مبادا چشم برهم زدنى از او غافل بمانى همچنان كه خالقش فرمود: «نفس به بديها بسيار فرمان مىدهد مگر آنكه پروردگارم رحمى نمايد»[1].
همين مقدار براى آگاهاندن كسى كه عقل دارد كافى است، پس نفس را با «تقوا»، لجام كن و با ريسمان اميد او را به جلو بكش و با تازيانه هراس و خوف، او را بران:
«تقوا» براى اينكه او را از سركشى و رميدن، دربند كنى.
«هراس و خوف» نيز براى دو چيز است:
يكى اينكه- با ترس، نفس را از گناهان بازدارى، چون او به بديها فرمان مىدهد و به شرور، بسيار متمايل است و از كارش دست برنمىدارد مگر با ترساندن و تهديد بزرگ.
دوّم- براى اينكه با طاعتت به «عجب» نيفتى كه عجب، هلاكتكننده است بلكه با مذمت و يادآورى عيب و نقص و بار گناهانى كه موجب خوارى و آتش مىگردند، قلع و قمعش نمايى.
و «اميد» نيز براى دو چيز است:
اوّل- تا نفس براى انجام طاعات برانگيخته گردد، چون كار خير، سنگين است و شيطان از آن مانع و نفس هم به سوى كسالت و تنبلى مايل مىباشد.
دوّم- تا تحمّل سختيها را بر تو آسان گرداند، چون كسى كه با شناخت به دنبال مطلوبش باشد، هر چه در آن راه خرج نمايد بر او آسان خواهد بود، مگر آن كس كه عسل را از كندو جمع آورى مىكند را نديدهاى كه توجهى به گزيدن زنبور ندارد چون او در فكر شيرينى عسل است. فردى كه در طول روز، كار مىكند و نهايت تلاش را مىنمايد (نه تنها مشقّتى احساس نكرده بلكه) در گرفتن مزد، احساس لذت مىنمايد، كشاورز در فكر سختى گرما و سرما و رنج طول سال
[1]- سوره يوسف، آيه 53.
نيست، چون او به ياد محصول خود مىباشد. پس اى شنونده! تلاش نما تا به كمال مطلوب برسى و در اين راه بر رنج و گرفتارى صبر كن.
شاعر مىگويد:
ما ضرّ من كانت الفردوس مسكنه
ما ذا تحمّل من بؤس و اقتار
تراه يمشى كئيبا خائفا و جلا
الى المساجد يمشى بين اطمار
يعنى: «آن كس كه بهشت مسكن اوست، از سختى و فقرى كه تحمل مىكند، ضرر نمىنمايد».
«او را مىبينى كه ناراحت و هراسان در ميان كهنه پوشان به سوى مسجد حركت مىكند».
تا اينجا روشن شد كه اثر بندگى، برپائى فرمانهاى الهى و ترك گناه است و اين كار نيز با نفس امّاره انجام نمىپذيرد مگر آنكه تمايل و تشويق و ترس و هراسى در كار باشد، همان طورى كه حيوان سركش نياز به كسى دارد كه از جلو او را بكشد و كس ديگرى كه از پشت سر او را براند تا اگر در معرض درّه و سقوط قرار گرفت، از طرفى شلاق بر او بنوازند و از طرف ديگر «جو» به او بدهند تا حركت كند و از پرتگاه نجات يابد.
و نيز كودك مغرور، به مدرسه نمىرود و درس نمىخواند مگر آنكه از طرفى پدر و مادر تشويقش كنند و از آن طرف ديگر، معلم او را از تنبلى و درس نخواندن بترساند، همچنين اين «نفس» كه حيوانى سركش است، در كارهاى مهم دنيا قرار گرفته كه ترس و خوف شلّاق و راننده اوست و «اميد» مانند غذا و كشندهاش، ياد بهشت و ثواب آن، نفس را تشويق كرده و به نيكيها متمايلش مىسازد و آتش جهنم و عقوبتهايش، موجب هراس نفس و ترس او مىگردد.
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
خاتمه: اسماى حسناى الهى
علت ذكر اسماى حسنى- شرح اسماى حسنى- علت عدم ذكر ساير اسماء- توحيد ذات اقدس الهى- فضيلت دعاى «يا من اظهر الجميل ...»- پايان
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
علت ذكر اسماى حسنى
دوست دارم اين كتاب را به دو دليل با ذكر نامهاى نيك خداوند خاتمه بدهم:
1- مقصود از نوشتن اين كتاب، آگاهى دادن بر چيزهايى است كه موجب اجابت دعا مىگردند و خداى تبارك و تعالى هم مىفرمايد:
-وَ لِلَّهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنى فَادْعُوهُ بِها[1].
يعنى: «نامهاى نيك مخصوص خداست، پس او را با آن نامها بخوانيد و دعا كنيد».
«شيخ صدوق (ره) از «عبد السّلام بن صالح هروى» از امام على بن موسى الرضا»7(از پدرانش از حضرت على7) نقل كرده است كه فرمود:
826-«قال رسول اللَّه-6-: انّ للَّه عزّ و جلّ تسعة و تسعون اسما من دعا اللَّه بها استجاب له، و من احصاها دخل الجنّة».
يعنى: «خداوند عزيز و جليل، نود و نه نام دارد كه هر كس او را با آن نامها بخواند، دعايش اجابت مىگردد و هر كس كه آنها را بشمارد و حفظ نمايد، وارد بهشت مىشود».
2- اين رساله شرافت يابد و پايانش چون مشك خوشبو گردد.
بعد از ذكر آن اسماء شرحى به صورت فشرده بر آن مىنگارم، نه آنقدر مختصر كه به مفهوم اخلال وارد آيد و نه آنقدر طولانى كه ملال آور گردد.
معانى اين اسماء بايد براى شنونده و گوينده و حافظ و نويسندهاش مانند
[1]- سوره اعراف، آيه 180.
عقيدهاى ثابت و استوار باشد تا به حقيقت توحيد برسد و شايد به همين معنا اشاره كرده باشد «شيخ صدوق (ره)» (در شرح حديث فوق) كه در معناى شمردن و حفظ كردن فرموده: «منظور احاطه داشتن و استوار ماندن بر معانى نامهاى الهى است نه اينكه منظور، صرف شمارش باشد».
و نيز «شيخ صدوق (ره)» باسنادش تا «سليمان بن مهران» از حضرت صادق-7- از پدرش امام باقر-7- از پدرش امام زين العابدين-7- از پدرش حسين بن على-7- از پدرش على بن ابى طالب-7- روايت كرده است كه فرمود:
827-«قال رسول اللَّه-6-: انّ للَّه تبارك و تعالى تسعة و تسعين اسما مائة الّا واحدا من احصاها دخل الجنّة، و هى:
اللَّه، الواحد، الاحد، الصّمد، الاوّل، الآخر، السّميع، البصير، القدير، القاهر، العلىّ، الاعلى، الباقى، البديع، البارئ، الاكرم، الظاهر، الباطن، الحىّ، الحكيم، العليم، الحليم، الحفيظ، الحقّ، الحسيب، الحميد، الحفىّ، الرّبّ، الرّحمن، الرّحيم، الذّارى، الرّازق، الرّقيب، الرّؤوف، الرّائى،السَّلامُ، الْمُؤْمِنُ، الْمُهَيْمِنُ، الْعَزِيزُ، الْجَبَّارُ، الْمُتَكَبِّرُ، السّيّد، السّبّوح، الشّهيد، الصّادق، الصّانع، الطّاهر، العدل، العفوّ، الغفور، الغنىّ، الغياث، الفاطر، الفرد، الفتّاح الفالق، القديم، الملك، القدّوس، القوىّ، القريب، القيّوم، القابض، الباسط، قاضى الحاجات، المجيد، المولى، المنّان، المحيط، المبين، المقيت، المصوّر، الكريم، الكبير، الكافى، كاشف الضّرّ، الوتر، النّور، الودود، الوهّاب، النّاصر، الواسع، الهادى، الوفىّ، الوكيل، الوارث، البرّ، الباعث، التّوّاب، الجليل، الجواد، الخبير، الخالق، خير النّاصرين، الدّيّان، الشّكور، العظيم، اللّطيف الشّافى».
يعنى: «رسول خدا-6- فرمود: براى خداوند تبارك و تعالى نود و نه اسم مىباشد- يكى كمتر از صد تا- كه هر كس آنها را بشمارد و حفظ نمايد، داخل بهشت مىشود، آن اسمها از اين قرارند: اللَّه، واحد، ...».
شرح اسماى حسنى
1- «اللَّه»:
مشهورترين نام خداوند متعال و در مقام ذكر و دعا، برترين مقام را داراست. و ساير نامها به سوى اين نام متوجهاند.
2 و 3- «الواحد، الاحد»:
اين دو اسم به معناى نفى اجزاء مىباشند و با هم چند فرق دارند:
الف- «واحد» به تنهاى بالذات گويند و «احد» به تنهاى بالمعنى.
ب- «واحد» موردش اعم است، چون هم به عاقلان گفته مىشود، هم به غير عاقلان، اما «احد»، فقط به عاقلان گفته مىشود.
ج- «واحد» در حساب و عدد (به عنوان شماره يك) مىآيد اما «احد» چنين نيست.
4- «الصّمد»:
آن آقايى كه مقصود و تكيهگاه در تمام كارها و نيازها و گرفتاريهاست.
اصل «صمد» به معناى قصد است كه در عرب گويند: «صمدت هذا الامر، يعنى آهنگ آن كار را كردم».
و نيز در معنايش گفته شد، كه «صمد» آن كسى است كه جسم و شكم ندارد.
5- «الاوّل»:
آن است كه بر همه چيز پيشى گرفته، موجودى كه قبل از وجود خلق دائما بوده و چيزى قبل از او نيست.
6- «الآخر»:
آنكه بعد از فناى، خلق، باقى است (البته بايد دقت كنى كه:) «آخر» به معناى چيزى كه انتها دارد، نيست، همچنان كه «اوّل» هم بمعناى چيزى كه