بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 88

پاسخ آن بر آيد و بفرمايد: بطور ارث از داود رسيده است.

و اما وراثت درمال و مقام، درست است كه تمام نعمتها از ناحيه خدا است، ولى عامل انتقال به حسب ظاهر، خود پدر است اگر پدرمال و مقام نداشته باشد غالباً فرزند به چنين نوائى نمى رسد از اين نظر مردم كنجكاو به خاطر متعدد بودن عوامل داشتن ثروت، در پى تحصيل ريشه ثروت و مقام مى روند تا بدانند چه عاملى اين ثروت و مقام را در اختيار سليمان گذارده است از اين لحاظ جا دارد كه خدا عنايت به خرج بدهد، و ريشه آن را كه مردم كنجكاو پيوسته در صدد به دست آوردن آن مى باشند بيان بفرمايدو بگويد«و ورث سليمان داود»سليمان مال را از داود به ارث برد.

بنابراين حمل جمله مزبور بر ارث علم و نبوت زهى بى ذوقى است.

ثانياً: هرگاه مقصود تنها ارث بردن در علم و نبوت بود، لازم بود جمله بعدى را با لفظ«فا»آغاز كند و بفرمايد«فقال يا ايها الناس علمنا»نه اين كه«و قال»يعنى جمله مزبور با«فا»تفريع آورده شود نه با«واو».

ثالثـاً: هرگاه نگوئيـم كه جمله«و ورث»منحـصر بـه وراثـت در مـال است مى توان آن را نيز اعم گرفت و درخود آيه گواه محكمى است كه مقصود اعم از وارث شدن در علم و نبوت و يا مال و مقام است به گواه اينكه مى گويد:«وَ اُوتِيْنا مِنْ كُلِّ شَى»هان اى مردم همه چيز ( مال و مقام، علم و نبوت) بما داده شد سپس براى تأكيد اين معناى عام مى فرمايد:«اِنَّ هذا لَهُوَ الْفَضْلُ الْمُبِينِ»اين يك برترى آشكار است.

حتى خود فخر رازى مبتكر شبهه مذكور اعتراف مى كند كه هرگاه بگوئيم: مقصود عموم است، مجرد اين كه ما قبل و ما بعد آيه در باره علم سخن مى گويد نظر مزبور را باطل نمى كند سپس براى رد عموم مجبور مى شود كه دست به دامن


صفحه 89

خبر مجعول[1]( نحن معاشر الأنبياء لا نورث) بزند و روايت را شاهد بگيرد كه آيه عموميت ندارد.

[1]در باره مجعول بودن اين خبر سخن بسيار است و اين جا جاى بحث و گفتگو در باره آن نيست علاقمندان مى توانند به كتابفروع ولايت ، ص 233 ـ 248 مراجعه كنند در اين كتاب بى پايگى حديث از نظر سنداولاً و دلالت آن بر عدم توارث ثانياً بيان شده است.


صفحه 90

مطلب هشتم[1]

قرآن و«شفاعت خواهى»؟

شفاعت اولياء الهى يكى از اصول مسلم اسلام است كه پيرامون آن آيات و روايات فراوانى وارد شده است، و هيچ دانشمند اسلامى آن را انكار نكرده، هرچند در معنى شفاعت، اختلافى رخ داده است.

در كنار اصل«شفاعت»مسأله ديگرى است به نام«درخواست شفاعت از اولياء الهى»كه آياتى پيرامون آن نيز وارد شده است و افراد نا وارد ميان اين دو مسأله خلط مى كنند زيرا اصل شفاعت مسأله اى است و شفاعت خواهى از آنان در حال حيات و يا ممات، مسأله ديگرى است مقصود از آن اين است كه فرد گناه كار نزد ولييِّى از اولياء الهى برود و از او درخواست كند كه در حق او شفاعت كند، يعنى اورا وادار سازد كه در حق او دعا نموده و آمرزش گناهان اورا از خدا بخواهد.

[1]مربوط به مطلب پنجاه و پنجم از كتاب تفسير آيات مشكله ص 195 هدف از عنوان كردن آيات سه گانه انكار دلالت آنها بر صحت«طلب شفاعت از اولياء الهى»است واز اين طريق گامى فراتر از عقيده وهابيان بر داشته است زيرا آنان لا اقل طلب شفاعت را درحال حيات اولياء الهى صحيح مى دانند و آيات مورد بحث را به دوران زندگى آنان مخصوص مى سازند ولى نويسنده تفسير دلالت آنها را بر طلب شفاعت انكار كرده است واز اين طريق خود را از پاسخ به اين كه«ميان زنده و مرده اولياء الهى»چه تفاوتى است راحت كرده است.


صفحه 91

«طلب شفاعت از اولياء الهى، مانند اصل شفاعت مورد پذيرش علماى اسلام بوده تنها در اين ميان«وهابيان»مى گويند: طلب شفاعت از زنده جائز است واز غير او، جائز نيست و ما در كتاب«شفاعت از نظر قرآن و حديث و عقل»پيرامون هر دو مسأله و ديگر مسائل مربوط به شفاعت بحث و گفتگو كرده ايم و اين كتاب به زبان عربى نيز باز گردانيده شده است اميداست كه به همين زودى منتشر گردد.

يكى از دلائل صحت طلب شفاعت از اولياء الهى، آيات سه گانه اى است كه در سوره هاى نساء آيه 64 و يوسف آيه هاى 97 ـ 98 و منافقون آيه 6 وارد شده است اين سه آيه به روشنى گواهى مى دهند كه فرد گناه كار مى تواند، حضور اولياء الهى برسد واز آنها طلب شفاعت و درخواست دعا كند.

نويسنده تفسير آيات مشكله قرآن، با روحيه خاصى كه در مسائل مربوط به ولايت و اولياء الهى دارد، خواسته است كه دلالت هرسه آيه را دگرگون سازد، و دلالت آنها را برصحت«درخواست دعا»از«اولياء الهى»انكار كند هرچند اصل شفاعت را درخود كتاب پذيرفته است.

براى اين كه هدف آيات سه گانه را روشن سازيم، نكته اى را ياد آور مى شويم و آن اينكه: معنى شفاعت اين است كه ولى الهى در باره فردى كه خدا را نافرمانى كرده و به حقى از حقوق الهى ( نه حقوق مردم) تجاوز نموده است، طلب مغفرت و آمرزش كند تا خدا به خاطر دعاى او، آن فرد گنهكار را ببخشد.

حالا اگر فردى، حقى، از حقوق مردم را پايمال كرد و فرض كنيم كه تجاوز به حقوق مردم، ملازم با تجاوز به حقوق الهى نباشد، ويا بر فرض ملازمت از جهت«حق اللهى»آن صرف نظر نمائيم، در چنين صورت ، نه شفاعت تحقق پيدا مى كند و نه طلب شفاعت صحيح مى باشد، بلكه آمرزش در اين مورد در صورتى تحقق پيدا مى كند كه متجاوز، رضايت آن فرد را به دست آورد، و حقوق پايمال شده اورا به نوعى جبران كند.


صفحه 92

جدا سازى حكم اين دو صورت كليد تفسير آيات سه گانه اى است كه دانشمندان اسلامى با آنها به استوارى«طلب شفاعت»استدلال كرده اند.

وبه ديگر سخن: هرگاه كسى خدا را نافرمانى كند وبه حضور ولى او برسد بايد به او بگويد:«يا وَلِىَّ اللّهِ اِسْتَغْفِرْ لِى...»اى ولى الهى در حق من از خدا طلب مغفرت كن ولى هرموقع حق فردى را از بين ببرد ( نه حق خدا را) در اين صورت بايد به حضور خود آن فرد برسد و بگويد«اغفر لى»مرا ببخش. نه به حضور ولى الهى. صورت نخست، طلب شفاعت است و دومى ارتباط به آن ندارد .

آرى اگر تجاوز به حقوق افراد، ملازم با نافرمانى خدا باشد در اين صورت براى جبران قسمت دوم مى تواند اولياء الهى را شفيع خود قرار دهد و از آنها طلب شفاعت كند.

حالا بايد ديد آنچه در اين آيات سه گانه وارد شده است، مربوط به«حق اللّه»است يا مربوط به«حق الناس»هرگاه جمله وارد در اين آيات، به صورت«استغفر لنا»باشد قطعاً مربوط به«حق اللّه»بوده و چنين درخواستى، در خواست شفاعت از اولياء الهى خواهد بود، ولى اگر جمله وارد در آيه، جمله«اغفر»و نظائر آن باشد، قطعاً مربوط به«حق الناس»بوده و ارتباطى به طلب شفاعت نخواهد داشت و تفاوت اين دو لفظ از نظر معنى بر افراد آگاه از لغت عرب مخفى و پنهان نيست.

اكنون لازم است كه نخستين آيه را مطرح كنيم، آنگاه به سخن نويسنده گوش دهيم كه چگونه آيه را از مجراى صحيح آن، منحرف كرده است.

آيه نخست:

(قالُوا يا اَباناَ اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا اِنّا كُنّا خاطِئِينَ قالَ سَوْفَ اَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبِّي اِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ)( يوسف، آيه 97 ـ 98).

«فرزندان يعقوب گفتند: پدرجان در باره گناهان ما از خدا طلب آمرزش كن ما خطا كار بوديم، يعقوب گفت به همين زودى از خدايم براى شما طلب آمرزش مى كنم او بخشنده و رحيم است.


صفحه 93

طبق ضابطه اى كه ياد آور شديم بايد بگوئيم اين آيه مربوط به«حق اللّه»است و هدف فرزندان يعقوب اين است كه پدر از خدا بخواهد كه خدا آنها را ببخشد.

گواه روشن بر اين مطلب اين است كه فرزندان به پدر مى گويند:

«اِسْتَغْفِرْلَنا»: براى ما از خدا طلب مغفرت كن و اگر مسأله حق الناس ( حق خود يعقوب) مطرح بود، بايد بگويند:

«اِغْفِرْلَنا»: پدرجان !ما را ببخش واوهم بايد در پاسخ درخواست آنان بگويد:

«غَفَرْتُ لَكُمْ»: همه شماها را بخشيدم.

اكنون با توجه به مراتب ياد شده به سخنان نويسنده تفسير گوش فرادهيم:

«استغفار منحصرا راجع به( حق الناس) است زيرا بدون شك فرزندان يعقوب به آزار و اذيت او پرداخته بودند و اينك مى خواهند پدرشان آنان را عفو كند و بعد از آن، از خداوند نيز براى ايشان طلب مغفرت نمايد چنان كه يعقوب نيز فرمود«كه»در باره شما از خدا طلب مغفرت خواهم نمود در اين آيه واضح است كه منظور فرزندان اين بود كه در مرحله اول حضرت يعقوب از تقصيرشان در گذرد و سپس از خداوند بر آنان طلب مغفرت كند».

پاسخ :

در اين كه فرزندان يعقوب، پدر را اذيت كرده و حقوق اورا پايمال نموده بودند جاى گفتگو نيست، هم چنانكه جاى شك نيست كه آنها نيز نسبت به خدا نافرمانى نموده و مرتكب معصيت شده بودند ولى جان سخن اين جا است كه آيا فرزندان«يعقوب»براى اين به پيشگاه پدر ارجمند خود آمده بودند، كه آنان را ببخشد، يا از خدا بخواهد كه خدا آنان را ببخشد .

وبه ديگر سخن: آيا گفتند پدرجان شما مارا ببخش و عفو كن و از حق خود


صفحه 94

در گذر؟ ويا گفتند پدرجان از خدا بخواه تا او از گناهان ما در گذرد.؟

آيا آمده بودند كه يعقوب از حق خود( حق الناس) در گذرد، يا اين كه آمده بودند كه از او درخواست نمايند تا وساطت كند تا خدا از گناه آنان ( حق اللّه) در گذرد؟ ظهور بلكه صريح آيه اين است كه آنها آمده بودند تا پدر را شفيع قرار دهند تا در حق آنها دعا كند، تا خداوند از حق خود ( حق اللّه) در گذرد، گواه گفتار ما لفظ«استغفر»است هرگاه نظر آنها اين بود كه پدر، از سر تقصيرات آنان در گذرد، چنين مى گفتـند:«يا اَبانا اِغْفـِرْلـَنا»: پدرجـان ما را ببخـش، و پـدر نيـز چنـين پاسـخ مى گفت:«غَفَرْتُ لَكُمْ وَ يا عَفَوْتُ عنَْكُمْ»: شما را بخشيدم، ، شما را عفو نمودم ولى چنانكه واضح است، آنان به پدر گفتند:«يا أَباناَ اَسْتَغْفِر لَنا»; بابا براى ما طلب مغفرت كن، يعنى مغفرتى كه در دست ديگرى ( خدا) است آن را براى ما بخواه.

تصور نمى شود كه فر ق«اِغْفِرْ»با«اِسْتَغْفِرْ»براى كسى مخفى بوده باشد، بنابـراين بايـد گفت هـدف اولـى و دلالـت مطابقـى آيه به دلـل«استغفر»همان (حق الله) است ، ولى روى مناسبات و قرائن مقام، ضمنا دلالت دارد كه اى پدر، شما نيز از حق خود در گذر.

واضح تر بگوئيم: فرزندان يعقوب هم معصيت خدا را كرده و هم معصيت بنده را مرتكب شده بودند، لسان و ظهور ابتدائى آيه اين است كه پدر دعا كند كه خدا از حق خود در گذرد، ولى از آنجا كه فرزندان يعقوب از صميم دل مى خواستند كه ذمِّه آنها از هرگونه حقى برى شود ويا استجابت يعقوب طلب آمرزش را براى فرزندان خود از خدا، ملازم با اين است كه او نيز از حق خود در گذرد ( روى اين دو لحاظ) بايد گفت: معناى التزامى ومفاد ثانوى آيه اين است كه اى پدر شما هم از حق خود ( حق الناس) در گذر.

مشكل تر از همـه«شـبه تناقضـى»است كـه در عبارت نويسـنده به چشم مى خورد در ص 196 س 9 مدعى است كه«استغفار»منحصراً ( دقت بفرمائيد)


صفحه 95

راجع به حق الناس است و پنج سطر بعد مى گويد:«منظور فرزندان اين است كه در وهله اول يعقوب از تقصيرشان در گذرد و سپس از خداوند براى آنان طلب مغفرت كند»جاى شك نيست آن انحصار، با اين تعدد( بدون توجيه) سازگار نيست.

آيه دوم :

آيه دومى كه به روشنى گواهى مى دهد كه گناه كاران مى توانند حضور رسول گرامى برسند واز او درخواست كنند كه در حق آنان طلب مغفرت كند آيه ياد شده در زير است:

(وَ اِذا قِيلَ لَهُمْ تَعالَوْا يَسْتَغْفِرْ لَكُمْ رَسُولُ اللّهِ لَوَّواْ رُؤُسَهُمْ وَ رَأَيْتَهُمْ يَصُدُّونَ وَهُمْ مُسْتَكْبِرُونَ)( منافقون، آيه 6)

«هنگامى كه به منافقون گفته مى شود كه بيائيد پيامبر خدا در حق شما طلب آمرزش كند، روى خود را بر مى گردانند و مردم را از«راه خدا»باز مى دارند درحالى كه از قبول كردن سخن حق كبر مى ورزند».

اين آيه مانند آيه پيشين به روشنى گواهى مى دهد كه يكى از طرق آمرزش گناهان ( البته تحت شرائط خاصى) درخواست دعا از اولياء الهى و آنگاه دعا كردن آنها است و خداوند گروهى را نكوهش مى كند كه چرا از اين راه وارد نمى شوند.

نويسنده اصرار دارد كه استغفار وارد در آيه نيز راجع به«حق الناس»است چون منافقان براى جلو گيرى از پيشرفت حقايق به حضرت پيامبر شكنجه و آزار روا مى داشتند بنابراين موظف بودند كه براى استغفار در وهله اول به نزد پيامبر آمده واز وى طلب مغفرت نمايند، و بعد از آنكه حضرت از حق خود گذشت از خدا نيز براى ايشان مغفرت بخواهد.

پاسخ :

هرگاه هدف از آمدن اين بود كه پيامبر از حق خود در گذرد، لازم بود بفرمايد:«تَعالَوْا يَغْفِرْ لَكُمْ رَسُولُ اللّهِ»نه«يَسْتَغْفِر»اين خود گواه بر اين است كه آنان را