بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 316

باشيد با شما است و خدا به كردار شما بينا است».

مسائل فلسفى و عقيدتى كه در اين دو آيه ( و چهارآيه ديگر) نهفته است آنچنان عظيم است كه امام سجاد(عليه السلام)در باره آنها مى فرمايد:«نزلت للمتعمقين فى آخرالزمان»اين آيات شش گانه براى افراد متفكر در آخرالزمان نازل شده است .

هيـچ مرد با انصـافى نمى توانـد ادعـا كند كه در پرتـو آگاهى از علوم عربى، مى توان اين آيات را تفسير كرد، زيرا هرگاه ما اين آيه ها را به فارسى ترجمه كنيم، باز در آنها حالت اجمال و ابهام باقى خواهد ماند درحالى كه آگاهى از آنچه كه محققان اسلامـى در مـورد احاطه وجودى و علمى مبدأ مطرح كرده اند مايه شكوفائى ذهن مى گردد و سبب مى شود كه مفاد آيه تجلى بهترى كند.

آيا يك نفر درس نخوانده واستاد نديده، مى تواند به عمق جمله«و هو معكم اينما كنتم»پى ببرد؟

آيا يك فرد غير راسخ در معارف الهى مى تواند حقيقت«هو الأول والآخر والظاهر والباطن»را درك كند؟

تكرار مى كنم: مقصود اين نيست كه به كمك فلسفه يونانى ويا اسلامى يا به كمك علوم جديد به تفسير قرآن بپردازيم و قرآن را بر اين افكار غير مصون از خطا تطبيق كنيم، زيرا يك چنين كار جز تفسير به رأى كه عقلاً و شرعاً ممنوع است، نتيجه ديگرى ندارد، بلكه مقصود اين است كه اين نوع آگاهى به ذهن ما قدرت و توان مى بخشد كه درمفاهيم ومقاصد كتاب آسمانى دقت بيشترى كنيم و مقاصد آن را بهتر دريابيم.

امـروز بحـث هاى روان شناسـان و جامعـه شناسـان در باره انسان و يا بررسى هاى دانشمندان علوم طبيعى در باره زمين و كيهان، افق هاى تازه اى را در قرآن گشوده و به انسان معاصر قدرت و توان بخشيده است كه به قرآن از ديدگاههاى جديدترى بنگرد.


صفحه 317

در اينجا عظمت گفتار امام هشتم حضرت على بن موسى الرضا(عليه السلام)تجلى مى كند آنجا كه شخصى از حضرتش سئوال مى كند :«ما بال القرآن لا يزداد عند النشر والدرس الا غضاضة».

چرا بحث و بررسى در باره آيات بر طراوت و تازگى آن مى افزايد، امام در پاسخ فرمود:

«ان اللّه تعالى لم يجعله لزمان دون زمان و لا لناس دون ناس فهولكل زمان جديد و عند كل قوم غضّ طريّ الى يوم القيامة»[1].

خداوند قرآن را براى مقطع معينى از زمان و يا براى گروهى خاص فرو نفرستاده است، از اين جهت قرآن درتمام زمان ها تازه است و درنزد همه ملل جهان تا روز رستاخيز باطراوت مى باشد.

و شايـد روى همين جهـت است كـه ابـن عبـاس مـى گويـد:«القـرآن يفسره الزمان».

قرآن را زمان تفسير مى كند.

مقصود از زمان همان انديشه ها و دانش هاى نوى است كه در زمينه هاى گوناگون در جامعه انسانى پيدا مى شود و به مفسر بينش جديدى مى بخشد و در نتيجـه مطالبـى از قـرآن استخـراج مى گردد كـه هرگـز در انديشه مفسران پيشين نمى گنجيد.

11 ـ آ گاهى از تاريخ صدر اسلام:

مقصود از«تاريخ اسلام»رويدادهائى است كه پس از بعثت پيامبر وبالأخص بعد از هجرت رخ داده و بخشى از آيات قرآن ناظر به آنها است در اين ميان آگاهى از تاريخ«غزوات»و«سريه ها»كمك مؤثرى به تفسير قسمتى از آيات قرآن مى كند.

[1]تفسير برهان، ج1، ص 28.


صفحه 318

در قرآن مجيد، آيات فراوانى پيرامون حوادث«بدر»و«احد»و«احزاب»و«بنى مصطلق»و«حُديبيه»و«فتح مكه»و گروه«بنى النضير»از طائفه«يهود»وارد شده است آگاهى از تاريخ گسترده اين حوادث كه قرآن به گونه اى پيرامون آنها بحث مى كند، مايه روشنى مفاهيم آيات مربوط به اين نوع از«غزوات»و«سريه ها»است و اين مسأله براى هر مفسرى ملموس و روشن مى باشد.

در اين مورد، به تاريخ هاى اصيل كه به خامه تواناى مورخان بى غرض اسلامى نگارش يافته، بايد مراجعه كرد و با اسلوب علمى، تاريخ صحيح را از غير صحيح باز شناخت.

البته در كتاب هاى تاريخ و سيره، سخنان بى پايه اى وجود دارد كه نه با عقايد اسلامى ما سازگار است و نه با آيات قرآن ولى فرد محقق، با اصول تاريخ شناسى مى تواند حق را از باطل جدا سازد.

در اين مورد پيشنهاد مى گردد كه از كتاب«سيره ابن هشام»،«مروج ـ الذهب»مسعودى و«امتاع الاسماع»مقريزى و«كامل ابن اثير»استفاده شود ولى در عين حال نمى توان مطالب و محتويات اين كتابها را صد در صد تضمين كرد بلكه چه بسا در آنها، سخنان بى اساس و بى پايه اى وجود دارد كه عقل و نقل بر خلاف آنها گواهى مى دهد.

از باب نمونه:«ابن اثير دركامل»وقتى به داستان زيد و همسر وى«زينب»مى رسد، مطلبـى را نقـل مى كـند كـه جـز دشـمنان دانا كسى آن را وضع نكرده است[1].

ويا در باره حمله سپاه پيل و هلاكت و نابودى آنها به وسيله مرغان«ابابيل»تاريخى را ياد آور مى شود كه با نص قرآن مخالف و مباين است[2].

[1]تاريخ كامل، ج2، ص 121.
[2]تاريخ كامل، ج1، ص 263.


صفحه 319

سيره ابن هشام بهترين كتابى است كه پيرامون سيره رسول گرامى نگارش يافته است و اين كتاب تلخيص«سيره ابن اسحاق»است كه متأسفانه نسخه اى از آن در دست ما نيست و اگر محققان اسلامى با مراجعه به كتابخانه هاى جهان نسخه هاى آن را گرد آورند و پس از تصحيح و تحقيق به چاپ برسانند محتمل است آفاقى در سيره پيامـبر به روى مـا گـشوده شود كه سـيره ابن هـشام از ارائه آن عاجز و ناتوان مى باشد بالأخص اگر توجه داشته باشيم كه ابن اسحاق شيعه بوده و تلخيص گر، يك فرد سنى و درمسائلى باهم اختلاف عقيده و نظر داشته اند.

12 ـ آگاهى از قصص و تاريخ زندگانى پيامبران:

بخش عظيمى از آيات قرآن مربوط به تاريخ پيامبران پيشين است كه ما را به پاى مردى و نحوه مبارزه آنان با مستكبران و جباران زمان خودشان آشنا مى سازد.

آگاهى از تاريخ زندگانى اقوامى مانند«عاد»و«ثمود»يا اطلاع از قدرت شيطانى جباران«بابل»و«فراعنه مصر»،آيات مربوط به مبارزه هاى پيامبرانى مانند«هود»،«صالح»،«ابراهيم»و«موسى»راروشن مى سازد.

اطلاع از زندگانى پيامبران بنى اسرائيل بالأخص«داود»و«سليمان»به بسيارى از آيات روشنى خاصى مى بخشد و با مراجعه به آيات مربوط به اين شخصيت ها، صدق گفتارما روشن مى گردد.

البته در اين قسمت بايد حزم و احتياط را از دست نداد و تاريخ صحيح و مطمئن را از غير صحيح باز شناخت، بالأخص كه درمورد پيامبران بنى اسرائيل، جعليات«اسرائيلى»فراوان است و هرگز نبايد بر آنها تكيه نمود.

13 ـ آگاهى از تاريخ محيط نزول قرآن:

قرآن در محيطى نازل گرديده كه مردم آنجا، از زندگى خاصى بر خوردار بودند


صفحه 320

و آيات قرآن به مناسبت هائى به شيوه زندگى و رسوم و آداب آنها اشاره كرده و سرانجام به نقد آنها پرداخته است براى يك مفسر لازم است كه از وضع زندگى عرب قبل از اسلام و معاصر با آن به گونه اى آگاه باشد تا آيات مربوط به اين قسمت را به روشنى درك كند.

مثلاً قرآن در باره موضوعاتى از قبيل«ازلام»[1]و بت هايى مانند«ود»،«سواع»،«يغوث»،«يعوق»و«نسر»[2]و آداب و اخلاق عرب مانند«وأدالبنات»[3]و نحوه معاشرت هاى آنان با ايتام و دهها موضوع مربوط به زندگى عرب قبل از اسلام و معاصر با آن، سخن گفته است، و تشريح كامل آيات مربوط به اين بخش در گرو آگاهى از وضع زندگى اين گروه است كه قرآن در محيط آنان نازل گرديده است.

گاهى قرآن از طريق طرح مَثَلْ، حقايقى را متذكر مى گردد، ولى واقعيت مثل را، كسانى درك مى كنند كه از زندگى بيابانى اطلاع داشته باشند و يا در سرزمين خشك و لم يـزرع به سر ببرنـد، آنجا كه«حقيقت»و«سراب»را مطرح مى كند و مى فرمايد:

(وَالَّذِينَ كَفَروُا اَعْمالَهُمْ كَسَراب بَقِيعَة يَحْسَبُهُ الظَّمْأنُ ماءً)

( سوره نور، آيه 39)

«اعمال افرادى كه به خدا كفر ورزند بسان تشنه كامى است كه در بيابان هموار،«شورزار»را آب مى پندارد»

يك فرد بيـابـانـى يا آگاه از زندگى چنين افراد، واقعيت اين مثل را بهتر درك مى كند و افرادى كه پيوسته در سرزمين هاى لب دريا و سر سبز زندگى مى نمايند واقعيت اين مثل براى آنها در مرحله نخست چندان روشن نمى باشد.

[1]سوره مائده، آيه هاى 3 و 90.
[2]سوره نوح، آيه 23.
[3]سوره تكوير، آيه 8.


صفحه 321

14 ـ شناخت آيات مكى از مدنى:

آيات قرآن از نظر زمان نزول بردو بخش تقسيم مى گردند، آياتى كه پيش از هجرت فرود آمده و آياتى كه پس از آن نازل شده اند، قسمت نخست را مكى و قسمت ديگر را مدنى مى نامند[1].

آيات مكى براى خود آهنگى دارد، و آيات مدنى براى خود آهنگى ديگر آيات مكـى در ظرفـى نـازل گرديده انـد كه مسلمانان به صـورت يك حزب سرى زندگى مى كردند و توان مبارزه و مقابله را نداشتند، و شرائط زندگى آنان اجازه تشريع احكام از قبيل نماز و روزه، زكات و خمس و جهاد را نمى داد از اين جهت روى سخن در اين بخش از آيات، بيشتر با مشركان است و بيشتر قرآن به طرح عقايد و معارف بلند، اكتفا مى ورزد.

درحالى كه شرايط درمدينه به شكل ديگر بود و مسلمانان پس از مساعد بودن محيط به صورت يك قدرت عظيم در آمده و شرايط تشريع احكام كاملاً فراهم گشته بود از اين جهت آيات مربوط به احكام مانند نماز و روزه و زكات و خمس و جهاد در مدينه نازل گرديده است.

شناخت اين دو نوع از آيات، به فهم مقاصد آيات كاملاً كمك مى كند.

نويسنده اى بر اثر عدم شناخت صحيح آيات مكى از آيات مدنى مى گويد: آيه:«اِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِيْ الْقُرْبى»در باره خاندان رسالت نازل نگرديده است زيرا اين آيه، به خاطر مكى بودن سوره درمكه نازل گرديده و درخواست چنين چيزى در آن زمان مقرون به بلاغت نيست.

درحالى كه اگر به كتاب هاى مربوط به تشخيص آيات مكى از مدنى مراجعه مى كرد، براى او روشن مى گشت كه مكى بودن سوره، گواه بر مكى بودن تمام آيات آن نيست چه بسا آيات مكى در لابلاى سوره هاى مدنى و يا بالعكس قرار دارند.

[1]اصطلاح رائج در تفسير آيات مكى و مدنى همان است كه نگارش يافت و در اين مورد اصطلاح ديگر ى نيز هست كه براهل فن مخفى نيست.


صفحه 322

گذشته از اين، مفسران كه سوره شورى را مكى مى دانند، خصوص اين آيه و برخى ديگر از آيات اين سوره را مدنى مى نامند.

اين ها پايه هاى چهارده گانه«روش تفسير صحيح»قرآن است كه برخى از اولويت خاصى برخوردارند هرچند مى توان، برخى از آنها را در برخى ديگر ادغام نمـود مانند آگاهى از تاريخ اسلام و قصص پيامبران كه مى توانند به گونه اى در«شأن نزول»داخل شوند، ولى ما براى روشن گوئى، هريك را جداگانه بررسى نموديم.

پاسخ به يك پرسش:

تا اين جا شرائط و پايه هاى اساسى تفسير صحيح، روشن گرديد، در اين مورد پرسشى مطرح است كه هم اكنون به پاسخ آن مى پردازيم:

مقصود از«عربى مبين»چيست؟

اگر تفسير قرآن به يك چنين مقدمات نياز دارد، پس چرا قرآن خود را چنين توصيف مى كند:

(وَ هذا لِسانٌ عَرَبِىٌّ مُبِينٌ)( نحل، آيه 103).

«قرآن به زبان عربى آشكار است».

ودرمورد ديگر مى فرمايد:

(نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الأمِينُ عَلى قَلْبِكَ لِتَكوُنَ مِنَ الْمُنْذَرِينَ .بِلِسان عَرَبِىّ مُبِينً)(شعرا، آيه 195)

«روح الامين ، قرآن را بر قلب تو ( اى پيامبر) نازل كرده تا از بيم دهندگان باشيد و آن به زبان عربى روشن است».

آيا مفاد اين دو آيه و نظائر آنها اين نيست كه تفسير قرآن جز آگاهى از خود«زبان عربى»به چيزى نياز ندارد؟


صفحه 323

پاسخ:

از آنجا كه مشركان عرب در مقابل«تحدى»قرآن احساس ناتوانى مى كردند، پيوسته در فكر فرو رفته بودند كه براى آن مبدأ و منشأى بينديشند سرانجام گفتند:

پيامـبر، قـرآن را از دو غلام رومـى بـه نـام«جـبر»و«يسـار»و ماننـد آنهـا فرا مى گيرد[1]چنان كه ما قبل آيه آن را حكايت مى كند، آنجا مى فرمايد:

(وَ لَقَدْ نَعْلَمُ اَنَّهُمْ يَقوُلوُنَ اِنَّما يُعَلِّمُهُ بَشَرٌ لِسانُ الَّذِى يُلْحِدوُنَ اِلَيْهِ اَعْجَمِىٌّ وَ هذا لِسانٌ عَرَبِىٌّ مُبِينٌ)( سوره نحل، آيه 103)

«ما مى دانيم كه مشركان مى گويند: محمد را بشرى آموزش مى دهد در حالى كه زبان كسى كه قرآن را به او نسبت مى دهند عجمى است و قرآن زبان عربى آشكار است».

«عجم»در اصل به معنى«ابهام»است و«اعجمى»به كسى گفته مى شود كه در بيان او نقص باشد خواه عرب باشد يا غير عرب، از آنجا كه عربها از زبان غير خود، اطلاعاتى نداشتند غير عرب را عجم مى خوانـدنـد، زيرا عربى را به درستى نمى فهمد و يا به درستى نمى تواند با آن سخن بگويد.

با توجه به اين شأن نزول كه نوع مفسران آن را نقل كرده اند مى توان گفت كه هدف آيه اين است كه آيا صحيح است كه بگويند:«پيامبر»قرآن را از چنين افرادى مى گيرد درحالى كه قرآن سراسر فصاحت و بلاغت و جذبه و كشش، و عذوبت و شيرينى است، درصورتى كه گفتارهاى اين دو نفر، فاقد اين مزيت مى باشد، زيرا اين دو نفر به خاطر«رومى بودن»يا جاهل به زبان عربى هستند، ويا اگر هم آشنا باشند به خوبى به آن تكلم نمى كنند و كلمات و سخنان آنها از، تحريف و غلط خالى نيست.

بنابراين مفاد آيه اين است كه قرآن يك كلام صحيح و يك سخن بليغ است واز

[1]كشاف، ج2، ص 318.