بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 128

و طبقاتى) پديد مى‌آيد كه نفى تز است. با اين تغيير، نظم سياسى جديدى پا به عرصه وجود مى‌گذارد كه همان «دولت» (آنتى تز) است. دولت به جاى آنكه بر مبناى گروه قومى و خونى باشد، براساس قلمرو و زمين تشكيل مى‌گردد:

«جامعه كاركردهاى مشترك خاصى به وجود مى‌آورد كه از آنها نمى‌تواند چشم بپوشد. اشخاصى كه براى اين منظور گمارده مى‌شوند، شاخه جديدى از كار را در داخل جامعه تشكيل مى‌دهند. اين بدان‌ها منافع خاصى مى‌بخشد كه از منافع كسانى نيز كه بدان‌ها قدرت اعطا كرده، متمايز است؛ آنان خود را از افراد اخير مستقل مى‌كنند؛ دولت‌زاده شده است».[1]

3- 2. كاستى‌ها و ناراستى‌هاى دولت‌

ماركس دولت را بدنه‌اى از افراد مى‌شناخت كه بر كلّ ملّت حكومت مى‌كنند.

معمولا اين حكومت براى حفظ امنيت مردم و اداره امورشان و ... ضرورى دانسته مى‌شود؛ اما به گمان ماركس آنچه مهم است و ناگفته مى‌ماند، اين است: دولت براى حفظ منافع دسته‌اى از مردم و ايجاد شرايط بهره‌كشى از بقيه مردم، كار مى‌كند. دولت بقاى مناسبات بهره‌كشى و تداوم استثمار را تضمين مى‌كند و به يارى مشروعيت و حاكميت، در واقع با بدنه مسلّحى از افراد- كه در نيروهاى انتظامى، پليس، ارتش و ...

سازمان يافته‌اند- حق انحصارى اعمال خشونت در جامعه را به خود تخصيص مى‌دهد.

قدرت دولتى، ابزارى است براى حفظ مناسبات ناعادلانه طبقاتى موجود. به اين ترتيب، نگاه ماركس به دولت از يك نظر خيلى شبيه به نگاه آنارشيست‌ها به دولت است.

ماركس همچون با كونين و كروپاتكين، دولت را پديده‌اى منفى مى‌داند؛ آن‌را به عنوان شرّ اجتماعى مى‌شناسد و نه نيكى يا ابزار برقرارى نيكى. بر اين اساس او توضيح مى‌دهد كه اصولا «دولت» مسأله و امر پيچيده و بغرنجى است كه حفظ آن هزينه گزافى‌

[1]. ر. ك: هال درپير، پيشين، ج 1، ص 270( از انگلس).


صفحه 129

دربردارد. ماليات‌بندى يك ضرورت مى‌شود. در قلب نظام، يك نيروى عمومى است كه مسؤوليت كنترل و نظارت تعارض‌ها و كشمكش‌هاى طبقاتى، در جامعه جديد را بر عهده دارد. گاه اين دولت از تمامى عناصر جامعه، به نوعى استقلال دست مى‌يابد و به عنوان داور كشمكش‌هاى طبقاتى (مافوق طبقات) قرار مى‌گيرد؛ اما غالب اوقات، ابزار دست طبقه مسلّط اقتصادى (طبقه حاكم) است و به سركوب بخش‌هاى تحت استثمار جامعه مى‌پردازد.

دولت در عهد باستان از سوى شهروندان آزاد مورد استفاده قرار مى‌گرفت تا جمعيت بردگان را كنترل نمايد. در اروپاى قرون وسطى، دولت ابزار سلطه بورژوازى بر پرولتاريا است. اقتدار دولت بر رضايت آزادانه و احترام خودجوش مردم نيست؛ بلكه بر پايه ترس و اجبار است. ويژگى نظام سياسى- از فروپاشى و نظم كمونيسم ابتدايى تا تمامى مراحل ديالكتيكى و ظهور فرجامين جامعه كمونيستى- همين است. همراه با گسترش نيروهاى توليدى، شكل‌هاى جديد جامعه و دولت پديد مى‌آيند و اينها نيز به نوبه خود، راه را براى جامعه‌ها و دولت‌هاى بعدى هموار مى‌سازند. اما در هر صورت حكومت نماينده طبقه‌اى خاص است و هرگز نماينده كل جامعه نمى‌باشد. هر نظام گذرا به‌هرحال به زوال مى‌رود و طى مبارزه دهشت‌بار طبقاتى، نظام جديدى زاده مى‌شود:

«تاريخ تمامى جوامع گذشته، تاريخ مبارزات طبقاتى است. انسان آزاد و برده، نجيب‌زاده و عامى، ارباب و رعيت، استادكار و شاگرد و خلاصه ستمگر و ستمكش در ضدّيت دائم با يكديگر بوده و به پيكارى خستگى‌ناپذير- گاهى پنهان و گاهى آشكارا- پرداخته‌اند كه هربار به تغيير و تبديل انقلابى جامعه به‌طور كامل يا انهدام مشترك طبقات متخاصم انجاميده است».[1]

مبارزه طبقاتى مدام، مستلزم به كار گرفتن زور و خشونت، هم توسط طبقه حاكم از طريق اقتدار عمومى و هم توسط عناصر انقلابى است. در طرح ماركس، زور و نيرو، يك ابزار نجات‌بخش است. وقتى اقتدار عمومى، زور را به خدمت مى‌گيرد، گاه به جاى‌

[1]. ويليام. تى بلوم، پيشين، ج 2، ص 844 و 845؛ به نقل از: مانيفست كمونيست، ص 9.


صفحه 130

آنكه در خدمت تحوّل و پيشرفت اقتصادى قرار بگيرد، در جهت مخالف آن عمل مى‌كند. در چنين مواردى نيرو و زور سرانجام در برابر قدرت توسعه اقتصادى تسليم مى‌شود. پس انقلاب اجتماعى در آينده اجتناب‌ناپذير بوده و بشر پا به مرحله بعدى (سرمايه‌دارى سوسياليستى) خواهد گذاشت.

3- 3. آينده دولت‌

از ديدگاه ماركسيسم، براى رسيدن به جامعه كمونيستى (آخرين مرحله حركت تاريخ)، بايد يك مرحله ميانى و گذرى را [بين نظام سرمايه‌دارى و جامعه كمونيستى‌] پشت سر گذاشت. اين مرحله را «مرحله سوسياليسم» مى‌نامند. سوسياليسم با كنار زدن جامعه سرمايه‌دارى، در يك انقلاب به رهبرى پرولتاريا، استقرار مى‌يابد. پرولتاريا پس از برافكندن سلطه سرمايه‌داران، حكومت طبقاتى خود را به‌عنوان يك حكومت گذرى مستقرّ مى‌كند. اين حكومت را «ديكتاتورى پرولتاريا» مى‌نامند، منظور ماركس از ديكتاتورى اين است كه حكومت در مرحله گذرى در هرحال، به دست پرولتاريا قرار دارد و ماركس هر نوع حكومت طبقاتى را نوعى حكومت ديكتاتورى به شمار مى‌آورد (مثلا دموكراسى نيز ديكتاتورى بورژوازى است).

مرحله سوسياليسم به‌عنوان فاز اوّل كمونيسم هنوز آلوده به بسيارى از مظاهر تاريخى از خودبيگانگى است. در اين مرحله، در عرصه كار و توليد، به‌عنوان بنياد مناسبات جامعه، شيوه و شعار زير حكم‌فرما است: «از هركس به اندازه توانش، به هر كس به اندازه كارش». در حالى كه ويژگى مرحله موقّتى حكومت جمعى در نظم سياسى، ديكتاتورى دولت بود (البته پرولتاريايى). ويژگى مرحله نهايى حكومت اشتراكى، درست در حد مفرط جهت مخالف آن؛ يعنى، ناپديدى (نبود) دولت خواهد بود. در برابر يك جامعه بدون طبقات، يك جامعه بدون دولت پديدار خواهد شد. تحوّلى شگفت‌انگيز؛ اما باز هم تحوّلى منطقى است!

از ديدگاه مادى‌گرايى تاريخى، دولت، بيانگر و روبناى سلطه اقتصادى است؛ از


صفحه 131

اين‌روبه عقيده ماركس قدرت اقتصادى، قدرت متشكل يك طبقه به منظور تعدّى به طبقه ديگر است. اين تعدّى را از بين ببريد و نياز به وجود دولت، حكومت و پليس را از بين خواهيد برد.[1]

پرسش اين است كه براساس نظريه طبقاتى چه بر سر دولت خواهد آمد؟

يك. پاسخى ساده به اين پرسش را مى‌توان به روشنى در مانيفست كمونيست يافت.

براساس آن، سياست در درون دولت وجود مى‌يابد و دولت تجسّم منافع طبقاتى است.

روبناى دولت، بر پايه سلطه طبقاتى پديد مى‌آيد. بنابراين «وقتى در فرآيند رشد و تكامل، تمايزات طبقاتى از ميان بروند و كل توليد در دست كلّ ملّت قرار گيرد، قدرت عمومى خصلت خود را از دست خواهد داد». وقتى طبقه‌اى از ميان مى‌رود، در آن صورت به يك معنا سياست و دولت هم پايان مى‌يابد. پس الغاى دولت در نظر كمونيست‌ها، تنها به‌عنوان نتيجه ضرورى سركوب و امحاى طبقات معنا مى‌دهد؛ زيرا نابودى طبقات خودبه‌خود، به نابودى نياز به وجود قدرت سازمان‌يافته يك طبقه، براى سركوب طبقه ديگر مى‌انجامد. اين نظر به‌عنوان نظريه محو و اضمحلال تدريجى دولت معروف شده است. كارل ماركس در فقر فلسفه مى‌گويد:

«به محض آنكه ديگر طبقه‌اى اجتماعى براى تعدّى كردن به آن نبود .. ديگر چيزى براى سركوب كردن- كه وجود يك قدرت سركوب‌كننده (يعنى يك دولت) را ضرورى مى‌سازد- وجود نخواهد داشت».

دو. پاسخ ديگر آنكه با حصول اقتصاد وفور، رسالت تاريخى دولت هم پايان مى‌يابد. اين طرحى است كه ماركس از فرآيند تاريخ و سرنوشت دولت ارائه مى‌كند:

«نخستين اقدامى كه طىّ آن، دولت به‌عنوان نماينده تمامى جامعه انجام مى‌دهد؛ يعنى، به نام جامعه مالكيت تمامى ابزارهاى توليد را به دست مى‌گيرد؛ در عين حال آخرين اقدام مستقل دولت هم هست».

«جامعه [اى‌] كه توليد را بر مبناى تازه همكارى آزاد و برابر توليدكنندگان سازمان‌

[1]. اندر، پى‌يتر، ماركس و ماركسيسم، ترجمه ضيائيان،( تهران: دانشگاه( تهران: 1358)، ص 91 و 92.


صفحه 132

مى‌دهد، تمامى ماشين دولت را هم به جايى منتقل مى‌كند كه بدان جا تعلّق دارد و آنجا موزه اشياى عتيقه است. دولت نيز در كنار دستگاه نخ‌ريسى و تبر برنزى، به موزه سپرده مى‌شود». «پس از آن دخالت يك قدرت دولتى در مناسبات اجتماعى در يكايك زمينه‌هاى گوناگون، به تدريج زايد مى‌شود. آن‌گاه طبيعتا دولت به خواب فرو مى‌رود.

حكومت بر اشخاص جاى خود را به اداره بر اشيا و مديريت بر عمليات توليدى مى‌دهد.

دولت ملغا نمى‌شود؛ بلكه خاموش مى‌گردد (در يك ترجمه: خود نابود و مضمحل مى‌شود)»[1].

سه. نظريه ماركسى كه انجام تغييرات اقتصادى، اجتماعى و سياسى را آخرين اقدام بزرگ ديالكتيكى مى‌داند، تغييرات عظيمى را در رفتار انسان‌ها نيز پيش‌بينى مى‌كند.

همراه با از ميان رفتن «خشونت‌هاى ناشى از مالكيت خصوصى»، پرخاش و تجاوزگرى نيز ناپديد مى‌گردد. انسان‌ها به صورت موجودات كاملا اجتماعى در مى‌آيند كه انگيزه‌هايشان صرفا خيرخواهانه و مبتنى بر همكارى و تعاون است ... ديگر چيزى‌كه بر سر آن لزومى به جنگيدن باشد، وجود ندارد. شرايط مادّى، تحقّق بخشيدن به خود، براى همگان فراهم است. روشن است كه در اينجا ديگر نيازى به دولت نيست!

چهار. انگلس در سال 1874 بر آن بود كه «دولت در نتيجه انقلاب اجتماعى، ناپديد خواهد شد». كار ويژه‌هاى سياسى، صرفا ادارى خواهند شد. اما در سال 1877، بر اين عقيده بود كه: پرولتاريا با تصرّف وسايل توليد، يكباره دولت را لغو كرده و دولت خود، به «خواب خواهد رفت». يا به خودى خود «نابود خواهد شد».

3- 4. جامعه موعود

مهم‌ترين انگاره براى ماركس، رسيدن به آرمان شهر كمونيستى و از بين رفتن تضادها، استثمارها و كمبودها است. ماركس آينده را از آن سازمان جامع كمونيستى‌اى‌

[1]. همان، ص 271؛ به نقل: آنتى دورينگ و منشأ خانواده، ص 295 و 296 و 332.


صفحه 133

مى‌داند كه بر زندگى انسان‌ها حاكم مى‌شود و در آن تمامى هستى‌هاى طبيعى، در حالت برابرى و همكارى متقابل به كمال مى‌رسند. اين كمال، تقسيم كار را از ميان مى‌برد و فراوانى بر جامعه حاكم مى‌گردد. از خودبيگانگى از ميان مى‌رود؛ چون افراد آزاد به صورتى خلّاق در فعاليت‌هاى جامعه و جماعت مشاركت مى‌ورزند. وحدت انسان با طبيعت بار ديگر اعاده مى‌گردد. انسان باهم‌نوعان و با خودش نيز بيگانه مى‌شود. انسان در آن حالت به‌عنوان موجودى كامل و نوعى، خود را در فراورده كارش باز مى‌يابد.

فرايند توليد، در تمامى جوانب و سطوح زندگى آفريده مى‌شود:

«به جاى ثروت و فقر اقتصاد سياسى (سرمايه‌دارى)، انسان غنى و نياز اين انسان مطرح مى‌شود. انسان غنى در آن واحد، انسانى است نيازمند به كلّيت زندگى و فعاليت انسانى؛ انسانى كه تحقّق خود او به‌عنوان ضرورت درونى، به‌عنوان نياز در كليت خودش، وجود دارد».[1]

ناپديدى دولت، به منزله پيدايش هرج و مرج نخواهد بود. به جاى دولت، مى‌بايستى جامعه نوينى استقرار يابد؛ اجتماعى بى‌سابقه كه به وسيله شركت آزادانه مردم متحد شود. اين آرمان (كمون) به صراحت در ديدگاه‌هاى ماركس و انگلس مطرح شده است. جامعه كمونى پس از خلاص شدن از دولت، مى‌بايست سازمان يافتن خود به خودى اقتصاد را بر مبناى مشاركت‌هاى آزادانه امكان‌پذير سازد و مطابق با پايان يافتن دولت، از خودبيگانگى اقتصادى نيز بايد پايان گيرد. همراه با از بين رفتن رژيم سرمايه‌دارى و كار تقسيم شده، اختلاف بخيلانه‌اى ميان كار فكرى و كار جسمى نيز پايان خواهد يافت. كار خود به يك نياز حياتى و يك لذّت مبدّل خواهد شد.

در دستنوشته‌هاى اقتصادى- فلسفى پاريس آمده است:

«كمونيسم به منزله برگذشتن مثبت از مالكيت خصوصى يا از خودبيگانگى انسانى و در نتيجه به‌عنوان تصرف واقعى جوهر انسانى توسط انسانى و براى انسانى است.

كمونيسم، بازگشت كامل انسان به خويشتن خويش، به‌عنوان يك هستى اجتماعى‌

[1]. ويليام تى بلوم، پيشين، ص 824؛ به نقل از: دستنوشته‌هاى اقتصادى- فلسفى پاريس در كاكر، ص 77.


صفحه 134

(انسانى) است؛ بازگشتى آگاهانه كه در چارچوب تمامى امكانات و ثروت‌هاى روزگاران قبلى انجام مى‌پذيرد ... حل اصل كشمكش ميان انسان و طبيعت و انسان با انسان است. حل راستين كشمكش ميان هستى و جوهر، بين عينيت بخشيدن و تصديق خويشتن، بين آزادى و ضرورت، بين فرد و نوع است. كمونيسم معّماى حل شده تاريخ است. راه‌حل آن نيز همين است».[1]!!

به‌طور خلاصه جامعه مزبور، جهانى غير سياسى و خالى از كشمكش است؛ زيرا فراوانى مادى و نبود طبقات، وجود چنان جهانى را امكان‌پذير ساخته است. جامعه به كلّى نو خواهد شد.

3- 5. نقد و بررسى‌

نظريه «طبقاتى دولت» ماركس، دچار اشكالاتى است كه حل‌نشدنى مى‌نمايد:

1. ماركس توجّه بنيانى به دولت ندارد و اصولا در اين زمينه نظريه‌پردازى نمى‌كند؛ بلكه عمده توجّه او به اقتصاد سياسى و نظام سرمايه‌دارى است. وظايف و نقش‌هايى كه دولت در طىّ مبارزه طبقاتى ايفا مى‌كند، حائز اهميت اساسى است؛ نه خود دولت.

ماركس از بيم آنكه او را متفكّرى يوتوپيايى و يا بورژوا قلمداد كنند؛ هرگز نظريه هنجارى مثبتى درباره قدرت عمومى به دست نداد.

2. هيچ‌گاه اين نظر كه دولت- در همه‌جا- به سود طبقه حاكمه عمل مى‌كند و يا حتى عرصه مبارزه طبقاتى است، اثبات نمى‌شود.

3. ماركس خود اذعان مى‌داشت كه مسأله مديريت و اداره كردن امور، بايد به جاى خود بماند و بنابراين به شكلى از اشكال، دولت در جامعه بى‌طبقه هم ضرورى‌

[1]. همان.


صفحه 135

خواهد بود.[1]

4. از سخنان ماركسيست‌ها برمى‌آيد كه چرخ زمان و جامعه به عقب برنمى‌گردد و در تاريخ بشر هيچ نوع تحول قهقرايى و ارتجاعى به وجود نيامده و نخواهد آمد.

اكنون اين سؤال پيش مى‌آيد: اگر نظام كمونيستى (جامعه بدون طبقه و دولت)، نظام عالى و برتر است و لذا هنگامى‌كه حلقه تاريخ زندگى بشر به چنين نظامى رسيد، به حكم برتر پديدار خواهد ماند. پس چرا كمون نخست- كه به حكم اين سخن نظام كامل و بدون طبقه دولت بود- به نظام بردگى مبدّل شد و بستر نظام اعلا را رها كرده، به نظام پست گراييد؟!

اگر نظام كمون و اشتراكيت نظام عالى نبود، چرا آخرين حلقه تاريخ، حلقه كمونيستى فرض شده و بقاى بشر در آن دايمى و پايدار تصور مى‌شود؟!

از طرفى ترسيم وضعيت كمون نهايى (تأسيس مالكيت‌هاى اجتماعى و عمومى)، بازگشت به طرز مالكيت و روابط توليدى چند هزار سال پيش و يك حركت ارتجاعى و قهقهرايى نيست؟[2]

5. مهم‌ترين انگاره فراموش شده در ديدگاه ماركس، نيازهاى واقعى و فطرى انسان‌ها است كه در جامعه آرمانى وى ارضا نخواهد شد. مشكلات و كاستى‌هاى مردم و جوامع، تنها مشكلات مادّى، اقتصادى و بى‌عدالتى نيست؛ بلكه انسان‌ها از كمبود اخلاق، فهم، انديشه و همدلى رنج مى‌برند كه در آرمان شهر كمونيستى نشانى از آنها به چشم نمى‌خورد.

[1]. اندرو گمبل، پيشين، ص 94.

[2]. ر. ك: جعفر سبحانى، پيشين، ص 182.