چيزى كه هستى و وجودش صحيح باشد، حق است، همچنان كه گفته مىشود «بهشت» حق است، يعنى وجود دارد، «جهنم» حق است، يعنى وجود دارد.
25- «الحسيب»:
يعنى كافى همچنان كه مىگويند: حسبك درهم يعنى يك درهم تو را كافى است و نيز مانند كلام خداوند متعال:
-حَسْبُكَ اللَّهُ وَ مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ[1].
يعنى: « (اى پيامبر!) خدا و مؤمنانى كه پيروىات مىكنند، تو را بس است».
او تو را كافى است.
«حسيب» به معناى حسابگر نيز مىآيد، مانند كلام خداوند متعال كه مىفرمايد:
-كَفى بِنَفْسِكَ الْيَوْمَ عَلَيْكَ حَسِيباً[2].
يعنى: «امروز تو خودت براى حساب كشيدن از خود، كفايتكنندهاى».
يعنى خودت حسابرسى كن.
و «حسيب» به معناى شمارنده و عالم نيز مىباشد.
26- «الحميد»:
يعنى محمود، كسى كه به واسطه كارهايش استحقاق ستايش را دارد، هم در خوشيها و هم در سختيها، هم در شدايد و هم در آسايش.
27- «الحفىّ»:
به معناى عالم است كه خداوند متعال فرموده است:
-يَسْئَلُونَكَ كَأَنَّكَ حَفِيٌّ عَنْها[3].
يعنى: «از تو در باره قيامت مىپرسند، گويا تو از آن آگاهى».
يعنى گويا تو وقت آمدنش را مىدانى.
و گاهى اوقات «حفى» به معناى لطفكننده است، يعنى كسى كه لطف و نيكى مىكند.
[1]- سوره انفال، آيه 64.
[2]- سوره اسراء، آيه 14.
[3]- سوره اعراف، آيه 187.
28- «الرّبّ»:
هر كس كه مالك چيزى باشد، او ربّ آن است و آيه قرآن نيز به اين معناه اشاره دارد كه مىفرمايد.
-ارْجِعْ إِلى رَبِّكَ[1].
يعنى: « (حضرت يوسف به فرستاده ملك گفت) به سوى ربّ خود بازگرد».
يعنى به آقا و مالكت رجوع كن.
در جنگ حنين (وقتى آثار شكست لشكر اسلام هويدا شد) يكى از مسلمانان گفت: اگر مردى از قريش ربّ من شود بهتر از اين است كه مردى از قبيله هوازن (كه مشغول جنگ با لشكر اسلام بودند) ربّ من گردد.
منظور اين فرد آن بود كه اگر مردى از قريش مالك من شود بهتر از اين است كه مردى از هوازن مالك من گردد.
اگر به غير از خداوند متعال، «ربّ» گفته شود، جايز نيست بر آن «الف و لام» وارد گردد، زيرا الف و لام، دلالت بر عموم مىكنند و حال آنكه كسى مصداق ربوبيت عمومى براى تمام مخلوقات نيست، بلكه بايد كلمه «ربّ» را به آن مملوك اضافه كرد، پس او فقط نسبت به آن مضاف اليه مالك است (نظير ربّ الابل يعنى مالك اشتر) «ربّانيّون» منسوب به عبوديت و بندگى براى رباند، چون از همه چيز به سوى او منقطع شدهاند و به خدمت در محضر او نزديكند.
«ربّيّون»[2]به صبركنندگان با انبيا و همراهان آنان گفته مىشود.
[1]- سوره يوسف، آيه 50.
[2]- در نسخههايى كه به دست مترجم رسيده به جاى« ربيّون، ربّانيّون» آمده كه به چند دليل اشتباه است:
الف- تكرار لازم مىآيد چون« ربّانيّون» را در سطر بالا معنا كرده است.
ب- در توحيد صدوق كه مؤلف اسماى حسنى و شرحش را از آنجا گرفته،« ربيون» آمده است.
ج- اين معنا برگرفته از قرآن است كه مىفرمايد:وَ كَأَيِّنْ مِنْ نَبِيٍّ قاتَلَ مَعَهُ رِبِّيُّونَ كَثِيرٌ، سوره آل عمران آيه 146.
29- «الرّحمن»:
كسى كه بر تمامى خلقش رحمت دارد، چون او صاحب رحمتى است كه همه مخلوقات را در روزى و وسايل زندگيشان در بر مىگيرد. اين رحمت عام مؤمن و كافر و صالح و فاسق را شامل مىشود.
30- «الرّحيم»:
رحيم است نسبت به مؤمنين و آنان را به رحمت خود اختصاص داده كه مىفرمايد:
-وَ كانَ بِالْمُؤْمِنِينَ رَحِيماً[1].
يعنى: «خداوند با مؤمنان مهربان است».
«رحمان و رحيم» صيغه مبالغهاند و از «رحمت» مشتق مىباشند كه «رحمت» خود به معناى «نعمت» است، خداوند متعال مىفرمايد:
-وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعالَمِينَ[2].
يعنى: «نفرستاديم تو را جز رحمتى براى دو جهان».
يعنى تو را به عنوان نعمتى براى عالمين فرستاديم.
غير از ذات اقدس الهى، ديگران را مىتوان «رحيم» ناميد، ولى «رحمان» خير، چون رحمان يعنى كسى كه بر برداشتن گرفتاريها قدرت داشته باشد و حال آنكه مخلوقاتى كه رحيماند قدرت برداشتن هر بلا و گرفتارى را ندارند.
بر قرآن و باران هم «رحمت» اطلاق مىشود و انسان نازك دل را نيز «رحيم» گويند، چون به خاطر نازكدلىاش رحمت بسيار دارد كه كمترين حدّش دعا كردن و ناراحت شدن براى ديگران است، اما «رحمت» به معناى رقّت در باره خداوند متعال معنا ندارد، بلكه به معناى ايجاد نعمت براى خلق و دفع بلاها از آنان است.
معنايى كه بتواند شامل هر دو قسم گردد اين است كه رحمت يعنى رها يافتن از اقسام آفات و رساندن خير به نيازمندان.
[1]- سوره احزاب، آيه 43.
[2]- سوره انبياء، آيه 107.
31- «الذّارئ»:
به معناى خالق است، «اللَّه ذرأ الخلق و برأهم، يعنى: خدا خلق را آفريد».
در اين كلمه، بيشتر اوقات، همزه آخر، حذف مىشود و ياء با كسره قبلش به صورت مدّى تلفظ مىگردد (يعنى گفته مىشود الذّارى)
32- «الرّازق»:
كسى كه عهدهدار روزى است و قائم به قوت همه مىباشد تا آنها را برپا دارد، روزىاش همه مخلوقات را در برگرفته و اختصاصى به مؤمن و نيكوكار ندارد بلكه كافر و بدكار را نيز شامل مىشود.
33- «الرّقيب»:
نگاهدارندهاى كه چيزى از او غايب نيست، آيه قرآن هم بدين معناست كه مىفرمايد:
ما يَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلَّا لَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتِيدٌ[1].
يعنى: «انسان هيچ كلامى نمىگويد مگر آنكه در كنار او مراقبى حاضر است.
34- «الرّؤوف»:
يعنى كسى كه رأفت و مهرش را به بندگان مىرساند.
گفته شده «رأفت» رساتر است از «رحمت» و گفته شده كه «رأفت» اخص است از «رحمت» و «رحمت» اعم از آن مىباشد.
35- «الرّائى»:
به معناى «عالم» است و رؤيت به علم گويند كه آيه قرآن مىفرمايد:
-أَ لَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِعادٍ[2].
يعنى: «آيا نديدى كه پروردگار تو با قوم عاد چه كرد؟».
يعنى آيا نمىدانى؟
گاهى اوقات «رائى» به معناى «بيننده» و «رؤيت» به معناى «ديدن» هم آمده است.
[1]- سوره ق، آيه 18.
[2]- سوره فجر، آيه 6.
36- «السّلام»:
يعنى داراى سلام است.
«سلام» كه جزء اوصاف خداوند متعال است يعنى او كسى است كه از هر عيبى سالم و از هر آفت و نقصى مبرّا مىباشد.
گفته شده به معناى مسلمان است، چون انسان از او در سلامت است (و از جانبش آزارى نمىرسد).
«سلام و سلامت» مانند «رضاع و رضاعت» است (كه هر دو مصدر به يك معنا مىباشند).
در آيه قرآن كه مىفرمايد:
-لَهُمْ دارُ السَّلامِ[1].
يعنى: «دار السّلام براى بهشتيان است».
جائز است منظور از «سلام»، خداوند متعال بوده و خانه به او نسبت داده شده و جايز است كه «بهشت»، سلام ناميده شده باشد، چون كسى كه به آنجا مىرود، از تمام آفات دنيا در سلامت مىباشد، پس آنجا «دار السّلام» است.
37- «المؤمن»:
«ايمان» در لغت به معناى «تصديق» است، پس مؤمن يعنى تصديقكننده، يعنى كسى كه هم وعده الهى و هم گمانهاى بندگان مؤمنش را تصديق مىكند و آرزوهايشان را نااميد نمىگرداند.
و نيز «مؤمن»، يعنى كسى كه به مردم از ظلم و جور، امان مىدهد. حضرت صادق7فرمود:
828- «سمّى البارئ عزّ و جلّ مؤمنا لانّه يؤمن عذابه من اطاعه، و سمّى العبد مؤمنا لانّه يؤمن على اللَّه عزّ و جلّ فيجير اللَّه امانه».
يعنى: «خالق عزيز و جليل را «مؤمن» ناميدند، چون او كسى را كه اطاعتش نمايد از عذابش در امان نگه مىدارد و بنده را «مؤمن» ناميدند، چون او از خداوند
[1]- سوره انعام، آيه 127.
متعال در امان است و خدا هم به او امان مىدهد».
38- «المهيمن»:
يعنى شاهد و گواه. آيه قرآن هم بدين معناست كه مىفرمايد:
-مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ الْكِتابِ وَ مُهَيْمِناً عَلَيْهِ[1].
يعنى: « (قرآن) تصديقكننده كتابهايى است كه پيش از آن بودهاند و شاهد بر آنهاست».
پس خدا «مهيمن» است، يعنى شاهد است بر خلق كه چه مىكنند و چه مىگويند، حتى به اندازه مثقال ذرّهاى از او پنهان نمىباشد، نه در زمين و نه در آسمان. گفته شده «مهيمن» يعنى «امين» و گفته شده «مهيمن» يعنى رقيب بر چيزى و حافظ آن.
و نيز گفته شده كه «مهيمن» نامى از نامهاى خداوند عزيز و جليل در كتابهاى آسمانى گذشته است.
39- «العزيز»:
به آن موجود استوارى گويند كه مغلوب نمىشود. در اين نام هم چيزى معادل و مانند خدا نيست.
در مثل گفته شده: «من عزّ بزّ، يعنى هر كه غالب شد، ربود».
آيه قرآن كه از دشمن حكايت مىكند:
-وَ عَزَّنِي فِي الْخِطابِ[2].
يعنى: «در دعوا بر من غلبه يافت».
يعنى در جواب دادن به سخن، بر من چيره گشت.
و گاهى اوقات به «ملك» هم گفته مىشود، همچنان كه برادران يوسف بدو گفتند:
[1]- سوره مائده، آيه 48.
[2]- سوره ص، آيه 23.
-يا أَيُّهَا الْعَزِيزُ[1].
يعنى: «اى عزيز مصر!».
يعنى: ملكا!
40- «الجبّار»:
يعنى اوست كه فقر و شكستگى خلق را جبران كرده، وسايل زندگى و روزى را بر عهده گرفته است.
گفته شده «جبار» به معناى عالى و برتر از خلق و در هم كوبنده ستمگران است.
و نيز گفته شده «جبار» به معناى چيرهاى است كه دست كسى به او نمىرسد، چنانچه به نخلى كه بدان دسترسى نيست، «جبار» مىگويند.
«جبر» بدين معناست كه انسان را بر كارى مجبور كنند كه حضرت صادق-7- فرمود:
829- «لا جبر و لا تفويض و لكن امر بين الامرين».
يعنى: «نه جبر است و نه تفويض، بلكه چيزى ميان آن دو است».
منظور حضرت اين است كه خداوند سبحان، بندگانش را بر گناهان مجبور نساخته، امر دين را به آنان واگذار هم ننموده است تا مردم در بارهاش بر اساس نظرات و قياسهاى خود سخن بگويند، بلكه خداوند عزيز و جليل، حدود را معين و توصيفش كرده و دين را تشريع و واجب و سنّت را بر آن اضافه و تكميلش نموده است، پس با تعيين و توصيف حدود، ديگر جايى براى تفويض و واگذارى باقى نمىماند.
41- «المتكبّر»:
يعنى خدا از اوصاف مخلوقات برتر است.
و نيز در معنايش گفته شده: خداوند متكبر است بر مخلوقاتى كه در برابر عظمت حق، سرپيچى مىكنند و زيربارش نمىروند.
[1]- سوره يوسف، آيه 78.
«متكبّر» از «كبريا» مشتق شده و «كبريا» اسم است براى تكبّر و تعظم.
42- «السّيّد»:
به معناى «ملك» مىباشد، به بزرگ و عظيم قوم «السيد» مىگويند. كه بر آنان آقايى دارد. به «قيس بن عاصم» گفتند: چه شد كه آقاى قومت شدى؟ گفت: به بخشش و آزار نرساندن و خدا را يارى كردن.
پيامبر اكرم-6- فرمود:
830- «علىّ سيّد العرب».
يعنى: «على آقاى عرب است».
عايشه پرسيد: يا رسول اللَّه! مگر تو سيد عرب نيستى؟ فرمود:
«انا سيّد ولد آدم و علىّ سيّد العرب».
يعنى: من آقاى فرزندان آدمم و على آقاى عرب است».
پرسيد: يا رسول اللَّه! «سيد» به چه معناست؟ فرمود:
«هو من افترضت طاعته كما افترضت طاعتى».
يعنى: «او كسى است كه طاعتش واجب است همچنان كه طاعت من واجب مىباشد».
پس بنا بر اين حديث سيد، يعنى آن ملكى كه طاعتش واجب است.
43- السّبّوح:
يعنى او از هر چه كه سزاوار توصيف بدان نيست، منزّه است.
«سبوح» بر وزن «فعّول» است و در كلام عرب غير از «سبّوح و قدّوس»، كلمهاى بدين وزن نيامده و هر دو به يك معنا هستند.
44- «الشّهيد»:
يعنى او كسى است كه چيزى از او غايب نيست، به او شاهد و شهيد و عالم و عليم گفته مىشود، يعنى گويا او حاضر و شاهدى است كه چيزى از او پنهان نمىباشد.
«شهيد» به معناى «عليم» هم آمده است كه خداوند متعال مىفرمايد: