بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 291

از ساير طبقات، روخوانى وتجويد و قرائت مى باشد.

اين طرز تفكر علاوه بر اين كه ضررهاى بى شمارى داشت كه بعداً دانشمندان به زيان هاى آن پى بردند با صريح خود قرآن نيز مخالف است زيرا قرآن عموم مردم را به تفكر و غور در معانى آيات قرآن دعوت مى نمايد و آن را مشعل فروزان، بهترين راهنما و هادى متقيان مى خواند و«تذكره»و وسيله يادآورى قلمداد مى كند، افرادى ر ا كه از شنيدن قرآن و تدبر درمعانى آن روى مى گردانند به سخت ترين وجه مذمت مى نمايد و مى فرمايد:

(فَما لَهُمْ عَنِ التَّذْكِرَةِ مُعْرِضِينَ كَأَنَّهُمْ حُمُرٌ مُسْتَنْفِرَةٌ فَرَّتْ مِنْ قَسْوَرَة)( مدثر ، آيه 49 ـ 51)

«چه شده است كه آنان از قرآن روى گردانند، گوئى خران رم كرده اند كه از شير گريخته باشند».

آياتى كه متقيان و خردمندان، متفكران و هوشمندان را به استماع و فرا گرفتن مفاهيم قرآن دعوت مى نمايد به اندازه اى است كه ما از نقل و ترجمه و تعيين مواضع آنهـا خـوددارى مى كنيم فقط به نقـل و ترجمه يك آيـه اكتفا كـرده و از اين مطلب مى گذريم.(وَ لَقَدْ يَسَّرْناَ الْقُرْآنَ لِلذِّكِرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّكِر)( قمر، آيه 17).

«ما قرآن را براى پند گيرى آسان نموديم، آيا متذكرى هست».

اين آيه و نظائر آن مى رساند كه فهم و استفاده از قرآن در گرو طبقه مخصوصى نيست.

نتيجه اين كه: كنارگذاردن توده مردم از بهره گيرى از آيات قرآن با تجربياتى كه در قرون گذشته نتيجه داشته است، بامتن خود كتاب آسمانى مخالف است.

از اين نظر از جمله تحولاتى كه در آغاز قرن چهارم هجرى در باره تفسير پديد آمد همگانى شدن جلسات تفسير، و آشنا ساختن توده مردم با اين كتاب بوده است، و در اين زمينه در اقطار كشورهاى اسلام ( مصر، سوريه، عراق، پاكستان وايران) تفاسيرى نوشته شد و جلساتى تشكيل گرديد، كه هدف از آنها آشنا ساختن عموم مردم با قرآن بوده است.


صفحه 292

دراين جا لازم است به گونه اى راه و روش تفسير صحيح را ارائه كنيم، تا از اين طريق به كمك شيفتگان فهم مفاهيم و معارف قرآن بشتابيم.

تفسير قرآن به معنى واقعى به نحوى كه مفسر در فهم معنى آيه، اجتهاد و كوشش را در پيش گيرد، نه اين كه به پيروى از ديگران آيه را تفسير نمايد، در گرو تحقق شرايط و رعايت امورى است كه هم اكنون به آنها اشاره مى كنيم.

1 ـ آگاهى از قواعد زبان عربى

نخستين پايه براى تفسير قرآن اين است كه يك فرد مفسر بايد از قواعد زبان عربى كاملاً آگاه باشد تا در سايه آگاهى از آن بتواند فاعل را از مفعول، ظرف را از مظروف، حال را از ذوالحال ، معطوف را از معطوف عليه به خوبى تميز دهد، اين نه تنها قرآن است كه به يك چنين كليد نياز مبرم دارد، بلكه استفاده از هركتابى به هرزبانى نوشته شده باشد در گرو آگاهى از گرامر آن زبان مى باشد، چه بسا اشتباهاتى در معنى آيه رخ مى دهد كه ريشه آن عدم آگاهى از قواعد زبان عربى است.

اين شـرط آنچنـان روشـن است كه خـود را از هرنـوع سخن گفتن پيرامون آن، بى نياز مى دانيم.

البته مقصود از آگاهى ، تخصص در علوم اشتقاق و صرف و نحو نيست زيرا تفسير قرآن نياز به تخصص در اين دو علم ندارد، بلكه كافى است كه بتواند با فراگيرى اجمالى، اين نوع مسائل را تشخيص دهد و يك چنين تشخيص نياز به يك دوره آموزش عمومى در زمينه هاى اشتقاق وصرف ونحو دارد.

2 ـ آگاهى از معانى مفردات قرآن

آگاهى از معانى مفردات قرآن يكى از پايه هاى اساسى براى تفسير قرآن است زيرا فهم مركب، متفرع بر فهم مفردات آن است، نكته لازم در اين شرط اين است كه


صفحه 293

هرگز نبايد بر مفاهيمى كه از مفردات آيه در ذهن ما موجود است تكيه كرد و براساس آن، آيه را تفسير نمود زيرا چه بسا بر اثر مرور زمان در معانى الفاظ، دگرگونى پيدا شده و معانى معروف در عصر رسالت به نوعى تغيير كرده است اين جا است كه بايد به ريشه يابى پرداخت و معانى ريشه اى را به دست آورد آنگاه به تفسير آيه توجه نمود.

مثلاً لفـظ«عصـى»و«غـوى»در عرف امروز به معنى«گناه كرد»و يا«گمراه شد»مى باشد درحالى كه معانى ريشه اى اين الفاظ غير آن چيزى است كه امروز در اذهان ما جاى گرفته است.

گروهى را مى بينيم كه با آيه:«وَ عَصى آدَمُ رَبَّهُ فَغَوى»( سوره طه، آيه 121) برعدم عصمت پيامبران استدلال مى كنند و تصور مى كنند كه لفظ«عصى»و«غوى»در عصر رسالت به همان معنى بود كه امروز در اذهان ما وجود دارد درحالى كه اگر اين دو لفظ از نظر معنى، ريشه يابى گردند خواهيم ديد كه اين دو لفظ، دو معنى ريشه اى دارند كه آنچه كه امروز از اين دو لفظ در ذهن موجود است متطوّر و مشتق از آن معانى ريشه اى مى باشند و هرگز معنى اصيل اين دو لفظ، ملازم با معصيت اصطلاحى نيست[1].

بهترين كتابى كه مى تواند راهنماى ما در پيدا كردن معانى ريشه اى الفاظ قرآن باشد، همان كتاب«المقاييس»نگارش احمد بن فارس بن زكريا، متوفاى سال 395 مى باشد.

اين كتاب در شش جزء در مصر چاپ شده است و تمام سعى مؤلف كتاب، اين است كه معانى ريشه اى الفاظ را دراختيار ما بگذارد و آنگاه ياد آور مى شود كه معانى ديگر چگونه به تدريج از اين ريشه اشتقاق يافته و به ظاهر به صورت معانى مستقلى در آمده است.

[1]در اين كتاب در گذشته پيرامون اين آيه به گونه اى بحث كرده و معنى اصيل هردو را روشن ساخته است.


صفحه 294

امروز چه بسا در كتـابهاى لغت براى برخى از الفاظ ده معنى مشاهده مى شود و انسان تصور مى كند كه اين لفظ براى ده معنا وضع شده و داراى معانى ده گانه است ولى وقتى به كتاب«المقاييس»مراجعه مى كند، روشن مى گردد كه اين لفظ يك معنى بيش ندارد و ديگر معانى صورتهاى مختلف آن يك معنى اول است كه به مرور زمان رنگ تعدد و معنى مستقل به خود گرفته است.

گذشته از اين كتاب، يك مفسر واقعى بايد در تشخيص معانى مفردات از كتاب هاى«المفردات في غريب القرآن»نگارش ابوالقاسم حسين بن محمد معروف به راغب اصفهانى متوفاى سال 502 وكتاب«النهاية في غريب الحديث والأثر»نگارش مجد الدين ابوالسعادات مبارك بن محمد جزرى، معروف به ابن اثير متولد 544 و متوفاى 606 بهره گيرد و كتاب اخير در شش جلد در مصر به چاپ رسيده است، هرچند اين كتاب پيرامون مفردات احاديث سخن مى گويد ولى مى تواند در تفسير قرآن نيز به ما كمك شايانى كند.وكتاب«مجمع البحرين»نگارش طُريحى نجفى متوفاى 1086 در تفسير لغات كمك مؤثرى است.

3 ـ تفسير قرآن به قرآن

قـرآن با كمـال روشنى خود را بيـانگر همـه چيـز معرفـى مى كـند آنجـا كـه مى فرمايد:

(وَ نَزَّلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ تِبْياناً لِكُلِّ شيَئ)( نحل، آيه 89)

«قرآن را بيانگر همه چيز براى تو فرو فرستاديم».

هرگاه قرآن بيانگر همه چيز هست طبعاً بيانگر خود نيز مى باشد بنابراين اگر در آيه اى ابهامـى وجـود داشته باشـد و طبعاً مصلحت در ابهام گوئى بوده است ومى توان با مراجعه به آيات ديگر كه در آن زمينه وارد شده اند، از آيه نخست رفع ابهام نمود.


صفحه 295

در اين جا نمونه اى را به عنوان مثال ياد آور مى شويم:

خداوند در سوره شعراء آيه 173 در باره قوم لوط چنين مى فرمايد:

(وَ اَمْطرْ نا عَلَيْهِمْ مَطَراً فَساءَ مَطَرُ الْمُنْذَرِينَ)

(الشعراء،آيه 173)

«ما برآنان بارانى فرستاديم چه بد بود باران بيم شدگان».

اين آيه به طور اجمال از فرستادن باران سخن مى گويد ولى روشن نيست كه اين ريزش، از چه مقوله اى بوده است، آيا ريزش آب بود يا ريزش سنگ ولى آيه ديگر، ابهام آيه مورد نظر را رفع مى كند آنجا كه مى فرمايد:

(وَ اَمْطَرْنا عَلَيْهِمْ حِجارَةً مِنْ سِجِّيل)( حجر، آيه 74)

«ما آنان را سنگباران كرديم».

كلمه«حجـارة»روشنگر ابهام آيه نخست مى باشد.

براى اين كه در اين مورد به صورت گسترده سخن گفته باشيم نمونه ديگرى را نيز مى آوريم.

قرآن در موردى مى فرمايد:

(هَلْ يَنْظُروُنَ اِلاّ اَنْ يَأْتِيَهُمُ اللّهُ فِيْ ظُلَل مِنَ الْغَمامِ وَ الْمَلائِكَةُ وَ قُضِىَ الأمْرُ وَ اِلىَ اللّهِ تُرْجَعُ الامُورُ)( بقره، آيه 210)

«يهودان انتظار دارند كه خدا در سايبانهاى ابر با فرشتگان به سوى آنها بيايد ( در صورتى كه ) كارها يكسره گرديده است ( و سرانجام اشخاص معين شده است ) و همه كارها به سوى خدا باز مى گردند».

ظاهر اين آيه، خالى از ابهام نيست زيرا آمدن و رفتن از اوصاف جسم است و ذات مقدس خدا از جسم و جسمانيات پيراسته است، در اين صورت بايد ابهام آيه را از طريق ديگر از بين ببريم، يكى از آن طرق، دقت در آيات مشابه است كه مضمون اين آيه در آن تكرار شده است و مشابه آيه فوق آيه 33 سوره نحل است كه آشكارا مى رساند كه مقصود از آمدن پروردگار، آمدن دستور الهى است از عذاب و


صفحه 296

عقاب، از امر و نهى آنجا كه مى فرمايد:

(هَلْ يَنْظُروُنَ اِلاّ اَنْ يَأْتِيَهُمُ المَلائِكَةُ اَوْ يَأْتِىَ اَمْرُ رَبِّكَ كَذلِكَ فَعَلَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ ما ظَلَمَهُمُ اللّهُ وَ لكِنْ كانوُا اَنْفُسَهُمْ يَظْلِموُنَ).

«مگر جز اين انتظار دارند كه فرشتگان به سوى آنها بيايند، يا فرمان پروردگارت بيايد، سيره پيشينيان نيز چنين بوده است خدا آنها را ستم نكرده و آنها خود را ستم نمودند».

اين آيه به صراحت از آيه نخست رفع ابهام مى نمايد و با لفظ ( امر) فاعل واقعى«آمدن»را روشن مى سازد.

اين روش ( تفسير آيات با آيات) روش محكم و استوارى است و شيوه پيشوايان شـيعه نيز همـين بوده و هم اكـنون مفسـران محقـق از اين روش استفاده مى نمايند.

تفسير استاد بزرگ حضرت آقاى طباطبائى به نام«الميزان»هم بر اين اساس نگارش يافته است.

البته اين مسأله غير از مسأله،«توجه به هماهنگى مجموع آيات قرآن»است كه بعداً مورد بحث قرار خواهد گرفت، در اين جا هدف اين است كه مى توان اجمال آيه اى را به وسيله آيه ديگر بر طرف كرد، درحالى كه در عنوان بعد هدف چيز ديگرى است و آن اين كه در بر داشت خود از يك آيه نبايد آيات ديگر قرآن را از نظر دور داشت و هرگز صحيح نيست كه در آيه اى هرچند در ظاهر آن، اجمالى نباشد، بدون در نظر گرفتن آيات ديگر كه درهمان زمينه وارد شده اند، بر داشت كرد و مضمون آن را به خدا نسبت داد و ميان اين دو مطلب تفاوت روشن است.

4 ـ مراجعه به شأن نزولها

قرآن مجيد در ظرف بيست و سه سال به دنبال يك سلسله سئوالها و پرسشها ويا واقعه ها و رويدادها نازل شده است، آگاهى از شأن نزولها به مفهوم آيه روشنى


صفحه 297

خاصى مى بخشد، اين نه به آن معنى است كه بدون شأن نزول نميتوان به معنى آيه واقف شد وآن را تفسير نمود، بلكه آيات قرآن ـ به حكم اينكه مايه«هدايت»و«بينه»و«فرقان»است چنان كه مى فرمايد:

(هُدىً لِلنّاسِ وَ بَيِّنات مِنَ الْهُدى وَ الفُرْقانِ)( بقره، آيه 185)[1].

وباز مى فرمايد:

(وَ اَنْزَلْنا اِلَيْكُمْ نوُراً مُبِيناً)( نساء، آيه 174)[2].

طبعاً مفهوم بوده و بدون مراجعه به شأن نزولها نيز مفهوم خواهد بود ولى با توجه به شأن نزولها، معنى آيه روشنتر و بارزتر جلوه مى كند.

در اين جا نمونه اى را ياد آور مى شويم كه مى تواند شاهد گفتار ما باشد درسوره توبه چنين مى فرمايد:

(وَ عَلىَ الثَّلاثَةِ الَّذِينَ خُلِّفوُا حَتّى اِذا ضاقَتْ عَلَيْهِمُ الارْضُ بِما رَحُبَتْ وَ ضاقَتْ عَلَيْهِمْ اَنْفُسُهُمْ وَ ظَنوُّا اَنْ لا مَلْجَأَ مِنَ اللّهِ اِلاّ اِلَيْهِ ثُمَّ تابَ عَلَيْهِمْ لِيَتوُبوُا اِنَّ اللّهَ هُوَ التَّوّابُ الرَّحِيمِ)

( توبه، آيه 118)

«خداوند توبه آن سه نفر را كه از جنگ تخلف ورزيده بودند تا آنكه زمين با همه پهناورى بر آنها تنگ شد و خود دلتنگ شدند و مطمئن شدند كه پناهگاهى جز خدا نيست آنگاه خدا به آنان توفيق داد تا توبه كنند، خدا توبه پذير و مهربان است».

شكى نيست كه معنى آيه روشن است ولى انسان مايل است درمعنى اين آيه از جهات ياد شده در زير نيز آگاه شود:

الف ـ اين سه نفر چه كسانى بودند.

ب ـ چرا خلف ورزيدند.؟

[1]قرآن براى هدايت مردم فرستاده شده و در آن نشانه هائى از هدايت و جدائى حق از باطل است.
[2]ما به سوى شما نور روشنى را فرو فرستاديم.


صفحه 298

ج ـ چگونه زمين بر آنان تنگ شد؟

د ـ چگونه سينه آنان از زندگى تنگ و روح آنان فشرده شد؟

هـ ـ چگونه فهميدند كه پناهگاهى جز خدا نيست؟

و ـ مقصود از توفيق الهى درمورد آنان چيست؟

پاسخ بـه هريك از اين سئـوالها با مراجعـه بـه شأن نزول ايـن آيـه به دست مى آيد.

در اينجا از تذكر نكته اى ناگزيريم و آن اينكه هر شأن نزولى قابل اعتماد نيست بايد دراعتماد بر شأن نزولها از موازينى كه به وسيله آنها صحيح از غير صحيح تميز داده مى شود، استفاده نمود مخصوصاً در شأن نزول قصص قرآن كه مربوط به پيامبران و امتهاى پيشين است بايد احتياط را از دست نداد، زيرا بسيارى از اين شأن نزولها بـه وسيله علمـاى يهـود و مسيـحيت و ديگر افراد نقـل شده است و هرگز نمى توان به چنين نقل هاى تاريخى اعتماد كرد و بسيارى از تفاسير اين شرط را رعايت نكرده و هرنوع شأن نزولى را از افراد غير قابل اعتماد، نقل كرده اند.

5 ـ مراجعه به احاديث صحيح

بخشى از آيات قرآن مربوط به آيات احكام است ، آياتى كه پيرامون اعمال وافعال مكلفين واردشده و حكم آنها را بيان مى كند.

تعداد اين نوع آيات در قرآن كم نيست، تا آنجا كه برخى آنها را به پانصد آيه رسانيده اند، هرچند شماره آيه ها از اين مقدار كمتر است ولى بهره گيرى از اين نوع آيات، بدون مراجعه به احاديث صحيح اسلامى امكان پذير نيست زيرا غالب اين آيات، مطلقاتى هستند كه قيود آنها در لسان نبى اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)و جانشينان معصوم او وارد شده ويا عموماتى مى باشند كه مخصص آنها بعدا درسنت نبى اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)بيان گرديده است و ناگفته پيدا است استدلال به اطلاق مطلق و يا عموم عام، بدون مراجعه به مقيدها و مخصص ها امكان پذير نيست.

براى اين كـه مسأله بـه صـورت روشـن ترى بيـان گردد در اين باره باز سخن