در اين گوشه يا آن گوشه زمين آغاز شده است؛ زيرا ملكوت خدا در ميان شما است».[1]
در انجيل متى، به صراحت از «دولت آسمانى و قلمرو روحانى» سخن گفته مىشود؛ نه از پادشاهى خداوند. در انجيلهاى ديگر نيز همانگونه كه در مرقس ديده مىشود، اين قلمرو به نحوى توجيه مىشود كه حاكميت از سلطنت يك فرد شبيه نظام شاهنشاهى و حكومتهاى انسانى- كه در آن خدا فرمانروا و شاه باشد- نمىنمايد؛ بلكه اشاره به يك دوران الهى و روحانى و يك دولت آسمانى است.[2]در بيشتر روايات انجيلهاى همنوا، سخن از وارد شدن به حكومت خدا و يا قلمرو دولت خدا است.
گفتنى است كليسا هيچگاه اميد آمدن مجدّد عيسى را از دست نداد- و هنوز هم به آن اعتقاد دارد- اما رفتهرفته تأكيد تعاليم خود را از اين اميدوارى برگرفت و به آينده افكند و بيشتر و بيشتر به سوى اين باور رفت كه عيسى قادر است اكنون مؤمنان را رستگارى دهد.
خود عيسى نيز به صراحت اشاره مىكند كه براى پادشاهى نيامده است:
«من يك پادشاه دنيوى نيستم. اگر بودم، پيروانم مىجنگيدند تا در چنگ سران قوم يهود گرفتار نشوم. پادشاهى من متعلّق به اين دنيا نيست».[3]
اصولا حضرت عيسى در دوران پيامبرى خود، تنها به ابلاغ پيام الهى و ارتباط با مستمندان و نيازمندان بسنده كرد و از در ستيزهجويى و پرخاشگرى نيامد. از طرفى برخى نشانهها و علامات مورد انتظار يهود در مورد «منجىگرى» و «مسيحايى» در او متحقّق نشد و وضع آنها بهبود نيافت. پس از در مخالفت با او درآمدند و او را بهعنوان «مسيحاى موعود» نپذيرفتند. در واقع نيز چنين بود؛ چون بعضى از علايم و معيارهاى مطرح در كتب عهد قديم، در او وجود نداشت؛ بهعنوان مثال او جنگ نكرد و پادشاهى تشكيل نداد.
[1]. لوقا: 7، بند 20 و 11.
[2]. جلال الدين آشتيانى، پيشين، ص 2940.
[3]. يوحنا: 18، بند 36.
گفتيم كه يكى از مطالبى كه با حكومت خدا پيوند يافته، بازگشت عيسى مسيح است؛ اما سؤال اين است كه اين بازگشت براى چيست: 1. تشكيل حكومت خدا؛ 2. پادشاهى مسيح؛ 3. نجاتبخشى و رهايى مؤمنان؛ 4. داورى بين گناهكاران و مؤمنان و يا ...؟!
در اين رابطه توجّه به انگارههاى زير ضرورى است:
1. ملكوت خدا (سلطنت الهى) در اين دنيا تحقّق خواهد يافت؛ اما چگونگى آن از نظر مسيحيان مبهم است!
2. پيوند ميان بازگشت مسيح و تحقّق سلطنت خدا نيز روشن است و مسيحيان به آن اعتقاد دارند.
3. خود عيسى بيان كرده است كه پادشاهى من در دنيا نيست؛ پس ممكن است اين مطلب به ذهنها برسد كه او براى تشكيل دولت نمىآيد. حتّى از ديدگاه برخى ملكوت خدا در آن جهان است.
4. «پادشاهى مسيح» تاكنون تحقّق نيافته است. و عدهاى به غلط مىپنداشتند بعد از مرگ مسيح، او به زودى براى برپايى حكومت خواهد آمد كه چنين نشد و حتّى ديدگاه هزارهگرايان نيز نادرست از آب درآمد.
5. خود عيسى مسيح، هيچ وقت ادعاى پادشاهى نكرده است. تنها در بعضى از متون (مثل مكاشفه)[1]به صورت رمزى به سلطنت هزار ساله او اشاره شده كه معتبر و روشن به نظر نمىرسد و دليل ديگرى نيز براى اثبات آن ارائه نشده است.
6. طبق تفسير رسمى كليسا، مسيح سلطان دلها است و سلطنت او اين دنيايى نمىباشد؛ بلكه در ملكوت آسمانها است.
7. خود عيسى نيز منتظر ظهور قريب الوقوع حكومت خدا بوده است و عباراتى كه در اين زمينه بيان مىنموده، براى شخص غايب بوده است (نه خودش). ويژگىها و
[1]. آنگاه در آسمان صدايى بلند شنيدم كه اعلام مىكرد:« زمان نجات و قدرت و سلطنت خدا و حكومت بر حق« مسيح» فرا رسيده است ...».( مكاشفه: 12، بند 10).
صفات برشمرده شده در مورد منجى موعود، با شخص ديگرى- به غيراز مسيح- تطبيق مىيابد و آن كسى جز حضرت مهدى (عج) نيست كه عيسى عليه السّلام نيز به يارى او خواهد شتافت و در بازگشت نهايى خود، بهعنوان وزير و مشاور او عمل خواهد كرد.
در پايان مىتوان ديدگاههاى جالب ژان ژاك روسو را مطرح كرد كه:
«مسيحيت مذهبى كاملا روحانى است كه تمام همّ و غم آن، مسائلى آسمانى است؛ ميهن مسيحى اين جهان نيست. واقعيت اين است كه مسيحى وظيفهاش را انجام مىدهد؛ اما اين كار را با بىاعتنايى عميقى به نتيجه خوب و بد آن انجام دهد. به شرط آنكه كارى نكند كه پيش وجدانش مستوجب سرزنش باشد».[1]
«تمام ناپاكى را از وجود عيسويان پاك كنيد؛ ديگر نه به زمامدارى نياز دارند و نه به قوانين. تمام خواهشهاى نفسانى را از پيكرشان بزداييد، در آنى پيوند شهروندى تمام جاذبه خود را از دست مىدهد: نه تعصب باقى مىماند و نه شوق كسب شهرت و افتخار و نه ...».[2]«حضرت مسيح براى استقرار حكومت معنوى و روحانى بر روى زمين ظاهر شد. با ظهور مسيحيت نظام مذهبى از نظام سياسى جدا شد و دولت يكپارچگى خود را از دست داد ...».[3]
فوستل دوكولانژ نيز گفته است:
«مىتوان گفت كه: مسيحيت حكومت را در اساس تغيير داد؛ به خاطر اينكه ابدا به آن توجّه نداشت ... عيسى مسيح مىآموزد كه امپراتورى او به اين جهان تعلّق ندارد و بدين ترتيب حكومت را از مذهب جدا مىكند. چون مذهب زمينى نيست؛ بنابراين تا آنجا كه امكان دارد، به ندرت به امور زمينى مىپردازد: «آنچه به سزار تعلّق دارد، به سزار و آنچه به خداوند تعلّق دارد، به خداوند برگردانيد». سه قرن تمام مذهب جديد، كاملا خارج از حوزه عمل دولت قرار گرفت و نه فقط توانست از حمايت دولت چشم بپوشد؛ بلكه حتّى بر ضد دولت پيكار كرد. اين سه قرن، شكاف عظيمى ميان قلمرو دولت و قلمرو مذهب به
[1]. ژان ژاك روسو، قرارداد اجتماعى( متن و در زمينه متن)،( تهران: نشر آگاه، 1380)، ص 503.
[2]. همان، ص 505.
[3]. همان، ص 489.
وجود آورد».[1]
در جمعبندى اين انگاره مىتوان به ديدگاه آيت اللّه امامى كاشانى اشاره كرد. وى مىگويد: در انجيل نوشته است كه مسيح، ظهور خواهد كرد. اين يك حقيقت است؛ ولى آنان (مسيحيان) همين بحث را غالبا به حكومت جهانى تعبير نمىكنند. آقاى رات سينگر بزرگترين شخصيت علمى كاتوليك است و پاپ و امثال او نظر علمى را از وى مىگيرند.
وقتى با او صحبت كردم، ديدم زيربار حكومت نمىرود و حكومت جهانى را نمىپذيرد. او مىگفت: مسيح ظهور خواهد كرد؛ ولى آنرا به اسكاتولوژى- كه همان عالم آخرت باشد- وصل مىكرد. مىگفت: در عالم آخرت است كه عدل خداوند ظهور تام دارد و حضرت مسيح، مجراى عدل خداوند است. آنجا است كه همه به كيفر و پاداش مىرسند.[2]
1- 6. داورى و قضاوت
با بررسى كتابهاى عهد جديد روشن مىشود: هرچند عيسى عليه السّلام باز خواهد گشت و نجات و رستگارى مردم در دست او خواهد بود؛ اما او حكومت و سلطنتى دنيوى نخواهد داشت (زيرا سلطنت او مربوط به باطن انسانها است). به موجب بعضى از اين كتابها، عيسى مسيح براى بار دوّم بهعنوان قاضى جهانيان (داورى) خواهد آمد.
مؤلفان عهد جديد بىچون و چرا قبول داشتند كه ظهور مسيح، مترادف با آغاز زمان واپسين و نمود تحقّق وعده فرجامشناسى است. اين بيان كه «اعصار به پايان رسيده»، به اين مفهوم است كه آدمى به دوران واپسين ماجراهاى خود گام نهاده و به پايان قطعى تاريخ نزديك شده است. ملكوت خدا در حال آمدن است. مسيحيان در اينجا دو واقعه مربوط به مسيح را از هم متمايز مىكنند: نخستين واقعه تولّد حضرت عيسى و حلول كلام خدا در او است. دومين واقعه، «بازگشت ثانوى مسيح» است؛ يعنى، رجعت پرشكوه
[1]. همان، ص 490.
[2]. امامى كاشانى، نحوه نگرش مسيحيت به موضوع مهدويت، رسالت، ش 5402
مسيح كه حيات مىيابد و براى داورى زندگان و مردگان باز مىگردد. با نخستين واقعه ما به واپسين اعصار تاريخ گام نهادهايم و اين واقعه با رويداد فرجامين رجعت مسيح به پايان مىرسد.[1]مسيح خود مىگويد:
«من با فرشتگان خود، در شكوه و جلال پدرم (!) خواهم آمد و هركس را از روى اعمالش داورى خواهم كرد. بعضى از كسانىكه در اينجا هستند (شاگردان) پيش از مرگ، مرا در شكوه ملكوتم، خواهند ديد».[2]
در اعتقادنامه رسولان آمده است:
«من به خدا، پدر قادر مطلق، خالق آسمان و زمين اعتقاد دارم. به عيسى مسيح، تنها پسر او، خداوند ما، اعتقاد دارم ... او به آسمان صعود كرد و در سمت راست پدر نشست.
و دوباره براى قضاوت درباره مردگان و زندگان باز خواهد گشت».[3]
خود عيسى عليه السّلام مىگويد:
«هنگامىكه من، مسيح موعود باشكوه و جلال خود و همراه با تمام فرشتگانم بيايم، آنگاه بر تخت باشكوه خود خواهم نشست. سپس تمام قومهاى روى زمين در مقابل من خواهند ايستاد و من ايشان را از هم جدا خواهم كرد؛ همانطور كه چوپان گوسفندان را از بزها جدا مىكند؛ گوسفندها را در طرف راستم قرار مىدهم و بزها را در طرف چپم.
آنگاه بهعنوان پادشاه به كسانى كه در طرف راست منند خواهم گفت: بياييد اى عزيزان پدرم! بياييد تا شما را در بركات ملكوت خدا سهيم گردانم، بركاتى كه از آغاز آفرينش دنيا براى شما آماده شده بود ...».[4]
اين مطلب در انجيل متى تحت عنوان «روز داورى» ذكر شده است. اين اشاره به روز بزرگ و داورى نهايى است. شايد بتوان گفت: «مسيح در دو نوبت داورى خواهد كرد (نه حكومت). داورى اوّل در ابتداى سلطنت هزار ساله (شايد مربوط به ديگرى)
[1]. استفان جى گولد و ...، پيشين، ص 111.
[2]. متى: 16، بند 27 و 28.
[3]. مرى جوويور، پيشين، ص 452.
[4]. متى: 25، آيه 31- 40.
و بر روى زمين خواهد بود كه در اين داورى تمام امّتها جمع خواهند شد. براى صالحان حيات ابدى و براى بدكاران مجازات ابدى در نظر گرفته مىشود؛ ولى داورى دوّم (قيامت) در آسمانها انجام خواهد شد و فقط به مردگان اختصاص دارد. در اين داورى فقط درياچه آتش وجود دارد. در اين دوره با نابودى زمين و آسمان و ايجاد زمين و آسمان جديد، حيات به شكل نوين ادامه خواهد يافت. در اين وضعيت جديد، غم و اندوه وجود نخواهد داشت و شرارت و بىايمانى ظهور پيدا نخواهد كرد»[1]. در روايات اسلامى نيز انگاره داورى و حكميت عيسى عليه السّلام تأييد و بيان شده كه او بهعنوان حكم و داور خواهد آمد و نيز در مقام مشاور و وزير حضرت مهدى عليه السّلام، در رفع نابسامانىهاى جهان خواهد كوشيد.[2]
«عيسى بن مريم در ميان امت من داور دادگرى خواهد بود كه كينه و عداوت را از ميان مردم برمىدارد و ...».
در جمعبندى ديدگاه مسيحيت درباره آينده سياست (دولت) مىتوان گفت كه آنان بازگشت مسيح را براى تشكيل دولت و اداره امور جهان برنمىتابند؛ بلكه مسيح، رستگارى مردم و تحقّق ملكوت خدا را به ارمغان مىآورد. اين رستگارى نيز بيشتر جنبه اخروى و روحى دارد و جزئيات آن دقيق و روشن نيست. پس عموم مسيحيان التفاتى به آينده سياست (دولت) ندارند و حتى شايد بازگشت مسيح را با پايان سياست (و دولت) و شروع قيامت همراه مىدانند.
[1]. محمد رضا زيبايىنژاد، پيشين، ص 59 و 60.
[2].« يكون عيسى بن مريم فى أمّتى حكما مقسطا يرفع الشحناء و التباغض ...»: كامل سليمان، يوم الخلاص، پيشين، ج 1، ص 554، ح 727؛ سليمان بن ابراهيم قندوزى، ينابيع المودّة، ج 3، ص 88؛ سيد مصطفى كاظمى، بشارة الاسلام،( نجف: 1382)، ص 279.
دو. آينده دولت از ديدگاه فوكوياما (نظريه پايان تاريخ)
فوكوياما ديدگاه خود را درباره آينده سياست و دولت تحت عنوان «پايان تاريخ و آينده انسان» مطرح كرده است.
از ديدگاه وى با پايان يافتن جنگ سرد و فروپاشى اردوگاه كمونيسم، عصر رقابت و حاكميت ايدئولوژىها به سر آمده است و جامعه بشرى در آينده رو به «دموكراسى ليبرال» مىرود. دموكراسى ليبرال، آخرين شكل حكومت و پايان تاريخ خواهد بود و انسان امروز هيچ راهى جز پذيرفتن اين ايدئولوژى ندارد. در واقع در آينده، دولت- ملّتها با پذيرفتن اين نظام، شكل يكسان و شبيه به هم پيدا خواهند كرد. تكامل ايدئولوژى «دموكراسى ليبرال» موجب برترى تاريخى آن و پيروزى قدرت نظامى و اقتصادى آن است. اين، ايدئولوژى تكامليافتهاى است كه جبر تاريخى، آنرا الگوى مطلوب همه انسانها ساخته است.
آنچه كه ما شاهد آن هستيم، نه فقط پايان جنگ سرد؛ بلكه پايان تاريخ است! نقطه پايان، تحوّل ايدئولوژيكى بشريت و جهانى شدن دموكراسى غربى، بهعنوان شكل نهايى حكومت است. ميل دستيابى به جامعه مصرفى در دراز مدت، منجر به ليبراليسم اقتصادى و سياسى گرديده و تصوّر مىشود: سيستم غربى، بهطور پايانناپذيرى قابل گسترش است.
طبق پيشبينى وى، سدههاى ملالتبارى چشم به راه آدمى است؛ پايان تاريخ
دوره بسيار اندوهبارى خواهد بود: پيكار براى اكتشاف، آمادگى براى به خطر افكندن زندگى در راه يك آرمان كاملا انتزاعى و مجرّد، نبرد ايدئولوژيك جهانى كه مستلزم بىباكى و شهامت و قدرت تخيّل است ... همه اين ارزشها، جاى خود را به حسابگرى اقتصادى، جستوجوى بىپايان راهحلهاى تكنيكى و ارضاى توقعات مصرفى پيچيده خواهند سپرد. در عصر ما بعد تاريخى- كه نه از فلسفه خبرى خواهد بود و نه از هنر- مسأله حفظ و نگاهداشت دائمى حوزه تاريخ بشريت است. آرا و انديشههاى فوكوياما طى مباحث ذيل پىگيرى خواهد شد:
2- 1. حركت تاريخ
از ديدگاه وى، از همان ابتدا در جدّىترين و منظمترين كوششها براى نوشتن «تاريخهاى عمومى»، گسترش آزادى بهعنوان موتور اصلى تاريخ تلقّى شده است.
تاريخ يك سلسله رويدادهاى كور نيست؛ بلكه يك كلّ معنادار است كه در آن انديشههاى انسانى در مورد ماهيت نظم سياسى و اجتماعى توسعه مىيابد و شكوفا مىشود. اگر ما در حال حاضر به جايى رسيدهايم كه نمىتوانيم دنياى ذاتا متفاوت از جهان كنونى را تصور كنيم- بهطورى كه هيچ شاخصى امكان بهبود بنيادى نظم جارى را نشان نمىدهد- در اين صورت بايد اين امكان را در نظر بگيريم كه تاريخ ممكن است به پايان خود رسيده باشد.
وى همانند هگل و ماركس معتقد است: تحوّل جوامع انسانى بىپايان نيست؛ بلكه اين تحول بالاخره پايان مىپذيرد. پايان تاريخ زمانى است كه انسان به شكلى از جامعه انسانى دست يابد كه در آن عميقترين و اساسىترين نيازهاى بشرى برآورده شود.
فوكوياما «دموكراسى ليبرال» را شكل نهايى جوامع بشرى و پايان تاريخ تلقّى مىكند؛ اما بر اين نكته انگشت مىگذارد كه: اين سخن به آن معنا نيست كه سير طبيعى زاد و ولد و مرگومير متوقّف خواهد شد، يا ديگر وقايع مهمى اتفاق نخواهد افتاد؛ بلكه منظور اين است كه احتمالا ديگر تحوّل مهمّى در نهادهاى اساسى و اصول جارى، پديدار