بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 115

دو. آينده دولت از ديدگاه فوكوياما (نظريه پايان تاريخ)

فوكوياما ديدگاه خود را درباره آينده سياست و دولت تحت عنوان «پايان تاريخ و آينده انسان» مطرح كرده است.

از ديدگاه وى با پايان يافتن جنگ سرد و فروپاشى اردوگاه كمونيسم، عصر رقابت و حاكميت ايدئولوژى‌ها به سر آمده است و جامعه بشرى در آينده رو به «دموكراسى ليبرال» مى‌رود. دموكراسى ليبرال، آخرين شكل حكومت و پايان تاريخ خواهد بود و انسان امروز هيچ راهى جز پذيرفتن اين ايدئولوژى ندارد. در واقع در آينده، دولت- ملّت‌ها با پذيرفتن اين نظام، شكل يكسان و شبيه به هم پيدا خواهند كرد. تكامل ايدئولوژى «دموكراسى ليبرال» موجب برترى تاريخى آن و پيروزى قدرت نظامى و اقتصادى آن است. اين، ايدئولوژى تكامل‌يافته‌اى است كه جبر تاريخى، آن‌را الگوى مطلوب همه انسان‌ها ساخته است.

آنچه كه ما شاهد آن هستيم، نه فقط پايان جنگ سرد؛ بلكه پايان تاريخ است! نقطه پايان، تحوّل ايدئولوژيكى بشريت و جهانى شدن دموكراسى غربى، به‌عنوان شكل نهايى حكومت است. ميل دستيابى به جامعه مصرفى در دراز مدت، منجر به ليبراليسم اقتصادى و سياسى گرديده و تصوّر مى‌شود: سيستم غربى، به‌طور پايان‌ناپذيرى قابل گسترش است.

طبق پيش‌بينى وى، سده‌هاى ملالت‌بارى چشم به راه آدمى است؛ پايان تاريخ‌


صفحه 116

دوره بسيار اندوه‌بارى خواهد بود: پيكار براى اكتشاف، آمادگى براى به خطر افكندن زندگى در راه يك آرمان كاملا انتزاعى و مجرّد، نبرد ايدئولوژيك جهانى كه مستلزم بى‌باكى و شهامت و قدرت تخيّل است ... همه اين ارزش‌ها، جاى خود را به حسابگرى اقتصادى، جست‌وجوى بى‌پايان راه‌حل‌هاى تكنيكى و ارضاى توقعات مصرفى پيچيده خواهند سپرد. در عصر ما بعد تاريخى- كه نه از فلسفه خبرى خواهد بود و نه از هنر- مسأله حفظ و نگاهداشت دائمى حوزه تاريخ بشريت است. آرا و انديشه‌هاى فوكوياما طى مباحث ذيل پى‌گيرى خواهد شد:

2- 1. حركت تاريخ‌

از ديدگاه وى، از همان ابتدا در جدّى‌ترين و منظم‌ترين كوشش‌ها براى نوشتن «تاريخ‌هاى عمومى»، گسترش آزادى به‌عنوان موتور اصلى تاريخ تلقّى شده است.

تاريخ يك سلسله رويدادهاى كور نيست؛ بلكه يك كلّ معنادار است كه در آن انديشه‌هاى انسانى در مورد ماهيت نظم سياسى و اجتماعى توسعه مى‌يابد و شكوفا مى‌شود. اگر ما در حال حاضر به جايى رسيده‌ايم كه نمى‌توانيم دنياى ذاتا متفاوت از جهان كنونى را تصور كنيم- به‌طورى كه هيچ شاخصى امكان بهبود بنيادى نظم جارى را نشان نمى‌دهد- در اين صورت بايد اين امكان را در نظر بگيريم كه تاريخ ممكن است به پايان خود رسيده باشد.

وى همانند هگل و ماركس معتقد است: تحوّل جوامع انسانى بى‌پايان نيست؛ بلكه اين تحول بالاخره پايان مى‌پذيرد. پايان تاريخ زمانى است كه انسان به شكلى از جامعه انسانى دست يابد كه در آن عميق‌ترين و اساسى‌ترين نيازهاى بشرى برآورده شود.

فوكوياما «دموكراسى ليبرال» را شكل نهايى جوامع بشرى و پايان تاريخ تلقّى مى‌كند؛ اما بر اين نكته انگشت مى‌گذارد كه: اين سخن به آن معنا نيست كه سير طبيعى زاد و ولد و مرگ‌ومير متوقّف خواهد شد، يا ديگر وقايع مهمى اتفاق نخواهد افتاد؛ بلكه منظور اين است كه احتمالا ديگر تحوّل مهمّى در نهادهاى اساسى و اصول جارى، پديدار


صفحه 117

نخواهد شد.[1]

وى مى‌گويد: من تاريخ را به‌معناى هگلى- ماركسى‌اش؛ يعنى، به‌معناى رشد تكاملى نهادهاى سياسى و اقتصادى بشرى به كار گرفته‌ام. در پرتو اين‌گونه فهم، دو عنصر اساسى براى حركت تاريخ وجود دارد:

1. فن‌آورى و تداوم اكتشافات علمى كه راه را براى نوسازى اقتصادى هموار مى‌سازد.

2. مبارزه براى مشروعيت يافتن و به رسميت شناخته‌شدن از سوى نيروهاى موجود در جامعه كه در پايان به ايجاد روالى سياسى براى به رسميت شناختن حقوق اساسى بشر مى‌انجامد. برخلاف نظريه ماركس، من فرض گرفته‌ام كه اين روند تحول تاريخى، در دموكراسى و اقتصاد بازار به اوج خود رسيده است.[2]

فوكوياما براى اثبات تز خود در مورد پايان تاريخ و سير جوامع بشرى به سوى دموكراسى ليبرال، دو دسته دليل مى‌آورد كه اولين دسته، جنبه اقتصادى دارد. انسان براى برآورده كردن نيازها و اميال خود، از عقل بهره مى‌گيرد. پيشرفت روزافزون علوم فيزيكى نشان‌دهنده موقعيت بشر و لذا سير جهت‌دار تاريخ انسانى [به سوى پيشرفت‌] است. از نظر وى، پيشرفت‌هاى اقتصادى بى‌سابقه در كشورهاى اروپا و آمريكاى شمالى، در سايه استقرار بازار آزاد رقابتى و ليبراليسم اقتصادى مسير شده است ... فوكوياما خود اذعان دارد كه توضيح مسير تاريخ از طريق ميل انسان به برآوردن نيازها و اميال خود، در چهارچوب يك جريان دائمى پيشرفت علمى و فنى (منطق فيزيك مدرن) نوعى تفسير صرفا اقتصادى است:

«واضح است كه مكانيسمى كه ما تحليل كرديم، اساسا يك تفسير اقتصادى تاريخ است ... اين مكانيسم نوعى تفسير ماركسيستى تاريخ است كه به نتيجه‌اى كاملا غير ماركسيستى مى‌انجامد».[3]

[1]. موسى غنى‌نژاد، پايان تاريخ و آخرين انسان، اطلاعات سياسى- اقتصادى، شماره 63 و 64، ص 22 و 23.

[2]. فرانسيس فوكوياما، ده سال پس از طرح فرضيه، پگاه حوزه، ش 4، ص 8.

[3]. موسى غنى‌نژاد، پيشين، ص 23.


صفحه 118

اين ميل به توليد و مصرف بيشتر و بهتر است كه انسان را وادار به فعاليت شديد و قبول تغيير و تحول‌هاى هرروز جديدتر مى‌كند؛ اما برخلاف تصور ماركس جامعه‌اى كه به انسان‌ها امكان مى‌دهد بيشترين مقدار محصولات به عادلانه‌ترين روش ممكن توليد كنند، جامعه كمونيستى نيست؛ بلكه جامعه كاپيتاليستى است! پس او همانند هگل و ماركس معتقد است: تحول جوامع انسانى بى‌پايان نيست؛ بلكه اين تحول بالاخره پايان مى‌پذيرد. پايان تاريخ زمانى است كه انسان به شكلى از جامعه انسانى دست يابد كه در آن عميق‌ترين و اساسى‌ترين نيازهاى بشرى برآورده شود (دموكراسى- ليبرال)!

به گفته وى على‌رغم راه‌هاى متفاوتى كه همگى به «پايان تاريخ» منتهى مى‌شود، غير از مدل «سرمايه‌دارى دموكراسى ليبرال» كمتر نسخه‌اى از تجدّد وجود دارد كه ظاهر موفّقى داشته باشد. كشورهايى كه در راه مدرنيزاسيون هستند- از اسپانيا و پرتغال گرفته تا تايوان و كره‌جنوبى و چين- همگى در اين جهت گام برمى‌دارند.[1]

2- 2. فرضيه پايان تاريخ‌

فرضيه پايان تاريخ، معادل پايان ايدئولوژى يا به‌طور دقيق‌تر پايان كار ايدئولوژى‌هاى بديل ايدئولوژى مسلّط (ليبراليسم) است. اين فرضيه با پيش‌زمينه‌هايى شروع مى‌شود: بارزترين تحول ربع آخر قرن بيستم، آشكار شدن ضعف‌هاى بزرگ موجود در كنه ديكتاتورى‌هاى ظاهرا قدرتمند جهان- اعم از ديكتاتورى‌هاى راست و اقتدارگرا تا ديكتاتورى‌هاى چپ و كمونيستى- بوده است. حكومت‌هاى نيرومندى مضمحل شده‌اند و هرچند در همه موارد، به جاى آنها دموكراسى‌هاى ليبرال با ثبات ننشسته؛ ولى دموكراسى ليبرال همچنان آرزوى سياسى منسجمى است كه الهام‌بخش مناطق و فرهنگ‌هاى مختلف پيرامون جهان است. افزون بر اين اصول اقتصادى ليبرال- بازار آزاد نيز دامن گرفته است و هم در كشورهاى توسعه‌يافته صنعتى و هم در

[1]. همان، ص 24.


صفحه 119

كشورهايى كه در پايان جنگ جهانى دوّم، بخشى از جهان سوم فقرزده را تشكيل مى‌دادند، در ايجاد سطوح بى‌سابقه‌اى از سعادت‌مندى مادى موفق بوده است.

فوكوياما پس از بيان اين مقدّمات، نظريه خود را چنين طرح مى‌كند: علوم طبيعى جديد، نقطه آغاز خوبى است؛ زيرا تنها فعاليت اجتماعى مهمى است كه حتى اگر تأثير نهايى آن بر خوشبختى بشر نامعلوم باشد، باز همگان به اتفاق، آن‌را فرايندى هم تجمّعى- تراكمى و هم جهت‌دار مى‌دانند. تسخير پيش‌رونده طبيعت- كه به واسطه تكوين روش علمى در قرن شانزدهم و هفدهم ميلادى امكان‌پذير شده- هماهنگ با قواعد قطعى معيّنى كه واضع آنها طبيعت و قوانين آن بوده، به پيش رفته است.

علوم طبيعى جديد، بر تمام جوامعى كه آن‌را تجربه كرده‌اند، به دو دليل تأثيرى يكسان كننده داشته است: نخست، تكنولوژى براى آن دسته كشورهاى داراى آن، برترى نظامى قاطعى فراهم ساخته است. دوّم، علوم طبيعى جديد، افق يكسانى را در زمينه امكانات توليد اقتصادى گشوده است. تكنولوژى، انباشت نامحدود ثروت و بر اين اساس ارضاى مجموعه دائما فزاينده‌اى از اميال بشرى را ممكن مى‌سازد.

اين فرايند، همگن شدن فزاينده تمام جوامع بشرى را- قطع نظر از ريشه‌هاى تاريخى يا ميراث‌هاى فرهنگى آنها- تضمين مى‌كند (كشورهاى نوسازى شده شبيه هم مى‌شوند). حال علوم طبيعى نو، هرچند ما را به آستانه سرزمين موعود دموكراسى ليبرال هدايت مى‌كند؛ ولى به اين سرزمين نمى‌رساند؛ چرا كه هيچ دليل به لحاظ اقتصادى لازمى وجود ندارد كه پيشرفت در زمينه صنعتى شدن، ضرورتا موجد «آزادى سياسى» باشد.

تفسيرهاى اقتصادى تاريخ، كامل و رضايت‌بخش نيستند؛ از اين‌روبه سوى هگل و تفسير غير مادى او از تاريخ- كه بر پايه پيكار براى «شناسايى» استوار است- باز مى‌گرديم. پس ميل يا آرزوى شناخته شدن، مى‌تواند حلقه گمشده ميان اقتصاد ليبرال و سياست ليبرال را- كه در تفسير اقتصادى تاريخ جايش خالى بود- فراهم كند. با بالا رفتن سطح زندگى، شهرنشينى و بهبود تعليم و تربيت مردم و دستيابى كلّ جامعه به شرايطى كيفى بهتر، افراد به تدريج نه فقط طالب ثروت بيشتر؛ بلكه خواهان شناسايى‌


صفحه 120

شأن و مرتبه خويش مى‌شوند. انسان به آزرم خويش نيز، اعتقادى مغرورانه و نشأت گرفته از قوه غضبيه دارد و همين اعتقاد وى را به طلب حكومت‌هايى دموكراتيك وامى‌دارد؛ حكومت‌هايى كه با وى به مثابه فردى بالغ و نه كودك رفتار كنند و خودمختارى‌اش را به‌عنوان فردى آزاد، مورد شناسايى قرار دهند. كمونيسم در زمان ما، به اين دليل جاى خود را به دموكراسى ليبرال مى‌دهد كه انسان‌ها متوجه شده‌اند كمونيسم، تأمين‌كننده شكل بسيار ناقص و معيوبى از شناسايى است. اين آرزوى شناسايى، به‌عنوان موتور محرك تاريخ است و به ما امكان مى‌دهد تا بسيارى از پديده‌هايى چون فرهنگ، مذهب، كار و جنگ را از نو تفسير كنيم.

گفتنى است: ليبرال دموكراسى به جاى ميل به شناخته شدن به‌عنوان موجودى برتر از ديگران، ميل به شناخته شدن به‌عنوان موجودى برابر با ديگران را قرار مى‌دهد. پس جهانى متشكل از دموكراسى‌هاى ليبرال، انگيزه كمترى براى جنگ خواهند داشت (و تضادّها از بين خواهد رفت)؛ چرا كه در چنين جهانى، تمام ملّت‌ها متقابلا مشروعيت يكديگر را مورد شناسايى قرار مى‌دهند.[1]وى با تأييد ديدگاه الكساندر كوژو (مفسّر بزرگ هگل)، مى‌نويسد:

كوژو به تأكيد اصرار داشت كه تاريخ به فرجام خود رسيده است؛ چرا كه آنچه وى «دولت همگانى و همگن» مى‌ناميد- و ما آن را به نام دموكراسى ليبرال مى‌شناسيم- با جايگزين كردن شناسايى همگانى و برابر، به جاى رابطه خدايگانى و بندگى، مسأله شناسايى را به شكل قطعى حلّ كرده است.

انسان سرانجام در جهان، مطلوب خود را يافت و به‌طور كامل ارضا شد (!) ما اين را جدّى مى‌گيريم؛ زيرا مسأله اصلى سياست در طول هزاران سال، تاريخ بشر را مى‌توان تلاش براى حلّ مسأله «شناسايى» دانست. شناسايى مسأله اصلى «سياست» است ... اگر حكومت قانونى امروز (دموكراسى ليبرال) به راستى دستور العملى يافته باشد كه به وسيله‌

[1]. فوكوياما، فرانسيس، فرجام تاريخ و واپسين انسان، ترجمه على رضا طيب، مجله سياست خارجى، ش 2 و 3، صص 371- 377.


صفحه 121

آن همه افراد به ترتيبى مورد شناسايى قرار گيرند كه در عين حال از ظهور جبّاران هم اجتناب شود؛ در اين صورت، به راستى و به‌ويژه مى‌تواند در ميان رژيم‌هايى كه تاكنون بر پهنه زمين ظهور كرده‌اند، مدعى داشتن ثبات و دوام باشد.

در نتيجه وى دموكراسى ليبرال را به‌عنوان پايان تاريخ به شرح زير توصيف مى‌كند:

1. نقطه پايان تكامل ايدئولوژيك بشر؛

2. آخرين شكل حكومت بشرى؛

3. فارغ از تضادهاى درونى و بنيادى؛

4. متكى بر دو اصل آزادى و برابرى.[1]

2- 3. سرنوشت دولت‌

معمولا فرض مى‌شود كه امروزه تنها يك نوع مشروع از دولت وجود دارد و آن «ليبرال- دموكراسى» است كه در اواخر قرن بيستم، تنها نظام سياسى است كه اخلاقا پذيرفته مى‌شود! ديگر نظام‌هاى سياسى تنها وقتى توصيه مى‌شوند كه در مسير رسيدن به نهادهاى ليبرال دموكراتيك باشند يا به‌طور اجتناب‌ناپذيرى، شباهت‌هاى تقريبا ناقصى با آنها پيدا كنند. بر اين اساس تنها ليبرال دموكراسى، كاملا مشروع است (!) فوكوياما اين را در بيانى اغراق‌آميز به صورت يك ديدگاه متداول درآورده است كه: ليبرال دموكراسى «شكل نهايى حكومت بشرى» است. وى ده سال پس از ارائه فرضيه خود مى‌افزايد:

«تمام آنچه من فرض گرفته‌ام، وجود منطقى تكاملى است كه تاريخ انسانى از آن پيروى مى‌كند و براساس آن، كشورهاى پيشرفته‌تر، به اقتصاد بازار محور و نظام سياسى ليبرال- دموكراسى روى مى‌آورند. بنابراين وجود حادثه يا دولت‌هايى اندك- مانند صربستان و ايران كه خارج از اين روند قرار دارند- استثنا است و به اصل فرضيه زيان‌

[1]. همان، ص 389.


صفحه 122

نمى‌رساند».[1]

به زعم وى، امروزه تقريبا تمام كشورهاى پيشرفته صنعتى، نظام و نهادهاى دموكراسى ليبرال را پذيرفته‌اند يا در آستانه پذيرش آن قرار دارند و كشورهاى سياسى نيز به اقتصاد آزاد روى آورده و به آن پيوسته‌اند! كلّ اعتقاد به اينكه حركت اجتماع توسط نهادهاى بزرگ متمركز در سايه يك ايدئولوژى فراگير هدايت مى‌شود، به پايان خط رسيده است. براى ساختارهاى مبتنى بر بازار آزاد اقتصادى و دولت ليبرال دموكرات نيز، هيچ‌جايگزين تاريخى وجود ندارد و كشورهاى پيشرفته- جز سرمايه‌دارى دموكراتيك جهانى- فاقد هرگونه الگوى اقتصادى و سياسى جايگزين مى‌باشند.[2]

وى مى‌افزايد: امروز بشر فاقد جايگزين‌هاى تاريخى ديگر است. رتبه‌بندى‌هاى مصنوعى مبنى بر ساختارهاى سياسى- چون دولت‌هاى مطلقه، توتاليتر و دموكراسى‌ها بر پايه بازار آزاد- وجود ندارد و همه براى رسيدن به نوعى از نظام دموكراسى بر پايه بازار آزاد تلاش مى‌كنند. البته او جهانى شدن ليبرال دموكراسى را با آمريكايى شدن يكى مى‌گيرد و گويا مى‌خواهد بقبولاند كه با مرگ خدا (!) و سقوط كمونيسم، مطلقى جز ايالات متحده در دهكده جهانى وجود ندارد:

«به نظر من جهانى شدن، همان امريكايى شدن است؛ چرا كه امريكا از برخى جهات پيشرفته‌ترين كشور سرمايه‌دارى در جهان امروز است و همين‌طور نهادهاى آن، نمايانگر پيشرفت و توسعه منطقى نيروهاى بازار است ... قطعا امريكايى شدن با جهانى شدن يكى است».[3]

باتوجّه به اين ديدگاه افراطى، مى‌توان نتايج زير را از فرضيه پايان تاريخ فوكوياما به دست آورد:

[1]. پگاه حوزه، ش 4.

[2]. مجتبى اميرى، پايان تاريخ و بحران اعتماد، اطلاعات سياسى- اقتصادى، شماره 97 و 98، ص 12.

[3]. رحيم كارگر، جهانى شدن و حكومت جهانى مهدى( عج)، فصلنامه انتظار، ش 6، ص 160.