از نظر برخى ديگر، ملكوت خدا هماكنون عملى و قابل بهرهبردارى است؛ هر چند مخفى است. اين ملكوت در اينجا و اكنون در دسترس همه كسانى است كه با چشم ايمان مىتوانند آنرا در ميان گناهها و مصايب تاريخ تشخيص دهند. درك آن نياز به تحوّل درونى؛ يعنى، طريقه جديدى براى ديدن و عمل كردن دارد. اما با اين حال واقعيتى است براى كسانى كه آنرا بپذيرند و قلب خود را به روى آن بگشايند.[1]
اسلوان كافين- وابسته به نهضت انجيل اجتماعى- مىگفت: آرمان اخلاقى مسيحيت، عقيده به ملكوت خدا است؛ يعنى، يك نظم اجتماعى مقبول تحت حكومت خداى مسيحوار كه در آن همه روابط، مسيحگونه است و هر فرد گروه اجتماعى- خانواده، سازمانهاى تجارى، دولت- تحت حاكميت قرار نداشته؛ بلكه خود به اداره و نظارت خواهد پرداخت و همه جامعه بشرى تجسّد عشق خدا خواهد بود كه زمانى در قالب عيسى ناصرى، تبلور يافته بوده است.[2]
پس مىتوان گفت: عقيده به ملكوت خدا، به نوعى جامعه مطلوب- كه متضمن مساوات، عدالت و آزادى است- تفسير شده بود.
1- 5. دولت مسيح
سلطنت و حكومت مسيح، بيشتر در آموزههاى يهودى مطرح است تا مسيحيت.
برخى از يهوديان معتقد بودند: مسيحا بايد پادشاهى خردمند و آرمانى باشد كه عدالت را در سراسر عالم برقرار كند. برخى ديگر مىپنداشتند: پادشاه مسيح يقينا بايد از تبار داوود باشد؛ چون او بزرگترين پادشاه قديم بوده است. بعضى معتقد بودند: تأسيس سلطنت خدا، بهمعناى اعتبار سياسى يهود در عالم است؛ بنى اسرائيل قدرتمندترين امت روى زمين خواهد بود و بر همه حكومت خواهد كرد!!
برخى سلطنت خدا را، سلطنت حق و عدالت نمىدانستند؛ بلكه آنرا يك نوع
[1]. هاروى كاكس، پيشين، ص 148.
[2]. د. ج. اسميت، مقاله ملكوت خدا، مقدمهاى بر شناخت مسيحيت،( تهران: نقش جهان، 1379)، ص 107.
رويداد قدرتمند تلقّى مىكردند. سلطنت خدا با اين انتظار كه خدا مهمى انجام خواهد داد، مرتبط شد. چون جهان در چنين وضع نامطلوبى بود، بايد خدا در مردم و در جهان، تحول كاملى به وجود آورد.
در رسالات عهد عتيق گاهى به سلطنت «مسيح يهوه» نيز اشاره مىشود كه از جانب يهوه برگزيده شده است؛ ولى در اين حالت نيز حاكم اصلى خدا است. بنى اسرائيل از آغاز تاريخ خود، يهوه (خدا) را تنها سلطان و فرمانرواى واقعى خويش مىدانستند و در دوران سلطنت شاهان اوليه، آنان را نماينده و برگزيده يهوه مىشناختند و به اعتبار حكومت يهوه از آنان فرمان مىبردند.
در مزمور دوّم- كه سلطنت مسيح توجيه گشته- باز هم اين يهوه است كه بايد از او اطاعت كرد و سلاطين بايستى با ترس و لرز پاهاى او را ببوسند و به او خدمت كنند. اين مزمور نشان دهنده آرزوى يهوديان دوران ظهور مسيحيت است كه مشتاقانه در انتظار شاهى از خانواده داود بودند تا به نجات آنان اقدام كند. در اين مزمور هم فقط يهوه حاكم واقعى است و به همين جهت به پادشاهى خداوند، ملكوت السماوات يا سلطنت آسمانها گفته مىشود.[1]در كتاب اشعياى نبى آمده است:
«اما اين تاريكى براى قوم خدا كه در تنگى هستند، تا ابد باقى نخواهد ماند. خدا سرزمين قبايل زبولون و نفتالى را در گذشته خوار و ذليل ساخته بود؛ اما در آينده او تمام اين سرزمين را از درياى مديترانه گرفته تا آن طرف اردن و حتى تا خود جليل- كه بيگانگان در آن زندگى مىكنند- مورد احترام قرار خواهد داد. قومى كه در تاريكى راه مىرفتند، نور عظيمى خواهند ديد. بر كسانى كه در سرزمين ظلمت زندگى مىكردند، روشنايى خواهند تابيد ... تمام اسلحهها و لباسهاى جنگى كه به خون آغشتهاند، خواهند سوخت و از بين خواهند رفت؛ زيرا فرزندى براى ما به دنيا آمده! پسرى به ما بخشيده شده! او بر ما سلطنت خواهد كرد. نام او عجيب، مشير، خداى قدير، پدر جاودانى و سرور سلامتى خواهد بود. او بر تخت پادشاهى داوود خواهد نشست و بر سرزمين او تا ابد
[1]. جلال الدين آشتيانى، پيشين، ص 291.
سلطنت خواهد كرد. پايه حكومتش را بر عدل و انصاف استوار خواهد ساخت و گسترش فرمانروايى صلحپرور او را انتهايى نخواهد بود. خداوند قادر متعال چنين اراده فرموده و اين را انجام خواهد داد».[1]
در كتاب زكريا آمده است:
«اى قوم من! شادى كنيد و از خوشحالى فرياد برآوريد؛ چون پادشاهتان نزد شما مىآيد! او نجاتدهندهاى پيروزمند است ... پادشاه شما در ميان تمام قومها صلح برقرار خواهد كرد. قلمرو حكومت او از دريا تا دريا و از رود فرات تا دورترين منطقه زمين خواهد بود ...».[2]
در مزامير داوود آمده است:
«سلطنت پادشاه ما همچون بارانى كه بر گياهان مىبارد و مانند بارشهايى كه زمين را سيراب مىكند، پربركت خواهد بود. در زمان حكومت او، مردم خداشناس كامياب خواهند شد و تا وقتىكه ماه باقى باشد، صلح و سلامتى برقرار خواهد بود ...».[3]
سابقه اين مفهوم در مكاتب سلطنتى خاور نزديك باستانى يافت مىشود كه در آن، پادشاه، نقش ناجى مردم خود را ايفا مىكرد و انتظار مىرفت كه هر پادشاه جديد، حاصلخيزى، ثروت، آزادى، صلح و سعادت را براى سرزمين خود به ارمغان آورد ...
دانشمند فرانسوى ادوارد دورم برخى از متونى را ذكر كرده است كه چنين انتظاراتى را تحت عنوان «پادشاه مسيح» مطرح كردهاند. در مزامير منسوب به سليمان،[4]اين مسيح، فرزند داوود است. او با خرد و عدل حكومت خواهد كرد، قدرتهاى بزرگ جهان را شكست خواهد داد، مردم خود را از قيد حكومت بيگانه رها خواهد ساخت و سلطنتى جهانى وضع خواهد كرد كه در آن مردم در صلح و سعادت زندگى خواهند كرد. همين
[1]. اشعيا: 9، بند 1- 7.
[2]. زكريا: 9، بند 9 و 10.
[3]. مزامير: 72، بند 6 و 7.
[4]. مزامير سليمان: بابهاى 17 و 18.
آرمان شاهانه در توصيف حكومت شمعون مطرح شده[1]كه بيانگر پيشگويىهاى كتب عهد عتيق، در مورد مسيح موعود است.[2]
در طول دو قرن قبل از تولّد عيسى، حجم وسيعى از نوشتهها درباره آمدن سلطنت خدا و زوال نيروهاى شيطانى موجود بود. تصوّر رايجى از آنچه اتفاق خواهد افتاد، وجود داشت؛ جهان- كه تحت سلطه نيروهاى شيطانى است- جاى درد و رنجهاى فراوان است تا اينكه خدا برخيزد و بر سلطنت شيطان غلبه كند. در اين حال بسيارى از انديشهها درباره «مسيحا»، متوجّه فتح و پيروزى نظامى بود. ممكن است كه مسيحا خردمند باشد؛ اما بيشتر از هرچيز بايد پادشاهى جنگجو و مقتدر باشد كه بتواند بر شيطان غلبه كند و عصرى از بركت و سعادت را آغاز كند.
اسنىها (فرقهاى از يهوديان) زندگى خود را در بيابان مىگذراندند و براى آمدن سلطنت خدا آماده بودند. به اعتقاد آنان، پايان جهان نزديك است و خدا در شرف آغاز سلطنت مسيحايى بر روى زمين و پيمان جديدى با آنان است ....[3]
كليسا در آغاز همان سلطنت مسيح و پادشاهى خداوندگار را مطرح مىساخت؛ همانگونه كه در مكاشفه يوحنا به سلطنت هزار ساله مسيح اشاره شده است.[4]پس چون قرنهاى متمادى گذشت و از سلطنت مسيح خبرى نشد و هنوز هم پس از دو هزار سال اثرى ظاهر نشده است، با استفاده از تذّكر انجيل لوقا، حكومت خدا را يك دولت روحانى تعبير كرد كه مقيّد به زمان و مكان نيست و در دل مؤمنان برپا خواهد شد. در انجيل لوقا آمده است:
«روزى بعضى از فريسيان از عيسى پرسيدند: ملكوت خدا كى آغاز خواهد شد؟
عيسى جواب داد: ملكوت خدا با علايم قابل ديدن آغاز نخواهد شد! و نخواهند گفت كه
[1]. كتاب اوّل مكابيان: باب 14، بند 3.
[2]. ميرچا الياده، پيشين، ش 6، ص 266.
[3]. ر. ك: مرى جوويور، پيشين، ص 64- 65.
[4]. ر. ك: مكاشفه: 20، بند 4.
در اين گوشه يا آن گوشه زمين آغاز شده است؛ زيرا ملكوت خدا در ميان شما است».[1]
در انجيل متى، به صراحت از «دولت آسمانى و قلمرو روحانى» سخن گفته مىشود؛ نه از پادشاهى خداوند. در انجيلهاى ديگر نيز همانگونه كه در مرقس ديده مىشود، اين قلمرو به نحوى توجيه مىشود كه حاكميت از سلطنت يك فرد شبيه نظام شاهنشاهى و حكومتهاى انسانى- كه در آن خدا فرمانروا و شاه باشد- نمىنمايد؛ بلكه اشاره به يك دوران الهى و روحانى و يك دولت آسمانى است.[2]در بيشتر روايات انجيلهاى همنوا، سخن از وارد شدن به حكومت خدا و يا قلمرو دولت خدا است.
گفتنى است كليسا هيچگاه اميد آمدن مجدّد عيسى را از دست نداد- و هنوز هم به آن اعتقاد دارد- اما رفتهرفته تأكيد تعاليم خود را از اين اميدوارى برگرفت و به آينده افكند و بيشتر و بيشتر به سوى اين باور رفت كه عيسى قادر است اكنون مؤمنان را رستگارى دهد.
خود عيسى نيز به صراحت اشاره مىكند كه براى پادشاهى نيامده است:
«من يك پادشاه دنيوى نيستم. اگر بودم، پيروانم مىجنگيدند تا در چنگ سران قوم يهود گرفتار نشوم. پادشاهى من متعلّق به اين دنيا نيست».[3]
اصولا حضرت عيسى در دوران پيامبرى خود، تنها به ابلاغ پيام الهى و ارتباط با مستمندان و نيازمندان بسنده كرد و از در ستيزهجويى و پرخاشگرى نيامد. از طرفى برخى نشانهها و علامات مورد انتظار يهود در مورد «منجىگرى» و «مسيحايى» در او متحقّق نشد و وضع آنها بهبود نيافت. پس از در مخالفت با او درآمدند و او را بهعنوان «مسيحاى موعود» نپذيرفتند. در واقع نيز چنين بود؛ چون بعضى از علايم و معيارهاى مطرح در كتب عهد قديم، در او وجود نداشت؛ بهعنوان مثال او جنگ نكرد و پادشاهى تشكيل نداد.
[1]. لوقا: 7، بند 20 و 11.
[2]. جلال الدين آشتيانى، پيشين، ص 2940.
[3]. يوحنا: 18، بند 36.
گفتيم كه يكى از مطالبى كه با حكومت خدا پيوند يافته، بازگشت عيسى مسيح است؛ اما سؤال اين است كه اين بازگشت براى چيست: 1. تشكيل حكومت خدا؛ 2. پادشاهى مسيح؛ 3. نجاتبخشى و رهايى مؤمنان؛ 4. داورى بين گناهكاران و مؤمنان و يا ...؟!
در اين رابطه توجّه به انگارههاى زير ضرورى است:
1. ملكوت خدا (سلطنت الهى) در اين دنيا تحقّق خواهد يافت؛ اما چگونگى آن از نظر مسيحيان مبهم است!
2. پيوند ميان بازگشت مسيح و تحقّق سلطنت خدا نيز روشن است و مسيحيان به آن اعتقاد دارند.
3. خود عيسى بيان كرده است كه پادشاهى من در دنيا نيست؛ پس ممكن است اين مطلب به ذهنها برسد كه او براى تشكيل دولت نمىآيد. حتّى از ديدگاه برخى ملكوت خدا در آن جهان است.
4. «پادشاهى مسيح» تاكنون تحقّق نيافته است. و عدهاى به غلط مىپنداشتند بعد از مرگ مسيح، او به زودى براى برپايى حكومت خواهد آمد كه چنين نشد و حتّى ديدگاه هزارهگرايان نيز نادرست از آب درآمد.
5. خود عيسى مسيح، هيچ وقت ادعاى پادشاهى نكرده است. تنها در بعضى از متون (مثل مكاشفه)[1]به صورت رمزى به سلطنت هزار ساله او اشاره شده كه معتبر و روشن به نظر نمىرسد و دليل ديگرى نيز براى اثبات آن ارائه نشده است.
6. طبق تفسير رسمى كليسا، مسيح سلطان دلها است و سلطنت او اين دنيايى نمىباشد؛ بلكه در ملكوت آسمانها است.
7. خود عيسى نيز منتظر ظهور قريب الوقوع حكومت خدا بوده است و عباراتى كه در اين زمينه بيان مىنموده، براى شخص غايب بوده است (نه خودش). ويژگىها و
[1]. آنگاه در آسمان صدايى بلند شنيدم كه اعلام مىكرد:« زمان نجات و قدرت و سلطنت خدا و حكومت بر حق« مسيح» فرا رسيده است ...».( مكاشفه: 12، بند 10).
صفات برشمرده شده در مورد منجى موعود، با شخص ديگرى- به غيراز مسيح- تطبيق مىيابد و آن كسى جز حضرت مهدى (عج) نيست كه عيسى عليه السّلام نيز به يارى او خواهد شتافت و در بازگشت نهايى خود، بهعنوان وزير و مشاور او عمل خواهد كرد.
در پايان مىتوان ديدگاههاى جالب ژان ژاك روسو را مطرح كرد كه:
«مسيحيت مذهبى كاملا روحانى است كه تمام همّ و غم آن، مسائلى آسمانى است؛ ميهن مسيحى اين جهان نيست. واقعيت اين است كه مسيحى وظيفهاش را انجام مىدهد؛ اما اين كار را با بىاعتنايى عميقى به نتيجه خوب و بد آن انجام دهد. به شرط آنكه كارى نكند كه پيش وجدانش مستوجب سرزنش باشد».[1]
«تمام ناپاكى را از وجود عيسويان پاك كنيد؛ ديگر نه به زمامدارى نياز دارند و نه به قوانين. تمام خواهشهاى نفسانى را از پيكرشان بزداييد، در آنى پيوند شهروندى تمام جاذبه خود را از دست مىدهد: نه تعصب باقى مىماند و نه شوق كسب شهرت و افتخار و نه ...».[2]«حضرت مسيح براى استقرار حكومت معنوى و روحانى بر روى زمين ظاهر شد. با ظهور مسيحيت نظام مذهبى از نظام سياسى جدا شد و دولت يكپارچگى خود را از دست داد ...».[3]
فوستل دوكولانژ نيز گفته است:
«مىتوان گفت كه: مسيحيت حكومت را در اساس تغيير داد؛ به خاطر اينكه ابدا به آن توجّه نداشت ... عيسى مسيح مىآموزد كه امپراتورى او به اين جهان تعلّق ندارد و بدين ترتيب حكومت را از مذهب جدا مىكند. چون مذهب زمينى نيست؛ بنابراين تا آنجا كه امكان دارد، به ندرت به امور زمينى مىپردازد: «آنچه به سزار تعلّق دارد، به سزار و آنچه به خداوند تعلّق دارد، به خداوند برگردانيد». سه قرن تمام مذهب جديد، كاملا خارج از حوزه عمل دولت قرار گرفت و نه فقط توانست از حمايت دولت چشم بپوشد؛ بلكه حتّى بر ضد دولت پيكار كرد. اين سه قرن، شكاف عظيمى ميان قلمرو دولت و قلمرو مذهب به
[1]. ژان ژاك روسو، قرارداد اجتماعى( متن و در زمينه متن)،( تهران: نشر آگاه، 1380)، ص 503.
[2]. همان، ص 505.
[3]. همان، ص 489.
وجود آورد».[1]
در جمعبندى اين انگاره مىتوان به ديدگاه آيت اللّه امامى كاشانى اشاره كرد. وى مىگويد: در انجيل نوشته است كه مسيح، ظهور خواهد كرد. اين يك حقيقت است؛ ولى آنان (مسيحيان) همين بحث را غالبا به حكومت جهانى تعبير نمىكنند. آقاى رات سينگر بزرگترين شخصيت علمى كاتوليك است و پاپ و امثال او نظر علمى را از وى مىگيرند.
وقتى با او صحبت كردم، ديدم زيربار حكومت نمىرود و حكومت جهانى را نمىپذيرد. او مىگفت: مسيح ظهور خواهد كرد؛ ولى آنرا به اسكاتولوژى- كه همان عالم آخرت باشد- وصل مىكرد. مىگفت: در عالم آخرت است كه عدل خداوند ظهور تام دارد و حضرت مسيح، مجراى عدل خداوند است. آنجا است كه همه به كيفر و پاداش مىرسند.[2]
1- 6. داورى و قضاوت
با بررسى كتابهاى عهد جديد روشن مىشود: هرچند عيسى عليه السّلام باز خواهد گشت و نجات و رستگارى مردم در دست او خواهد بود؛ اما او حكومت و سلطنتى دنيوى نخواهد داشت (زيرا سلطنت او مربوط به باطن انسانها است). به موجب بعضى از اين كتابها، عيسى مسيح براى بار دوّم بهعنوان قاضى جهانيان (داورى) خواهد آمد.
مؤلفان عهد جديد بىچون و چرا قبول داشتند كه ظهور مسيح، مترادف با آغاز زمان واپسين و نمود تحقّق وعده فرجامشناسى است. اين بيان كه «اعصار به پايان رسيده»، به اين مفهوم است كه آدمى به دوران واپسين ماجراهاى خود گام نهاده و به پايان قطعى تاريخ نزديك شده است. ملكوت خدا در حال آمدن است. مسيحيان در اينجا دو واقعه مربوط به مسيح را از هم متمايز مىكنند: نخستين واقعه تولّد حضرت عيسى و حلول كلام خدا در او است. دومين واقعه، «بازگشت ثانوى مسيح» است؛ يعنى، رجعت پرشكوه
[1]. همان، ص 490.
[2]. امامى كاشانى، نحوه نگرش مسيحيت به موضوع مهدويت، رسالت، ش 5402