بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 557

شرح اسماى حسنى‌

1- «اللَّه»:

مشهورترين نام خداوند متعال و در مقام ذكر و دعا، برترين مقام را داراست. و ساير نامها به سوى اين نام متوجه‌اند.

2 و 3- «الواحد، الاحد»:

اين دو اسم به معناى نفى اجزاء مى‌باشند و با هم چند فرق دارند:

الف- «واحد» به تنهاى بالذات گويند و «احد» به تنهاى بالمعنى.

ب- «واحد» موردش اعم است، چون هم به عاقلان گفته مى‌شود، هم به غير عاقلان، اما «احد»، فقط به عاقلان گفته مى‌شود.

ج- «واحد» در حساب و عدد (به عنوان شماره يك) مى‌آيد اما «احد» چنين نيست.

4- «الصّمد»:

آن آقايى كه مقصود و تكيه‌گاه در تمام كارها و نيازها و گرفتاريهاست.

اصل «صمد» به معناى قصد است كه در عرب گويند: «صمدت هذا الامر، يعنى آهنگ آن كار را كردم».

و نيز در معنايش گفته شد، كه «صمد» آن كسى است كه جسم و شكم ندارد.

5- «الاوّل»:

آن است كه بر همه چيز پيشى گرفته، موجودى كه قبل از وجود خلق دائما بوده و چيزى قبل از او نيست.

6- «الآخر»:

آنكه بعد از فناى، خلق، باقى است (البته بايد دقت كنى كه:) «آخر» به معناى چيزى كه انتها دارد، نيست، همچنان كه «اوّل» هم بمعناى چيزى كه‌


صفحه 558

ابتدا دارد، نمى‌باشد، پس تنها او اوّل و آخر است.

7- «السّميع»:

يعنى شنونده‌اى كه كلام مخفى و سخن در گوشى را مى‌شنود كلام آشكار و سخن پنهان و حرف زدن و سكوت كردن نزد او مساوى است.

گاهى اوقات شنيدن به معناى پذيرفتن و اجابت كردن نيز مى‌آيد، چون او كسى است كه توبه را از بندگانش مى‌پذيرد و دعا را مى‌شنود (و اجابت مى‌كند) و نيز گفته شده كه «سميع» يعنى عالم به شنيدنيها كه عبارتند از صداها و حروف، ثبوت اين معنا براى او ظاهر است به دو دليل:

1- چيزى از صداهاى مخلوقاتش از او غايب و پنهان نيست.

2- او به هر چيز معلومى عالم است كه يكى از آن معلومات، صداهاى مخلوقات مى‌باشد.

8- «البصير»:

او بيننده است، يعنى به چيزهاى مخفى آگاه است. و نيز گفته شده «بصير» يعنى عالم به ديدنيها.

9- «القدير»:

به معناى قادر و توانگر است كه از قدرت و توان بر چيزى گرفته شده، پس هيچ چيز طاقت سرپيچى از مراد او را ندارد و نمى‌تواند از اراده و فرمان او، سرباز زند.

10- «القاهر»:

كسى است كه بر گردنكشان غالب است و بندگان را با مرگ، مغلوب مى‌سازد، در جايى كه او اراده داشته باشد، چيزى طاقت سرپيچى را ندارد.

11- «العلىّ»:

كسى كه از اوصاف مخلوقات منزه است و از توصيف شدن بدان برتر.

گاهى اوقات نيز به معناى كسى است كه به واسطه قدرت بر خلق يا برتر از آنهاست يا برتر است از اينكه شبيه و مانندى داشته باشد. و نيز برتر است از وسوسه‌هاى جاهلان و افكار گمراهان، پس او متعالى است از آنچه ستمكاران در باره‌اش مى‌گويند.

12- «الاعلى»:

به معناى غالب است، همانند كلام خداوند متعال (به‌


صفحه 559

حضرت موسى (ع)):

-لا تَخَفْ إِنَّكَ أَنْتَ الْأَعْلى‌[1].

يعنى: «نترس، همانا فقط تو غالب و چيره‌اى».

و گاهى اوقات به معناى تنزّه (و منزّه بودن) از شبيه‌ها و ضدها نيز مى‌باشد.

13- «الباقى»:

كسى است كه عوارض نابودى بر او پديد نمى‌آيد و بقايش نامتناهى است و محدود نمى‌باشد.

بقاى خداوند متعال و دوامش چون بقا و دوام بهشت و جهنم نيست، چون بقاى او ازلى و ابدى است، اما بقاى آن دو ابدى غير ازلى است.

«ازلى» به معناى آن است كه هميشه بوده و «ابدى» يعنى هميشه خواهد بود، بهشت و جهنم بعد از اينكه نبودند، خلق مى‌شوند (يعنى سابقه عدم و نيستى دارند) فرق بين اين دو همين است.

14- «البديع»:

كسى است كه مخلوقات را بدون وجود مشابه قبلى به صورت نوظهور، خلق كرد.

«بديع» بر وزن «فعيل» به معناى «مفعل» است، نظير «اليم» به معناى «مؤلم» و «بدع» به اوّل در هر چيزى گويند، نظير كلام خداوند كه مى‌فرمايد:

-قُلْ ما كُنْتُ بِدْعاً مِنَ الرُّسُلِ‌[2].

يعنى «اى پيامبر! بگو من در ميان انبيا، نوظهور نيستم».

يعنى من اولين پيامبر كه نيستم (بلكه قبل از من پيامبرانى آمده‌اند)

15- «البارئ»:

يعنى خالق، گفته مى‌شود «برأ اللَّه الخلق، يعنى خدا خلق را آفريد»، همچنان كه (در باره او) گفته مى‌شود:

«بارئ النّسم. يعنى: خالق نسيم».

[1]- سوره طه، آيه 68.

[2]- سوره احقاف، آيه 9.


صفحه 560

«هو الّذى فلق الحبّة و برأ النّسمة. يعنى: او كسى است كه دانه را شكافت و نسيم را خلق كرد».

«و بارئ البرايا، يعنى: خالق مخلوقات». و «بريّة» نيز به معناى مخلوقات و مردم مى‌باشد.

16- «الاكرم»:

به معناى كريم است كه گاهى اوقات «افعل» به معناى «فعيل» مى‌آيد مانند:

-هُوَ أَهْوَنُ عَلَيْهِ‌[1].

يعنى: «آن كار (خلقت دوباره انسان در قيامت) براى خدا آسانتر است».

يعنى آسان است (نه آسانتر، زيرا اين گونه نيست كه برخى از كارها براى خدا آسان و برخى ديگر آسانتر باشد)-لا يَصْلاها إِلَّا الْأَشْقَى‌[2].

يعنى: «اهل شقاوت به جهنّم در نيفتند».

-وَ سَيُجَنَّبُهَا الْأَتْقَى‌[3].

يعنى: «اهل تقوا را از جهنم دور مى‌دارند».

منظور از «اشقى و اتقى» در اين دو آيه، «شقىّ و تقىّ» مى‌باشند، همچنين (دو كلمه اعز و اطول) در شعر زير:

انّ الّذى سمك السّماء بنى لنا

بيتا قوائمه اعزّ و اطول‌

يعنى: «آن كسى كه آسمان را برافراشت، بر ايمان خانه‌اى ساخته كه پايه‌هايش سخت و بلند است».

17- «الظّاهر»:

(آشكار است) با حجتهاى روشن و برهانهاى نورانى و نشانهايى كه دلالت بر ربوبيت و صحت يكتاييش دارد كه هيچ موجودى نيست‌

[1]- سوره روم، آيه 27.

[2]- سوره ليل، آيه 15.

[3]- سوره ليل، آيه 17.


صفحه 561

مگر آنكه شهادت به هستى او مى‌دهد و هيچ مخلوقى نيست مگر آنكه پرده از توحيدش برمى‌دارد كه شاعر مى‌گويد:

و في كلّ شى‌ء له آية

تدلّ على انّه واحد

يعنى: «در هر چيزى براى خداوند نشانه‌اى وجود دارد كه دلالت بر وحدانيتش مى‌كند».

گاهى اوقات، ظاهر به معناى غالب و چيره نيز مى‌آيد، نظير آيه قرآن:

-فَأَصْبَحُوا ظاهِرِينَ‌[1].

يعنى: « (اهل ايمان) چيره گرديدند».

18- «الباطن»:

يعنى كسى است كه از نظرها و دسترسى خاطرات و افكار، پنهان است، پس او، هم «ظاهر» است و هم «مخفى»، ظاهر است از طريق دلايل و نشانها، ولى ذاتش از اوهام و خيالات بشر مخفى مى‌باشد، يعنى ذاتش محجوب و پوشيده ولى از طريق نشانه‌ها آشكار است، پس او كسى است كه مخفى است، اما بى‌پرده و ظاهر است، ولى بدون نزديكى.

ممكن است كلمه «باطن» از «بطون» به معناى «خبر» باشد، «بطانة الرجل» به كسانى مى‌گويند كه محرم اسرار انسانند، هم آنان از سرائر او آگاهند و هم وى از خصوصيات آنان باخبر مى‌باشد، بنا بر اين، خدا باطن است يعنى به اسرار بندگان عالم است، پس او از رازهاى قلوب آگاه و از امور غيبى با اطلاع است.

19- «الحىّ»:

به كسى گويند كه هم داراى فعل است و هم ادراك، بنا بر اين، خدا ذاتا «حىّ» است، نه مرگ و نيستى در او راه دارد و نه نيازمند حياتى كه به واسطه آن زنده بماند.

20- «الحكيم»:

يعنى كسى كه خلقت اشياء را محكم انجام داده است و محكم كردم خلقت اشياء به معناى تدبير محكم و متقن و تصوير و اندازه‌گيرى نيكو

[1]- سوره صف، آيه 14.


صفحه 562

مى‌باشد.

گفته شده كه «حكيم» يعنى عالم و «حكم» در لغت به معناى «علم» مى‌باشد، چون ذات اقدس الهى فرموده:

-يُؤْتِي الْحِكْمَةَ مَنْ يَشاءُ[1].

يعنى: «او به هر كه بخواهد، حكمت عطا مى‌كند».

و نيز «حكيم» كسى است كه كار قبيح انجام نمى‌دهد و عمل لازم را ترك نمى‌نمايد. و «حكيم» كسى است كه هر چيزى را در موضع مناسب خود قرار مى‌دهد تا در مقدراتش جاى اعتراض باقى نماند و بر تدبيرش خشم نكنند.

21- «العليم»:

به امور مخفى و اسرارى كه مخلوقات عالم آنها را درك نمى‌كنند، آگاهى دارد كه خود فرموده است:

-وَ هُوَ عَلِيمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ[2].

يعنى: «او به آنچه در دلها مى‌گذرد، آگاه است».

-لا يَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقالُ ذَرَّةٍ فِي السَّماواتِ وَ لا فِي الْأَرْضِ‌[3].

يعنى: «به اندازه ذرّه‌اى در آسمانها و زمين، از خدا پنهان نيست».

جزئيات معلومات را هم قبل از ايجاد و هم بعد از آن مى‌داند.

22- «الحليم»:

كسى كه اهل گذشت و مهلت دادن است، نه جهالت جاهل تغييرى در او ايجاد مى‌كند، نه غضب غضب‌كننده و نه عصيان عاصى.

23- «الحفيظ»:

او كسى است كه آسمانها و زمين و آنچه بين آن دو است را حفظ مى‌كند، او كسى است كه بنده‌اش را از هلاكت و تشويش حفظ مى‌نمايد و در پرتگاهها نگاهش مى‌دارد.

24- «الحقّ»:

يعنى هستى و وجودش تحقق پيدا كرده است، به طور كلى هر

[1]- سوره بقره، آيه 269.

[2]- سوره حديد، آيه 6.

[3]- سوره سبأ، آيه 3.


صفحه 563

چيزى كه هستى و وجودش صحيح باشد، حق است، همچنان كه گفته مى‌شود «بهشت» حق است، يعنى وجود دارد، «جهنم» حق است، يعنى وجود دارد.

25- «الحسيب»:

يعنى كافى همچنان كه مى‌گويند: حسبك درهم يعنى يك درهم تو را كافى است و نيز مانند كلام خداوند متعال:

-حَسْبُكَ اللَّهُ وَ مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ‌[1].

يعنى: « (اى پيامبر!) خدا و مؤمنانى كه پيروى‌ات مى‌كنند، تو را بس است».

او تو را كافى است.

«حسيب» به معناى حسابگر نيز مى‌آيد، مانند كلام خداوند متعال كه مى‌فرمايد:

-كَفى‌ بِنَفْسِكَ الْيَوْمَ عَلَيْكَ حَسِيباً[2].

يعنى: «امروز تو خودت براى حساب كشيدن از خود، كفايت‌كننده‌اى».

يعنى خودت حسابرسى كن.

و «حسيب» به معناى شمارنده و عالم نيز مى‌باشد.

26- «الحميد»:

يعنى محمود، كسى كه به واسطه كارهايش استحقاق ستايش را دارد، هم در خوشيها و هم در سختيها، هم در شدايد و هم در آسايش.

27- «الحفىّ»:

به معناى عالم است كه خداوند متعال فرموده است:

-يَسْئَلُونَكَ كَأَنَّكَ حَفِيٌّ عَنْها[3].

يعنى: «از تو در باره قيامت مى‌پرسند، گويا تو از آن آگاهى».

يعنى گويا تو وقت آمدنش را مى‌دانى.

و گاهى اوقات «حفى» به معناى لطف‌كننده است، يعنى كسى كه لطف و نيكى مى‌كند.

[1]- سوره انفال، آيه 64.

[2]- سوره اسراء، آيه 14.

[3]- سوره اعراف، آيه 187.


صفحه 564

28- «الرّبّ»:

هر كس كه مالك چيزى باشد، او ربّ آن است و آيه قرآن نيز به اين معناه اشاره دارد كه مى‌فرمايد.

-ارْجِعْ إِلى‌ رَبِّكَ‌[1].

يعنى: « (حضرت يوسف به فرستاده ملك گفت) به سوى ربّ خود بازگرد».

يعنى به آقا و مالكت رجوع كن.

در جنگ حنين (وقتى آثار شكست لشكر اسلام هويدا شد) يكى از مسلمانان گفت: اگر مردى از قريش ربّ من شود بهتر از اين است كه مردى از قبيله هوازن (كه مشغول جنگ با لشكر اسلام بودند) ربّ من گردد.

منظور اين فرد آن بود كه اگر مردى از قريش مالك من شود بهتر از اين است كه مردى از هوازن مالك من گردد.

اگر به غير از خداوند متعال، «ربّ» گفته شود، جايز نيست بر آن «الف و لام» وارد گردد، زيرا الف و لام، دلالت بر عموم مى‌كنند و حال آنكه كسى مصداق ربوبيت عمومى براى تمام مخلوقات نيست، بلكه بايد كلمه «ربّ» را به آن مملوك اضافه كرد، پس او فقط نسبت به آن مضاف اليه مالك است (نظير ربّ الابل يعنى مالك اشتر) «ربّانيّون» منسوب به عبوديت و بندگى براى رب‌اند، چون از همه چيز به سوى او منقطع شده‌اند و به خدمت در محضر او نزديكند.

«ربّيّون»[2]به صبركنندگان با انبيا و همراهان آنان گفته مى‌شود.

[1]- سوره يوسف، آيه 50.

[2]- در نسخه‌هايى كه به دست مترجم رسيده به جاى« ربيّون، ربّانيّون» آمده كه به چند دليل اشتباه است:

الف- تكرار لازم مى‌آيد چون« ربّانيّون» را در سطر بالا معنا كرده است.

ب- در توحيد صدوق كه مؤلف اسماى حسنى و شرحش را از آنجا گرفته،« ربيون» آمده است.

ج- اين معنا برگرفته از قرآن است كه مى‌فرمايد:وَ كَأَيِّنْ مِنْ نَبِيٍّ قاتَلَ مَعَهُ رِبِّيُّونَ كَثِيرٌ، سوره آل عمران آيه 146.