«واعلم ان الراسخين في العلم هم الذين اغناهم اللّه عن اقتحام السدد المضروبة دون الغيوب، الا قرار بجملة ما جهلوا تفسيره من الغيب المحجوب فمدح اللّه اعترافهم بالعجز عن تناول مالم يحيطوا به علما وسمى تركهم التعمق فيما لم يكلفهم البحث عن كنهه رسوخاً»[1].
راسخان در علم كسانى هستند كه اعتراف به عجز در برابر اسرار غيبى وآنچه از تفسير آن عاجزند آنان را از كاوش پيرامون آنها بى نياز ساخته است، خداوند اعتراف آنان را به ناتوانى از درك چيزى كه به آن علم ندارند ستايش كرده و ترك ژرف گرائى آنها در باره موضوعى كه مكلف به غور در آنها نكرده است«رسوخ»ناميده است.
پاسخ: اين حديث نمى تواند از صحت نظريه نخست بكاهد زيرا:
اولاً: مضمون اين حديث با ديگر احاديثى كه از آن حضرت در اين مورد نقل شده است كاملا تفاوت دارد، زيرا خود امام على در روايات ديگر تصريح كرده است كه راسخان در علم از تأويل قرآن و يا تأويل«متشابه»آگاه مى باشند در اين صورت چگونه مى توان آن همه احاديث را رد كرد وتنها اين حديث را گرفت[2]؟
و ثانياً: گروهى از مفسران و محدثان اسلامى به توجيه اين بخش از خطبه برخاسته و در اينمورد توجيهاتى را ياد آور شده اند[3]هرچند غالب ويا همه آنها با متن حديث چندان وفق نمى دهد آنچه مى توان گفت اين است كه اين بخش از خطبه از طريق قطعى به دست ما نرسيده و نمى تواند، در مقابل اين همه روايات حجت و حديث اطمينان بخش باشد.
[1]نهج البلاغه، چاپ عبده، خطبه شماره 90 تفسير برهان، ج1، ص 271 حديث 12 ـ نورالثقلين، ج1، ص 264 حديث 41.
[2]به تفسير برهان، ج1، ص 270 ـ به حديث شماره 6 و نورالثقلين، ج1، ص 260 حديث شماره 18 و 25 و 26 و 43 و 45 و درحديث 26 چنين مى فرمايد: ( واعطانا وحرمهم) به ما«تأويل متشابه را»داد و آنان را محروم ساخته است.
[3]بحار، ج4 ص 257 والميزان، ج2، ص 28 و 69
اين تنها روايات شيعه نيست كه گواهى مى دهند كه راسخان در علم از تأويل متشابه آگاهند بلكه روايات اهل تسنن نيز در اين مورد با روايات شيعه هماهنگ است اينك برخى را در اين جامى آوريم:
ابن عباس مى گويد:
1 ـ«وانا ممن يعرف تأويله»من از گروهى هستم كه تأويل قرآن را مى داند.
پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)در حديثى در باره«ابن عباس»چنين دعا كرد:
2 ـ«اَلّلهُمَّ اَعْطِ اِبْنَ عَبّاسَ الْحِكْمَةَ وَ عَلِّمْهُ التَّأْوِيلَ»: خدايا به ابن عباس حكمت بده و تأويل قرآن را به او بياموز.
3 ـ«اَلّلهُمَّ فَقِّهْهُ فِيْ الدِّيْنِ وَ عَلِّمْهُ التَّأْوِيلَ»: خدا يا دين را به او تفهيم كن و تأويل را بياموز[1].
هرگاه تأويـل متشابه، در انحصار خـدا باشد يك چنين دعاهائى چه معنى مى تواند داشته باشد واگر مقصود تأويل قرآن باشد، تأويل متشابه نيز در آن داخل است.
هرگاه اين احاديث نيز ثابت نباشد باز مى تواند در اين مورد مفيد باشند زيرا به روشنى دلالت دارند كه علم به«تأويل متشابه»در آن روز در نظر مسلمين در انحصار خدا نبود و گرنه جاعلان اين احاديث، مطلبى را كه بر خلاف نظر يه معروف ميان مسلمانان باشد، جعل نمى كردند.
رسول گرامى مى فرمايد:«اِعْمَلوُا بِكِتابِ اللّهِ فِي مَا اشْتَبَهَ عََلَيْكُمْ فَاسْأَلوُا عَنْهُ اَهْلَ الْعِلْمِ يُخْبِرُوُنَكُمْ»[2]به كتاب خدا عمل كنيد، آنچه بر شما مشتبه گرديد از دانشمندان بپرسيد تا شما را آگاه سازند.
[1]كنز العمال، كتاب فضائل، ج11، ص 731 سيوطى دركتاب«الدرالمنثور»به اين بخش در روايات توجه نكرده و غالباً به پيروى از طبرى سنگينى بحث حديثى را روى عدم آگاهى«راسخان»نهاده است.
[2]مستدرك حاكم.
خلاصـه با توجـه بـه اين كه در آيـه، روى«علـم»و«دانـش»راسخان تكيه مى كند، وبا توجه به يك رشته روايات متواتر بايد گفت: راسخان در علم، از تأويل متشابه آگاه بوده و مى توانند با توجه به«محكمات»ابهام متشابه را رفع كنند.
اعراب آيه:
در آيه مـورد بحـث خـدا مى فرمايد:(وَ ما يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ اِلاَّ اللّهُ وَ الرّاسِخوُنَ فِيْ الْعِلْمِ يَقوُلوُنَ آمَنّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا).
هرگاه«واو»را در جمله«والراسخون»مستأنفه بدانيم، طبعاً جمله ياد شده«مبتداء»بوده و جمله«يقولون»،«خبر»آن خواهد بود ولى اگر«واو»را عاطفه بدانيم جمله«يقولون»به معنى كلمه«قائلين»،«جمله حاليه»خواهد بود.
گاهى ديـده مى شود كه برخـى بر اثر بـى اطلاعـى از قواعـد ادبى، استبعاد مى كنند كه جمله«يقولون»جمله حاليه باشد، درحالى كه نظير آن در قرآن هست، قرآن در سوره حشر آنگاه كه در باره«فئ»سخن مى گويد،آن را از آن خدا و رسول و وابستگان پيامبر و يتيمان و مساكين و در راه ماندگان مى داند و چنين مى فرمـايد:(فَلِلّهِِ وَ لِلرَّسـوُلِ وَ لـِذِى الْقُرْبى وَ اليَتـامى وَ الْمَسـاكِينِ وَ ابْنِ السـَّبِيلِ...)(حشر، آيه 7).
آنگاه در آيه هاى هشتم و نهم و دهم به تفصيل موارد مصرف«فئ»كه در آيه قبل به اجمال بر گزار شده است مى پردازد و مى فرمايد«فئ»از آن سه گروه است:
الف ـ(لِلْفُقراءِ وَ الْمُهاجِرِينَ الَّذِينَ اُخْرِجوُا مِنْ دِيارِهِمْ)( سوره حشر، آيه8).
مهاجران فقير كه از خانه و زندگى اخراج شده اند.
ب ـ(وَالَّذِينَ تَبَوَّؤا الدّارَ وَ الإيْمانَ مِن قَبْلِهِمْ)( آيه 9).
آنـان كه در مدينه سُكنى گزيده اند و پيش از انصار ( در عقبه منى) ايمان آورده اند.
ج ـ(وَالَّذِينَ جاؤُوا مِنْ بَعْدِهِمْ)( آيه 10).
آنان كه پس از اين گروه آمده اند و ايمان آورده اند.
دراين موقع حال و وضع گروه سوم چنين بيان مى كند:
(يَقوُلوُنَ رَبَّنا اغْفِرْلَنا وَ لاِخْوانِناَ الَّذِينَ سَبَقوُنا بِِالإيْمانِ)( ذيل آيه 10).
اين گروه كه پس از مهاجر وانصار پديد مى آيند، حال وضع آنان اين است كه مى گويد: خدا يا برادران ايمانى ما را كه در ايمان برما سبقت گرفته اند، بيامرز.
در اين جاجمله«يَقوُلوُنَ رَبَّنَا اغْفِرْ»حال از جمله«وَالَّذِينَ جاؤوُا مِنْ بَعْدِهِمْ»است كه با واو عاطفه بر گروه هاى نخست عطف شده است.
بنابراين مانع ندارد كه«والراسخون فى العلم»جمله معطوفه باشد، و جمله«يقولون»جمله حاليه و بيانگر حال«والراسخون»گردد[1].
پاسخ به يك سئوال:
هرگاه راسخان در علم از تأويل متشابه آگاهند، پس چرا مى گويند«آمنا به»ما به متشابه ايمان آورديم درحالى كه مناسب اين است كه بگويند«وَ اُعْلِمْنا تَأْوِيْلَهُ»ما را به تأويل آن آشنا ساخته اند.
پاسخ اين سئوال روشن است، راسخان در علم در برابر گروهى قرار گرفته اند كه در باطن نه در ظاهربه متشابه ايمان ندارند و اگر هم از آن پيروى مى كنند، فقط به خاطر فتنه انگيزى است چنان كه مى فرمايد:(فَاَمـَّا الَّذِيـنَ فِيْ قُلوُبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعوُنَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَةِ)دراين صورت راسخان در علم براى اظهار مخالفت با اين گروه مى گويند:«ما به متشابه ايمان داريم نه تنها به متشابه ايمان داريم، بلكه به محكم و متشابه هردو ايمان داريم چنانكه مى فرمايد:
(كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا).
[1]به امالى مرتضى، ج1، ص 439 ـ 442.
خلاصه هدف از اين تعبير (آمنا به ) انتقاد از روش گروه معاند است كه با فتنه انگيزى در مقام طعن به آيه متشابه مى باشند تو گويى اصلاً به آن ايمان ندارند، آنان براى نقد نظريه آنها، مى گويند«آمنا»گواه روشن بر اينكه ايمان به صحت متشابه مانع از آگاهى انسان از تأويل آن، نيست اين است كه اين گروه همان طور كه به«متشابه»ايمان دارند، به محكم نيز«ايمان»دارند چنانكه مى گويند :«آمنّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا»اگر ايمان به محكم مانع از آگاهى از مفاد آن نيست، طبعاً ايمان به متشابه نيز مانع از علم به تأويل آن نخواهد بود.
پاسخ به سئوال ديگر:
در آيه مورد بحث پاسخ به يك سئوال باقى است و آن اين كه لفظ«اما»درجمله«فَاَمَّا الَّذِينَ فِيْ قُلوُبِهِمْ زَيْغٌ»،«اماى»تفصيلى است و چنين«اما»به خاطر انجام تفصيل بايد تكرار شود اكنون سئوال مى شود كه لنگه دوم آن چيست ؟
پاسخ :
همان طور كه در سئوال ياد آورى شد اين«اما»براى تفصيل است يعنى به تـفصيل سخن قبلى مى پردازد و به اصطلاح تشقيق شقوق مى كند.
ولى درزبان عرب گاهى همه شقوق را دركلام مى آورند و گاهى يكى از شقوق را مى گويند و ديگرى را به خاطر روشن بودن ذكر نمى كنند مانند:
(قَدْ جاءَكُمْ بُرْهانٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ اَنْزَلْنا اِلَيْكُمْ نوُراً مُبِيناً فَاَمَّا الَّذِيْنَ آمَنوُا بِاللّهِ وَ اَعْتَصِموُا بِهِ فَسَيُدْخِلُهُمْ فِيْ رَحْمَة مِنْهُ وَ فَضْل)
( نساء، آيه 174)
«به سوى شما حجت و گواهى از جانب پروردگار تان آمده است و به سوى شما نور آشكار ى فرستاده ايم اما آنان كه ايمان به خدا آورده اند و ـبه كتـاب او چـنگ زده انـد بـه زودى آنـها را دررحمت و كرم خـود وارد مى سازد».
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
مطلب بيست و هشتم
آيا اين آيه گواه بر بطلان توسل است؟
با تشريح آيات بيست وشش گانه پايه صحت نظريات مؤلف در اين كتاب روشن گرديد ديگر لزومى ندارد كه به نقد ديگر نظريات او بپردازيم، و اگر خوف از إطالـه سخن نبـود به نقـد نظريـات او در مطالـب ( 11، 70، 71، 76 و 82 ) مـى پرداختيم، بالأخص اشتباه او در تفسير آيه :(فَلَمّا اَنْ رَأى بُرْهانَ رَبِّهِ)(يوسف، آيه 24).بخشودنى نيست و قسمتى از سخنان او مربوط به«فخر رازى»است ولى به حكم«مشت نمونه خروار است»به همين اندازه اكتفاء مى كنيم.
ولى براى تكميل بحث، به توضيح مفاد دو آيه اى كه مورد تمسك وهابيان وطنى قرار گرفته است، مى پردازيم حالا خواه شما آنها را از«آيات مشكله قرآن»بشماريد يانه و در هر حال امروز كسانى كه درخط«محمد بن عبدالوهاب»قرار دارنـد، براى ابطال توسل به«ارواح مقدسه»«به اين دو آيه تمسك جسته و چنين مى انديشند كه بر دليل دندان شكنى دست يافته است.
نگارنده كتاب مستدل و گسترده اى پيرامون صحت و استوارى«توسل به ارواح مقدسه»نوشته وبه عنوان توسل در 252 صفحه چاپ ومنتشر شده است و در آن كتاب دلائل صحت توسل را از قرآن و احاديث كه محدثان اسلامى از فريقين نقل كرده اند، مطرح كرده و براى هيچ منصفى جاى شك و ترديد باقى نگذارده است.
ولى چون اين آيه زبان زد وهابيان معاصر است از اين جهت براى تكميل مباحث به تفسير اين آيه و آيه ديگر مى پردازيم، البته به صورت فشرده، نه مفصل و گسترده.
(قُلْ اَرَأَيْتُمْ ما تَدْعوُنَ مِنْ دوُنِ اللّهِ اَروُنِى ما ذا خَلَقوُا مِنَ الارْضِ اَمْ لَهُمْ شِرْكٌ فِي السَّمواتِ ائْتوُنِي بِكِتاب مِنْ قَبْلِ هذا اَوْ اَثارَة مِنْ عِلْم اِنْ كُنْتُمْ صادِقيِنَ)(احقاف، آيه 4)
«بگو به من خبر دهيد، آنچه را كه جز خدا مى خوانيد، چيزى را از زمين آفريده اند؟ يا در آفرينش آسمانها شركت داشته اند؟ كتابى پيش از قرآن ويا اثرى از علم بياوريد اگر راستگو هستيد».
(وَ مَنْ اَضَلَّ مِمَّنْ يَدْعوُا مِنْ دوُنِ اللّهِ مَنْ لا يَسْتَجِيبُ لَهُ اِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ وَ هُمْ عَنْ دُعائِهِمْ غافِلوُنَ)( احقاف، آيه 5)
«چه فردى گمراه تر از آن كسى است كه جز خدا را مى خواند ( پرستش مى كند) كه تا روز رستاخيز به نداى او پاسخ نمى دهند، و از دعاى پرستندگان خود غافلند».
(وَ اِذا حُشِرَ النّاسُ كانوُا لَهُمْ اَعْداءَ وَ كانوُا بِعِبادَتِهِمْ كافِريْنَ)
( احقاف، آيه6)
«وقتى مردم محشور مى شوند، معبودهاى آنان، دشمنان آنان مى شوند، و عبادت آنان را انكار مى كنند».
توضيح مفاد آيات:
شكى نيست كه مقصود از دعوت در آيه، همان عبادت و پرستش موجوداتى