«طلب شفاعت از اولياء الهى، مانند اصل شفاعت مورد پذيرش علماى اسلام بوده تنها در اين ميان«وهابيان»مى گويند: طلب شفاعت از زنده جائز است واز غير او، جائز نيست و ما در كتاب«شفاعت از نظر قرآن و حديث و عقل»پيرامون هر دو مسأله و ديگر مسائل مربوط به شفاعت بحث و گفتگو كرده ايم و اين كتاب به زبان عربى نيز باز گردانيده شده است اميداست كه به همين زودى منتشر گردد.
يكى از دلائل صحت طلب شفاعت از اولياء الهى، آيات سه گانه اى است كه در سوره هاى نساء آيه 64 و يوسف آيه هاى 97 ـ 98 و منافقون آيه 6 وارد شده است اين سه آيه به روشنى گواهى مى دهند كه فرد گناه كار مى تواند، حضور اولياء الهى برسد واز آنها طلب شفاعت و درخواست دعا كند.
نويسنده تفسير آيات مشكله قرآن، با روحيه خاصى كه در مسائل مربوط به ولايت و اولياء الهى دارد، خواسته است كه دلالت هرسه آيه را دگرگون سازد، و دلالت آنها را برصحت«درخواست دعا»از«اولياء الهى»انكار كند هرچند اصل شفاعت را درخود كتاب پذيرفته است.
براى اين كه هدف آيات سه گانه را روشن سازيم، نكته اى را ياد آور مى شويم و آن اينكه: معنى شفاعت اين است كه ولى الهى در باره فردى كه خدا را نافرمانى كرده و به حقى از حقوق الهى ( نه حقوق مردم) تجاوز نموده است، طلب مغفرت و آمرزش كند تا خدا به خاطر دعاى او، آن فرد گنهكار را ببخشد.
حالا اگر فردى، حقى، از حقوق مردم را پايمال كرد و فرض كنيم كه تجاوز به حقوق مردم، ملازم با تجاوز به حقوق الهى نباشد، ويا بر فرض ملازمت از جهت«حق اللهى»آن صرف نظر نمائيم، در چنين صورت ، نه شفاعت تحقق پيدا مى كند و نه طلب شفاعت صحيح مى باشد، بلكه آمرزش در اين مورد در صورتى تحقق پيدا مى كند كه متجاوز، رضايت آن فرد را به دست آورد، و حقوق پايمال شده اورا به نوعى جبران كند.
جدا سازى حكم اين دو صورت كليد تفسير آيات سه گانه اى است كه دانشمندان اسلامى با آنها به استوارى«طلب شفاعت»استدلال كرده اند.
وبه ديگر سخن: هرگاه كسى خدا را نافرمانى كند وبه حضور ولى او برسد بايد به او بگويد:«يا وَلِىَّ اللّهِ اِسْتَغْفِرْ لِى...»اى ولى الهى در حق من از خدا طلب مغفرت كن ولى هرموقع حق فردى را از بين ببرد ( نه حق خدا را) در اين صورت بايد به حضور خود آن فرد برسد و بگويد«اغفر لى»مرا ببخش. نه به حضور ولى الهى. صورت نخست، طلب شفاعت است و دومى ارتباط به آن ندارد .
آرى اگر تجاوز به حقوق افراد، ملازم با نافرمانى خدا باشد در اين صورت براى جبران قسمت دوم مى تواند اولياء الهى را شفيع خود قرار دهد و از آنها طلب شفاعت كند.
حالا بايد ديد آنچه در اين آيات سه گانه وارد شده است، مربوط به«حق اللّه»است يا مربوط به«حق الناس»هرگاه جمله وارد در اين آيات، به صورت«استغفر لنا»باشد قطعاً مربوط به«حق اللّه»بوده و چنين درخواستى، در خواست شفاعت از اولياء الهى خواهد بود، ولى اگر جمله وارد در آيه، جمله«اغفر»و نظائر آن باشد، قطعاً مربوط به«حق الناس»بوده و ارتباطى به طلب شفاعت نخواهد داشت و تفاوت اين دو لفظ از نظر معنى بر افراد آگاه از لغت عرب مخفى و پنهان نيست.
اكنون لازم است كه نخستين آيه را مطرح كنيم، آنگاه به سخن نويسنده گوش دهيم كه چگونه آيه را از مجراى صحيح آن، منحرف كرده است.
آيه نخست:
(قالُوا يا اَباناَ اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا اِنّا كُنّا خاطِئِينَ قالَ سَوْفَ اَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبِّي اِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ)( يوسف، آيه 97 ـ 98).
«فرزندان يعقوب گفتند: پدرجان در باره گناهان ما از خدا طلب آمرزش كن ما خطا كار بوديم، يعقوب گفت به همين زودى از خدايم براى شما طلب آمرزش مى كنم او بخشنده و رحيم است.
طبق ضابطه اى كه ياد آور شديم بايد بگوئيم اين آيه مربوط به«حق اللّه»است و هدف فرزندان يعقوب اين است كه پدر از خدا بخواهد كه خدا آنها را ببخشد.
گواه روشن بر اين مطلب اين است كه فرزندان به پدر مى گويند:
«اِسْتَغْفِرْلَنا»: براى ما از خدا طلب مغفرت كن و اگر مسأله حق الناس ( حق خود يعقوب) مطرح بود، بايد بگويند:
«اِغْفِرْلَنا»: پدرجان !ما را ببخش واوهم بايد در پاسخ درخواست آنان بگويد:
«غَفَرْتُ لَكُمْ»: همه شماها را بخشيدم.
اكنون با توجه به مراتب ياد شده به سخنان نويسنده تفسير گوش فرادهيم:
«استغفار منحصرا راجع به( حق الناس) است زيرا بدون شك فرزندان يعقوب به آزار و اذيت او پرداخته بودند و اينك مى خواهند پدرشان آنان را عفو كند و بعد از آن، از خداوند نيز براى ايشان طلب مغفرت نمايد چنان كه يعقوب نيز فرمود«كه»در باره شما از خدا طلب مغفرت خواهم نمود در اين آيه واضح است كه منظور فرزندان اين بود كه در مرحله اول حضرت يعقوب از تقصيرشان در گذرد و سپس از خداوند بر آنان طلب مغفرت كند».
پاسخ :
در اين كه فرزندان يعقوب، پدر را اذيت كرده و حقوق اورا پايمال نموده بودند جاى گفتگو نيست، هم چنانكه جاى شك نيست كه آنها نيز نسبت به خدا نافرمانى نموده و مرتكب معصيت شده بودند ولى جان سخن اين جا است كه آيا فرزندان«يعقوب»براى اين به پيشگاه پدر ارجمند خود آمده بودند، كه آنان را ببخشد، يا از خدا بخواهد كه خدا آنان را ببخشد .
وبه ديگر سخن: آيا گفتند پدرجان شما مارا ببخش و عفو كن و از حق خود
در گذر؟ ويا گفتند پدرجان از خدا بخواه تا او از گناهان ما در گذرد.؟
آيا آمده بودند كه يعقوب از حق خود( حق الناس) در گذرد، يا اين كه آمده بودند كه از او درخواست نمايند تا وساطت كند تا خدا از گناه آنان ( حق اللّه) در گذرد؟ ظهور بلكه صريح آيه اين است كه آنها آمده بودند تا پدر را شفيع قرار دهند تا در حق آنها دعا كند، تا خداوند از حق خود ( حق اللّه) در گذرد، گواه گفتار ما لفظ«استغفر»است هرگاه نظر آنها اين بود كه پدر، از سر تقصيرات آنان در گذرد، چنين مى گفتـند:«يا اَبانا اِغْفـِرْلـَنا»: پدرجـان ما را ببخـش، و پـدر نيـز چنـين پاسـخ مى گفت:«غَفَرْتُ لَكُمْ وَ يا عَفَوْتُ عنَْكُمْ»: شما را بخشيدم، ، شما را عفو نمودم ولى چنانكه واضح است، آنان به پدر گفتند:«يا أَباناَ اَسْتَغْفِر لَنا»; بابا براى ما طلب مغفرت كن، يعنى مغفرتى كه در دست ديگرى ( خدا) است آن را براى ما بخواه.
تصور نمى شود كه فر ق«اِغْفِرْ»با«اِسْتَغْفِرْ»براى كسى مخفى بوده باشد، بنابـراين بايـد گفت هـدف اولـى و دلالـت مطابقـى آيه به دلـل«استغفر»همان (حق الله) است ، ولى روى مناسبات و قرائن مقام، ضمنا دلالت دارد كه اى پدر، شما نيز از حق خود در گذر.
واضح تر بگوئيم: فرزندان يعقوب هم معصيت خدا را كرده و هم معصيت بنده را مرتكب شده بودند، لسان و ظهور ابتدائى آيه اين است كه پدر دعا كند كه خدا از حق خود در گذرد، ولى از آنجا كه فرزندان يعقوب از صميم دل مى خواستند كه ذمِّه آنها از هرگونه حقى برى شود ويا استجابت يعقوب طلب آمرزش را براى فرزندان خود از خدا، ملازم با اين است كه او نيز از حق خود در گذرد ( روى اين دو لحاظ) بايد گفت: معناى التزامى ومفاد ثانوى آيه اين است كه اى پدر شما هم از حق خود ( حق الناس) در گذر.
مشكل تر از همـه«شـبه تناقضـى»است كـه در عبارت نويسـنده به چشم مى خورد در ص 196 س 9 مدعى است كه«استغفار»منحصراً ( دقت بفرمائيد)
راجع به حق الناس است و پنج سطر بعد مى گويد:«منظور فرزندان اين است كه در وهله اول يعقوب از تقصيرشان در گذرد و سپس از خداوند براى آنان طلب مغفرت كند»جاى شك نيست آن انحصار، با اين تعدد( بدون توجيه) سازگار نيست.
آيه دوم :
آيه دومى كه به روشنى گواهى مى دهد كه گناه كاران مى توانند حضور رسول گرامى برسند واز او درخواست كنند كه در حق آنان طلب مغفرت كند آيه ياد شده در زير است:
(وَ اِذا قِيلَ لَهُمْ تَعالَوْا يَسْتَغْفِرْ لَكُمْ رَسُولُ اللّهِ لَوَّواْ رُؤُسَهُمْ وَ رَأَيْتَهُمْ يَصُدُّونَ وَهُمْ مُسْتَكْبِرُونَ)( منافقون، آيه 6)
«هنگامى كه به منافقون گفته مى شود كه بيائيد پيامبر خدا در حق شما طلب آمرزش كند، روى خود را بر مى گردانند و مردم را از«راه خدا»باز مى دارند درحالى كه از قبول كردن سخن حق كبر مى ورزند».
اين آيه مانند آيه پيشين به روشنى گواهى مى دهد كه يكى از طرق آمرزش گناهان ( البته تحت شرائط خاصى) درخواست دعا از اولياء الهى و آنگاه دعا كردن آنها است و خداوند گروهى را نكوهش مى كند كه چرا از اين راه وارد نمى شوند.
نويسنده اصرار دارد كه استغفار وارد در آيه نيز راجع به«حق الناس»است چون منافقان براى جلو گيرى از پيشرفت حقايق به حضرت پيامبر شكنجه و آزار روا مى داشتند بنابراين موظف بودند كه براى استغفار در وهله اول به نزد پيامبر آمده واز وى طلب مغفرت نمايند، و بعد از آنكه حضرت از حق خود گذشت از خدا نيز براى ايشان مغفرت بخواهد.
پاسخ :
هرگاه هدف از آمدن اين بود كه پيامبر از حق خود در گذرد، لازم بود بفرمايد:«تَعالَوْا يَغْفِرْ لَكُمْ رَسُولُ اللّهِ»نه«يَسْتَغْفِر»اين خود گواه بر اين است كه آنان را
دعوت مى كردند كه بيايند از پيامبر تقاضا كنند، كه پيامبر دعا كند، تا خدا از حق خود در گذرد، و بالنتيجه، هدف اولى و معناى مطابقى كه منافقان براى آن دعوت مى شدند اين بود كه بيايند درخواست كنند، تا پيامبر دعا كند و از خداوند آمرزش بخواهد و قطعاً استغفار او مانند استغفار شخص عادى نخواهد بود.
گذشته از اين هرگاه آنها ده بار پيامبر را اذيت كرده بودند صد بار هم خدا را مخالفت نموده بودند مع الوصف انحصار اين استغفار و گفتن اينكه اين آيه فقط ناظر به حقوق پيامبر است، و ابداً به حقوق خدا ربطى ندارد، خيلى بى انصافى است.
هرگاه آيه منحصراً در باره حقوق الناس است چرا بلا فاصله مى فرمايد :«سَواءٌ عَلَيْهِمْ اِسْتَغْفَرْتَ لَهُمْ اَمْ لَمْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ لَنْ يَغْفِرَ اللّهُ لَهُمْ»خواه در باره آنها ( منافقان) استغفار بنمائى خواه ننمائى، خدا از آنها نخواهد گذشت، هرگاه منظور از دعوت منافقان عفو رسول خدا بود ديگر گفتن«لن يغفر اللّه لهم»بى فائده خواهد بود.
آيه سـوم:
(وَما اَرْسَلْنا مِنْ رَسُول اِلاّ لِيُطاعَ بِاِذْنِ اللّهِ وَ لَوْ اَنَّهُمْ اِذْ ظَلَمُوا اَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفرُوااللّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدوُا اللّهَ تَوّاباً رَحِيماً)(نساء، آيه64)
«هيچ پيامبرى را نفرستاديم مگر اينكه مردم او را به حكم خدا فرمان برند، هرگاه ( منافقان) وقتى در حق خود ظلم كردند (و محاكمه را نزدطاغوت، بردند) پيش تو آمده و از خدا آمرزش خواسته بودند و پيامبر براى آنها طلب آمرزش كرده بود، خدا را توبه پذير و رحيم مى يافتند».
شأن نزول آيه:
برخى از مفسران چنين نوشته اند: منافقى با يهودى باهم سرموضوعى اختلاف
داشتند، يهودى مى گفت مرافعه خود را خدمت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)ببريم، زيرا مى دانست كـه او بـه نـاحـق حكم نمى كـند، ولى منافـق مايـل بـود كـه دعـوى را پيـش«كعب بن اشرف»طرح كند، چون مى دانست كه مى شود ايمان اورا با رشوه خريد.
نظر نويسنده كتاب تفسير
نويسنده تفسير در ص 197 برخلاف روش تفسيرى خود شأن نزول ياد شده را صحيح دانسته ( و ما تا حال علت اين استثناء را نفهميديم، كه چرا شأن نزول اين آيه كه از حـدود روايات آحـاد بيرون نيست صحيح مى داند ولى روارايت متواترى را كه مى گويد كه«اَكْمَلْتُ لَكُمْ»: در حق اميرمؤمنان(عليه السلام)است، طرد مى كند) فوراً نتيجه گيرى نموده مى نويسد: اين آيه در مورد«حق الناس»است زيرا بردن محاكمه پيش يكى از علماء يهود نسبت به رسول اكرم آشكارا توهين بود، بنابراين در مقام استغفار موظف بودند كه به حضور پيامبر بيايند از او عفو و آمرزش بخواهند.
پاسخ:
جاى شك نيست كه منافقان دو كار زشت را مرتكب شده بودند:
اول : حكم خدا و امر الهى را زير پا نهاده و با اينكه او مكرر بر مكرَّر از مراجعـه به چنـين افراد، نهى كرده بود مـع الوصف دعوى را درمحاكم آنها مطـرح مى كردند.
دوم : از جهت مراجعه به طاغوت با بودن قاضى به حق ( پيامبر) نسبت به ساحت مقدس پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)توهين كرده بودند بنابراين بايد ديد كه تكيه آيه روى كدام يك از اين دو كار زشت است ؟ آيا از اين نظر نكوهش مى كند كه چرا حكم خدا را زير پا نهادند، و با نهى الهى مخالفت نمودند يا از اين نظر است كه چرا با مراجعه به طاغوت نسبت به پيامبر توهين روا داشتند.
روشن تر بگوئيم مدلول مطابقى آيه، راجع به تجاوز به«حق اللّه»است و قهراً
استغفار هم به منظور ندامت و پشيمانى از اين كردار زشت خواهد بود؟ و يا اين كه مدلول ابتدائى آيه، راجع به«حق الناس»بوده و استغفار به منظور به دست آوردن رضايت و خشنودى كسى است ( پيامبر) كه حق اوضايع شده است ؟
كدام يك از اين دو تا است؟ ما مى توانيم، حقيقت را با ملاحظه آيات قبلى به دست بياوريم، مجموع آياتى كه پيرامون همين موضوع داده شده است هشت آيه بيش نيست و از آيه 58 آغاز شده و در آيه 65 پايان مى پذيرد، شما تمام آيات ياد شده را در نظر بگيريد ودقت كنيد و ببينيد، اساساً در اين آيات، از اهانت به رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)سخنى به ميان آمده است تا ما بگوئيم كه هدف آيه مورد بحث، اين است كه آنان بيايند حق ضايع شده پيامبر را جبران كنند ما هرچه دقت كرديم ( و ديگران نيز دقت نمودند) در آيات اشاره اى به اهانت به رسول خدا نيافتيم، اينكه گفتيم در همين قضيه به پيامبر نيز توهين شده هرچند صحيح است، ولى در آيات هشت گانه، به اين جريان تصريح و يا اشاره اى هم نشده است.
ولى صريح آيه 60 اين است كه منافقان مى خواهند محاكمه را پيش طاغوت ببرند،(وَ قَدْ اُمِروُا اَنْ يَكْفُروُا بِهِ وَ يُرِيْدُ الشَّيْطانُ اَنْ يُضِلَّهُمْ ضَلالاً بَعِيداً):«آنان مأمورند كه نسبت به آنها كفر ورزند و شيطان مى خواهد آنان را به گمراهى دور بكشد».
از اين جهت فشار ملامت، و علت دعوت آنها به اينكه خدمت رسول خدا برسند، تا در باره آنها طلب آمرزش نمايند، اين است كه خدا را معصيت كرده اند و حقوق الهى را ضايع نموده اند و با امر صريح خدا مبنى بر تكفير«طاغوت»(وَ قَدْ اُمِروُا اَنْ يَكْفُروُابِهِ) مخالفت ورزيده و آن را زير پا نهاده اند واما اينكه در ضمن اين كار به ساحت مقدس پيامبر اهانتى شده است، از هدف اين آيات بيرون است و ما هرگز حق نداريم مطالب خارجى را بدون دليل، ضميمه آيات نموده و ظهور گيرى نمائيم.
امر مولوى و امر ارشادى
در علم«اصول»ثابت شده كه«امر»بر دو نوع است امر مولوى و