بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 98

استغفار هم به منظور ندامت و پشيمانى از اين كردار زشت خواهد بود؟ و يا اين كه مدلول ابتدائى آيه، راجع به«حق الناس»بوده و استغفار به منظور به دست آوردن رضايت و خشنودى كسى است ( پيامبر) كه حق اوضايع شده است ؟

كدام يك از اين دو تا است؟ ما مى توانيم، حقيقت را با ملاحظه آيات قبلى به دست بياوريم، مجموع آياتى كه پيرامون همين موضوع داده شده است هشت آيه بيش نيست و از آيه 58 آغاز شده و در آيه 65 پايان مى پذيرد، شما تمام آيات ياد شده را در نظر بگيريد ودقت كنيد و ببينيد، اساساً در اين آيات، از اهانت به رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)سخنى به ميان آمده است تا ما بگوئيم كه هدف آيه مورد بحث، اين است كه آنان بيايند حق ضايع شده پيامبر را جبران كنند ما هرچه دقت كرديم ( و ديگران نيز دقت نمودند) در آيات اشاره اى به اهانت به رسول خدا نيافتيم، اينكه گفتيم در همين قضيه به پيامبر نيز توهين شده هرچند صحيح است، ولى در آيات هشت گانه، به اين جريان تصريح و يا اشاره اى هم نشده است.

ولى صريح آيه 60 اين است كه منافقان مى خواهند محاكمه را پيش طاغوت ببرند،(وَ قَدْ اُمِروُا اَنْ يَكْفُروُا بِهِ وَ يُرِيْدُ الشَّيْطانُ اَنْ يُضِلَّهُمْ ضَلالاً بَعِيداً):«آنان مأمورند كه نسبت به آنها كفر ورزند و شيطان مى خواهد آنان را به گمراهى دور بكشد».

از اين جهت فشار ملامت، و علت دعوت آنها به اينكه خدمت رسول خدا برسند، تا در باره آنها طلب آمرزش نمايند، اين است كه خدا را معصيت كرده اند و حقوق الهى را ضايع نموده اند و با امر صريح خدا مبنى بر تكفير«طاغوت»(وَ قَدْ اُمِروُا اَنْ يَكْفُروُابِهِ) مخالفت ورزيده و آن را زير پا نهاده اند واما اينكه در ضمن اين كار به ساحت مقدس پيامبر اهانتى شده است، از هدف اين آيات بيرون است و ما هرگز حق نداريم مطالب خارجى را بدون دليل، ضميمه آيات نموده و ظهور گيرى نمائيم.

امر مولوى و امر ارشادى

در علم«اصول»ثابت شده كه«امر»بر دو نوع است امر مولوى و


صفحه 99

امر ارشادى، امر مولوى آن است كه متكلم پيوسته از موضع آمرانه سخن مى گويد، و به عنوان يك فرمانده دستور مى دهد از اين جهت بر فعل آن ثواب، و برترك آن ( اگر الزامى باشد) عقاب مترتب مى باشد و امر ارشادى آن است كه مقصود فقط ارشاد به انجام و يا ترك موضوع خاصى باشد.

در بيان احكام شرعيه رسول خدا از خود امر و نهى ندارد[1]و فقط راهنما و بيانگر اوامر الهى است، بنابراين مخالفت با احكام شرعيه، درواقع مخالفت با خدا است نه با رسول خدا، و ما از جانب خدا مأجور ويا معاقب خواهيم بود و در صورت موافقت و اطاعت، ثواب و احدى، و در صورت مخالفت هم عقاب واحدى، خواهيم داشت، واگر برخلاف اين موضوع معتقد شويم، بايد براى يك گناه، عقوبات زيادى در انتظار ما باشد.

اينك بايد ديد در اين مورد«حكم اللّه»چيست؟ ( دقت شود) حكم خدا كه در آيه 60 همين سوره بالصراحه بيان شده، اين است :«وَ قَدْ اُمِروُا اَنْ يَكْفُروُا بِهِ»آنها مأمور شده اند كه عملاً به كارهاى طاغوت كفر ورزند و چون به آن كفر نورزيدند، با خدا مخالفت كرده اند و بنابراين، در اين مورد«حق الناس»از بين نرفته بلكه«اطاعت خدا»انجام نگرفته است و امر مولوى خدا كه به وسيله پيامبر خود بيان شده مورد مخالفت واقع شده است، و در نتيجه خدا را معصيت كرده اند، نه مخلوق او را، و در ابتدا حق اورا از بين برده اند نه حق فرستاده شده اورا.

اهانت به پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)يا دستاويز نويسنده:

موضوع اهانت به پيامبر، يك موضوع ضمنى است كه در ضمن جريان پيش آمده و درخود آيه شريفه نه به اين امر تصريح شده و نه سياق آيات به اين جهت اشاره مى كـند و خـود نويسنده هـم به طـور مكـرر در جاهـاى مختلـفى از كتاب خـود

[1]البته در موارد خاصى مثل تعيين كسى براى جنگ، ولى خدا، امر مولوى حكومتى دارد ولى درمقام بيان اوامر الهى مانند«اقيموا الصلوة»و«ولاتحاكموا الى الطاغوت»فقط گوينده احكام است،نه صاحب فرمان.


صفحه 100

مى نويسد: ما نبايد چيزهاى خارجى را در تفسير آيات داخل كنيم.

شگفتا، با اين كه نويسنده كتاب از اغلب شأن نزول آيات سر باز مى زند، ولى در اين مورد به خصوص، چون شأن نزول به صورت ظاهر موافق ذوق ايشان بوده، دست به دامن شأن نزول شده است، در صورتى كه ديگر شأن نزول ها را كه ايشان قبول نمى كند، همين مفسران نقل كرده اند.

از بيان گذشته درستى گفتار استاد تفسير و كلام آية اللّه آقاى آقا شيخ جواد بلاغى در تفسير خود[1]روشن گرديد، و حق همان است كه ايشان فرموده: خدا مذمَّت مى كند كه چرا منافقان خدمت پيامر نمى روند، تا در باره آنها طلب آمرزش نمايد.

درحالى كه صريح آيه بر اين دعوت مى كند كه افراد گناه كار حضور پيامبر برسند و از او درخواست دعا نمايند مع الوصف نويسنده تفسير به فلسفه تراشى پرداخته مى نويسد:

«اين امر ( كه هركس مرتكب گناهى مى شد مى بايست نزد پيامبر برود وازاو درخواست استغفار كند) سبب شود كه حجب و حيائى كه لازم است در ميان حضرت و پيامبر وجود داشته باشد، از ميان برود».

پاسخ: اولاً شرح دادن كيفيت و كميت گناه لازم نيست، بلكه اشاره به اين كه اى پيامبر خدا از خدا بخواه تا گناهان مارا ببخشد كافى است.

شما فرض كنيد كه يك نفر كم و كيف گناه خود را در محضر اولياء الهى مطرح كند ولى پيامبر و جانشينان او مانند پدران مهربان و اطباء روحى مشفق، هيچ گاه مطالب را درجاى دگر باز گو نمى كنند، افرادى كه خواستار آمرزش الهى هستند، به اين اندازه كشف ستر در برابر آن رحمت آماده مى شوند.

وانگهى رفتن گناه كاران حضور اولياء يك امر لزومى و وجوبى نيست، بلكه يكى از كارهاى شايسته و مستحسن است، هركس بخواهد مى تواند اقدام نمايد، و هرگز طريق آمرزش به استغفار رسول خدا، منحصر نيست، طريق ديگرى نيز دركارهست، آرى گاهى گناه به قدرى سنگين و مهلك مى شود، كه فقط وساطت

[1]آلاء الرحمن ج 1، ط صيداء، لبنان، ص 61 .


صفحه 101

خاصان درگاه الهى مى تواند، وسيله اى براى آمرزش آن باشد.

شما فرض كنيد اين آيات راجع به حق الناس است و ضمنا فرض نمائيد مردى نسبت به رسول خدا ستم كرده و پيامبر اورا نمى شناسد، آيا بايد به عقيده شما پيش پيامبر برود، و اقرار و اعتراف نمايد؟ آيا در چنين صورت آبرو و حجب و حجاب از بين نمى رود، بلكه در اين صورت بدتر از اولى مى شود.

وباز مى نويسد؟ رسول خدا كارهاى واجب تر و وظايف بزرگترى برعهده دارد.

ولى بايد توجه نمود كه اين كار يكى از وظايف حتمى رسول خدا نيست به گونه اى كه بايد كارهاى ديگرش را ترك كند و به اين امور بپردازد بسيار روشن و بديهى است كه اگر رسول خدا، كار واجب ترى داشته باشد هرگز لزومى ندارد كه آن را ترك و به اين امور رسيدگى كند.

ما مى بينيم كه خدا به رسول خود دستور مى دهد كه در باره كسانى كه از آنها زكات مى گيرد دعاء كند آيا با تصريح آيه زير به اين مطلب مى توان گفت كه دعاء كردن رسول خدا در حق هر پير و برنا كه زكات مى دهند سبب مى شود كه وقت عزيز او گرفته شود[1]وبه كارهاى ديگر نرسد يا اينكه خدا كه بيشتر به وظائف پيامبر آگاه است، وى را موظف مى نمايد كه براى آنان طلب مغفرت كند اينك آيه:

(خُْذْ مِنْ اَمْوالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَكِّيْهِمْ بِها وَ صَلِّ عَلَيْهِمْ اِنَّ صَلوتَكَ سَكَنٌ لَهُمْ وَ اللّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ)

( سوره توبه، آيه 103)

«از اموال آنها زكات بگير و پاكشان كن و در باره آنها دعا كن كه دعاى تو مايه آرامش است و خدا شنوا و دانا است».

[1]شواهد تاريخى زيادى داريم كه عده اى از بزرگان مثل«ماعز بن مالك»و... پيش رسول الله آمده واقرار به گناه كرده اند تا در حق آنها حد جارى شود و در آن وقت هيچ بحثى از ريخته شدن آبرو و تلف شدن وقت رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلم)نبوده است .


صفحه 102

مطلب نهم[1]

آيا حضرت يونس نافرمانى نمود؟

(وَ اِنَّ يُونُسَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ اِذْ اَبَقَ اِلىَ الْفُلْكِ الْمَشْحُونِ)(صافات، آيه 139 ـ 149)

«به راستى يونس از پيامبران بود هنگامى كه به سوى كشتى فرار كرد».

يكى از علل ورشكستگى مطبوعات كمبود ابتكار در ميان آنها است كار فرنگ رفته و كار«فرنگ مآبها»نوعاً ترجمه و اقتباس مى باشد كتابهائى كه صورت«تأليف»دارند غالباً مسائلى را مورد بحث قرارمى دهند كه سال ها روى آن ها بحث، و حقيقت آنها آفتابى شده است ـ مع الوصف ـ هرگاه در همانها ابتكارى از جهت دسته بندى مسائل، نحوه بيان، تكميل برخى از مباحث، وجود داشته باشد، باز شايان تقدير است.

جاى تأسف است، موضوعاتى در اسلام هست كه كمتر روى آنها بحث شده است مانند بررسى شيوه حكومت اسلام و اقتصاد اسلامى وحقوق و مسائل اجتماعى آن.

امروز جوانان ما گرفتار پندارهاى گروههاى تبشيرى مسيحى و شبهات ماديها

[1]مربوط به مطلب 39 صفحه 151 ـ از كتاب«تفسير آيات مشكله قرآن»ذيل آيه«قالا ربنا اننا ظلمنا انفسنا»وهدف از عنوان آيه، اثبات عدم عصمت پيامبران است.


صفحه 103

هستند آيا غيرت دينى ايجاب نمى كند كه به جاى بحث در باره مسائل درجه دوم به تحليل و بررسى آن مسائل بپردازيم؟

نويسنده كتاب«تفسير آيا ت مشكله»بعد از چهارده قرن به جنگ انبياء رفته و مى خواهد از عظمت و مقام ارجمند آنان بكاهد او به جاى اينكه به جوانان ما توحيد و عقايد و اصول معارف بياموزد، مى خواهد ثابت كند كه انبياء و پيامبران، خدا را نافرمـانـى مى كنند، و آنها هـم ماننـد ديگران، عاصى و طاغى، ظالم و ستمگر مى شوند، و سرانجام در بيان عقيـده خـود دچار تناقـض گوئـى شده اسـت( در ص 151) مى گويد: كه پيامبران بعد از رسيدن به مقام نبوت از اوامـر خدا سرپيـچى نمى كنند، و اما قبل از بعثت، آنها هم مانند ديگران، اسير هوى و هوس مى شوند و از اطاعت خدا سرباز مى زنند.

وى در بيان اين مطلب زيركى به خرج داده و چنين وانمود كرده است كه عدم عصمت پيامبران پيش از رسيدن به مقام نبوت جاى گفتگو نيست، و گفتگو تنها پس از نيل به مقام«نبوت»است و لذا نافرمانى آدم و يونس را از اين راه توجيه كرده است كه مربوط به قبل از دوران نبوت بوده است، ولى با اين همه نتوانسته خود را از تناقض باز دارد و در ص 308 عصمت پيامبران را به طور مطلق انكار كرده و به عقيده خود يك برهان عقلى برعدم عصمت آنها آورده است....[1]

و در هر صورت، عصمت انبياء مورد اتفاق جامعه شيعه، و طوايفى از مسلمانان است، البته آراء دانشمندان در اين باره واتفاق علماء شيعه، دركتابهائى كه در آخر بحث به آنها اشاره خواهيم كرد، وارد شده است.

قرآن و عصمت انبياء:

ما در اين بحث، عصمت پيامبران را، از دو راه ثابت مى كنيم، يكى نقلى و

[1]به ص 308 از كتاب«تفسير آيات مشكله»مراجعه شود.


صفحه 104

ديگرى عقلى، از نظر نخست به آيات ياد شده در زير توجه فرمائيد:

1 ـ اطاعت مطلق از پيامبران

(وَما اَرْسَلْنا مِنْ رَسوُل اِلاّ لِيُطاعَ بِاِذْنِ اللّهِ)( نساء ، آيه 64).

«ما هيچ پيامبرى رانفرستاديم مگر اينكه به امر و فرمان خدا از او پيروى شود (و مردم از او فرمان ببرند).

در اين آيه خدا دستور مى دهد كه پيامبران را اطاعت كنيم، هرگاه پيامبران در باره گناه و نافرمانى مصون نباشند صحيح است خدا به مردم دستور دهد كه از اين افراد به طور مطلق اطاعت نمايند؟ هرگز نه. زيرا نتيجه اطاعت مطلق از افراد خطاكار، سرپيچى از فرامين الهى است و هرگاه خدا دستور دهد كه از اين افراد اطاعت كنيد لازمه آن اين است كه خدا فرمان به كار بد، بدهد در حالى كه خدا به كارهاى بد فرمان نمى دهد چنانكه مى گويد:

(قُلْ اِنَّ اللّهَ لا يَأْمُرُ بِالْفَحْشاءِ اَتَقُولُونَ عَلىَ اللّهِ ما لا تَعْلَمُونَ)

( اعراف، آيه28).

خلاصه فرد معصيت كار نمى تواند قول و فعل او به طور مطلق مُطاع باشد، زيرا نتيجه آن، گمراهى مردم است.

2 ـ پيشوائى توأم با هدايت است

(وَ جَعَلْناهُمْ اَئِمَّةً يَهْدُونَ بِاَمْرِنا)( انبياء، آيه73).

«ما (ابراهيم و لوط و اسحق و يعقوب را) پيشوايانى قرار داديم مردم را به فرمان ما هدايت مى كنند».

ناگفته پيدا است افراد گمراه و گنهكار كه هـنوز خود راه نيافته اند، چگونـه مى توانند مشعل فروزانى براى ديگران باشند، چنان كه مى فرمايد:


صفحه 105

(اَفَمَنْ يَهْدِى اِلىَ الْحَقِّ اَحَقُّ اَنْ يُتَّبَعَ اَمَّنْ لا يَهِدِّى اِلاّ اَنْ يُهْدى)

( يونس، آيه 35).

«آيا كسى كه به سوى حق راهنمائى مى كند شايسته است كه پيروى شود يا آن كس كه هدايت نمى كند مگر اين كه خود هدايت شود»؟

اينها نمونه هائى است از دلائل نقلى كه در قرآن وارد شده است.

برهان عقلى بر عصمت آنها:

1 ـ هرگاه در باره پيامبران احتمال دروغ بدهيم، در اين صورت از آنها سلب اطمينان مى شود زيرا هيچ گاه مطمئن نخواهيم بود آنچه مى گويند راست است و درنتيجه هدف الهى از بعثت پيامبران كه پيروى از آنها است، تأمين نمى گردد.

گاهى تصور مى شود كه چه اشكالى دارد كه بگوئيم انبياء دروغ نمى گويند ولى گناه ديگر را مرتكب مى شوند، ولى يك چنين انديشه بسيار خام است زيرا هرگاه آنها با نيـروى عصمت مجهـز باشند، نـه دروغ مى گويـند، و نه حرامى را مرتكب مى شوند، و اگر مجهز نباشند احتمال ارتكاب هر دو باقى است و نتيجه آن همان سلب اطمينان واز بين رفتن هدف از بعثت است.

2 ـ افراد گنهكار بايد تنبيه شود، در اين صورت بايد كسى بر آنها حد جارى كند چه كسى شايسته است كه بر پيامبر خدا حد جارى كند و انگهى اجراء حدود برانبيا ايذاى آنها نيست؟ خـدا ايـذاى آنهـا را به طور مطلق حرام نموده است آنجا كه مى فرمايد:

(وَالَّذِينَ يُؤذُونَ رَسوُلَ اللّهِ لَهُمْ عَذابٌ اَلِيمٌ)( سوره توبه، آيه69).

«آنان كه پيامبر خدا را اذيت مى كنند براى آنان عذاب دردناكى است».

شايد همين اندازه در اثبات عصمت پيامبران پس از نيل به مقام نبوت كافى باشد، كسانى كه مايلند كه در اين مباحث اطلاعات گسترده اى به دست آورند به