و بر توكل- نظير حفظ كردن و ترحم- اطمينان پيدا كنند.
تعريف «توكل» را از حضرت صادق-7- پرسيدند، فرمود:
809-«ان لا يخاف مع اللَّه شيئا»
. يعنى: «اگر خدا را همراه خود مىداند، از چيزى نهراسد».
بنا بر اين، آيه مورد بحث، براى بندگان، رسا و براى كسانى كه ارشاد را مىطلبند، كافى است.
«احمد بن حسين ميثمى» از يكى از يارانش روايت كرده است كه گفت: در پاسخى از حضرت صادق-7- به يكى از اصحابش خواندم كه نوشته بود:
810-«امّا بعد فانّى اوصيك بتقوى اللَّه عزّ و جلّ فإنّ اللَّه قد ضمن لمن اتّقاه ان يحوّله عمّا يكره الى ما يحبّ ويَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُانّ اللَّه عزّ و جلّ لا يخدع عن جنبه و لا ينال ما عنده الّا بطاعته».
يعنى: «بعد از حمد و صلوات، من تو را به تقواى خداى عزيز و جليل سفارش مىكنم، چون براى متقى، تضمين كرده است كه وى را از آنچه ناپسند مىداند، به آنچه محبوب اوست، متحول كند و از راهى كه گمانش را نمىبرد، به او روزى برساند. خداى عزيز و جليل از طرف خود كسى را فريب نمىدهد و آنچه در نزد اوست جز از طريق طاعتش به دست نمىآيد».
از حضرت باقر-7- نقل است كه رسول خدا-6- فرمود:
811-«يقول اللَّه عزّ و جلّ: و عزّتى و جلالى و عظمتى و كبريائى و نورى و علوّى و ارتفاع مكانى، لا يؤثر عبد هواه على هواى الّا شتّتّ عليه امره، و لبست عليه دنياه، و اشتغلت قلبه بها و لم ارزقه منها الّا ما قدّرت له. و عزّتى و جلالى و عظمتى و كبريائى و نورى و علوّى و ارتفاع مكانى، لا يؤثر عبد هواى على هواه الّا استحفظته ملائكتى و كفّلت السّموات و الارض رزقه و كنت له من وراء تجارة كلّ تاجر واتته الدّنيا و هى راغبة»
.
يعنى: «به عزت و جلالم و عظمت و كبرياييم و نور و برترى و مقام والايم سوگند! كه هيچ بندهاى خواسته خودش را بر خواسته من مقدم نكرد مگر آنكه كارش را پراكنده مىگردانم و دنيا را برايش پذيرفته، قلبش را بدان مشغول مىسازم و از دنيا جز به مقدارى كه برايش مقدّر كردهام به او روزى نخواهم داد و به عزت و جلالم و عظمت و كبريايم و نور و برترى و مقام والايم سوگند! كه هيچ بندهاى خواسته مرا بر خواسته خويش مقدم نكرد مگر آنكه ملائكه را به حفاظت او گماردم و آسمانها و زمين را عهدهدار تأمين روزى او ساختم، پشت سر معامله هر معاملهگرى من نفع او را در نظر مىگيرم (چنين بندهاى) دنيا به طرفش مىآيد و به او ميل و رغبت نشان مىدهد».
«ابو سعيد خدرى» گويد: شنيدم رسول خدا-6و سلّم- هنگام بازگشتش از احد، در حالى كه مردم گردش را گرفته بودند و بر درختى در آن محل تكيه كرده بود، مىفرمود:
812-«ايّها النّاس، اقبلوا على ما كلّفتموه من اصلاح آخرتكم، و اعرضوا عمّا ضمن لكم من دنياكم، و لا تستعملوا جوارحا غذيت بنعمته في التّعرّض لسخطه بمعصيته، و اجعلوا شغلكم في التماس مغفرته، و اصرفوا همّتكم بالتّقرّب الى طاعته، من بدأ بنصيبه من الدّنيا فانّه نصيبه من الآخرة و لم يدرك منها ما يريد، و من بدأ بنصيبه من الآخرة وصل اليه نصيبه من الدّنيا و ادرك من الآخرة ما يريد»
. يعنى: «اى مردم! به اصلاح آخرت كه تكليف شماست روى كنيد و از دنيايى كه برايتان تضمين گرديده، اعراض نماييد، مبادا اعضا و جوارحى كه با نعمت الهى تغذيه شدهاند را در گناه و فراهم آوردن خشم الهى به كار بنديد، به مغفرتطلبى از او مشغول باشيد و همّتان را در نزديك شدن به طاعتش صرف نماييد.
هر كس كه از اوّل به دنبال بهرههاى دنيايى باشد، بهرههاى اخروىاش نيز در دنيا به او داده خواهد شد و با اين حال، به آنچه مىخواهد نمىرسد، اما كسى كه از اوّل به دنبال بهرههاى اخروى باشد، هم بهره دنيايى به او داده خواهد شد و هم به
آنچه در آخرت خواهان آن است مىرسد».
«عبد اللَّه بن سنان» از حضرت صادق-7- روايت كرده است كه فرمود:
813-«ايّما مؤمن اقبل قبل ما يحبّ اللَّه اقبل اللَّه عليه قبل كلّ ما يحبّ، و من اعتصم باللَّه بتقواه عصمه اللَّه، و من اقبل اللَّه قبله و عصمه لم يبال لو سقطت السّماء و الارض، و ان نزلت نازلة على اهل الارض فشملتهم بليّة كان في حرز اللَّه بالتّقوى من كلّ بليّة أ ليس اللَّه تعالى يقول:إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِي مَقامٍ أَمِينٍ
[1].
يعنى: «هر بندهاى به آنچه خداوند دوست دارد روى بياورد، خدا هم به آنچه او دوست دارد روى خواهد آورد و هر كس كه به وسيله تقوا در پناه خدا رود، خداوند پناهش دهد و هر كس كه خدا به او روى آورده و پناهش داده، باكى ندارد اگر آسمان و زمين ساقط شوند و اگر بلايى بر اهل زمين فرود آيد و همه را در برگيرد، او با تقوايى كه دارد، از هر بلايى در پناه خداست مگر خداوند متعال نمىفرمايد:
متقين در مقام امنى بسر مىبرند».
«شيخ كلينى (ره)» از «اسحاق بن عمار» از حضرت صادق-7- روايت كرده است كه فرمود:
814- «پادشاهى در بنى اسرائيل يك قاضى داشت و آن قاضى يك برادر اين برادر، فرد درستكارى بود كه همسرى از فرزندان انبيا داشت. روزى پادشاه خواست مردى را پى كارى بفرستد، به قاضى گفت: مرد مطمئنى را نزد من بفرست.
قاضى گفت: مطمئنتر از برادرم كسى را سراغ ندارم. پادشاه وى را خواند تا به دنبال كارش بفرستد. آن مرد فكر كرد و به برادر خود گفت: من خوش ندارم همسر خود را واگذارم، اما قاضى او را به آن كار مجبور كرد، او هم چارهاى جز رفتن نديد، لذا به قاضى گفت: برادرم! من چيزى مهمتر از همسرم بر جاى نمىگذارم، تو را
[1]- سوره دخان، آيه 51.
جانشين خودم كردم تا نيازهايش را برطرف سازى، قاضى قبول كرد. مرد حركت نمود در حالى كه همسرش بدان كار راضى نبود.
قاضى نزد آن زن مىآمد، نيازهايش را مىپرسيد و انجامش مىداد تا اينكه از آن زن خوشش آمد و او را به سوى خودش خواند اما آن زن ابا كرد. قاضى قسم ياد كرد كه اگر اين كار را نكنى به پادشاه خبر مىدهم كه تو زن بدكارهاى هستى.
زن گفت: هر كار مىخواهى بكن من خواهش تو را اجابت نمىكنم.
قاضى نزد پادشاه آمد و بدو گفت: همسر برادرم مرتكب فحشا شده و اين امر نزد من ثابت گشته است.
پادشاه به او گفت: پاكش كن (يعنى حدّ را بر او جارى نما) قاضى نزد آن زند آمد و بدو گفت: پادشاه فرمان سنگسارى تو را به من داده، حالا ديگر چه مىگويى؟ قبول كن و الّا سنگسارت مىكنم! زن گفت: قبول نمىكنم، هر چه مىخواهى بكن.
قاضى دستور داد او را از خانه بيرون آورده حفرهاى كندند و در حفرهاش انداختند، مردم هم جمع بودند (و شروع به سنگسارش نمودند) وقتى گمان كردند كه او مرد، رهايش ساختند و به دنبال كار خود رفتند.
شب كه شد، زن ديد رمقى دارد، حركتى كرد و از حفره بيرون آمد، آنقدر به صورت خود را كشيد تا از شهر خارج شد، به ديرى رسيد و پشت در آن خوابيد.
راهب هنگام صبح در را كه باز كرد، آن زن را ديد، ماجرايش را پرسيد، زن قصهاش را تعريف كرد و او هم بر وى ترحم كرد و داخل ديرش نمود.
راهب پسر بچه خوش سيرتى داشت، آن زن را ديد، ماجرايش را پرسيد، زن قصهاش را تعريف كرد و او هم بر وى ترحم كرد و داخل ديرش نمود.
راهب پسر بچه خوش سيرتى داشت، آن زن را كه مداوا نمود و خوب شد، فرزندش را به او داد تا تربيتش را بر عهده بگيرد، به علاوه، وكيلى هم در كنارش بود كه كارهايش را انجام مىداد.
وكيل راهب از آن زن خوشش آمد، او را به طرف خود خواند، اما زن ابا كرد، وكيل هر چه كوشش كرد نتوانست زن را راضى كند تا اينكه به او گفت: اگر اين كار را
انجام ندهى، در كشتنت نهايت كوشش را خواهم نمود.
زن گفت: هر كارى مىخواهى بكن.
وكيل به سوى فرزند راهب رفته گردنش را شكاند و بعد نزد راهب آمد و بدو گفت: به زن فاحشهاى اطمينان كردى و فرزندت را به او دادى، اما او پسرت را كشت.
راهب كه فرزندش را كشته ديد، به آن زن گفت: اين چيست؟ تو كه مىدانى من با تو چگونه برخورد كردم (و نهايت نيكى و ترحم را انجام دادم).
آن زن ماجرا را بازگو كرد.
راهب گفت: دلم راضى نمىشود كه نزد من بمانى، از اينجا بيرون برو.
و بدين ترتيب آن زن را شبانه اخراج كرد و بيست درهم نيز به او داد و گفت:
اين خرجى تو، خداوند تو را كفايت كند.
زن، شبانه خارج شد، صبحگاه به قريهاى رسيد، ناگاه ديد فرد زندهاى بر چوبى به صليب كشيده شده است، ماجرايش را پرسيد، به او گفتند: او بيست درهم بدهكارى دارد و قانون ما اين است كه هر كس به ديگرى بدهى داشته باشد، طلبكار، بدهكار را به صليب مىكشد تا بدهكارىاش را بپردازد، زن اين را كه شنيد فورا بيست درهم را بيرون آورده به بدهكار داد و گفت: او را نكشيد.
مردم او را از صليب پايين آوردند، آن مرد همين كه پايين آمد به زن گفت كسى بر من بيشتر از تو منّت ندارد، مرا از صليب و مرگ نجات دادى به همين خاطر هر جا بروى با تو خواهم بود.
آن مرد به همراه زن به راه افتاد، رفتند تا به ساحل دريا رسيدند، ديدند عدهاى در كنار چند كشتى جمع شدهاند، مرد به زن گفت: تو بنشين، من بروم براى اينان كار كنم تا غذايى تهيه كرده برايت بياورم.
مرد نزد آن جمعيت رفت و به آنان گفت: در اين كشتى چيست؟
گفتند: در اين كشتى اموال تجارتى، جواهر، عنبر و مانند آن است ولى در اين
كشتى ديگر، ما خودمان سوار هستم.
مرد گفت: اين اموال كه گفتيد چقدر مىشود؟
گفتند: خيلى زياد است، ما آن را نشمردهايم.
گفت: اما من چيز با ارزشى دارم كه از آنچه در كشتى شماست بهتر مىباشد.
گفتند با تو چيست؟
گفت: كنيزى كه تاكنون هرگز مانند او را نديدهايد.
گفتند: او را به ما بفروش.
گفت: بله، ولى به شرط اينكه يكى از شما برود او را ببيند، بعد نزد من بيايد و آن كنيز را از من بخرد، ولى به او چيزى نگويد، بعد هم كه او را خريد باز به او چيزى نگويد تا من بروم.
گفتند: قبول است.
آنان فردى را فرستادند تا او را ببيند، آن فرد (رفت و بازگشت و) گفت: تاكنون هرگز مانند او را نديدهام آنان زن را از آن مرد به چهار هزار درهم خريدند و پولها را به او دادند، مرد پولها را گرفت و رفت، وقتى كه دور شد آنان نزد اين زن آمده به او گفتند: برخيز و داخل كشتى شو.
زن گفت: چرا؟
گفتند: چون ما تو را از مولايت خريدارى كردهايم.
گفت: من مولايى ندارم.
گفتند: برخيز و گر نه تو را به زور، داخل كشتى مىكنم.
زن برخاست و با آنان حركت كرد، وقتى به ساحل رسيدند، ديدند به همديگر نمىتوانند اعتماد بكنند، لذا او را در آن كشتى كه جواهر و مال التجاره بود قرار داده، خود در كشتى ديگر سوار شدند.
خداوند متعال با دو طوفانى بر آنان فرستاد كه موجب غرقشدنشان گشت، ولى آن كشتى كه اين زن در آن بود، نجات يافت و به جزيرهاى از جزاير آن دريا
رسيد و پهلو گرفت، زن (از كشتى پياده شده) در جزيره دور زد، ديد آب و درخت و ميوه دارد (با خود) گفت: از اين آب مىنوشم و از اين ميوه مىخورم و در همين جا خداى را عبادت مىكنم.
در همان ايّام، خداوند عزيز و جليل به پيامبرى از پيامبران بنى اسرائيل- عليهم السّلام- وحى فرستاد كه نزد آن پادشاه برود و به او بگويد: در جزيرهاى از جزاير دريا يكى از مخلوقات من هست كه بايد تو و تمام اهالى مملكتت نزدش رفته در آنجا به گناهانتان اقرار كنيد و سپس از او بخواهيد كه شما را ببخشد كه اگر او ببخشد، من هم شما را خواهم بخشيد.
پادشاه اين را كه شنيد به همراه اهالى مملكتش به سوى آن جزيره حركت كرده ديدند در آنجا زنى وجود دارد، پادشاه (براى اقرار) جلو رفت و به او گفت:
اين قاضى من نزدم آمد و به من خبر داد كه همسر برادرش مرتكب فحشا شده، من هم فرمان به سنگسارش دادم در حالى كه شاهدى نزد من نياورده بود، من از اين مىترسم كه مبادا عمل ناروايى كرده باشم، مىخواهم برايم استغفار نمايى.
زن گفت: خدا تو را ببخشد، بنشين.
بعد شوهر آن زن آمد ولى وى را نمىشناخت- گفت: من همسرى داشتم كه با فضيلت و صالح بود، از نزدش خارج شدم در حالى كه او به اين كارم راضى نبود، بعد برادرم به من خبر داد كه او فحشا مرتكب شد و سنگسارش كرد، الان هراس من از اين است كه مبادا من (باعث اين كار شده) او را به هلاكت رسانده باشم، لذا مىخواهم براى من استغفار كنى، خدا تو را بيامرزد.
زن گفت: خدا تو را ببخشد، بنشين. در اين حال زن شوهرش را نزد پادشاه نشاند.
بعد قاضى آمد و گفت: برادر من همسرى داشت كه مرا به اعجاب آورده بود، او را به فحشا خواندم ولى ابا كرد، به پادشاه گفتم كه اين زن عمل ناروا مرتكب شده است، پادشاه هم فرمان به سنگسار اين زن داد، من هم سنگسارش نمودم در
حالى كه بر او دروغ بسته بودم، حال مىخواهم برايم استغفار كنى.
گفت: خدا تو را بيامرزد، آنگاه رو كرد به شوهر خود و به او گفت: بشنو.
سپس آن راهب آمد و ماجراى خود را بازگو كرده گفت: او را در شب، اخراج كردم، مىترسم مبادا حيوان درّندهاى او را گرفته و كشته باشد، لذا از تو مىخواهم كه برايم استغفار كنى.
گفت: خدا تو را بيامرزد، بنشين.
بعد وكيل آن راهب آمد و ماجرايش را نقل كرد.
در اين حال زن به راهب گفت: بشنو، خدا تو را بيامرزد.
آنگاه آن مرد به صليب كشيده آمد و ماجرايش را بازگو نمود.
زن گفت: خدا تو را بيامرزد.
سپس رو به شوهرش نموده گفت: من همسر تو هستم و هر آنچه شنيدى در باره من بود، من نيازى به مردان ندارم، دلم مىخواهد اين كشتى و محمولاتش را بگيرى و مرا رها كنى تا خداى عزيز و جليل را در اين جزيره عبادت نمايم، اعمال اين مردان را هم كه مشاهده كردهاى.
مرد اين كار را كرد، كشتى و محولاتش را گرفت و پادشاه و اهل مملكتش نيز بازگشتند».
خدايت رحمت كند! نگاه كن به تقواى اين زن كه چگونه خداوند او را در سه مرحله بسيار سخت، حفظ فرمود: سنگسارى، تهمت وكيل و بردگى تجار.
بعد ببين چه كرامتى نزد خداوند متعال پيدا كرد كه رضايت خود را به رضايت او مقرون ساخت و مغفرتش را به مغفرت وى و چگونه افرادى را كه با او حيله نمودند و آن بلاها را بر سرش آوردند در برابرش خاضع نمود تا جايى كه از او مغفرت و رضايت بطلبند و چگونه خداوند قدر و منزلتش را بلند گردانيد و يادش را رفعت داد كه بر پيامبرش وحى كرد تا پادشاهان و قضات و بندگان را به سوى او ببرد.