پيشگويىهاى كاهنانه و غيبگويىها شيّادانه نيز چيزى جز فريب، دروغ و استفاده از بعضى كلمات دوپهلو و رموز نيست و گاهى با تكيه بر ستارهشناسى، فالبينى، كتابهاى قديمى و ... درباره تحولات و حوادث آينده مطالبى بيان مىگردد كه عموما واقعيت ندارد و هيچ اعتمادى به آن نيست.
از ديدگاه دىتور نيز بسيارى از طرّاحان و تصميمگيران، چنين مىپندارند كه محتملترين آينده، همان است كه در تداوم روندهاى موجود، به ظهور مىرسد؛ ... اما رويدادها، روندهاى ادوارى و مسائل نوظهور، قطعا موجب مىشود كه اين آينده حدسى و خطّى به هيچوجه اتفاق نيفتد. به اين ترتيب همه طرحها و برنامههايى كه فرض را بر استمرار وضع موجود» مىگذارد، به ناكامىهاى بسيار سريعى در طرحريزى و سياستگذارى مىانجامد و موجبات بىاعتبارى تمامى كوششها در زمينه طرحريزى و پيشبينى را فراهم مىسازد ....[1]
باتوجّه به اين گفتهها، روشن مىشود كه ديدگاه واحد و روشنى درباره «پيشبينى آينده» وجود ندارد؛ اما در بيشتر موارد دانشمندان و متفكران معتقدند كه پيشبينى قطعى و يقينى وجود ندارد. البته گزينههاى يادشده نيز در اهميت و ارزش يكسان نيستند؛ ازاينرو ارزشمندترين و مهمترين انگاره در زمينه «پيشبينى آينده»، دو گزينه ذيل است:
1. پيشبينى دينى (غيبگويى)؛
2. پيشبينى احتمالى روند تاريخ (فلسفه تاريخ).
به نظر ما پيشبينىهاى دينى- به خصوص در اسلام- درست، يقينى و تحقّق يافتنى است و نبايد در درستى و حتمى بودن آن ترديد كرد؛ زيرا معارف دينى مستند به وحى و الهامات الهى و گفتارهاى پيامبر صادق و امامان معصوم است و بسيارى از اين پيشبينىها و غيبگويىها درباره حوادث و پديدههاى تاريخى، واقع شده است. ازاين رو مبناى پژوهش در اين ساحت، تكيه بر نصوص دينى (آيات، تفاسير و روايات)
[1]. جيمزدىتور، پيشين، ص 105.
و استفاده از منابع وحيانى است و از اتقان و ارزش ويژهاى برخوردار است. پيشگويى حوادث آينده اگر از منبع وحى و علم الهى سرچشمه بگيرد، تحقّق آن حتمى است و مىتوان با اطمينان خاطر آنرا پذيرفت. پيشگويىهايى كه در قرآن و سخنان معصومين عليهم السّلام آمده- و نمونههاى فراوانى از آن در تاريخ مشاهده شده- از همين مقوله است و ترديدى در درستى آن وجود ندارد.
«فلسفه تاريخ» و جستوجوى قانون اجتماعى حاكم بر آن و «پيشبينى روند حركت تاريخ»، نيز از ابعاد مختلف قابل توجّه و بررسى است. در اينباره ديدگاههاى متفاوتى وجود دارد و نمىتوان نظر قاطعى ارائه داد. پيشبينى آينده با كمك «قوانين تاريخى» نمىتواند كاملا درست و واقعبينانه باشد؛ به خصوص آنجايى كه ديدگاههاى گوناگونى درباره اين قوانين وجود دارد و هركس تحليل خود را، مبناى حركت و پيشرفت تاريخ مىداند. البته مىتوان به كمك فلسفه تاريخ، چارچوبهاى كلّى حركت تاريخ و نهايت آنرا به دست آورد.
هگل- كه خود درباره «فلسفه تاريخ» مطالب زيادى بيان كرده- به رغم ارجاع مكرّر به جريانهاى ضرورى و به عقل مجسّمى كه ظاهرا مطابق با طرحى از پيش تعيين شده عمل مىكند صراحتا منكر آن است كه: «روند تاريخ را بتوان پيشبينى كرد. تاريخ متعلّق به گذشته است؛ وانگهى فلسفه تاريخ نيز تا زمان حال متوقّف مىشود ... تاريخى مربوط به آينده وجود ندارد!»[1]
به نظر توين بى، تاريخ نقش يك منجّم و پيشگو را ندارد؛ بلكه مىتوان آنرا به عنوان يك راهنماى دريايى مثل قطبنما به حساب آورد كه ناخداى كشتى را اميدوار مىسازد كه در دريا گمراه نخواهد شد ... وى معتقد است: قوانين مشخّص و ثابتى وجود ندارد كه بتوان باتوجّه به گذشته، آينده را پيشبينى كرد. البته بعضى از رويدادها كه در زمان گذشته تكرار شده، در آينده نيز امكان دارد كه واقع شود. البته اكثرا ظاهرشان يكى
[1]. آر. اف. اتكينسون و .... فلسفه تاريخ: روششناسى و تاريخنگارى، ترجمه حسينعلى نوذرى،( تهران:
طرح نو، 1379)، ص 53 و 54.
است؛ ولى علل پيدايش آنها مختلف است.[1]تشكيل حكومت، رسيدن به قدرت، انحطاط و سقوط آن، وقايعى است كه در تاريخ تكرار شده و مىتوان درباره حكومتهاى آينده، تا حدودى اظهارنظر كرد؛ ولى علل پيدايش قدرت و انحطاط و سقوط ممكن است با گذشته اختلاف داشته باشد.
يكى از كسانى كه در اين زمينه، بيشتر از همه قلمفرسايى كرده و ديدگاهى تند و مخالف ارائه داده است، كارل ريموند پوپر است. شهرت پوپر بيشتر به خاطر ارائه تفسير نظاممندى است كه اوج آنرا مىتوان در فرضيه ابطالپذيرى يا ردّ هرگونه تاريخىگرى مشاهده نمود؛ يعنى، رد و ابطال هرگونه نظريه دالّ براينكه در خصوص روندكلّى جامعه بشرى، مىتوان پيشبينىهاى كلان مقياس و بلندمدت صورت داد. به تصريح پوپر:
«نه درباره روند حركت و تحوّل جامعه و نه درباره جريان تاريخ، به هيچوجه نمىتوان دست به تعميمهاى كلّى يا پيشبينىهاى آيندهنگرانه زد. حوادث تاريخى ماهيتا غيرقابل پيشبينى هستند. شايد بتوان براساس بعضى از قراين و امارات و موارد تجربى و جريانهاى رخ داده مشابه درگذشته، به پيشبينى و يا ترسيم برخى موارد مشابه ديگر اقدام نمود؛ ولى پيشبينى سير دقيق حوادث تاريخى و نتايج آنها، بهطور ماهوى امرى ناشدنى است».[2]
پوپر در كتاب فقر تاريخىگرى دو مطلب را مورد بررسى قرار مىدهد:
1. اعتقاد به اينكه سرنوشت تاريخى خرافه محض است؛ 2. پيشگويى از جريان تاريخ بشرى با روش علمى يا روش استدلالى ديگر غيرممكن است.
پوپر مىگويد: ثابت كردهام كه به دلايل منطقى دقيق، براى ما امكان آن نيست كه جريان آينده تاريخ را پيشگويى كنيم. وى در دستهبندى مباحث خود (رد تاريخىگرى) مىنويسد:
1. جريان تاريخ بشرى به شدّت از پيشرفت معرفت بشرى تأثر مىپذيرد.
[1]. احمد تاجبخش، تاريخ و تاريخنگارى،( شيراز: نويد شيراز، 1376)، ص 57.
[2]. همان، ص 63.
2. نمىتوانيم، با روشهاى علمى يا استدلالى، نموّ و پيشرفت آينده معرفت علمى خويش را پيشگويى كنيم.
3. بنابراين نمىتوانيم جريان آينده تاريخ بشرى را پيشگويى كنيم.
4. اين بدان معنا است كه بايد امكان يك تاريخ نظرى را طرد كنيم؛ منظور يك علم اجتماع تاريخى است كه متناظر با فيزيكنظرى بودهباشد. هيچ نظريه علمى درباره سير تاريخى نمىتواند باشد كه عنوان پايهاى براى پيشگويى تاريخى پيدا كند. وى در نتيجهگيرى از بحثهاى خود مىگويد:
«اگر چيزى به نام پيشرفت و نموّ معرفت بشرى وجود داشتهباشد، پس ما امروز نمىتوانيم پيشبينى كنيم كه فردا چهچيز دانسته خواهد شد! چنان تصوّر مىكنيم كه اين استدلال ممكن است ... اثبات من مبتنى بر نشاندادن اين امر است كه: براى هيچ پيشگويى علمى- خواه انسان دانشمند يا ماشينى حسابگر- امكان پيشگويى نتايج آينده آن، يا روشهاى علمى وجود ندارد. كوششهايى كه در اين راه انجام شود، تنها پس از حدوث پيشامد به نتيجه مىرسد؛ يعنى، در آن هنگام كه ديگر وقتى براى پيشگويى باقى نمانده است ...».[1]
باتوجّه به ديدگاه پوپر، روشن مىشود: از نظر كسانى كه حركت تاريخ، يكپارچه و واحد نيست، فلسفه تاريخى وجود ندارد. اما كسانى كه حركت و سير تاريخ را هدفمند، نظاممند و يكپارچه مىدانند، تاريخ آينده، معنادار و قابل مطالعه و بررسى است. «فلسفه تاريخ» گذشته و آينده را به هم پيوند مىزد و قانونى براى حركت و سير تاريخ ترسيم مىكند و به صورت احتمالى، به پيشبينى آينده (وضعيت سياسى- اجتماعى جهان) مىپردازد.
از اينرو در مباحث آيندهپژوهى، آموزهها و دانشواژههاى «فلسفه تاريخ» اهميت و ضرورت پيدا مىكند و در واقع يكى از مسيرها و شيوههاى آيندهپژوهى، نگاهى فلسفى به تاريخ و كشف قوانين آن است. در واقع ما از فلسفه تاريخ، مىتوانيم آينده
[1]. كارل پوپر، فقر تاريخگرى،( تهران: انتشارات خوارزمى، 1350)، ص 11 و 12.
پژوهى نظاممند و روشمند داشته باشيم. در سطرهاى آتى دو نوع آيندهپژوهى مورد توجه است: 1. تحليل فلسفى از تاريخ (فلسفه تاريخ) 2. پيشبينى وحيانى و غيبى از تاريخ. در فلسفه تاريخ، دانشمندان باتوجّه به قواعدى به پيشبينى وقايع و حوادث آينده مىپردازند. اين ديدگاه مبتنى بر عقل و تجربه است؛ اما در پيشگويى وحيانى، پيشبينى دقيق، حتمى و ضرورى با استناد به منابع دينى و غيبى، صورت مىگيرد و سيماى آينده بهطور روشن و دقيق تصوير مىشود. در واقع در فلسفه تاريخ متكى بر نصوص دينى، علاوه بر عقل و تجربه، از وحى و الهامات الهى براى توضيح آينده استفاده مىشود و پيامبران به كمك عقل و تجربه بشرى مىآيند و بهطور كامل و دقيق وضعيت آتى بشر را پيشگويى مىكنند (فلسفه متعالى تاريخ). مهدويتپژوهى نيز مصداق كامل و تمام اين پيشگويى دينى است. بر اين اساس مباحث آيندهپژوهانه خود را در دو قسمت ارائه مىدهيم:
1. فلسفه تاريخ و ديدگاه دانشمندان،
2. فلسفه متعالى تاريخ و ديدگاه شيعه (براساس قرآن و روايات).
دو. فلسفه تاريخ و ديدگاه دانشمندان
فلسفه تاريخ
يكى از بحثهاى ارزنده و قابل توجّه در تاريخ و عرصه «آيندهپژوهى»، «فلسفه تاريخ» است. برخى از فيلسوفان تاريخ، خواستهاند حركتى قانونمند و نظاممند براى تاريخ در نظر بگيرند و سير حوادث گذشته و حال را به آينده (گذشته- حال- آينده) پيوند زنند. در واقع قالب و چهارچوب كلى و معيّنى براى «حركت تاريخ» در نظر مىگيرند و براساس آن نقبى به آينده مىزنند.
اصطلاح «فلسفه تاريخ» در اروپا، نخستينبار توسط ولتر (نويسنده فرانسوى) وضع گرديد. قبل از او ابن خلدون (مورّخ و فيلسوف مسلمان)، عملا مطالعات گستردهاى در زمينه «فلسفه تاريخ» انجام داده بود.
در تعريف «فلسفه تاريخ» آمده است: «قبول و تصوّر يك يا چند قانون در سير امور تاريخ حيات بشر»[1]. «فلسفه تاريخ» مسير حركت تاريخ را بررسى مىكند و تا حدودى از معلوم به مجهول و از معلول به علت پى مىبرد. در اين خصوص اشخاصى
[1]. محمد آراستهخو، فرهنگ اصطلاحات علمى- اجتماعى،( تهران: انتشارات چاپخش، 1381)، ص 727.
مانند ويكو، اشپنگلر، ماركس، پوپر، ويل دورانت، كالينگ وود، هگل، هردر، اگوست كنت[1]و ... مطالبى نوشته و نظراتى ارائه دادهاند. برخى از اين متفكّران معتقدند: تاريخ موجودى حقيقى، زنده و متحرّك است كه جسمى دارد و روحى، و ارادهاى و خواستى و عزمى و آهنگى و حركتى و محرّكى و مبدئى و مسيرى و مقصدى و هدفى و قانونى و نظامى .... بهطور كلّى فلاسفه تاريخ، به هدفدار بودن تاريخ و تصوير آن بهعنوان موجودى زنده، پويا و متحرّك اصرار داشتهاند.
هريك از اين فلاسفه، در جهت يافتن قانون يا قوانين سير تاريخ، به يك يا چند عامل اقتصادى، دينى، جغرافيايى، طبيعى، زيستى، روانى، نفسانى و ... استناد نموده، و روى هم به 22 عامل مؤثر در تحرّك تاريخ اشاره كردهاند.[2]
پس نخستين موضوع مطرح در «فلسفه تاريخ» اين است كه آيا اساسا حركت تاريخ و سير تحوّلات بشرى را مىتوان تحت ضابطه و قاعده درآورد و درباره جوامع بشرى حكم كلى كرد؟
از ديدگاه شهيد مطهرى «فلسفه تاريخ»؛ يعنى، علم به تحوّلات و تطورات جامعهها، از مرحلهاى، به مرحله ديگر و قوانين حاكم بر اين تطورات و تحوّلات، به عبارت ديگر: علم به «شدن» جامعهها، نه «بودن» آنها.[3]
بر اين اساس آنچه به علل پيدايش تمدّنها و علل انحطاط آنها و شرايط حيات اجتماعى و قوانين كلى حاكم بر همه جامعهها در همه اطوار و تحوّلات مربوط مىشود، قوانين «بودن» است و آنچه به علل ارتقاى جامعهها، از دورهاى به دورهاى و از نظامى به نظامى مربوط مىشود، قوانين «شدن» است. پس «فلسفه تاريخ»، كلى و عقلى است و علم به يك جريان است كه از گذشته آغاز شده و ادامه دارد و تا آينده كشيده مىشود.
از ديدگاه استاد مصباح، «فلسفه تاريخ» به قانونمندى تاريخ اعتقاد مؤكّد دارد.
[1]. احمد، تاجبخش، پيشين، 21.
[2]. ر. ك: محمد آراستهخو، پيشين، ص 729.
[3]. مرتضى مطهرى، جامعه و تاريخ،( قم: انتشارات صدرا، بىتا)، ص 353.
تاريخ هويّتى حقيقى است نه اعتبارى. اين هويّت حقيقى مستقل از جايى آغاز كرده است، از طريقى مىگذرد و سرانجام هم به مقصدى مىرسد. «فلسفه تاريخ» بر اين سر است كه نشان دهد اين رفتن و باليدن چگونه صورت مىگيرد و آن نقطه نهايى- كه بارانداز تاريخ است- كجا است و چگونه از منازل كنونى، منزل واپسين را مىتوان- ولو به ابهام و اجمال- تصوير كرد و آيا گذر از منازل و مراحل گوناگون تاريخى اجتنابناپذير است يا چارهپذير و بالاخره محرّك تاريخ كدام است. «فلسفه تاريخ» مىپذيرد كه حركت تاريخ قانونمند است و كشف آن قانون يا قانونها، براى ما ميسّر است و مجموع تاريخ به طريق علمى تفسيرپذير است.[1]
بر اين اساس در نظر فيلسوف تاريخ، همه جامعهها- روى هم رفته- پيكر موجودى را مىسازند به نام «تاريخ» كه در تطور و تحوّل مستمرّ و دائم است.
دو مفهوم فلسفه تاريخ:
فلسفه تاريخ بنا به دو مفهوم متفاوتى كه از واژه تاريخ مراد مىشود، به دو قسم تقسيم مىگردد: اوّل فلسفه تحليلى يا انتقادى تاريخ؛ دوّم فلسفه جوهرى يا نظرى تاريخ.
فلاسفه تاريخ جوهرى يا نظرى، تاريخ را عمدتا بهمعناى گذشته مطالعه و بررسى مىكنند و مشخصا به شيوهاى بلندپروازانهتر از مورّخان معمولى، به تعميم درباره آن مىپردازند؛ در حالى كه فلاسفه تاريخ تحليلى يا انتقادى، تاريخ را بهمعناى مطالعه گذشته، مورد بررسى قرار مىدهند و به مسائل متعدّد توجّه مىكنند:
1. فلسفه تحليلى يا انتقادى تاريخ (فلسفه علم تاريخ)
فلسفه علم تاريخ از اقسام «فلسفه علم» است. در فلسفه علم سخن از «علمشناسى» مىرود؛ يعنى، بحث در اين است كه علم چيست؟ در اينجا اختصاصا از چيستى علم
[1]. محمد تقى مصباح يزدى، جامعه و تاريخ از ديدگاه قرآن،( تهران: شركت چاپ و نشر بينالملل، 1379)، ص 153.