گفتم: نمىدانم.
فرمود: اما من تو را با خبر مىكنم:
18-«من اطاع اللَّه فيما امره ثمّ دعا من جهة الدّعاء اجابه قلت: و ما جهة الدّعاء؟ قال7: تبدأ فتحمد اللَّه و تذكر نعمه عندك ثمّ تشكره ثمّ تصلّى على النّبىّ و اله-6و سلّم- ثمّ تذكر ذنوبك فتقرّ بها ثمّ تستغفر اللَّه منها فهذه جهة الدّعاء».
يعنى: «كسى كه اوامر الهى را اطاعت نمايد و سپس از راهش دعا كند، مستجاب مىشود. گفتم: راه دعا كدام است؟
فرمود: ابتدا خداوند متعال را حمد مىكنى، بعد نعمتهايش را به ياد مىآورى، سپس آنها را شكر مىگزارى، بعد بر پيامبر و آلش- عليهم السّلام- صلوات مىفرستى، آنگاه گناهان خود را يادآور شده بدان اقرار مىكنى، پس از آن، از گناهانت استغفار مىنمائى، اين طريق دعاست».
آنگاه فرمود: آيه بعدى چيست؟
گفتم: آيه:وَ ما أَنْفَقْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَهُوَ يُخْلِفُهُ وَ هُوَ خَيْرُ الرَّازِقِينَ[1].
فرمود: آيا خداوند متعال خلف وعده مىكند؟
گفتم: خير.
فرمود: پس چرا عوض نمىدهد؟
گفتم: نمىدانم.
فرمود:
«لو أنّ احدكم اكتسب المال من حلّه و انفقه في حقّه لم ينفق رجل درهما الّا اخلف عليه».
يعنى: «اگر كسى مالى را از راه حلال به دست بياورد و در موردى كه
[1]- سوره سبأ، آيه 39.
سزاوار است، انفاق كند، حتما عوضش را خواهد ديد، حتى اگر يك درهم ببخشد».
دوّم اينكه: چيزى را طلب كرده كه به صلاح او نيست يا مفسدهاى براى خودش يا ديگران در بردارد، چون محال است كسى چيزى از خدا بخواهد و مطابق حكمت هم باشد، ولى ذات اقدس الهى آن را اجابت نكند. بنا بر اين، شايسته است كه دعاكننده به هنگام دعا اين شرط را[1]بر زبان بياورد و اگر اين كار را نكرد، لا اقل مقصود قلبىاش اين باشد كه خدايا اين حاجت را اگر خير و مصلحت باشد، عطا كن، بنا بر اين، اگر در واقع چنين باشد، حتما پروردگار متعال آن را اجابت مىكند و اگر مصلحت در تأخير باشد، آن را به تأخير مىاندازد، چون خودش مىفرمايد:
وَ لَوْ يُعَجِّلُ اللَّهُ لِلنَّاسِ الشَّرَّ اسْتِعْجالَهُمْ بِالْخَيْرِ لَقُضِيَ إِلَيْهِمْ أَجَلُهُمْ[2].
يعنى: «اگر همان مقدار كه مردم در طلب خير عجله به خرج مىدهند، خداوند سبحان نيز در شرّ، عجله نشان مىداد، مرگ آنان فرا مىرسيد».
در دعاى ائمه- عليهم السّلام- مىخوانيم:
19-«يا من لا تغيّر حكمته الوسائل».
يعنى: «اى كسى كه وسيلهها (مانند دعا) موجب تغيير حكمتش نمىشوند».
بنا بر اين، چون علم غيب بر بندگان پوشيده است، چه بسا شخصى از روى غلبه قواى شهوانى بر عقلش، چيزى را از خدا طلب كند يا خيالاتش باعث شود كه كار فاسدى را نيك ببيند و آن را درخواست كرده و حتى اصرار و پافشارى نيز بكند[3].
[1]- منظور، مطابقت مطلوب با حكمت و مصلحت است، مثلا بگويد: خدايا! اگر صلاح است، چنين و چنان كن.
[2]- سوره يونس، آيه 11.
[3]- كما اينكه بسيارى از بندگان، در درخواست حوايج مادى و دنيايى، اين چنيناند. ثقة الاسلام كلينى( ره) از امام باقر-7- در حديث معروف- قرب نوافل، روايت مىكند كه در شب اسراء، خداوند متعال به پيامبر-6- فرمود:
ُ« ... انّ من عبادى المؤمنين من لا يصلحه الّا الغنى و لو صرفته الى غير ذلك لهلك و انّ من عبادى المؤمنين من لا يصلحه الّا الفقر و لو صرفته الى غير ذلك لهلك ...»،( كافى، كتاب الايمان و الكفر، باب من اذى المسلمين، حديث 8).
يعنى:« ... برخى از بندگان مؤمن من كسانى هستند كه جز غنا چيز ديگر به صلاحشان نيست و اگر آنان را از اين حالت برگردانم، هلاك مىشوند. در مقابل، بعضى از بندگان من كسانىاند كه فقط فقر به صلاح آنان است و اگر فقر را از آنان بگيرم، هلاك مىشوند( و بىايمان مىگردند) ...».
در اين صورت، اگر خداوند منّان، پاسخ مثبت به او بدهد و خواهشش را بر آورده سازد، موجب هلاكت او خواهد شد.
اين مسأله بسيار واضح و روشن است و نيازى به توضيح ندارد كه يك وقت چيزى را طلب مىكنيم، اما پس از مدتى از شرّ آن به خدا پناه مىبريم. و در مقابل، از چيزى فرار مىكنيم، اما پس از گذشت مدتى، به دنبالش مىگرديم.
سخن على-7- نيز همين معنا را مىرساند آنجا كه مىفرمايد:
20-«ربّ امر حرص الانسان عليه فلمّا ادركه ودّ ان لم يكن ادركه».
يعنى: «چه بسا انسان نسبت به چيزى حريص است و آن را مىطلبد و چون به آن دسترسى پيدا كرد، دوست مىدارد كه اى كاش! اصلا بدان نمىرسيد».
جان كلام در آيه شريفه سوره بقره نهفته است كه ما را از ديگر سخنها بىنياز مىسازد، مىفرمايد:
-وَ عَسى أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ عَسى أَنْ تُحِبُّوا شَيْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَكُمْ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ[1].
يعنى: «چه بسا از چيزى بدتان مىآيد، در حالى كه آن چيز برايتان خير است. و چه بسا چيزى را خوش داريد و حال آنكه برايتان شرّ مىباشد، خدا مىداند ولى شما نمىدانيد».
[1]- سوره بقره، آيه 216.
اصل تشريع دعا و ثواب دادن بر آن از باب رحمت خدايى است كه رحمتش بر غضبش پيشى گرفته، بنا بر اين، نبايد چنين دعايى را اجابت نمايد، چون غرض بنده از دعا، اين است كه خيرى به او برسد و حالش اصلاح گردد، نه اينكه روزگارش بدتر شود.
بنا بر اين، اگر چيزى را طلب مىكند، منظورش اين نيست كه هر چه هست (چه خوب و چه بد) مىخواهم، بلكه مقصودش اين است كه اگر براى من نفع دارد، مىخواهم، پس اين شرط در خاطره او استوار است، اگر چه به زبان نياورده باشد حتّى اگر در ذهنش هم اين شرط خطور نكرده باشد (اگر كسى از او سؤال كند كه اين مطلب براى تو فلان مفاسد و مضرّات را در پى خواهد داشت، آيا باز هم آن را مىخواهى؟ مسلّما جوابش منفى خواهد بود).
مانند كسى كه بخواهد با زبان بيگانه، چيزى را به كسى بفهماند، اگر در ايراد سخن، كلمه يا كلماتى را اشتباها به كار ببرد، در اينجا برداشت شنونده بايد آن چيزى باشد كه گوينده قصد كرده نه آن چيزى كه به زبان آورده است.
تلفّظ غلط در دعا
[1]از آنچه گفته شد مىتوان اين گونه نتيجه گرفت كه در روايات[2]آمده است خداوند متعال دعايى را كه غلط تلفظ گردد، قبول نمىكند، اين بدين معناست كه آن را به شكل درستش مىپذيرد. توضيح مطلب اينكه: از امام جواد-7- روايت شده است كه فرمود:
21-«ما استوى رجلان في حسب و دين قطّ الّا كان افضلهما عند اللَّه عزّ و جلّ ادبهما قال: قلت: جعلت فداك قد علمت فضله عند النّاس في النّادى و المجالس، فما فضله عند اللَّه عزّ و جلّ؟ قال7: بقراءة القران كما انزل
[1]- در اصطلاح آن را« دعاى ملحون يا لحن در دعا» گويند.
[2]- ر، ك: روايات شماره 21 و 22.
و دعائه اللَّه عزّ و جلّ من حيث لا يلحن و ذلك انّ الدّعاء الملحون لا يصعد الى اللَّه عزّ و جلّ».
يعنى: «اگر دو نفر در ديانت و مفاخر آباء و اجدادى[1]برابر باشند، آن يك كه ادبش بيشتر است، نزد خداوند متعال برتر و با فضيلتتر است. راوى گويد پرسيدم:
فدايت شوم! برترى فرد مؤدّب نزد مردم و در مجالس معلوم مىباشد، اما نزد خداوند عزّ و جلّ چگونه است؟ فرمود: فضيلتش به اين است كه قرآن را همان گونه كه نازل شده قرائت مىكند و در دعا كردن، از غلط گوئى پرهيز دارد، چون دعاى غلط به سوى خداوند متعال بالا نمىرود»، شبيه همين مضمون سخن امام صادق-7- است كه فرمود:
22-«نحن قوم فصحاء اذا رويتم عنّا فاعربوها».
يعنى: «ما قومى فصيح و خوش سخن هستيم، هر گاه از ما سخنى را نقل مىكنيد، درست نقل كنيد».
همين جا اشكال مىشود كه اگر مراد اين دو حديث همان معناى ظاهرشان باشد، ما در واقع خلاف آن را مشاهده مىكنيم، چون چه بسا افرادى كه دعايشان از نظر ادبى غلط است، اما مستجاب مىشود و چه بسا انسانهاى پاك و اهل تقوا و پرهيزكار از گناه را مىبينيم كه اميد اجابت دعايشان مىرود، ولى اصلا چيزى از ادبيات (فعل، فاعل، مفعول و ...) نمىدانند.
علاوه بر اين، اگر خداوند متعال به چنين دعائى توجّه نمىكند، پس چه فايدهاى دارد كه انسان را مأمور به دعا كردن نموده بنا بر اين، بايد بگوئيم تنها اديبان زبر دست مأمور به دعا هستند، حتى آنان نيز از اشتباه و غلط در امان نيستند، زيرا چه بسا هنگام دعا، غرق در ذكر و توجه به ذات اقدس الهى باشند كه در آن حالت، از
[1]- مثلا هر دو از اولاد رسول اللَّه-6- باشند، چون وراثت، در انسان مؤثر است.
توجه به قواعد ادبى غافل بمانند[1].
ولى ما يقين به بطلان تمامى اين سخنان داريم، زيرا هم بالعيان خلاف آن را مشاهده مىكنيم و هم ائمه اطهار- عليهم السّلام- بر ضدّ اين پندارها فرمان دادهاند.
اهل بيت- عليهم السّلام- در آداب و شروط دعا، امور زيادى را ذكر كردهاند كه ان شاء اللَّه تعالى خواهد آمد. اما از رعايت نكات ادبى و دستورى، هيچ سخنى به ميان نياوردهاند. بنا بر اين معناى آن دو حديثى كه در اين رابطه از امام جواد و امام صادق- عليهما السّلام- نقل شد، چه مىباشد؟
در حلّ اين شبهه سخنانى گفته شده:
- بعضى گفتهاند: منظور، دعاى انسان عليه خود است، چون هنگام گرفتارى و پريشانى، ناراحت شده، خودش را نفرين مىكند، اين دعا غلط است و خداوند متعال آن را نپذيرفته، مستجابش نمىكند. دليل بر اين مطلب، آيه شريفه يازدهم از سوره مباركه يونس است كه ذكرش گذشت، اينان آيه را اين گونه تفسير كردهاند كه:
اگر همان مقدار كه خداوند متعال در بر آوردن دعاى خير مردم عجله مىكند، در بر آوردن دعاهاى شرّ نظير: خدا مرا بكشد، خدا مرا از ميان شما بردارد و ... عجله مىكرد، مرگشان بزودى فرا مىرسيد، ولى پروردگار منّان، چنين كارى نمىكند بلكه به اينان مهلت مىدهد تا توبه كنند و از كردارشان پشيمان گردند.
- برخى ديگر گفتهاند: منظور از دعاى غلط، نفرين پدر بر فرزند است، چون پيامبر اكرم-6- از خداوند متعال خواست كه نفرين انسان
[1]- از اينجا مقامات عاليه ائمه- عليهم السّلام- آشكار مىشود كه حتى در عرفانىترين لحظات عمرشان و در سوز و گدازها و مناجاتشان با آن حالات و توجهات كامل به خداى سبحان كه از ايشان نقل شده، يك كلمه يا يك جمله اشتباه و غلط در سراسر ادعيهشان- چه كوتاه و چه بلند- نمىيابيد، رجوع كنيد به دعاهايى نظير: كميل، ابى حمزه، دعاى عرفه امام حسين-7-، صحيفه سجاديه و ...
در حق دوست و محبوبش را مستجاب نكند.
و عدهاى نيز گفتهاند: منظور دعايى است كه داراى شرايط نباشد.
اما هيچ يك از اين سخنان درست نيست، زيرا ابتداى كلام امام صادق-7- كه فرمود: «ما قومى فصيح و خوش سخن هستيم» اشاره به رعايت كردن قواعد ادبى است، چون مراعات نمودن اين قواعد، از شرايط فصاحت است.
سخن حق آن است كه منظور اين دو روايت يك چيز نيست، بلكه هر يك معناى خاصى دارند. اما روايت اول كه فرمود: «دعاى غلط به سوى خداوند متعال بالا نمىرود»، يعنى ذات اقدس الهى، مطابق ظاهر لفظ غلط جزاء نمىدهد و اجابت نمىكند بلكه مطابق مقصود گوينده، پاداش عطا مىنمايد. براى اين تفسير دو دليل داريم:
دليل اوّل اينكه: افرادى، زيارت امام معصوم-7- را اين گونه قرائت مىكنند:
«اشهد انّك قتلت و ظلمت و غصبت
(به صورت فعل معلوم)».
يعنى: «نعوذ باللَّه شهادت مىدهم كه تو كشتى و ظلم كردى و غصب نمودى!!».
و حال آنكه صحيح اين است كه بگويد:
«اشهد انّك قتلت و ظلمت و غصبت (به صورت فعل مجهول)»
. يعنى: «شهادت مىدهم كه تو كشته شدى و مظلوم بودى و حقّت غصب گرديد».
اگر بخواهيم همين ظاهر لفظ را نظر كنيم و به موجب آن، حكم نماييم، بايد بگوئيم كه اين فرد كافر شده و حال آنكه احدى اين چنين حكم نمىكند. بنا بر اين، پاداش دعا مطابق ظاهر لفظ نمىباشد، بلكه مطابق مقصود گوينده خواهد بود.
دليل دوم اينكه: اگر كسى سخن زشتى به ديگرى بگويد به طورى كه اين سخن در عرف و زبان ديگران، دلالت بر نسبت نارواى جنسى كند، اما در عرف و زبان گوينده، چنين نباشد، در اينجا هيچ فقيهى نمىگويد كه بايد بر گوينده
«حدّ»[1]جارى گردد. بنا بر اين، دانسته مىشود كه رعايت امور ادبى، در اجابت و ثواب دادن بر بر دعا شرط نيست بلكه فقط موجب فضيلت و برترى آن مىشود.
پس منظور امام جواد-7- مدح و ستايش فردى است كه در دعا اصول ادبى را مراعات مىكند. و امّا فضيلت و برترى سخنى كه واضح و روشن است و به وضوح دلالت بر معناى گوينده دارد، بر سخنى كه اين چنين نيست و نياز به تأويل و توجيه دارد، بر كسى پوشيده نيست.
مضافا به اينكه: دعاى موافق با قواعد ادبى، فصاحت دارد و دعا خصوصا اگر منقول از معصومين- عليهم السّلام- باشد، بايد فصيح ادا گردد تا دلالت بر فضايل آن بزرگواران كند.
به علاوه، اگر سخن درست ادا شود و از غلط پرهيز گردد، طبع انسان به سويش كشيده مىشود و در غير اين صورت، موجب تنفّر مىگردد كه قضايايى هم در اين رابطه نقل شده است:
الف- اعمش (كه يكى از دانشمندان ادبيات عرب است) فردى را ديد كه كلامش درست نبود و غلط حرف مىزد، به او گفت: اين كيست كه سخن مىگويد و قلب مرا ناراحت كرده است؟! ب- گويند فردى به ديگرى گفت: آيا اين لباس را مىفروشى؟
گفت: «لا، عافاك اللَّه: نه، خدا تو را ببخشد».
گفت: اگر سخن گفتن را ياد بگيرى بهتر است، چون بايد مىگفتى «لا، و عافاك اللَّه»[2].
[1]- يكى از مقررات عاليه اسلامى اين است كه اگر فردى به ديگرى نسبت عمل جنسى بدهد( مثلا بگويد تو زنا كردهاى) و نتواند نزد قاضى اين نسبت را ثابت كند، در اينجا قاضى حكم مىكند كه بر گوينده حدّ قذف جارى كنند، يعنى هشتاد ضربه تازيانه بزنند.
[2]- در صورت اوّل ممكن است توهّم شود كه« لا» بر سر فعل« عافا» در آمده و گوينده، مخاطب خود را نفرين كرده است، چون معنايش مىشود:« خدا تو را نبخشد»، به خلاف صورت دوّم كه« لا» خودش جمله مستقلى است در جواب مخاطب و جمله« و عافاك اللَّه» جمله مستقل ديگر كه دعاست و عطف بر جمله قبلى مىشود.
و همچنين است:« او اطال اللَّه بقاك» در ماجراى بعدى.