گفتار يكم : سه موج حادثه ساز تا انقلاب دينى
اكبر هاشمى رفسنجانى
مستحضريد كه تحليلگران در باب تحليل تحولاتى كه منتهى به انقلاب شد، از زواياى
گوناگونى وارد بحث مى شوند: در يك دسته بندى كلى، پاره اى به رژيم پيشين مى پردازند
و آسيب پذيرى هاى آن را برجسته مى كنند; خواه از زاويه تحولات اقتصادى، يا از زاويه
تحولات اجتماعى و بروز شكاف هاى اجتماعى و يا از منظر تحولات سياسى و بحث استبداد.
در مقابل، پاره اى ديگر از تحليلگران به انگيزه ها و اصولا نظام انگيزشى اى كه باعث
انقلاب شد مى پردازند و عامل انگيزه دينى و مذهبى را طرح مى كنند; بدين معنا كه
رژيم در چالش با اين جريان قرار گرفت و ستيزه جويى رژيم در اين عرصه منجر به وقوع
انقلاب شد. از سوى ديگر، دسته اى انقلاب را يك پديده ائتلافى مى دانند كه حاصل گره
خوردن عناصر گوناگون و جريان هاى مختلف بوده، و بعضى هم پيشينه اى را براى انقلاب
تصور مى كنند كه در واقع يك جريان مشخص اسلامى و دينى از دهه هاى قبل با اهداف مشخص
و برنامه ريزى شده اى، كار را دنبال كرده و به نتيجه رسانده است. در عين حال، اين
ملاحظه نيز وجود دارد كه معمولا ما وقتى تاريخ گذشته و تحولات آن را تفسير مى كنيم
از زبان امروز و از نگاه امروزمان تحليل مى كنيم و ايدئولوژى هاى امروزمان را بر
واقعيت تحميل مى كنيم. حال، با صرف نظر از محتمل بودن چنين پيش فرضى، اگر بخواهيم
تاريخى را مبدأ قرار بدهيم و فرض را بر اين بگذاريم كه يك سلسله تحولات مشخصى به
ظهور بحران سال هاى 56 و 57 منتهى شد، جناب عالى اصولا از چه تحولات مشخصى شروع مى
كنيد و چه نكات برجسته اى را به عنوان عوامل اساسى و
مؤثر، مورد اشاره قرار مى دهيد؟
همه اين ها كه شمرديد و چيزهاى ديگرى علاوه بر اين ها، همگى در تحقق و پيروزى
انقلاب سهيم اند; ولى مهم اين است كه عامل اساسى و عنصر اصلى ذى سهم
را بشناسيم. بالاخره هر حادثه مهمى كه اتفاق مى افتد وقتى وسيع و گسترده باشد و
ابعاد مختلف داشته باشد، معمولا ريشه هاى زيادى براى آن مى توان از گذشته هاى دور
تا امروز پيداكرد; اعم از حوادثى كه در گذشته رخ داده، شخصيت هايى كه در گذشته شكل
گرفتند، الهامى كه از تاريخ مى گيرند و... . انقلاب ما هم همين طور است. بالاخره
فكر مبارزه با استبداد و سلطنت و حركت در جهت برقرارى حاكميت اسلام، معمولا بعد از
صدر اسلام هميشه در گوشه و كنار بوده است. در قرون اخير هم از زمان قاجاريه به اين
طرف، بارها اين افكار و حركت ها اوج گرفته و در دوران مشروطيت مسئله روز شده و باز
در زمان رضاخان دوباره سركوب شده است; چنانكه برخى از افرادى كه در آن زمان سركوب
شدند تا زمان ما هم در قيد حيات بوده اند. براى مثال، شخص امام در زمان رضاخان
حقايقى را ديدند و مظالمى را تحمل كردند. اگر بخواهيم به همه اين ريشه ها بپردازيم
خيلى فراوان است و البته، اين ها همه در تكوين شخصيت كسانى كه در انقلاب تأثيرگذار
بودند ايفاى نقش نموده است. عواملى هم در خود جامعه بوده و جريان هاى مختلفى به
عناوين مختلف ناراضى بوده اند; يك عده از سياسيون، عده اى از كشاورزان، بخشى از
كارگران، بخشى از كسبه، عده اى از تحصيل كرده ها، و هر كدام هم به دليلى، و توده
مردم هم به لحاظ دينى، اخلاقى، فكرى يا معيشتى.
بنابراين، آن كسانى كه عامل واقعى را تركيبى از همه اين عناصر مى دانند حرف
نابجايى نمى زنند. البته اين كه سهم هر يك از عوامل مذكور چقدر است، قابل بحث است و
اندازه گيرى اش هم آسان نيست; ولى اين ممكن است كه جمع بندى كنيم و نمره بدهيم. پس
من مى پذيرم كه تركيبى از عوامل گوناگون و ريشه هاى مختلف باعث شد كه در يك مقطع
زمانى و در يك شرايط مناسب، به عنوان نقطه عطف حركت، يك موج و خيزش عمومى ايجاد شود
و انقلاب اسلامى را اول به صورت مبارزه و نهضت، و سپس به صورت انقلاب به وجود آورد.
اين كه حالا بخواهيم مقطعى را هم مشخص كنيم، مرحله بروزش را مى شود مشخص كرد، و
مقاطع
شكل گيرى واقعى و تكوينش را هم مى شود تعيين نمود. مقطع بروز، به نظر من مسئله
انجمن هاى ايالتى و ولايتى بود كه يكباره بخشى از علماى حوزه و مردم را به صحنه
سياست آورد. قبل از اين، حركت هايى بوده، ولى آن ها منقطع شده. مثلا در زمان مبارزه
براى نفت هم توده هاى مردم همراه با بخشى از حوزه ها و علما به صحنه آمدند، ولى
نهضت سركوب و خاموش شد و تنها به صورت جرقه هايى كوچك ادامه
يافت. حركت فدائيان اسلام يك توجه عمومى به حاكميت اسلام در ذهن مردم پديد آورد،
اما خيلى كوتاه بود و چيز مهمى از آن برجاى نماند. حركت حضرت آيت الله كاشانى نيز
همراه با همان نهضت نفت بود ـ البته او حقيقتاً مستقل بود، ولى در مقطعى هر دو به
هم پيوستند. ولى همه اين ها هم باز بعد از شكست دولت مصدق و حتى قبل از آن به
خاموشى گراييد و كم رنگ شد. اين حركتى كه در دوره اخير شروع شد، ريشه در آن ها
نداشت; گرچه افراد زيادى از همان ها در اينجا هم بودند و همراهى مى كردند.
بنابراين، من مقطع بسيار جدى تاريخ شروع نهضت اسلامى را كه منجر به انقلاب
اسلامى شد، همان مسئله انجمن هاى ايالتى و ولايتى (در پاييز سال 1341) به عنوان يك
بهانه مى دانم; به گونه اى كه آمادگى در حوزه ها وجود داشت و امام اين آمادگى را
خوب درك كرد و از اين زمينه ها به طور مناسب استفاده كرد و خلاصه حركت در اين دوره
شروع شد. آنهايى كه مى خواهند با تاريخ واقعى سر و كار داشته باشند، براى انقلابى
با اين ويژگى ها، مبدأ ديگرى نمى توانند پيدا كنند; انقلابى كه شعارهايش تا همين
حالا ادامه دارد. حال اگر پيدا مى كنند بگويند. اگر اين را پذيرفتيم، همين جا بايد
مسئله دومى را هم بپذيريم و آن اين كه اين انقلاب كاملا دينى بود. زيرا مسائلى كه
در آن مطرح شد عناصر غير دينى درش نبود، نفس لايحه انجمن ها كه بد نبود، بلكه حركت
به طرف يك نوع تظاهر به دموكراسى بود و مى خواستند قدرى كارها را به خود استان ها
محول كنند. ولى مطالبى كه درش بود، يكى حذف سوگند به قرآن بود كه براى ما معنادار
بود، ديگرى اعطاى حق رأى به زن ها بود كه آن موقع از نظر بعضى از آقايان علما و تيپ
مذهبى هنوز قابل پذيرش نبود، البته براى ما مسئله اصلى هم اين بود كه مى دانستيم
رژيم مى خواهد از اين مسئله يك پايگاه مردمى براى خود بسازد و اساساً اين قضيه براى
ما كه در متن جريانات بوديم، پيام ديگرى داشت. على رغم آنچه به مردم گفته مى شد و
اصولا مردم و يا حتى بعضى از رفقاى ديگر ما نيز روى عقايد
خودشان حركت مى كردند، ولى ما مى دانستيم كه اصل و اساسش دروغ است. امام هم در حرف
هايشان فرمودند: مگر مردها حق رأى دارند كه اين ها مى خواهند به زن ها حق رأى
بدهند؟ معلوم است كه قصد رياكارى در كار است و مى خواهند مردم را فريب دهند. ما هم
از هر دو بُعد استفاده كرديم; هم به افشاى اين فريب پرداختيم و هم از توده مردم
استفاده كرديم. البته همان موقع ها نيز گفته شد كه اگر روزى واقعاً انتخابات درستى
در كشور انجام بگيرد، ما حق زنان را استيفا مى كنيم.
مسئله سوم هم حذف قيد اسلام از شرايط انتخاب كنندگان و انتخاب شوندگان بود كه
كاملا وجهه مذهبى داشت. بنابراين، حركتى كه خيلى هم زود به پيش رفت و ملت، حوزه ها،
و ما را به عنوان طلبه هاى جوان و نسل جديد مبارزان بسيج كرد، همين حركت بود.
افرادى از همراهان آيت الله كاشانى يا فدائيان اسلام و ديگران نيز بودند كه در بين
ما حضور داشتند، اما آن ها خيلى كم بودند و اساس كار در اين زمان امام بودند و
شاگردان امام و امثال ما، كه در آن موقع جوان بوديم. از اين پس، اين حركت ديگر
خاموش نشد. بنابراين، من نقطه عطف را با يك موج كاملا دينى و با انگيزه هاى اسلامى
همراه مى بينم كه در آخر دهه سى و در سال هاى 40 و 41 آغاز مى شود. البته گفتم كه
تكوين شخصيت ها برمى گردد به گذشته، يعنى بعد از شهريور 20، كه كم كم حوزه ها تشكيل
شد، اعم از حوزه قم و حوزه هاى ديگر; كه روحانيت بعد از سركوب
پهلوى، دوباره جان گرفت و مساجد، حسينيه ها، عزادارى ها و مناسك مذهبى رونق يافت و
ده، پانزده سالى طول كشيد تا اين كه ما افرادى داشته باشيم. بر اين اساس، نيروهاى
جديد آمدند و طلبه شدند، درس خواندند و در حوزه رشد كردند، حوادث ملى شدن نفت را
ديدند، و مسائل ديگرى را در مصر، كشورهاى عربى، فلسطين و جاهاى ديگر مشاهده كردند،
و اين باعث شد كه نسل جديدى در دو بُعد سياسى و فرهنگى ـ علمى در حوزه به وجود
بيايد. به هر حال، دهه سى تقريباً دهه خودسازى بود; يعنى پايگاه هاى ما به وجود آمد
و آمادگى پيدا كرديم. افرادى مثل امام، اگر قبلا حركت نمى كردند، شايد دليل عدم
حضورشان را به طور مشخص ندانيم، ولى قاعدتاً اولا پايگاه قوى نداشتند، ثانياً منتظر
يك مناسبت فراگير بودند كه پيش بيايد. در زمان آيت الله بروجردى عملا كسى مثل امام
نمى توانست موج ايجاد كند. زيرا حرف آخر را آقاى بروجردى مى زدند و ايشان هم
سياستشان اين بود كه حوزه ها را تقويت كنند.
در آن مرحله، تكوين پايگاه ها و رسالت تاريخى آيت الله بروجردى به خوبى انجام شد و
بعد از وفات ايشان، مرحله رسالت بهره گيرى از پايگاه ها آغاز شد كه امام آن را بر
عهده گرفتند و دوستان ديگرى در اين راه گام برداشتند.
بدين سان، انقلاب از آغاز، يك جريان پر رنگ دينى است كه از ابتداى دهه چهل
شروع مى شود و به تحولات سال 56 تحت عنوان انقلاب اسلامى منجر مى شود. پاره اى از
تحليلگران چنين مطرح مى كنند كه، اين كه انقلاب اسلامى را انقلاب دينى تفسير مى
كنيم، اصولا تفسيرى پسينى است، و پيشينى نيست. يعنى بعد از انقلاب اسلامى وقتى يك
جريان و يك نيروى اجتماعى به هر حال، به دلايلى، در عرصه قدرت به طور يكدست حاكم مى
شود، على القاعده تفسيرها را بر همان مسير ديدگاه ها و مصالح خويش قرار مى دهد و
تاريخ گذشته را به همان نحو خاص تبيين مى كند; همچنان كه اگر جريان ديگرى حاكم مى
شد نيز آنچه را كه اتفاق افتاده بود، به گونه ديگرى تبيين مى كرد. پس در اينجا
تفسيرهاى رقيب ديگرى را محتمل مى دانند; از جمله اين كه مى توان عامل استبداد را يك
عنصر جدى ديد و چنين گفت كه اين عامل، پويش انقلاب را ايجاد كرده و نيروها را به
صحنه ريخته و در نهايت، انفجار جامعه و خيزش مردم در شكل اسلام خواهى
سال 57 را به ظهور رسانيده; يا مثلا اصلاحات ارضى كه اشاره فرموديد موجب شده كه
نيروهاى اجتماعى جديدى در حاشيه شهرها به وجود آيند و شكاف هاى اجتماعى در سطح
جامعه پديد آيد و تضادها و تعارض هاى گوناگون ديگرى را در پى آورد و سرانجام منتهى
به ظهور انفجارها و خيزش هاى مردمى و انقلاب عمومى 57 گردد; يا به تفسير برخى ديگر،
ايده لزوم اعطاى فضاى باز سياسى كارتر و در نتيجه، فشار نظام بين الملل باعث شد كه
فضاى سياسى ايران نيز باز شود و نوارهاى امام پخش گردد و بعد، آن نيروى بالقوه اى
كه در اثر فشار استبداد سياسى به وجود آمده بود، فوران كند و گدازه هاى انقلاب را
بيرون بريزد. در نتيجه، به عنوان مؤيد نيز گفته مى شود كه از سال 43 به بعد، امام
تبعيد شدند و ديگر عملا روحانيت به نحو چشمگير در صحنه نبود و نيروهاى چپ و نيروهاى
ديگر مثل نهضت آزادى بودند كه جنب و جوش هاى بعدى را به وجود آوردند; و بر اساس
همين تحليل هم انقلاب يك پديده ائتلافى تفسير مى شود. جناب عالى در اين باره چه
نظرى داريد؟.
تفسيرهايى را كه شما مثال زديد، خيلى از آن ها روى موج دوم است و بعضى از
آن ها به موج اول برمى گردد. من قبول دارم كه عوامل ريز ديگرى هم در اين جريان دست
اندر كار بوده است. فرض كنيد رودخانه عظيمى مانند رود نيل كه از درياچه ويكتوريا
سرچشمه مى گيرد و به سمت سودان، مصر و مديترانه مى رود، در طول مسير رودهاى كوچكى
هم به آن مى پيوندد; يا به تعبير ديگر، اگر جويبارهاى كوچكى وجود داشته باشند، راه
را باز مى كند تا آن ها هم جارى شوند و خود را به جايى برسانند. بنابراين آن هايى
كه چنين تفسير مى كنند، بايد بگويند كه پس از سركوب دولت دكتر مصدق و خفقانى كه به
وجود آمد و ساواك تأسيس شد، به گونه اى كه همه نفس هايشان گرفته بود، چه عاملى آنها
را حيات جديد بخشيد. وقتى كه انجمن هاى ايالتى و ولايتى توسط رژيم مطرح شد و امام و
روحانيت به مبارزه برخواستند و مردم را عليه رژيم بسيج كردند و ظرف مدت سه ماه ما
به پيروزى رسيديم، اولا ديگران در آن مبارزه چه انگيزه اى داشتند كه بخواهند شركت
كنند; مگر آن كه بگوييم اين حركت
را به عنوان وسيله اى براى اهداف خويش تلقى كنند و همراه شوند. ثانياً آن ها ـ كه
كمابيش نيز حضور داشتند، چنانكه برخى نيز شعار مى دادند: انجمن هاى ايالتى و ولايتى
آرى، ديكتاتورى شاه هرگز ـ به چه ميزان در موج مبارزه نقش داشتند؟ چنانكه ما را هم
نفى مى كردند و صريحاً مى گفتند اين ها را قبول نداريم. در نتيجه، آن ها در پيروزى
ما مؤثر نبودند و شايد مخالف هم بودند. وقتى آن قطعه تاريخى را مى بينيد و مى پرسيد
موج فراگير مبارزه با رژيم شاه را چه كسى درست كرد، مى بينيد كه حتى علماى ديگر هم
كه به نحوى پيوستند، نقش اساسى نداشتند. در آن موقع، من از سوى امام به طرف جنوب
رفتم; كسان ديگرى هم انتخاب شدند كه به اطراف كشور بروند. هنوز دولت تسليم نشده بود
و قرار شد ما نامه هايى را با خود ببريم و يك موج قوى ايجاد كنيم. يزد، رفسنجان و
كرمان بر عهده من بود. من در يزد سخنرانى كردم و نامه ام را به آقاى صدوقى دادم. در
رفسنجان نيز جمعيت انبوهى تجمع كردند. به كرمان كه رسيدم، خبر پخش شد كه دولت عقب
گرد كرده و خواسته روحانيت را پذيرفته است. آيت الله نجفى مرعشى نيز در قم، زودتر
از ديگران خبر را و در حقيقت ختم خيزش را اعلام كردند; بدين معنا كه ما به خواسته
هايمان رسيده ايم. ولى نقش امام چنين بود كه ايشان گفتند اين كافى نيست. امام شرط
هايى گذاشتند كه دولت بايد اين گونه بگويد و چنين اعلام كند. در واقع آن قبول آيت
الله مرعشى كه از علماى بنام حوزه بودند،
تأثيرى در ادامه كار نداشت. همه در صحنه گوش به فرمان ماندند. من هم در كرمان ماندم
ـ كه آيت الله صالحى كرمانى رئيس حوزه آنجا با آيت الله مرعشى رفيق بود ـ و كسب
تكليف كردم و امام فرمودند بمان تا ببينيم چه مى شود. و نهايتاً تا امام نپذيرفتند،
وضعيت هيچ تغييرى نكرد. بر اين اساس، ما امام نپذيرفتند، هيچ كس نتوانست تأثيرى بر
جريان بگذارد. و وقتى انجمن ها و مصوبه دولت لغو شد و امام پذيرفتند، وضعيت عادى
شد. اين موج اول بود. موج دوم كه در اشارات شما هم بود، دو ماه بعد از عقب نشينى
دولت از مفاد لايحه انجمن هاى ايالتى و ولايتى، با اعلام طرح ابتكارى «انقلاب سفيد»
از سوى شاه آغاز شد. ـ عَلَم در جايى گفته بود، ما در لايحه انجمن ها يك عقب نشينى
تاكتيكى كرديم، ولى حمله جديدمان را شروع مى كنيم و اين دفعه حساب آخوندها را
خواهيم رسيد. طرح مزبور كه به عنوان انقلاب شاه و مردم از آن ياد مى شد و در مورد
آن به آراء مستقيم عمومى مراجعه شد، ابتدا شش اصل داشت كه بعدها اصول ديگرى نيز
بدان افزوده شد. اين شش اصل عبارت بودند از:
1. الغاى رژيم ارباب رعيتى، يا اصلاحات اراضى ايران;
2. ملى كردن جنگل ها در سراسر كشور;
3. فروش سهام كارخانجات دولتى به عنوان پشتوانه اصلاحات ارضى;
4. سهيم كردن كارگران در منافع كارگاه هاى توليدى و صنعتى;
5. اصلاح قانون انتخابات;
6. ايجاد سپاه دانش به منظور اجراى تعليمات عمومى و اجبارى.
در آن زمان آيت الله مطهرى كه در تهران بودند، به قم آمدند و در منزل ما يا شايد
جاى ديگرى، افراد جمع شدند تا اوضاع را تحليل كنند. آن ها گفتند شاه اين بار شخصاً
به ميدان آمده، برخلاف انجمن هاى ايالتى و ولايتى كه دولت گرداننده بود، و در سنگر
مترقيانه اى قرار گرفته و اگر روحانيت در مقابلش قرار گيرد، انگ ارتجاعى خواهد
خورد. البته مسئله اين بود كه اين الگو مربوط به ايران نبود، بلكه يك جريان جهانى
بود كه آمريكايى ها و غربى ها براى سد كردن پيشرفت شوروى و كمونيست ها و گرفتن حربه
ماركسيست ها، آن را در كشورهاى اقمار خود به راه انداخته بودند.
همان طرح اصلاحات كندى كه با سياست تند كاخ سفيد نسبت به كشورهاى مزبور همراه
گشت..
خوب، در سايه اين طرح، دولت ژستى مترقى به خود مى گرفت. هدف اصلى اش نيز اين
بود كه موقعيت غربى ها و نيز موقعيت خود را، به عنوان دولت و دست نشانده، حفظ و
تقويت كند و البته صورت ظاهر و نام و عنوان آن هم «اصلاحات» بود و حال آن كه با
همان اصلاحات ارضى، كشاورزى را تقريباً منهدم كردند; چنانكه قبل از آن وضع كشاورزى
نسبتاً خوب بود. آن ها مى خواستند ايران را تك محصولى و وابسته به نفت كنند، يك
شعار مترقى اصلاحات ارضى دادند و قضيه به آن صورت سرانجام گرفت. محافل انقلابى از
اين حركت ها معمولا تفسير بد
بينانه اى مى كردند و در باطن آن اهداف ديگرى را مى ديدند. مثلا ايجاد سپاه دانش و
اين كه سربازها به روستا بروند و بچه هاى مردم را باسواد كنند، ذاتاً چيز بدى نبود،
باسواد شدن مردم به نفع ما بود; ولى چنين تفسير مى شد كه اين ها بچه ها را به گونه
اى تربيت مى كنند و به نحوى شستشوى مغزى مى دهند كه در مسير حمايت از شاه و امريكا
قرار مى گيرند. به هر حال در موج دوم، اين امر با سر و صداى بسيار مطرح شد و
رفراندوم هم در بهمن 41 صورت گرفت، ولى ما به عنوان شاگردان امام، در پى تحريم
رفراندوم از سوى امام، با رفراندوم مخالفت كرديم. البته ما مطيع امام بوديم و كار
هم سخت بود. تهديدها جدى بود و همه آن هايى كه در نهضت قبلى خود را نشان داده
بودند، ترسيدند و عقب نشينى كردند; يعنى جرأت نمى كردند. كمونيست ها با آن همه
شعارى كه داده بودند، اعم از توده اى ها و يا كمونيست هاى نو و گروه هاى ديگرشان كه
به صحنه آمده بودند، نمى توانستند همراه ما جلو بيايند. جبهه ملى ها هم كه در
جلاليه ميتينگى ترتيب دادند و به آن هم خيلى مى نازند، با هيچ يك از كارهاى ما
هماهنگ نشدند. بنابراين در اين موج دوم، جريان هاى ديگر و طرفداران آن ها جرأت نمى
كردند وارد شوند. گاهى مى خواستند از استبداد شاه بگويند ولى مى ترسيدند. زيرا آن
زمان اهانت به شاه خيلى سخت بود. يعنى مخالفت با دولت كه انگ مخالفت با امنيت مى
خورد، سه ماه زندان داشت، ولى اهانت به شاه دست كم سه سال زندان
جزايش بود. به هر حال، در موج دوم مى بينيد كه ابتدا كسى نيست، مگر متدينينى كه فقط
به عنوان وظيفه دينى از امام اطاعت مى كردند. بقيه اگر حرفى هم مى زدند، حركت ما را
نمى پسنديدند و البته خودشان چيزهايى را اضافه مى كردند; چيزهايى كه نه مشترى داشت
و نه طرفدار. اين جريان منتهى شد به قضيه به خاك و خون كشيدن