بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 202

فرمود:

«من يذكّروكم اللَّه رؤيته و يزيد في علمكم منطقه، و يرغّبكم في الآخرة عمله»

. يعنى: «كسى كه ديدنش شما را به ياد خدا مى‌اندازد، سخن گفتنش موجب ازدياد علمتان مى‌گردد و عملش شما را به آخرت علاقمند مى‌كند».

با اين اوصاف، چگونه شخص عاقل مى‌تواند فقر و مسكنت را دوست نداشته باشد در حالى كه مى‌بينيم اوليا و اوصيا بدان متصف بودند؟ بلكه از روز خلقت حضرت آدم-7- تا زمان رسول خاتم-6- بار سنگين خدمتگزارى در درگاه الهى و فرمانبرى فرامين انبيا- عليهم السّلام- و احياى دين خدا و عزيز ساختن آيينش و يارى پيامبران- عليهم السّلام- و منتشر كردن دعوت آن بزرگان، تنها به دوش فقرا و مساكين بوده و بس.

مگر نشنيدى قصه‌هاى قرآنى را و مگر برايت آشكار نگرديد كه منكرين خدا و شرايع او معمولا اغنيا و مترفين و اشراف و متكبرين بودند؟ نظر به آيات قصص، اين حقيقت را بر ايمان آشكار مى‌سازد كه:

- اغنيا و متكبران قوم نوح-7- به آن حضرت عرضه داشتند:

-أَ نُؤْمِنُ لَكَ وَ اتَّبَعَكَ الْأَرْذَلُونَ‌[1].

يعنى: «ما چگونه به تو ايمان بياوريم در حالى كه پيروانت مردمى فرومايه‌اند؟».

- و نيز گفتند:

-وَ ما نَراكَ اتَّبَعَكَ إِلَّا الَّذِينَ هُمْ أَراذِلُنا بادِيَ الرَّأْيِ‌[2].

يعنى: «آنان كه پيرو تواند جز اشخاصى پست و بى‌قدر نيستند».

[1]- سوره شعراء، آيه 111.

[2]- سوره هود، آيه 27.


صفحه 203

همان گروه به حضرت شعيب-7- گفتند:

-إِنَّا لَنَراكَ فِينا ضَعِيفاً وَ لَوْ لا رَهْطُكَ لَرَجَمْناكَ وَ ما أَنْتَ عَلَيْنا بِعَزِيزٍ[1].

يعنى: «تو در ميان ما شخصيتى بى‌ارزش و ناتوانى و اگر ملاحظه طايفه تو نبود، سنگسارت مى‌كرديم كه تو را نزد ما عزّت و احترامى نيست».

مستكبرين از قوم حضرت صالح-7- به مستضعفان با ايمان گفتند:

-أَ تَعْلَمُونَ أَنَّ صالِحاً مُرْسَلٌ مِنْ رَبِّهِ قالُوا إِنَّا بِما أُرْسِلَ بِهِ مُؤْمِنُونَ قالَ الَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا إِنَّا بِالَّذِي آمَنْتُمْ بِهِ كافِرُونَ‌[2].

يعنى: «آيا شما اعتقاد داريد كه «صالح» را خداوند به رسالت فرستاد،؟

مؤمنان پاسخ دادند: بلى ما به آيينى كه از طرف خدا بر او فرستاده شده ايمان داريم، متكبران بى‌ايمان گفتند: ما هم به آنچه شما ايمان داريد، كافريم».

فرزندان حضرت يعقوب-7- سخنشان چنين بود:

-وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ مُزْجاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ وَ تَصَدَّقْ عَلَيْنا إِنَّ اللَّهَ يَجْزِي الْمُتَصَدِّقِينَ‌[3].

يعنى: «با متاعى ناچيز و بى‌قدر حضور تو آمديم، محبّت فرما و بر قدر احسانت نسبت به ما بيفزا و از ما دستگيرى كن كه خدا صدقه دهندگان را نيكو پاداش مى‌دهد».

فرعون در حالى كه از موسى-7- عيب مى‌گرفت و بر او فخر مى‌فروخت، گفت:

-فَلَوْ لا أُلْقِيَ عَلَيْهِ أَسْوِرَةٌ مِنْ ذَهَبٍ‌؟[4].

يعنى: «چرا دستبند طلا بر دست ندارد؟».

[1]- سوره هود، آيه 91.

[2]- سوره اعراف، آيه 75- 76.

[3]- سوره يوسف، آيه 88.

[4]- سوره زخرف، آيه 53.


صفحه 204

مشركين به حضرت رسول خاتم-6- اين چنين مى‌گفتند:

-لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَيْهِ كَنْزٌ أَوْ جاءَ مَعَهُ مَلَكٌ‌[1].

يعنى: «چرا گنج و مالى ندارد و يا فرشته آسمان همراه او نيست؟».

-أَوْ تَكُونُ لَهُ جَنَّةٌ يَأْكُلُ مِنْها؟[2].

يعنى: «چرا باغى ندارد كه از ميوه‌هايش تناول كند؟».

-أَوْ تَكُونَ لَكَ جَنَّةٌ مِنْ نَخِيلٍ وَ عِنَبٍ فَتُفَجِّرَ الْأَنْهارَ خِلالَها تَفْجِيراً[3].

يعنى: «يا تو را باغى از خرما و انگور باشد كه در ميان آن باغ، نهرهاى آب جارى گردد».

-لَوْ لا نُزِّلَ هذَا الْقُرْآنُ عَلى‌ رَجُلٍ مِنَ الْقَرْيَتَيْنِ عَظِيمٍ‌[4].

يعنى: «چرا اين قرآن بر بزرگى از اين دو قريه نازل نشد».

منظورشان از دو قريه، «مكه و طائف» و آن دو مرد هم، «مغيره يا وليد بن مغيره» از مكه و «ابو مسعود عروة بن مسعود ثقفى يا حبيب بن عمرو ثقفى» از طائف بود. و اينكه دو نفر را كانديدا كردند به خاطر اين بود كه اين دو بزرگان قومشان بوده‌اند و اموال بسيارى در مكه و طائف داشتند.

اين مقدار آيه و خبر در مدح مسكنت و كم دارى و مذمت شرف و دارايى، كفايت مى‌كند، چگونه اين خبرها كفايت نكند در حالى كه‌

[1]- سوره هود، آيه 12.

[2]- سوره فرقان، آيه 8.

[3]- سوره اسراء، آيه 91.

[4]- سوره زخرف، آيه 31.


صفحه 205

خداوند متعال به پيامبرش حضرت عيسى-7- مى‌گويد:

301-«يا عيسى، انّى قد وهبت لك حبّ المساكين و رحمتهم، تحبّهم و يحبّونك، يرضون بك اماما و قائدا، و ترضى بهم صحابة و تبعا، و هما خلقان من لقينى بهما لقينى بأزكى الاعمال و احبّها الىّ».

يعنى: «اى عيسى! من دوستى با مساكين و بيچارگان و ترحم به آنان را به عنوان هديه‌اى به تو بخشيدم، تو آنان را دوست دارى آنان هم تو را دوست دارند، آنان راضى به امامت و رهبرى تواند و تو نيز راضى به يارى و پيروى اينان، اگر كسى با اين دو خلق نيكو (يعنى حب مساكين و ترحم به ايشان) مرا ملاقات كند با پاكترين و محبوبترين اعمال، مرا ملاقات نموده است».

پيامبر ما-6- فرمود:

302-«الفقر فخرى و به افتخر»

. يعنى: «فقر، فخر من است و بدان افتخار مى‌كنم».

از حضرت عيسى-7- نقل است كه فرمود:

303- «

بحقّ اقول لكم: انّ اكناف السّماء لخالية من الاغنياء، و لدخول جمل في سمّ الخياط ايسر من دخول غنىّ في الجنّة»

. يعنى: «به حق به شما مى‌گويم كه اطراف آسمان از اغنيا خالى است و داخل شدن يك شتر در سوراخ سوزن، راحت‌تر است از داخل شدن يك غنى در بهشت».

از رسول خدا-6- نقل است كه فرمود:

304-«اطّلعت في الجنّة فوجدت اكثر اهلها الفقراء و المساكين، و اذا ليس فيها احد اقلّ من الاغنياء و النّساء

». يعنى: «در بهشت اطلاع حاصل كردم كه اكثر اهلش از فقرا و مساكين بوده و اغنيا و زنان در آن كم بودند».

اگر غنا فقط يك خطر كه آن ترك همراهى و كمك به فقراست داشته باشد، كافى است (كه انسان از آن بگريزد.).

اگر غنىّ بخواهد نقايص را بزدايد و همه ضرورتهايى را كه از آن اطلاع دارد برطرف نمايد، بايد تمام اموالش را در اين راه مصرف كند و خود ضعيف و زمينگير


صفحه 206

گردد و فقيرى همانند ديگر فقرا شود، به همين خاطر است كه اويس قرنى (ره) گفت: «حقوق الهى براى ما طلا و نقره‌اى باقى نگذاشت».

نقل است كه حضرت على-7- باغى داشت كه درختانش را پيامبر اكرم-6- كاشته و آن حضرت با دستان خودش آن را آبيارى كرده بود، اين باغ را به دوازده هزار درهم فروخت و تمام آن پولها را در راه خدا صدقه داد و به خانه برگشت، در اين حال، همسر گرامش حضرت فاطمه- سلام اللَّه عليها- به او گفت:

305-«تعلم انّ لنا ايّاما لم نذق فيها طعاما و قد بلغ بنا الجوع و لا اظنّك الّا كأحدنا فهلّا تركت لنا من ذلك قوتا؟».

يعنى: «مى‌دانى كه چند روز است غذايى نخورده‌ايم و گرسنگى مى‌كشيم و فكر كنم تو نيز همانند ما گرسنه‌اى پس چرا چيزى از آن همه پولها بر ايمان نگه نداشتى؟».

حضرت على-7- فرمود:

306-«منعنى عن ذلك وجوه اشفقت ان ارى عليها ذلّ السّؤال»

. يعنى: «دلم به حال افرادى كه مبادا در اثر گدايى به ذلّت و خوارى بيفتند سوخت به همين خاطر، چيزى به خانه نياوردم».

گويند علت اينكه معاويه فرزند يزيد از خلافت كنار كشيد، اين بود كه شنيد دو كنيزش- كه يكى زيباروى بود- با هم مشغول گفتگويند، آن ديگرى به كنيز زيبا گفت: جمالت تو را به ملوك داد (و گر نه تو خودت هيچ ارزشى ندارى).

كنيز زيبا پاسخ داد: چه حكومتى شبيه حكومت جمال است؟ اين جمال و زيبايى است كه بر حاكمان حكومت مى‌كند، پس حاكم حقيقى اوست.

كنيز ديگر گفت: حكومت چه خيرى دارد؟ حاكم يا حقوق مردم را ادا مى‌كند و شكر الهى را به جاى مى‌آورد كه در اين صورت لذت و قرارى برايش باقى نخواهد ماند و يا مطيع شهوات و لذات است و حقوق ديگران را ضايع كرده، شكر


صفحه 207

الهى را ترك مى‌نمايد كه در اين صورت، جايگاهش آتش جهنّم خواهد بود.

اين سخنان در معاويه بسيار مؤثّر واقع افتاد در نتيجه خود را از حكومت خلع نمود.

اطرافيان گفتند: لا اقل حكومت را به ديگرى بسپار.

گفت: گناه ديگرى را من به دوش بگيرم، در حالى كه تلخى دورى آن را مى‌چشم، اگر بخواهم كسى را معين كنم، خودم بدان سزاوارترم.

اين را گفت و به درون خانه رفته در را از درون بست و كسى را به درون راه نداد، بيست و پنج شب گذشت كه جان داد.

گويند مادرش وقتى اين ماجرا را شنيد گفت: اى كاش! لكّه خونى بودى (و هرگز به دنيا نمى‌آمدى).

فرزند جواب داد: اى كاش! همين طور كه مى‌گويى بودم و نمى‌دانستم بهشت و جهنمى در كار است.

سخن در اين باب به درازا كشيد و از موضوع اصلى كتاب به حاشيه رفتيم، علتش درخواست يكى از ياران بود كه نخواستيم بر خلاف آن عمل كنيم‌[1].

[1]- در اينجا توجه به دو نكته خالى از فايده نيست:

نكته اوّل: بايد توجه داشت كه دنيا غير از آسمان و زمين است، آسمان، زمين، دريا، صحرا و ... دنيا نيستند، چون اگر اينها دنياى مذموم بودند، خداوند سبحان آنها را به خود نسبت نمى‌داد و نمى‌فرمود:

- من آب مى‌فرستم،أَ أَنْتُمْ أَنْزَلْتُمُوهُ مِنَ الْمُزْنِ أَمْ نَحْنُ الْمُنْزِلُونَ‌سوره واقعه، 69.

- من درخت را مى‌رويانم نه شما،ما كانَ لَكُمْ أَنْ تُنْبِتُوا شَجَرَهاسوره نمل، آيه 60.

- من كشاورزى مى‌كنم و زارعم،أَ أَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ‌سوره واقعه، آيه 64.

و نيز به موجودات اين عالم قسم ياد نمى‌كرد.

پس هستى زمين و آسمان بد نيست بلكه آيات خداوند هستند( و لذا به آنها قسم مى‌خورد) آنچه مذموم است اعتبارات و تكاثر و تفاخر قرار دادى دنياست كه مى‌فرمايد:اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَياةُ الدُّنْيا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زِينَةٌ وَ تَفاخُرٌ بَيْنَكُمْ وَ تَكاثُرٌ فِي الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِسوره حديد، آيه 20. كه گفته‌اند« لعب»، بازى بى‌هدف دوران كودكى است،« لهو»، خوشگذرانى و سرگرمى دوران نوجوانى،« زينت»، دوران جوانى،« تفاخر»، دوران ميان سالى و« تكاثر» در اموال و اولاد دوران كهنسالى و فرتوتى مى‌باشد،( تفسير الميزان ذيل آيه فوق) اگر كسى در مراحل زندگى اين گونه بود، او اهل دنياست و گر نه خير.

نكته دوّم: مرحوم ملا مهدى نراقى در كتاب شريف جامع السعادات، در پايان بحث حبّ دنيا مى‌فرمايد: كارهاى انسان مى‌تواند سه حالت داشته باشد:

اوّل- كارهايى كه نمى‌شود براى خدا واقع گردد، هم ظاهر و هم باطنش هر دو براى دنياست كه عبارت است از انواع گناهان و امور ممنوعه و حتى بهره‌برى از مباحات.

دوّم- كارهايى كه ظاهرش دنيايى است مانند خوردن و خوابيدن و ازدواج و ...، اگر انسان اينها را براى بهره‌ورى نفس و لذات انجام دهد، جزء دنيا به حساب مى‌آيند، اما اگر به اين قصد بخورد و بخوابد و ازدواج نمايد كه قدرت بر تقوا( انجام فرامين الهى و ترك محرّمات) پيدا كند، باطنش الهى مى‌شود اگر چه ظاهرش دنيايى است و لذا رسول خدا-6و سلّم- فرمود:

ُ« من طلب من الدّنيا حلالا مكاثرا مفاخرا لقى اللَّه و هو عليه غضبان، و من طلبها استعفافا عن المسألة و صيانة لنفسه جاء يوم القيامة و وجهه كالقمر ليلة البدر»

. يعنى:« هر كه از حلال دنيا استفاده كند به نيت تكاثر و تفاخر، خداوند متعال را در حال غضب، ملاقات خواهد كرد. و هر كه به دنبال امور دنيايى باشد تا از ديگران درخواست نكند و كرامت نفسش را حفظ نمايد، روز قيامت وارد مى‌شود در حالى كه چهره‌اش مانند ماه شب بدر، نورانى است».

سوّم- كارهايى كه ظاهرش خدايى است مانند تحصيل علم، طاعات، عبادات و ... اين امور بستگى به باطن انسان دارد اگر قصدش غير خدا باشد( مانند ريا و طلب جاه و مقام و ...) مى‌شود دنيا و اگر براى خدا باشد، ظاهر و باطن هر دو للَّه مى‌گردند.( جامع السعادات، ج 2، ص 44، چاپ نجف 1383).


صفحه 208

بحث در مواطن دعا بود كه دعا پس از اعمال مخصوصى، مستجاب مى‌گردد:

ج- دعا بعد از قرائت قرآن.

د- دعا بين اذان و اقامه.

ه- دعا هنگام سوختن دل.

و- دعا هنگام جارى شدن اشك.


صفحه 209

«ابو بصير» از حضرت صادق-7- روايت كرده است كه فرمود:

307-«اذا رقّ احدكم فليدع فانّ القلب لا يرقّ حتّى يخلص»

. يعنى: «هر گاه دل يكى از شما سوخت، دعا كند، چون قلب تا صاف و پاك نگردد، نمى‌سوزد».