بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 43

از نظر هگل عالم هم شامل طبيعت به‌معناى مادى كلمه است و هم شامل طبيعت به معناى روحانى كلمه و با اينكه طبيعت مادى در تحوّل تاريخ عالم دخيل است، آنچه از اين لحاظ جنبه اصلى و جوهرى دارد، «روح» و تحوّل آن است. از لحاظ تاريخ عالم، طبيعت مادى نيز بايد نسبت به «روح» سنجيده شود؛ زيرا روح است كه در تاريخ واقعيت انضمامى پيدا مى‌كند. تاريخ بدين طريق محل صيرورت روح است و چون جوهر روح، آزادى و حريّت است؛ پس در واقع تاريخ نمودارى از مراحل مختلف تحقّق آزادى است.

تحقّق تدريجى آزادى، در سير تاريخ، در عين حال و ضرورتا تحقّق تدريجى آگاهى و شعور است؛ يعنى، در واقع تاريخ عالم، تاريخ «روح» است؛ از اين لحاظ كه روح كوشش دارد از خودآگاه شود و خود را آزاد سازد و اين آگاهى و اين آزادى مقدور نمى‌گردد؛ مگر به نحو تدريجى و به‌طور ديالكتيكى. تاريخ عالم مراحل منطقى پيشرفت شعور و آزادى را مصوّر مى‌كند!

معناى آزادى در نظر هگل، چيزى به جز آگاهى از خود و شعور به خود نيست و همين در عين‌حال هم خصوصيت اصلى روح است و هم غايت و نهايتى كه مورد تجسّس او است. آزادى مطلق و آگاهى تام، غايت روح و در نتيجه غايت تاريخ عالم است و اين غايت آن چيزى است كه «روح مطلق» از انسان و از جهان انتظار دارد و عالم خواه‌ناخواه به آن جهت سوق پيدا مى‌كند ... انسان [هم‌] از آن جهت كه انسان است، هم آزاد است و هم وسيله تحقّق آزادى و به همين جهت ناگزير موجودى است تاريخى.[1]

تاريخ حقيقى، عبارت است از ترجمان فرآيند الهى و مطلقه روح در عالى‌ترين صور آن و تجلّى پيشرفتى تكاملى كه در جريان آن، روح سرشت حقيقى خود را كشف و به نفس خويش، آگاهى مى‌يابد. صور خاصى كه روح در هريك از اين مراحل به خود مى‌گيرد، عبارت است از: روحيات ملّى تاريخ جهانى، همراه با تمام ويژگى‌هاى‌

[1]. كريم مجتهدى، درباره هگل و فلسفه او،( تهران: امير كبير، 1376)، ص 98 و ....


صفحه 44

بارز مربوط به حيات معنوى، قوانين و نهادهاى حقوقى، هنر، دين و دانش، روحيات ملّى و ... اصول و قواعد روحيات ملّى در فرآيند پيشرفت ضرورى و اجتناب‌ناپذير خود، صرفا لحظه‌هايى از يك روح همگانى و جهانى به شمار مى‌روند كه از طريق آنها، جريان تاريخ، در كليت فراگير و همه شمول خود، به حد اعلاى كمال خود نايل مى‌گردد.

آنچه او در نظام فلسفى خود مى‌خواهد نشان دهد روح ملّت خاصّى نيست؛ بلكه روح كلى يا روح جهان است. اين روح از چهار مرحله گذر مى‌كند تا به خودآگاهى و آزادى برسد: 1. مرحله جهان شرقى، 2. مرحله جهانى يونانى، 3. مرحله جهان رومى، 4. مرحله جهان آلمانى كه در اين مرحله روح جهان به خودآگاهى و آزادى مى‌رسد.[1]

هگل، به پرسش‌هاى بنيادى فلسفه نظرى چنين پاسخ مى‌دهد:

1. تاريخ به طرف هرچه آزادتر شدن انديشه متعالى سير مى‌كند.

2. مكانيسم اين حركت، نزاع دائمى انديشه مطلق خود و محرّك آن، عشق اين انديشه به رهايى از فراق است.

3. مسير تاريخ، جلوه‌هاى متعالى انديشه مطلق، در پوشش ملّت‌ها و مردمان است.

4. ماركس و جامعه بى‌طبقه‌

درباره ماركس و نظرات او در رابطه با آينده تاريخ و جامعه بدون طبقه، بحث‌هاى مفصّلى ارائه خواهد شد. در اين بحث تنها بخشى از آرا و افكار او در مورد «فلسفه تاريخ» و سير حركت آن بيان مى‌گردد.

در اين رابطه وى «ماترياليسم تاريخى» را پيشنهاد نمود كه بنابر آن، ساختار جامعه و تكامل تاريخى آن، به واسطه «شرايط مادى حيات» يا «شيوه توليد ابزار مادى هستى اجتماعى» تعيين مى‌شود.[2]براساس اين تحليل پيش‌بينى مى‌شود كه سرمايه‌دارى فرو خواهد پاشيد و نهايتا جامعه‌اى كمونيستى جانشين آن مى‌گردد كه در آن هيچ نوع‌

[1]. اف و اتكينسون و ...، پيشين، ص 388؛ دبليو، اچ. والش، پيشين، ص 157.

[2]. ر. ك: ماركس، كارل، پيشگفتار نقد اقتصاد سياسى، 1858.


صفحه 45

دستمزد، پول، تمايز طبقاتى و دولت وجود نخواهد داشت.

ماركس به گفته خود، مخروط تفكّر هگلى را- كه وارونه و بر سر ايستاده بود- بر قاعده نشاند؛ يعنى، بافت و ساخت جهان را نه «انديشه»؛ بلكه «مادّه» شناخت. نزاع مستمرّ تاريخى را اگرچه قبول كرد؛ لكن آن را در ميان طبقات اقتصادى جارى دانست، نه در ذات انديشه مطلق. محرّك حركت تاريخ را نه عشق انديشه مطلق به رهايى از فراق؛ بلكه رشد ابزار توليد و نزاع طبقه نوخاسته با طبقه كهن انگاشت. مسير تاريخ را جلوه‌هاى متوالى و گوناگون انديشه مطلق در پوشش ملّت‌ها و مردمان ندانست؛ بلكه مراحل مختلف رشد ابزار توليد و روبناهاى مناسب با آن پنداشت. به عقيده او، مراحل مختلف تاريخ هريك در دوره‌اى و متناسب با درجه‌اى از رشد ابزار توليد حكومت و عموميت مى‌يابد. بالاخره وى هدف تاريخ را هرچه آزادتر شدن انديشه متعالى و رهايى‌اش از فراق ندانست؛ بلكه رهايى از طبقات اقتصادى انگاشت.[1]

وى سير تاريخ را به‌عنوان پيشرفت ديالكتيكى تلقّى مى‌كرد كه مقصد نهايى آن هدفى از نظر اخلاقى پسنديده مى‌باشد و آن عبارت است از «اجتماع غير طبقاتى» يا «بدون طبقه كمونيستى» كه يك اجتماع واقعا آزاد خواهد بود؛ هرچند كه وى نيل به اين اوضاع و شرايط سعادت‌بار را به آينده‌اى نه زياد دوردست (نه زمان حاضر) موكول مى‌كرد.

به نظر ماركس بازيگران اصلى در نمايشنامه تاريخ طبقات اقتصادى بودند. از ديدگاه وى تاريخ عبارت است از توالى تغييراتى كه در سازمان اجتماعى يا نظام‌هاى اجتماعى حاصل مى‌شود. همراه با پيشرفت توانايى توليد بشرى (نيروهاى توليد)، در سازمان اجتماعى توليد (روابط توليدى) تغييراتى حاصل مى‌گردد. به همين دليل نظام‌هاى تاريخى، پياپى يكى پس از ديگرى، تاريخ بشر را دگرگون مى‌كنند و به پيش مى‌برند. ادوار مهم تاريخى و اجتماعى عبارت‌است از: 1. دوره اشتراكى نخست (كمون اولى)؛ 2. دوره بردگى؛ 3. دوره فئودالى؛ 4. دوره كاپيتاليستى (سرمايه‌دارى)؛ 5. دوره‌

[1]. ر. ك: عبد الكريم سروش، پيشين، ص 13- 15.


صفحه 46

كمونيستى (جامعه بى‌طبقه).[1]

رشد ابزار توليد، عامل مهم براى پيدايش اين ادوار تاريخى است و از تضادّ و ناهماهنگى ابزار توليد با روابط اقتصادى، يكى از اين دوره‌هاى پنجگانه سپرى شده و دوره ديگرى آغاز مى‌گردد.

در پيكارى كه ميان رشد ابزار توليد و روابط توليدى در برمى‌گيرد، پيروزى ابزار بر وجه مالكيت قطعى و حتمى است و سرانجام بر اثر اين پيروزى، روابط توليدى كهن از ميان رفته و اوضاع و روابط اقتصادى جديدى كه با رشد ابزار هم‌گام مى‌باشد، پديد مى‌آيد.

به‌عنوان مثال در همان دوره فئوداليسم (تسلّط انسان بر آهن و ابزار كشت) چون بردگى و مالكيت انسان بر انسان با چنين رشدى سازگار نبود؛ لذا روابط اقتصادى كهن (بردگى) جاى خود را به روابط اقتصادى نوين به نام ارباب و رعيتى داد ....[2]

از طرفى نوعى تضادّ در دل تاريخ وجود دارد كه مصداق آشكار آن، تقابل و مبارزه اقتصادى و سياسى طبقات است كه جنبه ديالكتيكى پيدا مى‌كند؛ يعنى، «كار» همان وضع و «سرمايه» وضع مقابل و هدف براى رسيدن به جامعه بدون طبقه وضع مجامع است.[3]بر اين اساس تاريخ به‌گونه‌اى ديالكتيكى پيش مى‌رود؛ يعنى، براساس مفهوم اساسى تز) eseht (، آنتى تز) esehtitna (و سنتز) esehtnys (. پاسخ ماركس به سؤالات اساسى فلسفه تاريخ چنين است:

1. تاريخ به طرف جامعه بى‌طبقه حركت مى‌كند.

2. محرّك اين رفتن، رشد ابزار توليد و نزاع طبقه نوخاسته با طبقه كهن است.

3. مراحل مختلف تاريخ، ادوار برده‌دارى، فئودالى، بورژوازى و ... است كه هر

[1]. ر. ك: كمال پولادى، تاريخ انديشه سياسى در غرب( از ماكياولى تا ماركس)،( تهران: نشر مركز، 1382)، صص 183- 185.

[2]. آندره‌پى‌يتر، ماركس و ماركسيسم، ترجمه شجاع الدين ضيائيان،( تهران: انتشارات دانشگاه تهران، 1358)، ص 32.

[3]. ر. ك: آر. اف. اتكينسون، پيشين، ص 56؛ كريم مجتهدى، فلسفه تاريخ، پيشين، ص 261.


صفحه 47

يك در دوره‌اى و متناسب با درجه‌اى از رشد ابزار توليد، حكومت و عموميت يافته‌اند.

نقد و بررسى چهار نظريه:

در نقد مجموع اين ديدگاه‌ها گفته شده است:

وقايع تاريخى تكرارناپذيرند و از لحاظ جامعه‌شناسى معاصر، چندان نمى‌توانند قانون علمى ارائه دهند و ديگر اينكه هرگونه اظهار نظر پيشگويانه، ممكن است واقعيت نيابد؛ يعنى، باتوجه به در كار بودن اصل احتمالات- كه روزبه‌روز گستره بيشترى در علوم مى‌يابد- مسأله پيچيده‌تر مى‌شود.

حال كه بسيارى از امور و پديده‌هاى در دسترس علوم از نسبيت برخوردارند و قطعيت كامل ندارند؛ لذا پيش‌بينى امور تاريخى، سخت‌تر و تا حدّى غير علمى‌تر خواهد بود. ارائه يك قانون عام براى كلّ بشريت، باتوجّه به تنوّع، تعدّد، تكثّر و پيچيدگى‌هاى مجموعه‌اى علل و عوامل حيات اجتماعى بشر، نمى‌تواند معيارى متقن براى سنجش تلقى شود تا چه رسد به تعميم آن در آينده.[1]

همچنين جبرگرايى تاريخ در اين نظريات بدون توجه به اختيار انسان‌ها است.

نظريه‌ها و ديدگاه‌هاى جوهرى (هگل، ماركس، توين‌بى و ...) داراى يك وجه جبرگرايانه يا ضرورت‌گرايانه هستند ... ظاهرا عقيده بر آن است كه روند بلندمدت حوادث و رخدادها- يا به تعبير بهتر جريان تاريخ- بدون توجّه به تلاش‌ها و اقدامات يا فعاليت افراد، مسير خود را طى خواهد نمود. تاريخ آن چيزى خواهد شد كه بايد باشد؛ حال هر كارى كه انسان‌ها بخواهند از دستشان برآيد انجام دهند؛ نوعى جبر محتوم و ضرورت اجتناب‌ناپذير بر كل روند تاريخ حاكم است. انسان‌ها قادر به ممانعت، جلوگيرى، يا متوقّف ساختن چرخ‌هاى تاريخ نخواهند بود.

به اعتقاد ماركس انقلاب و جامعه بى‌طبقه سرانجام فرا خواهد رسيد؛ مهم نيست كه ما در تسريع يا تعويق آن، چه اقداماتى صورت دهيم. به اعتقاد هگل روند تكامل‌

[1]. محمد آراسته‌خو، پيشين، ص 730.


صفحه 48

و پيشرفت پديده‌ها و امور، همانى است كه در راستاى آن پيش رفته‌اند؛ هرگونه مقاومت و ايستادگى در برابر آن، يا هرگونه تلاش براى تسريع و پيشبرد آن يا تغيير دادن سمت و سوى آن ضرورتا بيهوده است و در نهايت عقيم خواهند ماند.

گرايش‌هاى ديگرى نيز در ديدگاه‌هاى اين متفكران وجود دارد؛ ولى جبرگرايى (دترمينيسم)، يقينا عمده‌ترين گرايش موجود در نظرهاى آنان است. در واقع نوعى جبرگرايى، كه عمدتا سر از نوعى قدرى‌گرايى) msilataf (درمى‌آورد. دترمينيسم از نوع فيزيكى يا روان‌شناختى و دترمينيسم در سطح فردى، غالبا به مثابه تهديدى در مقابل اراده آزاد تلقى شده‌اند؛ ولى اين نظر به‌معناى آن نيست كه عمل انسانى بى‌تأثير است.

برخى از اين اشكالات درست است و نظريه‌هاى «فلسفه تاريخ» به جبرگرايى منتهى مى‌شود؛ اما از ديدگاه قرآن- كه در قسمت بعدى مى‌آيد- چنين جبرى برروند تاريخ حاكم نيست. از ديدگاه شهيد مطهرى نيز هرچند در مجموع، حركت تاريخ تكاملى است؛ ولى- برخلاف نظريه ابزارى- سير تكاملى تاريخ، جبرى و لايتخلّف نيست؛ يعنى، چنين نيست كه هر جامعه در هر مرحله تاريخى، لزوما نسبت به مرحله قبل از خود، كامل‌تر بوده باشد. نظر به اينكه عامل اصلى اين حركت انسان است و انسان موجودى مختار و آزاد و انتخابگر است، تاريخ در حركت خود نوسانات دارد؛ گاهى جلو مى‌رود و گاهى به عقب برمى‌گردد؛ گاه به راست منحرف مى‌شود و گاه به چپ؛ گاهى تند مى‌رود و گاهى كند و احيانا براى مدتى ساكن و راكد و بى‌حركت مى‌ماند.

يك جامعه همچنان‌كه تعالى مى‌يابد، انحطاط پيدا مى‌كند. تاريخ تمدن‌هاى بشرى جز يك سلسله تعالى‌ها و سپس انحطاطها و انقراض‌ها نيست.[1]

[1]. مرتضى مطهرى، قيام و انقلاب مهدى( عج)، پيشين، ص 44.


صفحه 49

سه. فلسفه متعالى تاريخ و ديدگاه شيعه‌

پيش درآمد

از ديدگاه شيعه، حركت تاريخ- طبق آيات قرآن و روايات اهل‌بيت عليهم السّلام- داراى معنا و مفهومى روشن و چهارچوب و روندى مشخص است. اين حركت، قانون‌مند و براساس سنت‌هاى الهى و اراده بشرى در جريان است. مسير و مكانيسم آن روشن و هدف و مقصدش معيّن است. در اين ديدگاه سرمنزل و مقصود تاريخ، كمال و تعالى زندگى بشرى است. در واقع «فلسفه تاريخ»، همان فلسفه زندگى بشرى و غايت‌مندى آن، همان غايت خلقت انسان (عبادت، عبوديت و تقرّب به خدا) است. اين فرجام‌شناسى روشن، مبتنى بر پيش‌بينى وحيانى (قرآن) و اخبار معصومين عليهم السّلام از غيب است. در ضمن مطابق با نظام‌مندى و سازوارى جهان هستى است؛ زيرا هيچ بيهودگى و بى‌سامانى در آن وجود ندارد و بى‌حساب و كتاب نيست.

قرآن كريم اين گمان را كه اراده‌اى گزاف‌كار و مشيّتى بى‌قاعده و بى‌حساب، سرنوشت‌هاى تاريخى را دگرگون مى‌سازد؛ به شدّت نفى مى‌كند و تصريح مى‌نمايد كه قواعدى بر سرنوشت‌هاى اقوام حاكم است:

فَهَلْ يَنْظُرُونَ إِلَّا سُنَّتَ الْأَوَّلِينَ فَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَبْدِيلًا وَ لَنْ تَجِدَ


صفحه 50

لِسُنَّتِ اللَّهِ تَحْوِيلًا[1]؛

«آيا اين مردم جز سنّت و روشى كه بر اقوام پيشين جارى شده است، انتظارى دارند؟ هرگز در سنّت خدا تبديل يا تغيير نخواهى يافت».

بر اين اساس قرآن تصريح مى‌كند كه:وَ ما خَلَقْنَا السَّماءَ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما باطِلًا ذلِكَ ظَنُّ الَّذِينَ كَفَرُوا فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ كَفَرُوا مِنَ النَّارِ[2]؛ «ما زمين و آسمان و آنچه در آنها است را باطل نيافريديم. اين گمان كسانى است كه كافرند. پس واى بر كافران از آتش».

از بعد ديگر، «سرنوشت‌باورى» از ديدگاه شيعه، باور و پنداشت حاكميت فضايل و نيكى‌ها و زدودن رذايل و زشتى‌هاى اخلاقى و مشتمل بر انگاره‌هاى ذيل است:

1. خوشبينى به آينده بشريت،

2. پيروزى نهايى صلاح و تقوا و صلح و عدالت و آزادى و صداقت بر زور و استكبار و استعباد و ظلم و اختناق و دجل (دجّال‌گرى)؛

3. حكومت جهانى واحد؛

4. عمران تمام زمين در حدّى كه نقطه خراب و آباد ناشده باقى نماند؛

5. بلوغ بشريت به خردمندى كامل و پيروى از فكر و ايدئولوژى و آزادى از اسارت شرايط طبيعى و اجتماعى و غرايز حيوانى؛

6. حداكثر بهره‌گيرى از مواهب زمين؛

7. برقرارى مساوات كامل ميان انسان‌ها در امر ثروت؛

8. منتفى شدن كامل مفاسد اخلاقى از قبيل زنا، ربا، شرب خمر، خيانت، دزدى، آدمكشى و ... و خالى شدن روان‌ها از عقده‌ها و كينه‌ها؛

9. منتفى شدن جنگ و برقرارى صلح و صفا و محبّت و تعاون؛

10. سازگارى انسان و طبيعت و ....

ترسيم اين جامعه آرمانى، به روشنى و با قطعيّت صورت مى‌گيرد و حتمى و قطعى بودن آن قابل انكار نيست. در اين راستا توجّه به چند انگاره مهم بايسته و پرفايده است:

[1]. فاطر( 35)، آيه 43.

[2]. ص( 38)، آيه 27.