-يا أَيُّهَا الْعَزِيزُ[1].
يعنى: «اى عزيز مصر!».
يعنى: ملكا!
40- «الجبّار»:
يعنى اوست كه فقر و شكستگى خلق را جبران كرده، وسايل زندگى و روزى را بر عهده گرفته است.
گفته شده «جبار» به معناى عالى و برتر از خلق و در هم كوبنده ستمگران است.
و نيز گفته شده «جبار» به معناى چيرهاى است كه دست كسى به او نمىرسد، چنانچه به نخلى كه بدان دسترسى نيست، «جبار» مىگويند.
«جبر» بدين معناست كه انسان را بر كارى مجبور كنند كه حضرت صادق-7- فرمود:
829- «لا جبر و لا تفويض و لكن امر بين الامرين».
يعنى: «نه جبر است و نه تفويض، بلكه چيزى ميان آن دو است».
منظور حضرت اين است كه خداوند سبحان، بندگانش را بر گناهان مجبور نساخته، امر دين را به آنان واگذار هم ننموده است تا مردم در بارهاش بر اساس نظرات و قياسهاى خود سخن بگويند، بلكه خداوند عزيز و جليل، حدود را معين و توصيفش كرده و دين را تشريع و واجب و سنّت را بر آن اضافه و تكميلش نموده است، پس با تعيين و توصيف حدود، ديگر جايى براى تفويض و واگذارى باقى نمىماند.
41- «المتكبّر»:
يعنى خدا از اوصاف مخلوقات برتر است.
و نيز در معنايش گفته شده: خداوند متكبر است بر مخلوقاتى كه در برابر عظمت حق، سرپيچى مىكنند و زيربارش نمىروند.
[1]- سوره يوسف، آيه 78.
«متكبّر» از «كبريا» مشتق شده و «كبريا» اسم است براى تكبّر و تعظم.
42- «السّيّد»:
به معناى «ملك» مىباشد، به بزرگ و عظيم قوم «السيد» مىگويند. كه بر آنان آقايى دارد. به «قيس بن عاصم» گفتند: چه شد كه آقاى قومت شدى؟ گفت: به بخشش و آزار نرساندن و خدا را يارى كردن.
پيامبر اكرم-6- فرمود:
830- «علىّ سيّد العرب».
يعنى: «على آقاى عرب است».
عايشه پرسيد: يا رسول اللَّه! مگر تو سيد عرب نيستى؟ فرمود:
«انا سيّد ولد آدم و علىّ سيّد العرب».
يعنى: من آقاى فرزندان آدمم و على آقاى عرب است».
پرسيد: يا رسول اللَّه! «سيد» به چه معناست؟ فرمود:
«هو من افترضت طاعته كما افترضت طاعتى».
يعنى: «او كسى است كه طاعتش واجب است همچنان كه طاعت من واجب مىباشد».
پس بنا بر اين حديث سيد، يعنى آن ملكى كه طاعتش واجب است.
43- السّبّوح:
يعنى او از هر چه كه سزاوار توصيف بدان نيست، منزّه است.
«سبوح» بر وزن «فعّول» است و در كلام عرب غير از «سبّوح و قدّوس»، كلمهاى بدين وزن نيامده و هر دو به يك معنا هستند.
44- «الشّهيد»:
يعنى او كسى است كه چيزى از او غايب نيست، به او شاهد و شهيد و عالم و عليم گفته مىشود، يعنى گويا او حاضر و شاهدى است كه چيزى از او پنهان نمىباشد.
«شهيد» به معناى «عليم» هم آمده است كه خداوند متعال مىفرمايد:
-شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ وَ الْمَلائِكَةُ[1].
يعنى: «خدا و ملائكه شهادت مىدهند كه معبودى جز او نيست».
يعنى خدا عالم است و مىداند.
45- «الصّادق»:
يعنى كسى كه وعدهاش راست است و ثواب كسى كه بوعدهاش عمل كند را كم نمىنمايد».
46- «الصّانع»:
سازنده همه چيز اوست كه هر مصنوعى را ساخته يعنى خالق هر مخلوق و ايجادكننده هر موجود تازه است، اين معنا مىرساند كه چيزى به خدا شباهت ندارد، زيرا ما تاكنون نديديم فعلى به فاعل شباهت داشته باشد، هر موجودى غير از او فعل و صنعت اوست و تمام آنها دليل بر يگانگى و تنهايى اويند، و نيز شاهد است بر اينكه او به خلاف خلقش مىباشد و شريكى ندارد.
عيون في جفون في فنون
بدت و اجاد صنعتها المليك
بابصار التّغنّج طامحات
كأنّ حداقها ذهب سبيك
على قصب الزّمرّد مخبرات
بأنّ اللَّه ليس له شريك
يعنى: «چشمها در پلكها در فنونى كه ظاهر شد و آن ملك نيك آنها را ساخته (خيره گشته است)».
«با چشمهايى كه در حال نظر كردن، در كرشمه و نازند، گويا حدقه ايشان طلايى به قالب ريخته است».
«بر سر نى سبز خبر مىدهند كه براى خدا شريكى نيست».
47- «الطّاهر»:
يعنى كسى كه از امثال و اضداد و همسر و اولاد و حدوث و نابودى و سكون و انتقال و طول و عرض و نازكى و سفتى و گرما و سرما و خلاصه از اوصاف مخصوص مخلوقات پاك است و از صفات ممكنات برتر، پس او برتر و بزرگوار و منزّه است از اينكه دانشى بر او احاطه پيدا كند يا در خيالى بگنجد.
[1]- سوره آل عمران، آيه 18.
48- «العدل»:
او كسى است كه هوى و هوس او را متمايل نمىكند كه در حكمش ستم نمايد.
«عدالت» وقتى به انسان نسبت داده شود، يعنى كسى كه سخن و كردار و قضاوتش مورد رضايت باشد.
49- «العفوّ»:
يعنى محوكننده گناهانى كه موجب هلاكت انسان مىشود و تبديلكننده آن به حسناتى چند برابر.
«عفو» بر وزن «فعول» از «عفو» است كه به معناى گذشتن از گناه و ترك مجازات فرد بدكار است.
و گفته شده كه «عفو» از «عفّت الرّيح الاثر (باد اثر را برد)» است، يعنى آن را مندرس و محو نمود.
50- «الغفور»:
يعنى او كسى است كه مغفرتش بسيار است. و منظور از آن آمرزش گناهان در آخرت و گذشت از عقوبت مىباشد كه از «غفر» به معناى پوشيدن گرفته شده است، «مغفر» (كلاه خود)» را نيز به همين مناسبت نامگذارى كردهاند، چون سر را مىپوشاند.
(بايد توجه داشت) كه مبالغه در «عفوّ» بيشتر است از مبالغه در «غفور»، چون پوشاندن چيزى ممكن است همراه با بقاى اصلش باشد، اما محو يعنى از بين بردن آن و نابودى تمام آثارش.
51- «الغنىّ»:
يعنى كسى كه ذاتا از خلقش بىنياز است و حاجتى بر او عارض نمىگردد، چون او كامل است و بر ابزار و آلات قادر. و غير از او همه محتاجند كه لا اقل در اصل وجود به او نياز دارند، پس او غنى مطلق است (و هيچ نيازى ندارد).
52- «الغياث»:
به معناى فريادرس مىباشد، او را به اسمى كه مصدر است ناميدند، چون بسيار به فرياد بيچارگان مىرسد و دعاى اهل اضطرار را اجابت مىنمايد.
53- «الفاطر»:
كسى كه مخلوقات را آفريد و ساختن هر چيزى را آغاز نمود بدون وجود سابقه قبلى، پس او فاطر همه چيز است، يعنى خالق و مبدع آنهاست.
54- «الفرد»:
يعنى كسى كه در ربوبيّت و خداوندى يكتاست و نيز به معناى موجود يگانهاى است كه شريكى همراه او وجود ندارد.
55- «الفتّاح»:
يعنى حاكم بين بندگانش.
زمانى گفته مىشود: «فتح الحاكم بين الخصمين (حاكم بين دو دشمن فتح كرد)» كه بين آن دو قضاوت نمايد. و به همين معناست آيه قرآن كه مىفرمايد:
-رَبَّنَا افْتَحْ بَيْنَنا وَ بَيْنَ قَوْمِنا بِالْحَقِّ وَ أَنْتَ خَيْرُ الْفاتِحِينَ[1].
يعنى: «پروردگارا! ميان ما و قوممان به حق، راهى بگشا كه تو بهترين راهگشايان هستى».
يعنى بين ما حكم كن.
و نيز «فتاح» يعنى كسى كه روزى و رحمت را براى بندگانش مىگشايد.
56- «الفالق»:
او كسى است كه رحم را شكافت و حيوان از آن بيرون آمد، هسته را شكافت و گياه از آن بيرون آمد و نيز زمين را براى هر چه از آن خارج مىشود شكافت، قرآن كريم مىفرمايد:
-وَ الْأَرْضِ ذاتِ الصَّدْعِ[2].
يعنى: «و سوگند به زمين شكاف برادر».
و تاريكى را براى صبح و آسمان را براى باران و دريا را براى موسى-7- كه مىفرمايد:
-فَانْفَلَقَ فَكانَ كُلُّ فِرْقٍ كَالطَّوْدِ الْعَظِيمِ[3].
[1]- سوره اعراف، آيه 89.
[2]- سوره طارق، آيه 12.
[3]- سوره شعراء، آيه 63.
يعنى: «دريا شكافت و آب هر قطعه دريا مانند كوهى بزرگ بر روى هم قرار گرفت».
57- «القديم»:
او در هر نوع تقدمى بر همه چيز مقدم است، البته نه بدان معنا كه وجودش اوّلى داشته باشد، او سابقه عدم و نيستى ندارد.
58- «الملك»:
كسى كه مالكيتى جامع دارد به شكلى كه تمام اقسام آن را شامل مىشود.
«ملكوت» هم يكى از اقسام ملك الهى است كه به آخر آن حرف تاء اضافه گرديده است، همچنان كه در دو كلمه «رهبوت و رحموت» اضافه گرديده است.
عربها مىگويند: «رهبوت خير من رحموت، يعنى اگر بترسى، بهتر از آن است كه مورد ترحّم قرار بگيرى».
59- «القدّوس»:
بر وزن «فعّول» از «قدس» به معناى پاكيزگى است.
«قدّوس» يعنى پاكيزه از عيبها و منزّه از مثل و فرزند.
«تقديس» به معناى «تطهير و تنزيه» است و آيه قرآن كه از قول ملائكه مىفرمايد:
-وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ[1].
يعنى: «ما به ستايش تو تسبيح مىگوييم و تو را تقديس مىكنيم».
يعنى تو را به طهارت نسبت مىدهيم.
- نسبّحك و نسبّح لك به يك معناست.
«خطيرة القدس» محلى است كه از چركها و دردها و مرضهايى كه در دنيا مىباشند پاك است.
و گفته شده: قدّوس نامى از نامهاى خداى عزيز و جليل در كتابهاى آسمانى گذشته است.
[1]- سوره بقره، آيه 30.
60- «القوىّ»:
به معناى «قادر» نيز مىآيد، كسى كه بر چيزى قوى شد، يعنى بر آن قدرت پيدا كرد.
«قوى» يعنى كسى كه نيرويش كامل است و عجز بر او مسلط نمىشود، پس او قوى است و درمانده نمىشود و يارى نمىطلبد.
61- «القريب»:
او اجابتكننده است كه خود فرمود:
-أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ[1].
يعنى: «نداى كسى را كه (مرا) بخواند اجابت مىكنم».
به معناى عال به وسوسههاى قلبها هم مىآيد، يعنى پرده و فاصلهاى ميان او و آن وسوسه وجود ندارد كه مىفرمايد:
-وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ[2].
يعنى: «ما از رگ گردن به انسان نزديكتريم».
او نزديك است، ولى بدون هيچ گونه تماسى. و از خلقش جداست، ولى بدون هيچ مسافتى، بلكه در عين جدايى اختلاط داشته و در عين اختلاف با بندگان به آنان مشابهت دارد.
نزديك شدن به او، با پيمودن راه و مسافت نيست، بلكه از طريق طاعت فرامينش و اعتقادى نيك مىباشد.
بنا بر اين، خداوند تبارك و تعالى نزديك است، ولى نزديكى او با نقل و انتقال نيست، چون او از طريق قطع مسافت نزديك نمىشود و با گذشتن از هوا برترى نمىيابد، چگونه چنين چيزى ممكن است در حالى كه او قبل از خلقت پايين و بالا و قبل از توصيف به بالايى و پايينى، وجود داشته است.
62- «القيّوم»
يعنى او بر پا و با دوام است بدون نابودى.
[1]- سوره بقره، آيه 186.
[2]- سوره ق آيه 16.
و نيز در معنايش گفته شده كه او از طريق توجه و رسيدگى قيّم بر هر چيز مىباشد.
«قيّام» نيز به همان معناست، اين دو بر وزن «فعّول و فيعال» مىباشند.
«قمت بالشيء، يعنى خودت حفاظت و اصلاح و تدبير آن چيز را بر عهده گرفتهاى» مىگويند: «ما فيها من ديّور و لا ديّار، يعنى در آنجا ديّور و ديّارى نيست»[1].
63- «القابض»:
يعنى او كسى است كه روزى را بر اساس حكمت و لطفش از فقرا گرفته، آنان را از طريق صبر مىآزمايد و پاداش گرانبهايى را برايشان ذخيره مىسازد.
گفته شده «قابض» يعنى كسى كه از طريق مرگ، ارواح را قبضه مىكند.
و گفته شده «قابض» از «قبض» به معناى ملك است، چنان كه مىگويند:
فلانى در قبضه فلانى است، يعنى در ملك اوست، يا اين چيز در قبضه من است و آيه قرآن هم بدين معناست كه مىفرمايد:
-وَ الْأَرْضُ جَمِيعاً قَبْضَتُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ[2].
يعنى: «در روز قيامت زمين يك جا در قبضه اوست».
اين آيه به معناى همان آيه است كه مىفرمايد:
-وَ لَهُ الْمُلْكُ يَوْمَ يُنْفَخُ فِي الصُّورِ[3].
يعنى: «و در آن روز كه در صور بدمند، فرمانروايى از آن اوست».
-وَ الْأَمْرُ يَوْمَئِذٍ لِلَّهِ[4].
يعنى: «و در آن روز، فرمان از آن خدا مىباشد».
[1]- در اينجا« ديور و ديار» به يك معنا آمده، يعنى صاحب دير.
[2]- سوره زمر، آيه 67.
[3]- سوره انعام، آيه 73.
[4]- سوره انفطار، آيه 19.