بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 63

نمى نويسند، دليل بر صحت گفتار او نيست، زيرا قرآن، كتاب بشرى نيست،تا مشتمل بر ابواب و فصولى باشد، يا مقدمه و مؤخره اى داشته باشد و قوانين آن تحت«بندهاى»معينى نوشته گردد.

ما مى بينيم كه قرآن ناسخ و منسوخ را يك جا و بدون فاصله ذكر مى نمايد[1]در صورتى كه اين كار بر خلاف روش معمول حقوقدانان و قانون گذاران است اين خود گواه بر اين است كه نظم قرآن بر اساس نظم متعارف كلام بشرى نيست از اين جهت مانعى ندارد كه ناسخ جلو تر از منسوخ قرار گيرد.

هرگاه روايات متواتر و اتفاق علماى اسلامى ثابت كرد كه مثلاً آيه متقدم ناسخ آيه اى است كه در بعد آمده است ما مى فهميم كه ترتيب نزول اين آيات با نظم و ترتيب فعلى تفاوت داشته است واما علت اين تفاوت از نظر نزول و تأليف چيست، خود بحث جدا گانه اى است كه بايد در فرصت ديگرى در باره كيفيت تأليف و نظم قرآن بحث و گفتگو نمود.

روى همين جهت است كه سور و آياتى كه در اوائل بعثت نازل شده اند در آخر قرآن، و آنها كه بعدها نازل گشته اند، در اوائل قرآن مجيد قرار گرفته اند.

دليل دوم نويسنده تفسير:

2 ـ اين دو آيه هدف مختلفى دارند، يكى راجع به عده وفات است و ديگرى راجع به اين است كه شوهران وصيت كنند كه زنان آنان پس از مرگ آنها، يك سال در خانه آنان بمانند و وارث حق اخراج اورا ندارد، پس اين دو آيه با همديگر وجه اشتراكى ندارند تا ناسخ و منسوخ همديگر باشند.

جواب : ما با ارائه دلائلى كه شرح داديم، اثبات كرديم كه هر دو آيه، ناظر به عده وفات است و اكنون به برخى ديگر از اين دلائل اشاره مى كنيم:

[1]به سوره مجادله آيه هاى 12 ـ 13 مراجعه بفرمائيد، وخود نويسنده تفسير، ناسخ و منسوخ بودن اين دو آيه را پذيرفته است به ص 254 از«تفسير آيات مشكله»مراجعه فرمائيد.


صفحه 64

1 ـ هرگاه هدف اين آيه فقط سفارش است كه شوهران هنگام مرگ وصيت كنند، كه زنان آنها را پس از مرگ تا يك سال از خانه خارج نكنند، مناسب بود كه مانند سائر آيات وصيت بفرمايد:

(كُتِبَ عَلَيْكُمْ إذا حَضَرَ اَحَدَكُمُ الْمُوْتُ إِنْ تَرَكَ خَيْراً الْوَصِيَّةُ لِلأَزْواجِ اِلىَ الْحَوْلِ).

چنانچه در باره والدين و اقربين، به همين ترتيب بيان كرده است:

(كُتِبَ عَلَيْكُمْ اِِذا حَضَرَ اَحَدَكُمُ الْمُوْتُ اِنْ تَرَكَ خَيْراً الْوَصِيَّةُ لِلْوالِدَيْنِ وَ الأقْرَبِينَ بِالْمَعْرُوفِ حَقاًّ عَلىَ الْمُتَّقِينَ)

(بقره، آيه 180).

2 ـ چنان كه ملاحظه مى كنيد صدر و ذيل آيه، با آيه اى كه صريحاً در باره عده وفات نازل گرديده است، يكى است در آيه 234 بقره كه از نظر ما ناسخ است مى فرمايد:

(وَالَّذِينَ يُتَوَفَّوْنَ مِنْكُمْ وَ يَذَرُونَ اَزْواجاً ... فَلا جُناحَ عَلَيْكُمْ فِيما فَعَلْنَ فِي اَنْفُسِهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ).

و در آيه 240 از همان سوره كه از نظر ما منسوخ است مى فرمايد:

(وَ الَّذِينَ يُتَوَفَّوْنََ مِنْكُمْ وَ يَذَرُونَ اَزْواجاً... فَلا جُناحَ عَلَيْكُمْ فِيما فَعَلْنَ فِي اَنْفُسِهِنَّ مِنْ مَعْرُوفً).

با ملاحظه وحدت صدر و ذيل هر دو آيه، ودقت كامل در مضمون هردو، بسيار بعيد است كه بتوان گفت، اين دو آيه هدف واحدى را تعقيب نمى كنند وهركدام پيرامون موضوع خاصى بحث مى نمايد.

3 ـ قرينه اى كه حاكى است آيه وصيت ناظر برعده وفات است جمله يادشده درزير مى باشد:

(فَاِنْ خَرَجْنَ فَلا جُناحَ عَلَيْكُمْ فِيما فَعَلْنَ فِي اَنْفُسِهِنَّ مِنْ مَعْرُوف)( بقره، آيه 240)


صفحه 65

«هرگاه بيرون رفتند و در باره خويش كارشايسته ( نكاح) انجام دادند برشما گناهى نيست».

زيرا به طور اطمينان مى توان گفت كه جمله«فان خرجن»كنايه از خروج از«عده»است نه تنها بيرون رفتن از خانه روشن تر بگوئيم، جمله«فان خرجن»به جاى جمله«فاذا بلغن اجلهن»است كه در آيه 234 وارد شده است.

گواه ما بر اين كه مقصود از«فان خرجن»مجرد خروج از خانه نيست بلكه كنايه از خروج از عده است، اين است كه هرگاه منظور مجرد خروج از خانه بود در اين صورت جمله :(فَلا جُناحَ عَلَيْكُمْ فِيما فَعَلْنَ فِىْ اَنْفُسِهِنَّ مِنْ مَعْروُف)مطلب غير لازمى خواهد بود زيرا سكنى و نفقه از آن خود آنها است، خواستند استفاده مى كنند و نخواستند استفاده نمى كنند، استفاده نكردن زن معتده از«حق الوصية»اين توهم رابراى وارث ايجاد نمى كند كه وارث گناهى كرده باشد تا قرآن در صدد نفى آن بيايد و بفرمايد«فَلا جُناحَ عَلَيْكُمْ فِيما فَعَلْنَ بِاَنْفُسِهِنَّ»ولى بر خلاف اين كه بگوئيم مقصود از«خرجن»خروج از عده است در اين صورت شايسته است كه خدا، تذكر دهد كه ازدواج آنان در اين حالت، بر شماها اشكال توليد نمى كند، چون ازدواج آنها پس از خروج از عده مى باشد.

وبه ديگر سخن: آيه 240 پس از مسأله خروج از خانه، موضوع ازدواج آنها را پيش مى كشد، اين خود گواه بر اين است كه جمله«فان خرجن»كنايه از خروج از عده وفات است در اين صورت طبعا هردو آيه ناظر بر عده وفات مى باشد.

در پايان از تذكر يك نكته ناگزيريم، و آن اين كه : منظور از نقل روايات از«فريقين»تفسر آيه با روايات و تاريخ نبود بلكه هدف اين بود كه با روشن ساختن وضع عده وفات در زمان جاهليت، محيط نزول آيه را روشن كنيم سپس ببينيم كه هرگـاه ما خـودمان در چنـين محيـطى بوديم با توجـه به اين قرائن حاليه از آيه چـه مى فهميديم و مادر بخش«روش تفسير صحيح»ياد آور شديم كه يكى از پايه هاى تفسير، آگاهى از آداب و رسوم عصر نزول قرآن است هم چنانكه تذكر داده ايم كه روايات مورد اطمينان اعم از متواتر و آحاد مى تواند نقاط ابهام را كه گاهى در آيات


صفحه 66

پديد مى آيد، برطرف سازد، ولى چون اين كتاب به منظور راهنمائى گروهى نوشته شده كه ( عملاً) به روايات ارزشى قائل نيستند لذا تكيه ما بيشتر روى خود قرآن و قرائن مسلمه است.

اكنون كه مضمون آيه براى شما روشن گرديد، ارزش روايتى كه ابى بصير از امام باقر(عليه السلام)نقل فرموده معلوم مى گردد وى از آيه مورد بحث سئوال كرده حضرت در پاسخ او فرموده است:

«نسختها آيه يَتَرَبّصْنَ بِاَنْفُسِهِنَّ اَرْبَعَةَ اَشْهُر وَ عَشْراًوَ نُسْخَتُها آيَةُ الْمِيْراثِ»[1].

( آيه اى كه دستور مى دهد زنان در مرگ شوهران خود چهارمـاه و ده روز«عده»نگاه دارند و همچنين آيه اى كه ارث زنان را معلوم مى كند آيه مورد بحث را نسخ كرده است).

[1]تفسير برهان، ج1، ص 226.


صفحه 67

مطلب پنجم[1]

آيا عيسى در دوران كودكى پيامبر بوده است؟

(قـالَ اِنِّي عَبْدُاللّهِ آتانـِيَ الْكـِتابَ وَ جَعَلَنـِي نَبـِياًّ)

( مريـم، آيـه 30)

«گفت من بنده خدا هستم، و خدا به من كتاب داده و مرا پيامبر قرار داده است».

ظاهر آيه اين است كه حضرت مسيح گوينده اين سخن، در همان حال كه سخن مى گفت، پيامبر و داراى كتاب بود وى اين مطالب را موقعى گفت كه تازه به جهان چشم گشوده بود، و در گهواره طفل شيرخوارى بيش نبود و هرگز از قدرت و توانايى بى پايان خدا دور نيست كه به كودك شيرخوارى چنين منطق و بيان، و فهم و شعور، و درك و آگاهى و سرانجام نبوت و كتاب بدهد به گونه اى كه موقع سخن گفتن از محتواى كلام خود آگاه باشد، و آنچنان روح و نفس قوى و نيرومندى داشته باشد كه او را شايسته نبوت و نزول كتاب سازد.

وبه ديگر سخن: مسيح در همان حال كودكى هم از روى شعور و درك سخن مى گفت، وهم نبى و پيامبر بود واز مضمون كتابى كه بر قلب او نازل شده بود، نيز

[1]مربوط به مطلب 61 از كتاب تفسير آيات مشكله ص 213 و 221 و هدف از عنوان كردن آيه علاوه بر آنچه كه خود مؤلف در كتاب ياد كرده است استبعاد امامت برخى از پيشوايان شيعه است كه در دوران كودكى به مقام پيشوائى رسيده اند.


صفحه 68

آگاه بود.

نويسنده تفسير تصور كرده است كه حضرت عيسى(عليه السلام)كه جمله هاى بالا را بيان نمود، نمى دانست كه چه مى گويد، بلكه به اراده و قدرت خداوندى سخن مى گفت. جهت اينكه خود را پيامبر ناميده يعنى«و جعلني نبيا»فرمود اين است كه پيامبرى او محقق الوقوع بود و الا هر گز در دست عيسى در مهد و گهواره انجيل نبود كه به مردم نشان دهد سپس در باره پيامبر اسلام گفتارى از بعضى ها نقل كرده و به رد آن پرداخته است.

پاسخ: از آنجا كه بحث ما فعلاً يك بحث قرآنى است، ما در باره كيفيَّت نبوت پيامبر اسلام و امامت ساير پيشوايان اسلام بحث نمى كنيم زيرا در باره آنها روايات زيادى وارد شده و گواهى مى دهند كه آنان در همان دوران كودكى حقيقت نبوت و پيشوائى معنوى و ملكات فاضله و علومى را دارا بوده اند، و به همين جهت درهمان زمان كودكى مبدأ يك رشته كارهاى خارق العاده بوده و به سئوال هاى علمى مردم پاسخ مى گفتند.

ولى خوانندگان گرامى مى توانند در مورد روايات به تفسير«برهان»[1]ذيل همين آيه شريفه مراجعه كنند.

آنچه كه فعلاً مورد بحث ما است مسأله نبوت عيسى(عليه السلام)در دوران كودكى است.

جاى شك نيست كه«نبوت»يك مقام جعلى و منصب عرفى نيست كه بتوان آن را تحصيل كرد، بلكه يك موهبت الهى است كه خداوند روى مصالحى ( كه براى ما مخفى است) به هركسى بخواهد عطا مى كند.

هرگاه نبوت يك موهبت معنوى الهى است و مانند مناصب دنيوى مثل وزارت و وكالت نيست كه با كوشش به دست آيد، چه مانعى دارد كه هر پيامبرى و يا لااقل پيامبران اولو العزم از همان ايام كودكى واقعيت و حقيقت اين مقام را داشته باشند؟

[1]تفسير برهان، ج3، ص 10 ـ 11.


صفحه 69

اما اين كه عيسى نمى دانست كه چه مى گويد... مسلماً گفتار بى دليلى است، و گواهى جز مقايسه عيسى با كودكان عادى، كه در مراحل كودكى فاقد ادراك عقلى هستند، ندارد.

ولى بايد پرسيد آيا خدايى كه با اراده خود كودك خردسالى را به سخن واداشته است، نمى تواند همان كودك را به حقيقت آنچه كه مى گويد، آشنا سازد.

خود قرآن با صراحت اعلام مى كند كه بزرگترين مقامات را در دوران صباوت و كودكى به حضرت يحيى مرحمت فرموده است چنانكه مى فرمايد:

(يا يَحْيى خُذِ الْكِتابَ بِقُوَّة وَ آتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِياًّ)( سوره مريم، آيه 12).

«يحيى كتاب ( تورات) را با كمال قدرت و عنايت بگير، و ما حكم ( نبوت و يا يك منصب ارجدارى) را در دوران كودكى به او داديم».

گروهى از مفسران مى گويند: مقصود از حكم، همان منصب نبوت است به گواه اينكه در سوره يوسف آيه 22، همين لفظ در معناى نبوت به كار رفته است مانند

(وَ لَمّا بَلَغَ اَشُدَّهُ آتَيْناهُ حُكْماً وَ عِلْماً):

«هنگامى كه يوسف كامل و قوى گرديد ما حكم و دانش به وى داديم و در باره موسى مى فرمايد:

(وَ لَمّا بَلَغَ اَشُدَّهُ وَ اسْتَوى آتَيْناهُ حُكْماً وَ عِلْماً). ( قصص آيه 14)

بنابراين بايد گفت مقصود از«حكم»كه در باره حضرت يحيى وارد شده، همان نبوت است علاوه بر اين، ذكر«كتاب»خود نيز مؤيد همين مطالب است.

احتمال دارد كه مقصود منصب ارجدارى غير از نبوت باشد به گواه اينكه گاهى«حكم»در مقابل نبوت قرار مى گيرد چنان كه مى فرمايد:

(ما كانَ لِبَشَر اَنْ يُؤتِيَهُ اللّهُ الْكِتابَ وَالْحُكْمَ وَ النُّبُوَّةَ ثُمَّ يَقُولَ لِلنّاسِ كُونُوا عِباداً لِي). ( نساء، آيه 60)

«هرگز خدا به بشرى«كتاب و حكم و نبوت»نمى دهد سپس بگويد اى مردم مرا بپرستيد».


صفحه 70

روايتى كه على بن اسباط از حضرت جواد(عليه السلام)نقل مى نمايد: نظر نخست را تأييد مى كند آنجا كه مى گويد: وارد مدينه شدم و آهنگ مصر كرده بودم وقتى به خانه امام هشتم رفتم فرزند او امام جواد را ديدم كه در آن روز سن او از پنج سال تجاوز نمى كرد، با دقت هرچه كاملتر در او نگريستم تا بر گردم او را به دوستان توصيف كنم، در چنين هنگام امام جواد نگاهى به من كرد و فرمود: منصب امامت مانند نبوت است گاهى در سن بزرگى داده مى شود چنان كه فرموده:(فَلَمّْا بَلَغَ اَشـُدَّهُ وَاسـْتَوى آتَيْناهُُ حُكـْماً وَ عـِلْماً)و گاهـى در سن صباوت چنان كه فرمود:(وَ آتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِياًّ).

در هرحال خدايى كه مى تواند چنين مقامى را به كودكى مرحمت فرمايد، چه مانعى دارد كه آن را در دوران شيرخوارگى به عيسى(عليه السلام)بدهد، ما چه اجبار داريم كه از ظاهر گفتار حضرت عيسى دست بر داريم و بگوئيم چون محقق الوقوع بوده است، از اين نظر با جمله«ماضى»( آتانى ـ جعلنى) آورده شده است و مدرك اين احتمال همان مقايسه عيسى(عليه السلام)به ساير كودكان است[1].

سخن مؤلف از جمله تأويلاتى است كه خود مكرر از آن بيزارى جسته است از اين جهت ما هرگز حق نداريم كه بدون شاهد قطعى و يقينى، جمله اى رااز ظاهر خود دور كرده وبرخلاف ظاهر آن حمل كنيم.

البته در موردى كه امرى، محقق الوقوع باشد جمله ماضى به كار مى رود ولى ماحق نداريم هرجمله ماضى را از اين طريق تفسير كنيم، آرى آنجا كه گواه در كار باشد از اين راه توجيه مى شود مانند آيات مربوط به روز رستاخيز، كه به خاطـر«حتمى الوقوع»بودن با جمله ماضى آورده مى شودمانند:«اِذا وَقَعَتِ الْواقِعَةُِ».

آخرين دليل مؤلف آن است كه در آن روز، كتابى در دست عيسى نبود...

[1]البته بين«نبوت»و رسالت فرق است، و«عيسى»آن روز«نبى»بوده نه«رسول»وما در تفسير«مفاهيم القرآن»ج4، تفاوت نبى و رسول را از خود آيات استخراج كرده و روشن ساخته ايم.