلاف تأويل كه ارجاع شيئ به حقيقت و واقعيت آن است، در مورد پرده بردارى از معنى و مضمون مفردات و جمله هاى آيه به كار مى رود معنى آيه كه الفاظ و جمله هاى آن قالب آن است به دست بيايد.
واگر بخواهيم تفاوت تفسير را با تأويل در مورد خصوص«آيه متشابه»به دست آوريم بايد چنين بگوئيم:
در مورد تفسير، هرگز آيه داراى دو مضمون به نام هاى«ابتدائى»و«نهائى»
نيست، بلكه يك مضمون بيش ندارد و با شناخت معانى مفردات و جمله ها و شأن نزولها و سياق آيات مضمون آيه كاملا به دست مى آيد.
در صورتى كه در مورد«تأويل متشابه»مضمون ابتدائى آيه به نوعى روشن است ولى همان مضمون پلى است به مقصود نهائى، در اين صورت باز گردانيدن اين مقصود ابتدائى به آن مقصود نهائى، تأويل مى باشد، و اين حقيقت با طرح مثالهائى پيرامون تفسير آيه و تأويل آيه متشابه روشن مى گردد.
در سوره توبه آيه 37 چنين مى خوانيم:
(اِنَّمَا النَّسِئىُ زِيادَةٌ فِيْ الْكُفْرِ يُضَلُّ بهِ الَّذِينَ كَفَروُا يُحِلوُّنَهُ عاماً وَ يُحَرِّموُنَهُ...).
«تأخير فزونى در كفر است به وسيله آن، گروه كافر گمراه مى شوند يك سال آن را تحريم و سال ديگر حلال مى كند».
همان طور كه ملاحظه مى نمائيد، مضمون آيه كاملاً مبهم و غير روشن است و انسان نمى داند مقصود از«نسيئ»كه به معناى تأخير است چيست؟ چه تأثيرى مايه فزونى دركفر است؟ و تازه اگر بدانيم مقصود، تأخير ماههاى حرام است روشن نيست اين تأخير چگونه بوده است و روى چه هدفى انجام مى گرفته و بعداً چگونه جبران مى شده است؟
اين نوع پرده بردارى از مضمون آيه، تفسير آن است نه تأويل آن.
باز در همين سوره آيه 118 همين حكم را دارد، متن آيه چنين است:
(وَ عَلىَ الثَّلاثَةِ الَّذِينَ خُلِّفوُاحَتّى اِذا ضاقَتْ عَلَيْهِمُ الاْرضُ بِما رَحُبَتْ وَ ضاقَتْ عَلَيْهِم اَنْفُسُهُمْْ وَ ظَنوُّا اَنْ لا مَلْجأَ مِنَ اللّهِ اِلاّ اِلَيْهِ ثُمَّ تابَ عَلَيْهِمْ لِيَتوُبوُا اِنَّ اللّهَ هُوَ التَّوّابُ الرَّحِيمُ).
«و آن سه نفرى كه باز ماندند، زمين با تمام گسترش آن، تنگ شد و روح آنان برخود آنها، تنگ گرديد، و گمان كردند كه پناه گاهى از خدا به جز به سوى او نيست ( خداوند) به سوى آنان، با رحمت باز گشت، تا توبه كنند، خداوند توبه پذير و رحيم است».
با اين كه معنى مفردات و جمله هاى آيه روشن است ـ مع الوصف ـ مفاد آيه كاملاً مبهم مى باشد، وانسان نمى داند كه مقصود از باز ماندن آن سه نفر چيست؟ و چه شد كه زمين براى آنان تنگ شد و روح آنان بر خود آنان فشار آورد؟
همچنين است بقيه مضمون آيه، وبدون مراجعه به سياق و شأن نزول، مفاد آيه روشن نخواهد شد؟ يك چنين پرده بردارى از مفاد آيه، تفسير ناميده مى شود و شما پس از ملاحظه سياق آيات و شأن نزول آنها، خواهيد ديد كه آيه مضمون بس روشنى دارد و سياق آيات و شأن نزول به صورت قرائن متصل و منفصل ، مفاد آيه را روشن مى سازد.
درحالى كه درتأويل، از ابهام مفردات و جمله ها و يا مضمون ابتدائى آيه، خبرى نيست بلكه در اين قسمت روشنى حكم فرما است ولى اين معنا گذرگاهى است براى يك مقصود نهائى كه براى انسان در بدو امر كاملاً پوشيده است و باز گردانيدن مفاد ابتدائى آن، به مقصود نهائى تأويل ناميده مى شود مثلاً در باره حضرت مسيح مى خوانيم:
(رَسوُلُ اللّهِ وَ كَلِمَتُهُ اَلْقاها اِلى مَرْيَمَ وَ روُحٌ مِنْهُ)( نساء، آيه 171).
قـرآن در اين آيه حضرت مسيح را كلمه اى از«كلمات اللّه»و روحى از خود مى خوانـد«كلمـه»در اصـطلاح مـردم همان لفـظ موضوعى است كه به آن تلفظ مى شود و يا روى كاغذ نوشته مى شد اكنون انسان از خود سئوال مى كند كه چگونه حضرت مسيح به عنوان يك فرد عينى، كلمه خدا شمرده شده است و چگونه او روحى از خدا است پرده بردارى از روى اين حقيقت و باز گردانيدن معناى ابتدائى آيه، به معناى نهائى آن همان تأويل است.
شما مى توانيد با توجه به مثالهائى كه زده شد، تفاوت تفسير و تأويل را خصوصاً در مورد تأويل آيه متشابه به دست آورده و موارد آن را ازهم باز شناسيد
«راسخان در علم كيست؟»
«رسوخ»در لغت عرب به معنى«ثبوت و نفوذ»است و مقصود از آن كسانى است كه علم و آگاهى آنان ريشه و اصالت داشته باشد، و به همين مناسبت قرآن برخـى از دانشـمندان يهـود را كـه اطلاعات وسيعى پيرامون آئين خود دارند«راسخ في العلم»توصيف كرده و در باره آنها چنين مى فرمايد:
(لكِنِ الرّاسِخوُنَ فِيْ الْعِلْمِ مِنْهُمْ وَ الْمُؤمِنوُنَ يُؤمِنوُنَ بِما اُنْزِلَ اِلَيْكَ وَ ما اُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ وَ الْمُقِيميِنَ الصَّلوةَوَ الْمُؤتوُنَ الزَّكوةَ وَ الْمُؤمِنوُنَ بِاللّهِ وَ الْيَوْمِ الآخَراُولئِكَ سَنُؤتِيْهِمْ اَجْراً عَظِيماً)
( نساء، آيه 162)
«آن گروه از يهود كه استوار در علمند و افراد با ايمان به تمام آنچه كه برتو نازل شده و آنچه كه پيش از تو نازل گرديده ايمان مى آورند و آنها كه نماز را بر پا مـى دارنـد و زكات مى پردازنـد و آنها كه به روز رستاخيز ايمان آورده اند، به همگان پاداش بزرگ خواهيم داد».
در اين آيه، آن گروهى كه علم وسيع و گسترده اى در باره تورات دارند و نشانه پيامبر خاتم را در آن مى بينند«راسخ در علم»خوانده شده اند .
استعمال اين جمله در باره دانشمندان يهود حاكى از اين است كه اين جمله از يك مفهوم وسيعى برخوردار است كه همه مفسران و دانشمندان را كه در رشته اى از علوم قديم راسخ و آگاهى اصيل و عميق دارند، در برمى گيرد.
واگر پيشوايان معصوم در برخى از روايات خود را راسخ در علم خوانده اند، از باب تطبيق كلى بر افراد ممتازى كه از درخشندگى خاصى برخوردارند، مى باشد.
و مـا در اين جا به عنـوان نمـونه روايتـى را متذكر مى شـويم و علاقمـندان مى توانند، مجموع روايات را از كتابهاى ياد شده در زير[1]به دست آورند.
[1]كافـى، ج1، ص 213 ـ تفسـير برهـان، ج1، ص 270 ـ 271 ـ تفسير نورالثقلين، ج1، ص 260 ـ 265.