گذشته از اين، مفسران كه سوره شورى را مكى مى دانند، خصوص اين آيه و برخى ديگر از آيات اين سوره را مدنى مى نامند.
اين ها پايه هاى چهارده گانه«روش تفسير صحيح»قرآن است كه برخى از اولويت خاصى برخوردارند هرچند مى توان، برخى از آنها را در برخى ديگر ادغام نمـود مانند آگاهى از تاريخ اسلام و قصص پيامبران كه مى توانند به گونه اى در«شأن نزول»داخل شوند، ولى ما براى روشن گوئى، هريك را جداگانه بررسى نموديم.
پاسخ به يك پرسش:
تا اين جا شرائط و پايه هاى اساسى تفسير صحيح، روشن گرديد، در اين مورد پرسشى مطرح است كه هم اكنون به پاسخ آن مى پردازيم:
مقصود از«عربى مبين»چيست؟
اگر تفسير قرآن به يك چنين مقدمات نياز دارد، پس چرا قرآن خود را چنين توصيف مى كند:
(وَ هذا لِسانٌ عَرَبِىٌّ مُبِينٌ)( نحل، آيه 103).
«قرآن به زبان عربى آشكار است».
ودرمورد ديگر مى فرمايد:
(نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الأمِينُ عَلى قَلْبِكَ لِتَكوُنَ مِنَ الْمُنْذَرِينَ .بِلِسان عَرَبِىّ مُبِينً)(شعرا، آيه 195)
«روح الامين ، قرآن را بر قلب تو ( اى پيامبر) نازل كرده تا از بيم دهندگان باشيد و آن به زبان عربى روشن است».
آيا مفاد اين دو آيه و نظائر آنها اين نيست كه تفسير قرآن جز آگاهى از خود«زبان عربى»به چيزى نياز ندارد؟
پاسخ:
از آنجا كه مشركان عرب در مقابل«تحدى»قرآن احساس ناتوانى مى كردند، پيوسته در فكر فرو رفته بودند كه براى آن مبدأ و منشأى بينديشند سرانجام گفتند:
پيامـبر، قـرآن را از دو غلام رومـى بـه نـام«جـبر»و«يسـار»و ماننـد آنهـا فرا مى گيرد[1]چنان كه ما قبل آيه آن را حكايت مى كند، آنجا مى فرمايد:
(وَ لَقَدْ نَعْلَمُ اَنَّهُمْ يَقوُلوُنَ اِنَّما يُعَلِّمُهُ بَشَرٌ لِسانُ الَّذِى يُلْحِدوُنَ اِلَيْهِ اَعْجَمِىٌّ وَ هذا لِسانٌ عَرَبِىٌّ مُبِينٌ)( سوره نحل، آيه 103)
«ما مى دانيم كه مشركان مى گويند: محمد را بشرى آموزش مى دهد در حالى كه زبان كسى كه قرآن را به او نسبت مى دهند عجمى است و قرآن زبان عربى آشكار است».
«عجم»در اصل به معنى«ابهام»است و«اعجمى»به كسى گفته مى شود كه در بيان او نقص باشد خواه عرب باشد يا غير عرب، از آنجا كه عربها از زبان غير خود، اطلاعاتى نداشتند غير عرب را عجم مى خوانـدنـد، زيرا عربى را به درستى نمى فهمد و يا به درستى نمى تواند با آن سخن بگويد.
با توجه به اين شأن نزول كه نوع مفسران آن را نقل كرده اند مى توان گفت كه هدف آيه اين است كه آيا صحيح است كه بگويند:«پيامبر»قرآن را از چنين افرادى مى گيرد درحالى كه قرآن سراسر فصاحت و بلاغت و جذبه و كشش، و عذوبت و شيرينى است، درصورتى كه گفتارهاى اين دو نفر، فاقد اين مزيت مى باشد، زيرا اين دو نفر به خاطر«رومى بودن»يا جاهل به زبان عربى هستند، ويا اگر هم آشنا باشند به خوبى به آن تكلم نمى كنند و كلمات و سخنان آنها از، تحريف و غلط خالى نيست.
بنابراين مفاد آيه اين است كه قرآن يك كلام صحيح و يك سخن بليغ است واز
[1]كشاف، ج2، ص 318.
هرگونه غلط و تحريف پيراسته مى باشد از اين جهت نمى تواند زائيده مغز اين دو نفر و يا مانند آنها باشد.
ولى بايد توجه نمود كه فصيح بودن و بليغ بودن كلام و يا دور از غلط و تحريف بودن آن، ملازم با اين نيست كه در تفسير آن به مقدمات يادشده نياز نداشته باشيم و هرگز نياز به يك چنين مقدمات، با«عربى مبين»بودن منافاتى ندارد.
امروز درتمام كشورهاى جهان، كتاب هاى علمى مربوط به آموزش و پرورش و يا آمـوزش عالـى به نثـر بسيار سليس و دور از اغلاق و پيچيدگى نوشته مى شود، مع الوصف همه ويا بسيارى از آنها بى نياز از معلم و تدريس استاد نيست.
روشن تر بگوئيم: اگر قرآن يك نثر عربى آشكار است، مقصود اين است كه شيوه گفتن آن، مانند شيوه سخن گفتن نا آگاهان از زبان عربى نيست كه يك مشت كلمات مغلوط و محـرف را سرهم مى كنند و به گمان خود، با زبان عربـى سخن مى گويند، بلكه اين كتابى است كه با اسلوب زبان عربى موافق، و از هرنوع تحريف و غلط از هرنوع مغلق گوئى و پيچيده سرائى، دور وپيراسته است.
اين حقيقت در صورتى روشن تر مى گردد كه بدانيم در عصر نزول قرآن در گوشه و كنار شـبه جزيـره كاهنـانى بودنـد كه خود را مترجم زبان جنيان و پرى هـا مى دانستند و به عقيده خود از زبان آنها سخن مى گفتند: سخنان آنان در حالى كه عربى بود آنچنان گنگ و پيچيده بود كه جز گروه معدودى از آن بهره نمى برد و غالباً درسخنان خود از كلمات نامأنوس و غريب كمك مى كردند.
اينك ما نمونه اى از سخنان يكى از كاهنان عصر رسالت را به نام«سُطِيح»مى آوريم تا روشن گردد كه چگونه قرآن در مقابل اين گفتارها«عربى مبين»است.
اين هم يك فراز از سخنان يكى از كاهنان در پاسخ نماينده فرمانرواى ايران پيرامون كراماتى كه در شب ميلاد حضرت محمد رسول اللّه(صلى الله عليه وآله وسلم)رخ داده بود.
«عبدالمسيح»على جمل مشيح، اقبل الى سطيح، وقد اوفى الى الضريح بعثك ملك ساسان، لارتجاج الايوان، ورؤيا المؤبدان، رأى ابلا صعابا، تقود
خيلاً عراباً»[1].
همان طور كه ملاحظه مى نمائيد: تقيُّد به سجع و عنايت به جمله هاى كوتاه و به كار بردن كلمات نامأنوس، مايه اغلاق و پيچيده گوئى شده است، درحالى كه نثر قرآن به شكل ديگر است و نثر آن به صورت يك بيان روشن، وعربى سراسر فصيح و بليغ است، ولى يك چنين كمال در آن مانع از آن نيست كه از نظر محتوا آنچنان ژرف باشد، كه درك عمق آن بدون استاد امكان پذير نباشد و به خاطر شرائطى كه بر آن حاكم است، استفاده كامل و درست از آن در گرو رعايت شرائط پيشين باشد.
امروز تمام كتابهاى مربوط به فيزيك و شيمى و يا رياضيات، به صورت صحيح و فصيح نوشته مى شود و با تصاويرى نيز همراه مى باشد، مع الوصف فهم و بهره بردارى از آنها نياز به استاد دارد.
امروز قوانين مربوط به دادگسترى به شكل فصيح و دور از غلط وتحريف و دور از گُنگ و پيچيده گوئى نگارش يافته است ولى هر فردى به خود اجازه نمى دهد كه بدون داشتن صلاحيت خاص از آن بهره گيرى كند.
قرآن مى گويد: من با زبان روشن سخن مى گويم، نه مانند افراد غير وارد به زبان عربى كه سخنان آنها مملوّ از غلط و تحريف است و نه مانند كاهنان،كه از جمله ها وكلمات نامأنوس كمك مى گيرند.
خلاصه اين آيه و امثال آن مانند:
(وَ لَقَدْ يَسَّرْناَ الْقُرْآنَ لِلذِّكْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّكِر)
(سوره قمر، آيه 17)
«قرآن را آسان كرديم، آيا ياد آورنده اى هست»
در برابر دو گروه زير است:
1 ـ گروهى كه به خاطر عرب نبودن ملحون و مغلوط سخن مى گفتند.
[1]سوره نحل، آيه 78.
2 ـ گروهى كه به گنگ و پيچيده گوئى عادت داشتند وخود را در بند سجع و كلمات و جمله هاى كوتاه، زندانى كرده، و به جاى توجه به معنى، به الفاظ توجه داشتند ولى شيوه قرآن از هر دو نوع پيراسته است ولى اين پيراستگى مانع از نياز به دقت و ژرف نگرى، و مراجعه به آيات ديگر، مراجعه به شأن نزولها و احاديث و غيره نيست.
اصولاً كسانى كه با اين آيه و امثال آن، بر بى نيازى مفسر از مراجعه به غير قرآن استدلال مى كنند، شرط سوم و ششم از شرائط چهارده گانه اى را كه يادآور شديم رعايت نكرده و به آن توجه ندارند و در استدلال با اين آيه، آيات ديگرى را كه خـدا، پيامبـر را مبيِّـن قـرآن معرفـى مى كند[1]و گاهى بيـان آن را بر عهـده خود مى گيرد(1) نيز در نظر نگرفته اند.
در اين جا دامنه سخن را كوتاه كرده وبه بحث خود، با نقل گفتارى از اميرمؤمنان(عليه السلام)پايان مى بخشيم:
اميرمؤمنان(عليه السلام)ابن عباس را براى احتجاج با خوارج اعزام كرد و اين چنين دستور داد:
«لا تخاصمهم بالقرآن فان القرآن ذو وجوه وحمال، تقول و يقولون و لكن حاججهم بالسنة فانهم لن يجدوا عنها محيصاً»( نهج البلاغه، شماره 77).
اى فرزند عباس هرگز هنگام مذاكره با خوارج با قرآن احتجاج مكن، زيرا آيات قرآن داراى احتمالاتى است، ممكن است تواحتمالى را بگيرى و آنان احتمال ديگرى را، و درنتيجه بحث و نزاع به درازا بكشد، با آنان با احاديث پيامبر احتجاج كن كه در دلالت خود بر مطلوب صريح تر مى باشند.
[1]سوره قيامت، آيه 19.
اين جمله گرانمايه آشكارا مى رساند كه برخى از آيات قرآنى محتملاتى دارد هرگز تعيين يكى از محتملات بدون طى مقدماتى امكان پذير نيست و تنها با داشتن اطلاعاتى ادبى، اين سنخ ابهامها، بر طرف نمى شود، رفع اين گونه ابهام از طرقى است كه توضيح داده شد.
اين حديث مى رساند كه همه آيات قرآن سرتاسر صريح الدلاله نيست و بايد در تعيين محتملات مفاد آيه از مبادى ديگر استفاد نمود.
قم ـ ميدان شُهداء
مؤسسه امام صادق(عليه السلام)
جعفر سبحانى
27 محرم الحرام 1404 هـ ق
برابر با
آبان ماه 1362 هـ ش