دهدمى تواند عفو كند و نصف مهريه را كه حق دختر است، نگيرد.
روشن تر بگوئيم: هرگاه بگوئيم ( فقهاى بزرگ شيعه نگفته اند) كه نفوذ تصرفات ولى منوط به وجود صلاح در كار صغيره است، ناچاريم اطلاق آيه را به صورت«صلاح»حمل كنيم البته چون آيه شريفه در مقام بيان تمام خصوصيات«عفو»نيست از اين لحاظ عفو از نيم مهريه را به طور مطلق بيان فرموده است، و بسيار روشن است كه«ولى»در صورتى مى تواند به اين حكم عمل كند كه صلاح صغيره در آن باشد، چنانكه در بسيارى از موارد اين قبيل ملاحظات به نفع صغيره تمام مى شود، و تقييد مطلق قرآنى با دليل قطعى ( تصرف در مال صغيره منوط به صلاح حال او است ) فراوان است.
نتيجه اين كه: اولا«خطاب وان تعفوا ...»مخصوص شوهر است،و ولىّ«زوجه»را شامل نيست در اين صورت اشكال نويسنده فاقد موضوع است.
ثانياًً:بر فرض شمول ، عفو ولى زوجه از«نيم مهريه»منوط به وجود مصلحت مى باشد و عفو در اين صورت حتى از نظر نويسنده اشكال ندارد.
دليل دوم:
بر فرض قبول كه مقصود از«اَلَّذِى بِيَدِهِ عُقْدَةُ النِّكاحِ»ولى زوجه است، در اين صورت درما بعد آيه كه مى گويد:«وَ اَنْْ تَعْفوُا اَقْرَبُ لِتَّقْوى»تشويق به عفو فقط شامل زن و ولى زن مى شود، زيرا در آيه چنين فرموده است:(اِلاّ اَنْ تَعْفُونَ اَوْ يَعْفُوَ الَّذِي بِيَدِهِ عُقْدَةُ النِّكاحِ وَ اَنْ تَعْفُواَ اَقْرَبُ لِلتَّقْوى)در اين صورت اين سئوال پيش مى آيد كه در آيه چرا صحبتى از عفو شوهران نيست، در صورتى كه اغلب در موضوع طلاق، رنجيدگى خاطر زن فراهم مى شود و بهتر است كه شوهر با عفو تمام مهريه، اين رنجيدگى خاطر زن را تخفيف داده و جبران نمايد.
جواب : ياد آور شديم كه : جمله«اِلاّ اَنْ يَعْفوُنَ»خطاب به زنان است. و جمله«اَوْ يَعْفُوَ الَّذِى بِيَدِهِ عُقْدَةُ النِّكاحِ»راجع به ولى زوجه است، و جمله:«وان
تعفوا ...»فقط خطاب به شوهر است و بس.
اگر اختصاص خطاب را به شوهر نپذيريم بايد بگوئيم خطاب، عام است و تمـام افـراد در گير را فرا گرفـته و همـه را به عفـو دعوت مى كند ولى در عين حال قدر متيقن از دعوت عمومى خود شوهر است.
بنابراين، در آيه شريفه صحبتى از عفو شوهر نيز هست.
اگر تصور شود كه چون قبل از جمله:«وَ اَنْ تَعْفوُا اَقْرَبُ لِلتَّقْوى»فقط پيرامون زن و ولى او بحث شده است پس قهراً اين جمله نيز بايد منحصر به همان دو نفر باشد، بايد گفت: اين تصور بسيار بى اساس است زيرا جمله«وان تعفوا»با لفظ«واو»آغاز شده است نه با حرف«فاء»بنابراين جمله، جنبه نتيجه گيرى ندارد تا فقط شامـل«زن»و«ولـى او»گردد كه پيش از اين جمله وارد شده اند، بالأخص كه جمله هاى مربوط به زوجه و ولى او به طور مغايبه بيان شده واين جمله به طور خطاب وارد شده است از اين جهت حتماً نمى توان گفت كه خطاب فقط خاص آن دو نفر است.
دليل سوم:
سئوال مى كنيم كه«وَ اَنْ تَعْفوُا اَقْرَبُ لِلتَّقْوى»به چه اشخاصى خطاب است؟
1 ـ اگر به زنان خطاب باشد كه درست نيست، زيرا مى بايستى«وان تعفون»مى گفت:
2 ـ اگر به اولياء زنان و يا به خود زنان و اولياء آنها است، توأماً خطاب است و از باب تغليب مذكر آمده است، اين نيز صحيح نيست، زيرا در جائى كه زن اصل، و ولى زن، فرع باشد، براى تغليب لفظ مذكر آوردن برخلاف فصاحت است.
پس بايد گفت جمله:«وان تعفوا...»يا تنها خطاب به شوهران است يا هم شوهر و هم ديگران، دراين وقت لازم است كه قبلاً سخنى از شوهران به ميان آمده باشد و چون جز با جمله«اَلَّذِى بِيَدِهِ عُقْدَةُ النِّكاحِ»اشاره اى به شوهران نشده، پس
اين جمله راجع به شوهران است.
پاسـخ :
اولاً: تمام احتمالات جز يكى ، تبعيد مسافت، و مايه لغزندگى ذهن است اصولاً مقصود از خطاب«وان تعفوا»تنها شوهر است و اين كه مى گويد، قبلاً از شوهر گفتگو به ميــان نيامـده است بايـد گفت كه«تجاهل عارف»است چگونه مى گويد: از شوهر سخن به ميان نيامده است درحالى كه محور سخن شوهر است و بس، آيه مورد بحث سخن خود را با خطـاب به شوهران آغاز مى كند و مى گويد:(وَ اِنْ طَلَّقْتُموُهُنَّ مِنْ قَبْلِ اَنْ تَمَسُّوهُنَّ)حتى همان طور كه در آغاز بحث ياد آور شديم و جمله هاى آيه را تفكيك كرديم، آيه پيش از جمله مورد بحث، چهار باربه شوهران خطاب كرده است آيا اين تصريح جا دارد بگوئيم كه«چون از شوهر نامى به ميان نيامده است پس براى تصحيح خطاب به شوهر بايد بگوئيم مقصود از جمله«قبل»،(اَلَّذِى بِيَدِهِ عُقْدَةُ النِّكاح)همان شوهر است تا خطاب به شوهر صحيح باشد»؟
ثانياً:ما هريك از دو احتمال ( دوم و سوم) را انتخاب مى كنيم واز اشكال مزبور پاسخ مى گوئيم اولا: خطاب به زن و ولى زن اختصاص دارد علت اين كه جانب ولى را در خطاب ملاحظه كرده، با اين كه حقيقت كار راجع به زن است، همان مسأله ولايت پدر است، زيرا در عرف متشرعه همه كاره دختر، ولى او، مثلاً پدر است، وحتى شارع تا حدى ولايت ولى را پس ا ز بلوغ دختر، نيز قطع نكرده است، و فقهاى اسلام معتقدند كه : نفوذ عقد دختر منوط به رضايت ولى است، و بدون اذن او عقد او نافذ نيست پس مى توان گفت كه روى همين ولايت عرفى و مشروط بودن نفوذ عقد دختر به اذن پدر، جانب ولى را ملاحظه كرده واو را مورد خطاب قرار داده است.
ثالثاً: ممكن است گفته شود كه طرف خطاب هرسه نفر است و از هرسه نفر، قبلاً سخنى به ميان آمده است زيرا محور سخن در«اِلاّ اَنْ يَعْفُونَ»زنان است، و محور سخن در جمله«اَوْ يَعْفُوَ الَّذِى بِيَدِهِ عُقْدَةُ النِّكاحِ»ولى وهمه كاره زن است؟
ترجمه جدیدترجمه قدیماعراب گذاری
سپس خدا تمام كسانى كه در متن و يا حاشيه دعوا نشسته اند اعم از زن و شوهر و ولى، مورد خطاب قرار داده و به طور عموم به همه فرموده است،(وَ اَنْ تَعْفوُا اَقْرَبُ لِلتَّقْوى)وتصور اين كه قبلاً از شوهر نامى برده نشده پس چطور در اين جمله مورد خطاب واقع شد، بى اساس است زيرا در صدر آيه به طور آشكار شوهر لا اقل چهارمورد خطاب واقع شده است.
دليل چهارم:
«عُقدة»به معنى گره زدن نيست، تا شامل زن و ولى زوجه بشود، بلكه به معنى گره«اسم مصدر»است وپس از حاصل شدن گره، باز كردن يا بسته نگهداشتن آن فقط به دست مرد است.
جواب: جاى شك نيست كه نكاح وبيع و اجاره، از امور اعتبارى عقلائى است كه با دو طرف قائم مى باشد، و هرگز نمى توان تصور كرد كه زوجيت به يك طرف قائم باشد، و همچنين گره حاصل از مصدر نيز با دو طرف قائم است[1]البته چيزى كه هست اين است كه يك طرف، توانائى باز كردن آن را دارد، و ديگرى به موجب«اَلطَّلاقُ بِيَدِ مَنْ اَخَذَ بِالسّاقِ»حق باز كردن آن را ندارد و اين كه يكى قدرت حل آن را دارد و ديگرى ندارد مانع از آن نيست كه اين گره با دو طرف، قائم باشد و آيه مورد بحث ما نمى فرمايد:«اَوْ يَعْفُوَ الَّذِي بِيَدِهِ (حَلُّ)عُقْدَةُ النِّكاحِ»تا گفته شود كه حل«عقده»اختصاص به زوج دارد بلكه آيه مى گويد كسى كه گره در دست او است، واين گره هم با شوهر وهم با زن در صورت«بلوغ»وبا ولى او در صورت عدم بلوغ، قائم است.
بنابراين نكاح، به منزله گره زدن دو نخ است يكى از سرنخ ها در دست شوهر و ديگرى در دست همسر است چيزى كه هست به خاطر قصور همسر، ولى
[1]ولذا با مرگ زوجه گره به معنى اسم مصدرى نيز از بين مى رود.
جانشين وى مى گردد و سرنخ را به دست مى گيرد.
دليل پنجم:
اگر منظور«ولى زوجه»باشد، چرا به اين طرز مخصوص بيان شده است؟ بلكه كافى بود كه بگويد«او وليهن».
جواب: مسلماً اين تعبير براى تحريك عواطف ولى است، و مى خواهد بگويد: اى ولى كه اختيار دار عقد هستى، تو از اختيارات خود استفاده بنما و همگى مى دانيم: تعليق حكم به وصف، مشعر بر«عليت»است.
واقعاً جاى تعجب است كه از يك طرف، نويسنده تفسير ادعاء مى كند كه قرآن را با قرائن قطعى تفسير مى كند و در اين مدعى به قدرى پيش مى رود كه گاهى حاضر نمى شود آيه اى را با روايات متواتر تفسير كند چنانكه در تفسير آيه«اَلْقَوْمْ اَكْمَلْتُ»بيان گرديد[1].
اما در اينجا براى تصحيح گفتار خود ( كه منحصرا مراد از«ببِيَدِهِ عُقْدَةْ النِّكاحِ»زوج است) مجبور مى شود كه دست به دامن تاريخ و منقولات بزند و بگويد: در سابق، مهر را قبلاً مى پرداختند، و منظور از عفو اين است كه شوهر نصف مهر را باز نگرداند.
ما از نويسنده مى پرسيم، مورد بحث، با آيه«إكمال دين»و«مودَّة قُربى»چه فرقى دارد كه اين جا دست به دامن يك نقل غير قطعى شده است ولى در آن دو مورد حاضر شده است كه روايات متواتر را به خاطر سياق آيه و يا علت ديگر طرد نمايد چرا وى خود را مصداق«نُؤمِنُ بِبَعْض وَ نَكْفُرُ بِبَعْض»قلمداد كرده است.؟
نويسنده تفسير از آنجا كه مى بيند كه بنا به گفته اش قرآن ناظر به يك محيط خاص( جائى كه قبلاً مهر را مى دادند) مى گردد ـ لذا ـ در صدد جبران بر آمده و مى گويد:
[1]به مطلب سوم از همين كتاب مراجعه فرمائيد
«منظور از عفو اين است كه هرگاه تمام مهر را شوهر پرداخته باشد نصف آن را باز نگيرد و هرگاه هيچ نداده همه را بدهد».
ولى شما حق داريد سئوال كنيد دركجاى لغت عرب نسبت به قسم دوم عفو گفته مى شود؟ تا ما قرآن را كه«بِلِسان عَرَبِىّ مُبِين»نازل گرديده بر آن حمل كنيم آيا اين جز«هبه»نام ديگرى در زبان عرب دارد.
نظر ديگر در باره آيه:
هرگاه ما از سخنان خود چشم بپوشيم راه ديگرى براى جمع بيان دو قول وجود دارد و آن اين است كه بگوئيم: مقصود از«اَوْ يعْفُوَ الَّذِى بِيَدِه ِِعُقْدَةُ النِّكاحِ»ولى زن و شوهر زن ( هردو) است و اينكه در بيشتر وياتمام روايات جمله مزبور به ولى زوجه تفسير شده است، با گفتار ما ( كه مقصود اعم است) منافات ندارد زيرا اخبار در مقام بيان مصداقند نه در مقام انحصار، وعلت عنايت به اين مصداق از آن نظر بود كه فقهاى اهل تسنن در آن روز از اين مورد غافل بوده و چنين تصور مى كردند كه مقصود از آن منحصراً«زوج»است از اين لحاظ شايد بتوان گفت: پيشوايان بزرگ به منظور عنايت به معنى فراموش شده روى يك مصداق ( ولى الزوجة) زيادتر تكيه كرده اند.
مطلب هفتم[1]
آيا وراثت در مال است يا در علم
(وَ وَرِثَ سُلَيـْمانُ داوُدَ وَ قـالَ يا اَيُّهَاالنّاسُ عُلِّمْنا مَنْطِقَ الطَّيْرِ وَ اُوتِينا مِنْ كُلِّ شَى اِنَّ هذا لَهُوَ الْفَضْلُ الْمُبِينُ)(نمل، آيه 16)
«سليمان وارث داود شد و گفت اى مردم، زبان پرندگان را آموخته واز همه چيزى داده شده ايم و اين برترى آشكارى است».
از ديرزمانى دانشمندان شيعه به پيروى از پيشوايان بزرگ خود باآيه ياد شده برردِّ قول معروف ميان علماء اهل تسنن كه«نَحْنُ مَعاشِرَ الأنْبِياءِ لا نُوَرِّثُ»( ما گروه پيامبران ارث نمى گذاريم ) استدلال كرده اند و پيش از همه ملكه جهـان اسلام،«فاطمه»زهرا (سلام اللّه عليها) در حضور بزرگان اصحاب رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)طى خطبه اى با اين آيه و آيه ديگرى[2]استدلال كرده و ولوله و زلزله عجيبى در ميان آنها بر پا نمودواز اين طريق اثبات كرد كه خبر مزبور مجعول و مخالف قرآن است و هرگز پدرم مخالف قرآن سخن نمى گويد.
[1]مربوط به نكته 12 ـ بخش سوم از كتاب تفسر آيات مشكله ص 370 و هدف از عنوان كردن آيه رد خطبه صديقه طاهره سلام اللّه عليها است كه متضمن استدلال با اين آيه است.
[2]«فهـب لى من لدنك ولياً يرثنى ويرث من آل يعقوب و اجعله رب رضيا»ً (سوره مريم، آيه هاى 5 ـ 6).
اين خطبه كه سراسر آن فصاحت و بلاغت، لطايف و دقايق است پيوسته مورد تأييد علماء شيعه ومحدثان و مورخان فريقين بوده است و از آن جا كه داراى مضامين بلند در اصول و معارف اسلامى است شيعيان در طول اعصار آن را حفظ مى نمودند، معانى و دقايقى كه در اين خطبه نهفته، بهترين گواه است كه انشاء كننده اين خطبه در خاندان نبوت تربيت يافته و از پستان وحى علم را مكيده است، مطالعه اجمالى اين خطبه ما را از هرگونه توصيفى بى نياز مى نمايد...
ناقلان خطبه: از قدما«ابوالفضل احمد بن طاهر»مؤلف«بلاغات النساء»(متولد سال 204 متوفاى سال 280) مى باشد وى خطبه مزبور را در كتاب خود نقل نموده و بعد از ايشان«ابوبكر احمد بن عبدالعزيز جوهرى»كه از دانشمندان اوائل قرن چهارم اسلامى است، آن را در كتاب خود«السقيفة»آورده است و«مرتضى»دركتاب«شافى»بسند صحيح كه تمام راويان آن استوانه هاى علم و ادبند آن را از«عائشه»نقل كرده است و نيز به سند ديگر از پدر«عبداللّه بن ابى ماهر»نقل نموده كه وى گفت: من به حضور«زيد بن على»شرفياب شدم واز خطبه زهراء(عليها السلام)سئوال نمودم او فرمود: كه اين خطبه را سران آل ابو طالب از پدران خودنقل مى كنند وبه فرزندان خود تعليم مى نمايند.
اربلى كه از أساطير فن حديث وتاريخ است در«كشف الغمة»مى نويسد:
«اِنَّها مِنْ مَحاسِنِ الْخُطَبِ وَ بَدايِعِها، عَلَيْها مَسْحَةٌ مِنْ نُورِ النُّبُوَّةِ وَ فِيها عَبَقَةٌ مِنْ اَرْجِ الرِّسالَةِ اَوْرَدَهاَ الْمُوالِفُ وَ الْمُخالِفُ»: آن از بديع ترين وزيباترين خطبه ها است در آن پرتوى از نور نبوت و بوى خوشى از رسالت است وموافق و مخالف آن را نقل كرده است و همچنين عده زيادى از علماى سنى و شيعه آن را دركتابهاى خود وارد كرده اند.
جائى كه كوته نظران و گروهى مغرض و يا بى اطلاع در باره نهج البلاغه على(عليه السلام)تشكيك كنند و آن را ساخته سيد رضى بدانند هيچ جاى تعجب نيست كه نويسنده تفسير در صحَّت و سند اين خطبه غرّا نيز تشكيك نمايد و با