حضرت، نامه را مهر كرده به دست من دادند و فرمودند كه آن را به وى برسانم. وقتى به شهرم برگشتم، شبانه به منزلش رفتم، اجازه ورود خواستم و گفتم:
فرستاده حضرت صادق-7- بر در خانه است، ناگاه ديدم با پاى برهنه از درون خانه به سوى من آمد، چون مرا ديد بر من سلام كرد و ميان دو چشمم را بوسيد، سپس گفت: اى آقاى من! تو فرستاده مولاى من هستى؟
گفتم: آرى.
گفت: اگر راست گفته باشى، مرا از آتش نجات دادهاى.
آنگاه دست مرا گرفته به درون خانه برد و در محل مخصوص خودش نشاند و خود در برابر من نشست و گفت: اى آقاى من! وقتى مولاى مرا ترك كردى، حالش چگونه بود؟
گفتم: خوب بود.
گفت: به خدا قسم؟! گفتم: به خدا قسم! مجددا گفت: به خدا قسم؟! گفتم: به خدا قسم! براى مرتبه سوم گفت: به خدا قسم؟! گفتم: به خدا قسم! آنگاه نوشته امام-7- را در آوردم، آن را خواند و بوسيد و بر روى دو چشمانش گذاشت و گفت: برادرم! كار خود را بگو.
گفتم: در نامهاى كه برايم نوشتى، هزار درهم بر من مقرّر نمودى كه پرداخت آن مساوى با هلاكت من خواهد بود.
نامه را خواست، آن را گرفت و هر چه را در آن بود از بين برد و مرا از آن معاف نمود، سپس دستور داد صندوقهاى اموالش را آورده نصفش را براى خود برداشت و نصف ديگر را به من داد، بعد دستور داد تا چهار پايان را بياورند، نصف آنها را هم
به من بخشيد، سپس دستور داد غلامان را حاضر كردند، يك غلام به من مىداد و يك غلام نيز خودش برمىداشت، بعد فرمان داد لباسهايش را آوردند، شروع كرد لباسى را به من داده و لباسى را خود مىگرفت تا اينكه در تمام اموالش اين كار را كرد، آنگاه گفت: آيا تو را خوشحال كردم؟
گفتم: به خدا قسم! آرى، بلكه بالاتر از خوشحالى.
اين ماجرا گذشت تا اينكه ايام حج فرا رسيد، با خود گفتم: به خدا سوگند! اين شادمانى را با هيچ چيز نمىشود جبران كرد مگر آنكه به حج رفته براى اين مرد دعا كنم و نزد مولا و آقايم حضرت صادق-7- رفته تشكر نمايم و از آن حضرت بخواهم كه براى اين مرد، دعا كند، لذا به طرف مكه حركت كردم و مسير را طورى تنظيم نمودم كه مولايم را ببينم، وقتى بر او وارد شدم، خوشحالى را در چهرهاش مشاهده كرده فرمود:
- «ما كان خبرك مع الرّجل؟».
يعنى: «از كار آن مرد چه خبر دارى؟».
من ماجرا را عرض كردم، ديدم حضرت صورتش درخشيد و خوشحال شد.
گفتم: آقاى من! از برخورد او با من خوشحال شديد؟ خدا او را در تمامى كارهايش خوشحال كند (ظ) فرمود:
- «اى و اللَّه! لقد سرّنى و لقد سرّ آبائي، و اللَّه لقد سرّ امير المؤمنين-7- و اللَّه لقد سرّ رسول اللَّه-6و سلّم- و اللَّه لقد سرّ اللَّه في عرشه».
يعنى: «آرى، به خدا قسم! مرا خوشحال كرد، پدران مرا خوشحال كرد، به خدا قسم! امير المؤمنين-7- را خوشحال كرد، به خدا قسم! رسول اللَّه-6- را خوشحال كرد، به خدا قسم! خدا را در عرشش خوشحال كرد».
نگاه كن- اى كه رحمت خدا بر تو باد!- ببين اين مؤمن چگونه با فرستاده امامش برخورد كرد و چگونه در تكريم و برخورد و سلامش، نهايت احترام را نمود، بعد نگاه كن ببين كه چگونه به صرف برخورد محترمانه هم راضى نشد، بلكه او را در تمامى اموالش شريك نموده و از سخن حضرت كه فرمود- اين مرد، برادر تو است- اين گونه برداشت كرد كه دو برادر در اموال هم حق متساوى دارند. (اگر دقت كنى در مىيابى كه) اين حديث بر چند چيز دلالت دارد:
اوّل- خوشحالى مؤمن، خوشحالى خداوند متعال و رسول-6- و ائمه- عليهم السّلام- است.
دوّم- مؤمن، وقتى برادرش به او نيازمند شد تا آنجا كه توان دارد كمكش مىنمايد، حتى با آبرو و دعا كردن كما اينكه حضرت صادق-7- چنين كرد و خودش هم فرمود: «او اعانه بنفسه».
سوّم- سزاوار است كه انسان در كارهاى مهمّش به درگاه خدا و ابواب آن درگاه كه آل محمّد- عليهم السّلام- مىباشند، برود، چون راوى گفت: ... چاره را در اين ديدم كه از خدا كمك بخواهم، لذا نزد حضرت صادق-7- آمده از او يارى طلبيدم ...
چهارم- اين عمل موجب كاميابى است، همچنان كه نتيجهاش را ديدى.
خداوند متعال بر حضرت داود-7- وحى فرستاد كه:
517-«انّ العبد من عبادى يأتينى بالحسنة فابيحه جنّتى، فقال داود: يا ربّ، و ما تلك الحسنة؟ قال: يدخل على عبدى المؤمن سرورا و لو بتمرة، فقال داود-7-: حقّا على من عرفك ان لا يقطع رجاءه منك»
. يعنى: «بندهاى از بندگان من كار خيرى انجام مىدهد كه در اثر آن بهشتم را براى او مباح مىكنم. داود گفت: پروردگارا! آن كار خير چيست؟ فرمود: بنده مؤمن مرا خوشحال مىكند و لو از طريق بخشيدن يك عدد خرما باشد. داود گفت:
بر كسى كه تو را شناخت سزاوار است كه اميدش را از تو قطع ننمايد».
رسول خدا-6- فرمود:
518-«ايّما مؤمن عاد مريضا خاض في الرّحمة فاذا قعد عنده استنقع فيها، فاذا عاده غدوة صلّى عليه سبعون الف ملك حتى يمسى، و اذا عاده عشيّة صلّى عليه سبعون الف ملك حتّى يصبح»
. يعنى: «هر مؤمنى مريضى را عيادت كند، در درياى رحمت حق وارد مىشود، اگر نزد آن مريض بنشيند، در رحمت، استوار مىگردد، اگر هنگام صبح او را عيادت كند، هفتاد هزار ملك تا شب بر او صلوات مىفرستند و اگر شب عيادت نمايد، هفتاد هزار ملك تا صبح بر او صلوات خواهند فرستاد».
از امام صادق-7- نقل است كه فرمود:
519-«قال رسول اللَّه-6-: قال اللَّه تبارك و تعالى:
ليأذن بحرب منّى من آذى عبدى المؤمن، و ليأمن من غضبى من اكرم عبدى المؤمن، و لو لم يكن في خلقى في الارض بين المشرق و المغرب الّا مؤمن واحد مع امام عادل لاستغنيت بعبادتهما عن جميع ما خلقت في ارضى، و لقامت سبع ارضين و سبع سماوات بهما، و لجعلت لهما من ايمانهما انسا لا يحتاجان الى انس سواهما»
. يعنى: «پيامبر اكرم-6- از قول خداوند تبارك و تعالى نقل كرده است كه فرمود: آن كس كه بنده مؤمن مرا آزار مىدهد، بايد اعلام جنگ با من بنمايد. و آن كس كه بنده مؤمن مرا تكريم مىنمايد، بايد از غضب من در امان باشد، اگر در بين تمام مخلوقاتى كه در زمين بين مشرق و مغرب دارم، تنها يك مؤمن به همراه امام و رهبر عادلى باشند، با بندگى آنان از تمام مخلوقاتى كه در زمين دارم، بىنياز مىگردم[1]كه هفت زمين و هفت آسمان به آن دو برپايند، از
[1]- البته اين به معناى احتياج ذات اقدس الهى به عبادت بندگان نيست.
ايمانشان انس و الفتى در آنان نسبت به هم ايجاد مىكنم كه نياز به الفت ديگران نداشته باشند».
س- بالا بردن دو دست بهنگام دعا:
نقل است كه رسول خدا-6- هنگام دعا و تضرع به درگاه خدا، دستهايش را بالا مىبرد آن گونه كه مسكين دستش را جهت طلب غدا بالا مىبرد.
خداوند متعال بر حضرت موسى-7- وحى فرستاد كه:
520-«الق كفّيك ذلّا بين يدىّ كفعل العبد المستصرخ الى سيّده، فاذا فعلت ذلك رحمت و انا اكرم الاكرمين و اقدر القادرين. يا موسى، سلنى من فضلى و رحمتى فانّهما بيدى لا يملكها غيرى، و انظر حين تسألنى كيف رغبتك فيما عندى لكلّ عامل جزاء و قد يجزى الكفور بما سعى
». يعنى: «كف دو دستت را ذليلانه در برابر من بلند كن مانند بردهاى كه فرياد مىزند و از آقاى خود كمك مىخواهد، هر گاه چنين كردى، مشمول رحمت من مىگردى كه من كريمترين كريمان و قادرترين قادرين هستم. اى موسى! از فضل و رحمتم درخواست كن كه اين دو فقط در دست من است و غير من آنها را ندارد.
و وقتى از من چيزى طلب مىكنى، ببين تمايلت نسبت به آنچه در دست من است چگونه مىباشد هر كسى مطابق عملش پاداش دارد و چه بسا انسان ناسپاس هم در برابر سعى و كوشش خود، جزائى دريافت دارد».
«ابو بصير» از حضرت صادق-7- در مورد دعا و بالا بردن دستها سؤال كرد، فرمودند:
521-«على خمسة اوجه: امّا التّعوّذ فتستقبل القبلة بباطن كفّيك، و امّا الدّعاء في الرّزق فتبسط كفّيك و تفضى بباطنهما الى السّماء، و امّا التّبتّل فايماؤك باصبعك السّبّابة، و اما الابتهال فترفع يديك مجاوزا بهما رأسك، و امّا التّضرّع ان تحرّك اصبعك السّبّابة ممّا يلى وجهك و هو الدّعاء الخيفة»
.
يعنى: «پنج صورت دارد:
اوّل- براى پناه بردن به خدا، كف دو دست را بايد رو به قبله قرار دهى.
دوّم- براى طلب روزى، دستهايت را مىگشايى و كف آن را به طرف آسمان مىگيرى.
سوّم- براى انقطاع به درگاه خدا با انگشت سبابه اشاره مىكنى.
چهارم- براى زارى كردن، دستهايت را كشيده از سرت هم بالاتر مىبرى».
پنجم- براى تضرع، انگشت سبابه را در برابر رويت حركت مىدهى كه اين دعاى ترس است.
از «محمد بن مسلم» روايت است كه امام صادق-7- فرمود:
522-«مرّ بى رجل و انا ادعو في صلاتى بيسارى فقال: يا عبد اللَّه، بيمينك فقلت: يا عبد اللَّه، انّ للَّه تبارك و تعالى حقّا على هذه كحقّه على هذه»
. يعنى: «مردى از كنارم گذشت در حالى كه من در نماز بوده، دست چپم را براى دعا بلند كرده بودم، به من گفت: اى بنده خدا! با دست راستت دعا كن، گفتم:
اى بنده خدا! ذات اقدس الهى حقى بر اين دست دارد همانند حقى كه بر آن دست دارد).
و نيز فرمود:
523-«الرّغبة تبسط يديك و تظهر باطنهما، و الرّهبة تبسط يديك و تظهر ظاهرهما، و التّضرّع تحرّك السّبّابة اليمنى يمينا و شمالا، و التّبتّل تحرّك السّبّابة اليسرى ترفعها الى السّماء رسلا، و تضعها رسلا و الابتهال تبسط يديك و ذراعيك الى السّماء، و الابتهال حين ترى اسباب البكاء».
يعنى: «رغبت (و ميل) آن است كه دو دست را گشوده، باطنش را ظاهر سازى.
رهبت (و ترس) آن است كه دو دست را گشوده، پشتش را ظاهر نمايى.
تضرّع آن است كه انگشت سبابه دست راست را به سمت راست و چپ، حركت دهى.
تبتّل (و انقطاع) آن است كه انگشت سبابه دست چپ را به آهستگى بالا و پايين ببرى.
و ابتهال (و زارى) آن است كه هر دو دست و هر دو ذراع را به سوى آسمان بگشايى كه ابتهال در وقت فراهم شدن وسايل گريه است».
از «سعيد بن يسار» نقل شده است كه حضرت صادق-7- فرمود:
524-«هكذا الرّغبة و ابرز باطن راحتيه الى السّماء. و هكذا الرّهبة و جعل ظهر كفّيه الى السّماء. و هكذا التّضرّع و حرّك اصابعه يمينا و شمالا. و هكذا التّبتّل يرفع اصابعه مرّة و يضعها اخرى. و هكذا الابتهال و مدّ يده تلقاء وجهه و قال: لا تبتهل حتّى ترى الدّمعة»
. يعنى: رغبت اين گونه است: در حالى كه حضرت باطن دو دست خود را به سوى آسمان آشكار كرده بود.
رهبت اين گونه است: در حالى كه پشت دو دست خود را به سوى آسمان گرفته بود.
تضرّع اين گونه است: در حالى كه انگشتانش را به سمت راست و چپ حركت مىداد.
تبتل اين گونه است: در حالى كه انگشتانش را بالا و پايين مىبرد.
ابتهال اين گونه است: در حالى كه دستش را در برابر صورتش كشيده بود، آنگاه فرمود: ابتهال نكن مگر آنكه اشك را ببينى».
در حديث ديگر آمده است كه:
525-«الاستكانة في الدّعاء ان يضع يديه على منكبيه».
يعنى: «فروتنى در دعا، قرار دادن دستهاست بر دوشها».
تنبيه
ممكن است گفته شود كه اين كارها صرف تعبد است و ما علت و حكمتش را نمىدانيم و ممكن است وجوهى براى آن ذكر كرد:
اما در «رغبت» كه كف دستها به سوى آسمان قرار مىگيرد: انسان در اين حال اميد دارد كه به آمال و آرزوهايش برسد و حسن ظن به بخشش پروردگارش دارد، پس انسان راغب، آمالش را طلب مىكند و دستهايش را مىگشايد به اميد آنكه احسان حق در آن قرار گيرد.
و اما در «رهبت» كه پشت دستها به سمت آسمان واقع مىشود: گويا بنده با اين عمل، با زبان ذلّت و حقارت به خدايى كه به خفيات و اسرار، عالم است مىخواهد بگويد: (خدايا!) من به خود جرأت نمىدهم كه دستهايم را در برابرت بگشايم بلكه از روى خجالت و ذلّت، باطنش را به طرف زمين قرار دادهام.
و اما در «تضرع» كه انگشتان را به سمت راست و چپ مىگرداند: شايد بنده مىخواهد خود را چون انسان جوان مرده قلمداد كند كه هنگام مصيبتهاى ناگوار، دستهايش را به چپ و راست مىگرداند و به همراهش نوحه سر مىدهد.
و اما در «تبتّل» كه انگشتان را بالا و پايين مىبرد: «تبتل» به معناى قطع شدن است، بنده با اين حالت مىخواهد به خدايش بگويد: از همه چيز قطع اميد كردم و فقط به سوى تو آمدم، چون تو را يگانه معبود مىدانم، در اين حال با يك انگشت اشاره مىكند بر وحدانيت خداوند.
و اما در «ابتهال» كه رو به سمت قبله، دو دستش را در برابر چهرهاش مىكشد: اين عمل خود نوعى بندگى و حقير شمردن خود و ذلّت و خردى است و يا اينكه بنده مىخواهد خود را همچون غريقى قلمداد كند كه دستهايش را براى نجات، بالا آورده تا به دامن رحمت الهى چنگ زند و به ريسمان رأفت او آويخته گردد كه تنها ناجى هلاكشدهها و كمك كار گرفتاران بوده، عالم را تحت سيطره خود قرار داده است.
اين مقامى بس بزرگ است كه بنده سزاوار ادعاى آن نيست مگر آن هنگام كه