اينروبه عقيده ماركس قدرت اقتصادى، قدرت متشكل يك طبقه به منظور تعدّى به طبقه ديگر است. اين تعدّى را از بين ببريد و نياز به وجود دولت، حكومت و پليس را از بين خواهيد برد.[1]
پرسش اين است كه براساس نظريه طبقاتى چه بر سر دولت خواهد آمد؟
يك. پاسخى ساده به اين پرسش را مىتوان به روشنى در مانيفست كمونيست يافت.
براساس آن، سياست در درون دولت وجود مىيابد و دولت تجسّم منافع طبقاتى است.
روبناى دولت، بر پايه سلطه طبقاتى پديد مىآيد. بنابراين «وقتى در فرآيند رشد و تكامل، تمايزات طبقاتى از ميان بروند و كل توليد در دست كلّ ملّت قرار گيرد، قدرت عمومى خصلت خود را از دست خواهد داد». وقتى طبقهاى از ميان مىرود، در آن صورت به يك معنا سياست و دولت هم پايان مىيابد. پس الغاى دولت در نظر كمونيستها، تنها بهعنوان نتيجه ضرورى سركوب و امحاى طبقات معنا مىدهد؛ زيرا نابودى طبقات خودبهخود، به نابودى نياز به وجود قدرت سازمانيافته يك طبقه، براى سركوب طبقه ديگر مىانجامد. اين نظر بهعنوان نظريه محو و اضمحلال تدريجى دولت معروف شده است. كارل ماركس در فقر فلسفه مىگويد:
«به محض آنكه ديگر طبقهاى اجتماعى براى تعدّى كردن به آن نبود .. ديگر چيزى براى سركوب كردن- كه وجود يك قدرت سركوبكننده (يعنى يك دولت) را ضرورى مىسازد- وجود نخواهد داشت».
دو. پاسخ ديگر آنكه با حصول اقتصاد وفور، رسالت تاريخى دولت هم پايان مىيابد. اين طرحى است كه ماركس از فرآيند تاريخ و سرنوشت دولت ارائه مىكند:
«نخستين اقدامى كه طىّ آن، دولت بهعنوان نماينده تمامى جامعه انجام مىدهد؛ يعنى، به نام جامعه مالكيت تمامى ابزارهاى توليد را به دست مىگيرد؛ در عين حال آخرين اقدام مستقل دولت هم هست».
«جامعه [اى] كه توليد را بر مبناى تازه همكارى آزاد و برابر توليدكنندگان سازمان
[1]. اندر، پىيتر، ماركس و ماركسيسم، ترجمه ضيائيان،( تهران: دانشگاه( تهران: 1358)، ص 91 و 92.
مىدهد، تمامى ماشين دولت را هم به جايى منتقل مىكند كه بدان جا تعلّق دارد و آنجا موزه اشياى عتيقه است. دولت نيز در كنار دستگاه نخريسى و تبر برنزى، به موزه سپرده مىشود». «پس از آن دخالت يك قدرت دولتى در مناسبات اجتماعى در يكايك زمينههاى گوناگون، به تدريج زايد مىشود. آنگاه طبيعتا دولت به خواب فرو مىرود.
حكومت بر اشخاص جاى خود را به اداره بر اشيا و مديريت بر عمليات توليدى مىدهد.
دولت ملغا نمىشود؛ بلكه خاموش مىگردد (در يك ترجمه: خود نابود و مضمحل مىشود)»[1].
سه. نظريه ماركسى كه انجام تغييرات اقتصادى، اجتماعى و سياسى را آخرين اقدام بزرگ ديالكتيكى مىداند، تغييرات عظيمى را در رفتار انسانها نيز پيشبينى مىكند.
همراه با از ميان رفتن «خشونتهاى ناشى از مالكيت خصوصى»، پرخاش و تجاوزگرى نيز ناپديد مىگردد. انسانها به صورت موجودات كاملا اجتماعى در مىآيند كه انگيزههايشان صرفا خيرخواهانه و مبتنى بر همكارى و تعاون است ... ديگر چيزىكه بر سر آن لزومى به جنگيدن باشد، وجود ندارد. شرايط مادّى، تحقّق بخشيدن به خود، براى همگان فراهم است. روشن است كه در اينجا ديگر نيازى به دولت نيست!
چهار. انگلس در سال 1874 بر آن بود كه «دولت در نتيجه انقلاب اجتماعى، ناپديد خواهد شد». كار ويژههاى سياسى، صرفا ادارى خواهند شد. اما در سال 1877، بر اين عقيده بود كه: پرولتاريا با تصرّف وسايل توليد، يكباره دولت را لغو كرده و دولت خود، به «خواب خواهد رفت». يا به خودى خود «نابود خواهد شد».
3- 4. جامعه موعود
مهمترين انگاره براى ماركس، رسيدن به آرمان شهر كمونيستى و از بين رفتن تضادها، استثمارها و كمبودها است. ماركس آينده را از آن سازمان جامع كمونيستىاى
[1]. همان، ص 271؛ به نقل: آنتى دورينگ و منشأ خانواده، ص 295 و 296 و 332.
مىداند كه بر زندگى انسانها حاكم مىشود و در آن تمامى هستىهاى طبيعى، در حالت برابرى و همكارى متقابل به كمال مىرسند. اين كمال، تقسيم كار را از ميان مىبرد و فراوانى بر جامعه حاكم مىگردد. از خودبيگانگى از ميان مىرود؛ چون افراد آزاد به صورتى خلّاق در فعاليتهاى جامعه و جماعت مشاركت مىورزند. وحدت انسان با طبيعت بار ديگر اعاده مىگردد. انسان باهمنوعان و با خودش نيز بيگانه مىشود. انسان در آن حالت بهعنوان موجودى كامل و نوعى، خود را در فراورده كارش باز مىيابد.
فرايند توليد، در تمامى جوانب و سطوح زندگى آفريده مىشود:
«به جاى ثروت و فقر اقتصاد سياسى (سرمايهدارى)، انسان غنى و نياز اين انسان مطرح مىشود. انسان غنى در آن واحد، انسانى است نيازمند به كلّيت زندگى و فعاليت انسانى؛ انسانى كه تحقّق خود او بهعنوان ضرورت درونى، بهعنوان نياز در كليت خودش، وجود دارد».[1]
ناپديدى دولت، به منزله پيدايش هرج و مرج نخواهد بود. به جاى دولت، مىبايستى جامعه نوينى استقرار يابد؛ اجتماعى بىسابقه كه به وسيله شركت آزادانه مردم متحد شود. اين آرمان (كمون) به صراحت در ديدگاههاى ماركس و انگلس مطرح شده است. جامعه كمونى پس از خلاص شدن از دولت، مىبايست سازمان يافتن خود به خودى اقتصاد را بر مبناى مشاركتهاى آزادانه امكانپذير سازد و مطابق با پايان يافتن دولت، از خودبيگانگى اقتصادى نيز بايد پايان گيرد. همراه با از بين رفتن رژيم سرمايهدارى و كار تقسيم شده، اختلاف بخيلانهاى ميان كار فكرى و كار جسمى نيز پايان خواهد يافت. كار خود به يك نياز حياتى و يك لذّت مبدّل خواهد شد.
در دستنوشتههاى اقتصادى- فلسفى پاريس آمده است:
«كمونيسم به منزله برگذشتن مثبت از مالكيت خصوصى يا از خودبيگانگى انسانى و در نتيجه بهعنوان تصرف واقعى جوهر انسانى توسط انسانى و براى انسانى است.
كمونيسم، بازگشت كامل انسان به خويشتن خويش، بهعنوان يك هستى اجتماعى
[1]. ويليام تى بلوم، پيشين، ص 824؛ به نقل از: دستنوشتههاى اقتصادى- فلسفى پاريس در كاكر، ص 77.
(انسانى) است؛ بازگشتى آگاهانه كه در چارچوب تمامى امكانات و ثروتهاى روزگاران قبلى انجام مىپذيرد ... حل اصل كشمكش ميان انسان و طبيعت و انسان با انسان است. حل راستين كشمكش ميان هستى و جوهر، بين عينيت بخشيدن و تصديق خويشتن، بين آزادى و ضرورت، بين فرد و نوع است. كمونيسم معّماى حل شده تاريخ است. راهحل آن نيز همين است».[1]!!
بهطور خلاصه جامعه مزبور، جهانى غير سياسى و خالى از كشمكش است؛ زيرا فراوانى مادى و نبود طبقات، وجود چنان جهانى را امكانپذير ساخته است. جامعه به كلّى نو خواهد شد.
3- 5. نقد و بررسى
نظريه «طبقاتى دولت» ماركس، دچار اشكالاتى است كه حلنشدنى مىنمايد:
1. ماركس توجّه بنيانى به دولت ندارد و اصولا در اين زمينه نظريهپردازى نمىكند؛ بلكه عمده توجّه او به اقتصاد سياسى و نظام سرمايهدارى است. وظايف و نقشهايى كه دولت در طىّ مبارزه طبقاتى ايفا مىكند، حائز اهميت اساسى است؛ نه خود دولت.
ماركس از بيم آنكه او را متفكّرى يوتوپيايى و يا بورژوا قلمداد كنند؛ هرگز نظريه هنجارى مثبتى درباره قدرت عمومى به دست نداد.
2. هيچگاه اين نظر كه دولت- در همهجا- به سود طبقه حاكمه عمل مىكند و يا حتى عرصه مبارزه طبقاتى است، اثبات نمىشود.
3. ماركس خود اذعان مىداشت كه مسأله مديريت و اداره كردن امور، بايد به جاى خود بماند و بنابراين به شكلى از اشكال، دولت در جامعه بىطبقه هم ضرورى
[1]. همان.
خواهد بود.[1]
4. از سخنان ماركسيستها برمىآيد كه چرخ زمان و جامعه به عقب برنمىگردد و در تاريخ بشر هيچ نوع تحول قهقرايى و ارتجاعى به وجود نيامده و نخواهد آمد.
اكنون اين سؤال پيش مىآيد: اگر نظام كمونيستى (جامعه بدون طبقه و دولت)، نظام عالى و برتر است و لذا هنگامىكه حلقه تاريخ زندگى بشر به چنين نظامى رسيد، به حكم برتر پديدار خواهد ماند. پس چرا كمون نخست- كه به حكم اين سخن نظام كامل و بدون طبقه دولت بود- به نظام بردگى مبدّل شد و بستر نظام اعلا را رها كرده، به نظام پست گراييد؟!
اگر نظام كمون و اشتراكيت نظام عالى نبود، چرا آخرين حلقه تاريخ، حلقه كمونيستى فرض شده و بقاى بشر در آن دايمى و پايدار تصور مىشود؟!
از طرفى ترسيم وضعيت كمون نهايى (تأسيس مالكيتهاى اجتماعى و عمومى)، بازگشت به طرز مالكيت و روابط توليدى چند هزار سال پيش و يك حركت ارتجاعى و قهقهرايى نيست؟[2]
5. مهمترين انگاره فراموش شده در ديدگاه ماركس، نيازهاى واقعى و فطرى انسانها است كه در جامعه آرمانى وى ارضا نخواهد شد. مشكلات و كاستىهاى مردم و جوامع، تنها مشكلات مادّى، اقتصادى و بىعدالتى نيست؛ بلكه انسانها از كمبود اخلاق، فهم، انديشه و همدلى رنج مىبرند كه در آرمان شهر كمونيستى نشانى از آنها به چشم نمىخورد.
[1]. اندرو گمبل، پيشين، ص 94.
[2]. ر. ك: جعفر سبحانى، پيشين، ص 182.
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
فصل سوم: آينده دولت از ديدگاه شيعه
آينده سياست و دولت
از ديدگاه شيعه، آينده سياست (دولت)، بسيار روشن و خوشبينانه است. تاريخ، براى رسيدن به آن جامعه مطلوب و آرمانى (تحققيافتنى و حتمى هرچند با طى فراز و نشيبها و كژتابىهاى گوناگون) در حركت است. اين مدينه فاضله در زمين به دست حق پرستان و به رهبرى مصلح موعود و با يارى امدادهاى الهى به وجود آمده و او اداره آن را در دست خواهد گرفت. اين جامعه پايان حركت تاريخ و آغاز حياتى متكامل و بدون كاستى و نقص است. سياست در اين جامعه، «فاضله» و «الهى» است و دولت اخلاقى (كمالگرا و اخلاق محور) براساس نظام امامت شكل مىگيرد. مردم- بهخصوص مستضعفان و صالحان- نقش اساسى در اداره و كنترل امور دارند و صاحبان زر و زور و تزوير از بين مىروند. دورنماى اين «جامعه موعود» را اينچنين مىتوان تصوير كرد:
دولت مهدوى بر سراسر دنيا سيطره و برترى خواهد داشت و شرق و غرب عالم را فرا خواهد گرفت. حكومت او، براساس جهانبينى الهى و ايدئولوژى اسلام خواهد بود.
دين مورد قبول خدا (اسلام) و آيين يكتاپرستى و توحيد، همگانى شده و معنويت و اخلاق، در همهجا گسترش خواهد يافت. «ولايت و امامت» مهدى مورد پذيرش همه