بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 111

گفتار پنجم : مذهب، نيروهاى اجتماعى و رهبرى امام خمينى در انقلاب اسلامى

محمدجواد حجتى كرمانى[1]

اگر ما بخواهيم در باب انقلاب نظريه پردازى كنيم، آيا بايد ويژگى ها و عناصر خاصى

را مورد نظر قرار بدهيم؟ آيا پيش فرض هاى ويژه اى براى تحليل، مورد نياز است؟ و آيا

اصولا انقلاب اسلامى وجوه متمايز كننده اى نسبت به ساير انقلاب ها دارد كه به لحاظ

تحليلى بايد ما آن را مجزاى از بقيه انقلاب ها ببينيم؟ بر اين پايه، نظريه مورد

پذيرش ما بايد چه خصوصياتى داشته باشد تا بتواند آن ويژگى ها را لحاظ كند و نقاط

فارق را توضيح دهد؟

در تحليل انقلاب اسلامى، به طور مختصر و فهرست وار سه نظريه را مى توانم براى

شما مطرح نمايم كه به طور اصولى هر يك از اين سه نظريه، تحليل انقلاب را بر مبناى

نظرى خودش انجام مى دهد. نظريه اول كه رايج است و حاكم بر انقلاب ما نيز شده، اين

است كه انقلاب ريشه هاى صددرصد اسلامى و مذهبى داشته و دستمايه ها و انگيزه ها و

ريشه هاى پديد آمدن آن، اسلام و قرآن و تعليمات ضد ظلم و ضد ستم و عدالت خواهانه

اسلامى بوده است; چنانكه عنصر مقّوم آن نيز رهبرى روحانيت شيعه است كه از ديرباز

مروج و مبلغ اسلام و تشيع بوده اند و در اين راه، به شهادت تاريخ، زحمات زيادى را

متحمل شده اند و تا پاى جان در اقامه عدل و قسط و ترويج آيين تشيع ايستادگى نموده

اند. مخصوصاً مبارزاتى كه در سده اخير به وسيله رهبران شيعه به وجود آمد و به طور

مشخص از زمان سيد جمال الدين اسدآبادى و در دنباله نهضت تنباكو، در نهضت مشروطيت،

انقلاب عراق و... بسط يافت، گواه اين

[1]مشاور رهبر معظم انقلاب و پژوهشگر دفتر مطالعات سياسى وزارت خارجه.


صفحه 112

تحليل است. بر اين پايه، چنين تحليل مى شود كه نقش اول و شايد نقش منحصر به فرد را

انگيزه هاى اسلامى و دينى ايفا نموده اند.

ديدگاه دوم ديدگاهى است كه بررسى اش بر مبناى مؤلفه هاى اقتصادى است و چنين

معتقد است كه از سال 53 كه شاه در نتيجه درآمد عظيم نفت به سمت اجراى مجموعه اى از

پروژه هاى وسيع اقتصادى رفت و با آن درآمد هنگفت و ناگهانى يك سرى طرح هاى اقتصادى

بلند پروازانه همراه با به اصطلاح مدرنيزاسيون را در پيش گرفت كه اين مدرنيزاسيون و

اجراى طرح هاى نوسازى نه با موقعيت سياسى خارجى ايران هماهنگ بود و نه با شرايط و

ظرفيت هاى داخلى ايران. بعلاوه در اين سال ها شاه و رژيم سلطنتى به خاطر اجراى اين

برنامه ها و همراه با اجراى آن ها، دست به يك سرى حركات روشنفكر مآبانه و ضد دينى

زد; فشار بر علما زيادتر شد، ترويج مظاهر فحشا قوّت يافت، آزادسازى فرهنگى (به معنى

بى بندوبارى) فزون تر شد و... از آن سو، پول فراوانى هم به داخل مملكت سرازير شده

بود و به اصطلاح اصلاحات شروع شده بود. البته اگر قدرى جلوتر برويم از رفراندوم سال

42 مى توان آغاز نمود كه در راستاى همان اصلاحات ياد شده، مبارزه با روحانيت شروع

شد.

به هر حال، تضاد سياست هاى مدرنيزاسيون و طرح هاى بلند پروازانه شاه و عدم تطابق

آن با ظرفيت هاى اقتصادى و اجتماعى و روانى جامعه ايران، منجر به اين شد كه طرح هاى

اقتصادى مزبور كه همراه با يك سرى ابزارها و پشتوانه هاى سياسى بود توان اجرايى اش

را در داخل ايران از دست داد و در سال هاى 55 ـ 56 بحران اقتصادى را آشكار ساخت.

بدين صورت طرح ها روى دست رژيم شاه ماند و بحران اقتصادى مملكت را فرا گرفت و در

نتيجه، ناتوانى شاه در حل بحرانِ شدت يافته اقتصادى زمينه هاى تزلزل و سقوطش را

فراهم ساخت. به همين ترتيب وجهه خارجى سياست شاه نيز با يك سرى دست اندازهاى خارجى

مواجه شد كه علاوه بر اين كه ريشه در همان برنامه هاى اقتصادى داشت و ماهيّتاً

اقتصادى بود، جنبه سياسى نيز پيدا كرد.

تحليل سوم تحليل سياسى است و آن اين است كه برنامه هاى سياسى شاه در بعد از

انقلاب سفيد و رفراندوم آن، تا اواخر سال هاى 54 و 55، فراز و نشيب هايى پيدا كرد.

در اين مدت سياست خارجى امريكا در مورد شاه دچار نوسان بود; كه برخى اين مسئله را

حتى به زمان كندى و اصطكاك هايى كه ميان دولت او و رژيم شاه در خصوص سياست هاى شاه

وجود داشت، مربوط مى كنند. اين تحليل، در نهايت معتقد است در سال هاى بعد از 53 كه

شاه داراى قدرت سياسى و اقتصادى عظيمى شد، بلند پروازى هاى او سياستگذاران خارجى را

نيز دچار ترديد كرد و داعيه پرچمدارى


صفحه 113

تمدن بزرگ و اين كه ما تا چند سال ديگر به دروازه هاى تمدن بزرگ مى رسيم و جزء

كشورهاى مترقى دنيا خواهيم شد و اين جور ادعاها، كه عمدتاً به اتكاى پشتيبانى غربى

ها و بخصوص امريكا انجام مى شد، به هر حال غربى ها و مخصوصاً آمريكايى ها را نگران

كرد و آن ها در اين كه او بتواند به چنين جايى برسد دچار توهم شدند. در واقع نمى

پسنديدند كه شاه اين حرف ها را بزند و شاه يك مقدارى افسار پاره كرده بود و تركتازى

مى كرد و اين افسار گسيختگى را آمريكايى ها تحمل نمى كردند. بر همين اساس، سياست

فضاى باز سياسى و به اصطلاح، طرح كارتريسم در ايران مطرح شد. چون وقتى كه كارتر سر

كار آمد، شعار دموكراسى و پشتيبانى از دموكراسى در تمام دنيا طرح شد. در داخل

امريكا هم عده اى از نهضت اپوزيسيون ايران، به اصطلاح ملّيون و اسلامى هاى ايران با

واسطه و بدون واسطه به غرب و به كل دنيا از نظر تبليغاتى فشار مى آوردند كه شما كه

مدعى دموكراسى هستيد، چگونه از شاه ديكتاتور كه در ايران به اين شكل حكومت مى كند

جانبدارى مى كنيد؟ اين باعث شد كه آن ها در صدد بر آمدند تا هم جلو آن يكه تازى و

بلندپروازى و ادعاهاى دهان پركن شاه را بگيرند و هم جواب اعتراض هاى جهانى را

بدهند; چرا كه تا آن زمان، آن ها على رغم اين كه شاه يك رژيم ديكتاتور بود از آن

طرفدارى مى كردند. به هر حال به هر دو جهت، يعنى هم مهار كردن شاه و هم پاسخ دادن

به اعتراض هاى جهانى كه عليه سياست امريكا بود، آن سياست كارتر اعلام شد و بازتابش

در ايران اعلام آزادسازى سياسى بود كه اين آزادسازى سياسى، حدود سال هاى 55 و 56

همچنان رشد پيدا كرد; مثل نهالى كه در يك سرزمين بسيار مستعد با بارش مداوم باران و

تابش شديد آفتاب، رشد بسيار چشمگيرى پيدا كند و به طور عجيبى پرورش يابد. اين سياست

باعث شد كه در سراسر ايران نهضت جديدى شروع شود و اين روند همين طور ادامه پيدا كرد

تا پيروزى انقلاب و سقوط شاه. در اين تحليل، بيشترين توجه به بعد سياسى مسئله است و

بيشتر به اشتباهات سياسى شاه و سياست فضاى باز سياسى، كه از طرف شاه تحت فشار

امريكايى ها انجام شد، توجه مى شود. در واقع، اين تحليل بيشتر عامل سياسى و بويژه

سياست خارجى امريكا را در انقلاب اسلامى مؤثر مى داند و در واقع به عامل برون زا

بيشتر توجه مى كند.

به نظر مى رسد كه در تحليل از منظر عوامل سياسى، وجود نارضايتى گسترده و در

نتيجه از بين رفتن مشروعيت سياسى رژيم، قبل از اجراى فضاى باز سياسى، زمينه اصلى

ظهور انقلاب است كه با اعمال سياست فضاى باز سياسى تبديل به يك بحران گسترده مى شود

و صورت انفجار به خودش مى گيرد.


صفحه 114

درست است; اين تركيب عناصر كه شما بيان كرديد واقعيت دارد. من اشاره كردم كه

انقلابيون مذهبى و ملّيون ايران و كسانى كه در سطح جهانى حاضر بودند و زبانشان باز

بود، توانستند ديكتاتورى حاكم بر ايران، يعنى آن ظلم و اختناقى كه در داخل وجود

داشت و نارضايتى عميق از وضع موجود، را توانستند به خارج منعكس كنند و اين باعث شد

كه آن فضاى باز سياسى ايجاد بشود. در واقع، همان گونه كه شما گفتيد اختناق و فشار و

نارضايتى مردم نقش اصلى را ايفا مى كند، منتها با اين روندى كه بنده اشاره كردم;

يعنى ريشه هايش همان نارضايتى و مانند اين ها بوده، ولى بروز و ظهورش بدان شكل بوده

است. وقتى از نارضايتى عمومى صحبت مى كنيم به جنبه هاى اقتصادى، سياسى و حتى مذهبى

اش مى توانيم اشاره كنيم. بُعد اقتصادى اش همان نابسامانى اقتصادى و تبعيض موجود در

جامعه بود، بُعد سياسى اش همان ظلم و اختناق و بيگانه پرستى و مسلط بودن آمريكاييان

بر ايران و بُعد مذهبى اش هم كه فساد و فحشا و منكرات و مبارزه با علما و توهين به

مقدسات بود. هر سه بُعد در اينجا مورد لحاظ قرار مى گيرد، ولى در تحليل آخر من

بيشتر به جنبه سياسى محض قضيه توجه مى شود; كه در اين نگرش البته عناصر مذهبى و

عناصر اقتصادى در واقع ابزار كار عامل سياسى خواهند شد. بر عكس دو تحليل ديگر كه در

تحليل اول، نارضايتى سياسى و نارضايتى اقتصادى به عنوان ابزار است، ولى ريشه و عامل

اصلى و به اصطلاح زيربناى كار، مذهب است و اسلام و روحانيت. در تحليل دوم، زيربنا و

ريشه و پايه اقتصاد است و عناصر ديگر ابزار كار تلقى مى شوند. در تحليل سوم، ابزار

عبارت است از مذهب و اقتصاد، اما سياست پايه و بنياد است. فرق اين سه نگرش و سه

تحليل اين است كه هر كدام از آن ها يكى از آن سه عامل را اصل مى دانند و دو عامل

ديگر را فرع مى سازند و به صورت ابزارى از آن استفاده مى كنند.

كسى كه تحليل مذهبى دارد مذهب را اصل مى داند و سياست و اقتصاد را فرع; كسى كه

تحليل اقتصادى دارد اقتصاد را اصل مى داند و مذهب و سياست را فرع; و كسى كه سياست

را اصل مى داند مذهب و اقتصاد را فرع مى داند و سياست را

اصل; يعنى آن عامل اصلى را هر كدام از اين نگرش ها چيزى غير از ديگرى مى دانند. و

از اين رو، يك توافق عام در بين تحليلگران وجود دارد و آن اين كه مجموعه اين عوامل

دست اندر كار بوده; يعنى آن كسى كه تحليل مذهبى دارد و نقش روحانيت را اول مى داند

و اسلام را به عنوان عامل اصلى انقلاب مى شناسد، هيچ وقت نمى تواند منكر نابسامانى

هاى اقتصادى يا مسئله ديكتاتورى يا بحران هاى سياسى


صفحه 115

بشود و همچنين آن دو دسته ديگر نمى توانند عوامل موجود ديگر را بررسى نكنند. يعنى

تمام اين نظريه ها مى توانند مكمل همديگر باشند و در هر نظريه اى يك عامل اصلى و

چند عامل ديگر فرعى وجود داشته باشد. البته ممكن است ديدگاه هاى ديگرى هم وجود

داشته باشد كه عوامل تاريخى، جغرافيايى، روان شناختى و... را به عنوان عناصر مؤثر

در انقلاب شناسايى كند. بنابراين، همه اين عناصر را بايد مورد نظر قرار داد و همه

اين عوامل بايد در تحليل انقلاب مورد توجه قرار بگيرد. چون اصولا يك پديده سياسى ـ

اجتماعى مثل انقلاب اسلامى به صورت تك بعدى نمى تواند مورد تحليل قرار بگيرد.

جناب عالى كدام يك از تحليل ها و تفسيرهاى مورد اشاره را در توضيح ويژگى هاى

انقلاب اسلامى صائب تر و جامع تر مى دانيد؟.

اين امر بيشتر به اطلاعات جواب دهنده و همچنين گرايش هاى او مربوط مى شود.

يعنى شما وقتى كه با يك آدم مذهبى و يا روحانى معتقد به انقلاب اسلامى مواجه مى

شويد ـ كه من هم انشاء الله از همان ها باشم ـ تمايل به اين تحليل است كه عامل عمده

را همان انگيزه هاى اسلامى و ريشه هاى موجود در تعليمات قرآن و نفوذ ديرپاى روحانيت

و نهاد ريشه دار جهاد اسلامى معرفى كند. اما وقتى كه با يك اقتصاددان مواجه بشويد و

از نظريات او بخواهيد استفاده كنيد احتمالا او بيشتر عامل اقتصادى را عمده تلقى

كند; و شايد براى شما تشريح كند كه اگر مسائل اقتصادى، رژيم شاه را دچار بحران نمى

كرد او مى توانست با وجود همه اين فشارها و اختناق ها و اَعمال ضد اسلامى، و با

وجود همه مجاهدت هاى مسلمانان باز هم به حكومتش ادامه بدهد. همچنين چنانچه با فردى

كه تحليلگر سياسى است، مخصوصاً با عطف توجه به موقعيت سياسى جهانى ايران و سياست

بين الملل، مواجه شويد ممكن است او چنين تحليل كند كه اگر شرايط جهانى اقتضا نمى

كرد و شرايط سياسى شاه طورى نبود كه او را به سقوط بكشاند شاه با همان وضع مى

توانست ساليان دراز حكومت كند و حتى پسرش هم بعد از او به حكومت برسد. به هر حال،

هر تحليلگرى يك عامل را عمده مى داند و خودِ اين، بحث بسيار پرمايه اى است كه صاحب

نظرانى كه نظرات متفاوتى دارند بنشينند و با هم بحث كنند. يعنى يك تحليلگر مذهبى و

يك تحليلگر اقتصادى و يك تحليلگر سياسى با هم بررسى و گفتگو كنند و بالاخره روشن

شود كه كدام عامل در واقع عمده تر است. اين را هم عرض كنم كه همه اين عوامل و همه

اين انگيزه ها ناموس خلقت و آيين آفرينش و قوانين انسان شناختى و جامعه شناختى و

قوانين تاريخ است; كه «لكلّ امة اجلٌ اذا جاء اجلهم لايستأخرون ساعة و


صفحه 116

لايستقدمون». اين قانون، كه در قرآن هم زياد از آن صحبت مى شود، فرمول ها و صغرى و

كبرى هاى خودش را دارد. شما چه تحليل مذهبى را اصل بدانيد، چه تحليل اقتصادى را و

چه تحليل سياسى را، بنده به عنوان يك صاحب نظر مسلمان ـ اگر اين عنوان در مورد من

صدق بكند ـ همه آن ها را تحليل هاى اسلامى مى دانم و تحليل هاى عقيدتى مى شناسم.

براى اين كه اگر اقتصاد باشد آن هم يك پديده و سنت تاريخى، يعنى الهى است. اگر

سياست باشد باز آن هم سنتى است الهى و مربوط به قانونى كه خدا در عالم خلقت گذاشته

است. ما اگر به پديده اقتصاد يا پديده سياست به عنوان يك پديده بيرون از نگرش مذهبى

نگاه كنيم در واقع، به نوعى، قائل به تفكيك دين از سياست شده ايم. در صورتى كه ما

تمام اين ها را مربوط به دين مى دانيم; وقتى كه مى گوييم اقتصاد، سياست و همه چيز

مرتبط با دين است و اگر معتقديم كه دين در قالب قانون گذارى و تشريع حكومت و

اعتباريات و آنچه مربوط به زندگى اعتبارى بشر است، دخالت دارد، در تكوين هم همين

طور است. يعنى همه اين ها به هم مربوطند، اگر ما سهم دين را در سياست از نظر قانون،

اداره حكومت و برنامه ريزى يكى مى دانيم، به واقع ريشه اش در واقعيتى بيرونى است و

آن اين كه خدا عالَم را اين طور آفريده، يعنى اقتصاد به لحاظ تحقق خارجى، مرتبط با

دين است و سياست در خارج و داخل به لحاظ عالَم تحقق خارجى، مرتبط با دين است.

بنابراين هر تحليلى ارائه كنيم، من تصور نمى كنم كه به اصطلاح، غيراسلامى تحليل

كرده باشيم.

به نظر مى رسد كه مى توان ميان سه ديدگاه مورد اشاره حضرت عالى مرزهايى كشيد،

به نحوى كه هر ديدگاه بدون تلاقى با ديدگاه ديگر مدعى تبيين تحولات باشد. به عنوان

مثال، ديدگاه سياسى بحث را بر روى مشروعيت سياسى نظام متمركز مى كند و مى گويد به

لحاظ تاريخى، ملت ما تضادى با دولت پيدا كرده بود و مشروعيتى براى دولت قائل نبود و

دولت ها را معمولا تحميلى مى ديد. در دوره پهلوى هم اين قضيه شدت گرفت و اين تقابل

با نظام سياسى، نتيجه اش اين شد كه وقتى يك مقدار اختناق برداشته شد و به اصطلاح،

فضاى باز سياسى ايجاد شد انفجارى پديد آمد. بر اين اساس، اقتصاد ديگر عامل مهمى

نيست; چه اين كه مى توان مدعى شد كه در آن دوره، وفور اقتصادى بوده و فرضاً درآمد

ناخالص ملى و توليدات و درآمد سرانه ما بيشتر نيز شده بود. به همين شكل آنجا كه بحث

از عامل اقتصاد و فرضاً شكاف اقتصادى و شكاف طبقاتى مطرح مى شود (كه البته اين بحث

خيلى مستند به آمار و شواهد نيست) يا تحولات ناشى از اجراى طرح هاى توسعه اقتصادى و

بحران هاى ناشى از آنها تحليل مى گردد، ابعاد سياسى يا فرهنگى مورد اعتنا قرار .


صفحه 117

نمى گيرد. در ديدگاه سوم نيز ابعاد سياسى و اقتصادى عموماً كم رنگ ديده مى شود و يا

اصلا مغفول مى ماند و عمدتاً عامل انقلاب، تفكر دينى محسوب مى شود، كه از نهضت هاى

پيشين وجود داشته و در انقلاب اوج گرفته و روحانيت را سردمدار حركت نموده; يعنى

گفته مى شود ملت مسلمان بود و هدف، صرف دين خواهى بوده است. در مقابل، عده اى مى

گويند اين تحليل پس از پيروزى و در سايه حاكميت جديد رايج شده است. زيرا اولا

انقلاب يك جريان تلفيقى بوده و جناح ها، گروه ها و طيف هاى مختلف در تحولات سياسى و

اجتماعى نقش داشته اند; ثانياً حتى اگر بخواهيم جنبش هاى اسلامى سده اخير را هم در

نظر بگيريم مى بينيم كه با آن ها هم يك گسست تاريخى داريم. زيرا آن جنبش ها هيچ

كدام ناظر به حذف حكومت و ايجاد نظام سياسى جديد نبودند. ولى در اينجا ملت ما به

مرحله اى مى رسد كه ديگر با شاه و نظام شاهى نمى تواند كنار بيايد، بلكه مى گويد

حكومت و كل نظام بايد دگرگون شود. چه آن كه، در 28 مرداد 1332 هم اين نابسامانى

اجتماعى وجود داشته و يك رهبر روحانى در رأس نهضت قرار مى گيرد، در 15 خرداد 1342

هم حضرت امام به عنوان يك رهبر مذهبى پيشاپيش حركت هستند، ولى در هيچ كدام ما نمى

بينيم كه مذهب به پيروزى برسد، بنابراين، جريان ها و نيروهاى اجتماعى در اثر همان

علل و عواملى كه در عرصه اقتصادى يا سياسى وجود دارد، مجموعاً به توافق نظر مى رسند

كه نظام حاكم را ساقط نمايند، و از آنجا كه در حافظه تاريخى ملت، روحانيت پايگاهى

عميق دارد، در اوج بحران رژيم پيشين، نقطه اعتماد و اتكا تلقى مى شود و برجستگى و

حاكميت مذهب شكل مى گيرد.

اين كه آيا اين تحليل ها بعد از انقلاب رايج شده يا قبلش بوده، به نظر من خيلى

كم لطفى است. براى اين كه ما اگر به تاريخچه انقلاب استناد مى كنيم، اصولا در

پيشينه تاريخى، ما به عنوان مردم مسلمان ايرانى مطرح هستيم، يعنى هم عامل اسلامى و

هم عامل ملى هر دو در كار است. اگر بخواهيم دقيق بررسى كنيم عمدتاً نهضت هايى كه در

همه كشورهاى اسلامى و كشورهاى آزادى خواه دنيا بهوجود آمده، يا با استعمار خارجى

مبارزه مى كرده اند يا با استبداد داخلى و يا با هر دو. اين را اگر با هم توافق

داشته باشيم و بعلاوه، حركت سيدجمال و سپس ترور ناصرالدين شاه را به عنوان نقاط

آغازين تحولات سده معاصر در نظر آوريم و به دنبال آن تحريم تنباكو و بعد نهضت

مشروطيت را، كه اصلش تأسيس عدالتخانه بود و سپس كلمه مشروطيت را مطرح ساخت، مورد

مداقّه قرار دهيم، تاريخ، خيلى روشن براى ما مشخص مى كند كه آنچه باعث شد مردم

انگيزه شديد پيدا كنند و به حركت درآيند، انگيزه هاى دينى بوده


صفحه 118

است. در نهضت ملى شدن صنعت نفت من به عنوان آدمى كه در متن قضيه حضور داشته، گواهى

مى دهم كه مسئله مذهب در مبارزه با شركت نفت ايران و انگليس و بيرون كردن انگليسى

ها از ايران، نقش اول را داشته است. نمى خواهم بگويم ملّيون و جبهه ملى و دكتر مصدق

و ساير احزاب، حتى توده اى ها و كمونيست ها، در اين نهضت سهيم نبودند، سهيم بودند

ولى مى بينيم كه پيشاپيش نهضت آيت الله كاشانى قرار مى گيرد و آتش نهضت را بر

افروخته مى كند. و يا خليل طهماسبى كه با كشتن رزم آرا سد را مى شكند و روح تازه اى

در ملت مى دمد، تربيت شده نواب صفوى است كه او نيز يك طلبه روحانى است و آن سخنرانى

ها و تظاهرات و هيجان هاى مذهبى در مساجد، در زمان ملى شدن صنعت نفت را جلودارى مى

كند; كه بنده خود ناظر بودم. البته فرنگ رفته ها و روشنفكران و ملى ها و حتى صاحبان

گرايش هاى غيراسلامى هم در اين جريان ها بوده اند، منتها آن ها واقعاً آن جذبه اى

كه يك نفر روحانى در مسجد داشته، در كلوپ سياسى يا حزب سياسى خود نداشته اند. من

منكر نيستم كه وقتى كلوپ هاى حزب توده تشكيل مى شد، يا در ميتينگ هايى كه جبهه ملى

به راه مى انداخت، جمعيتى در حدود صدهزار نفر يا دويست هزار نفر، با مقياس جمعيت آن

زمان ايران، در سراسر كشور تشكيل مى شد، اما آنچه واقعيت دارد اين است كه در همان

زمان ها، اجتماعات مذهبى عاشورا و اجتماعات سراسرى مردم در ايام عزادارى، يا در فوت

مثلا آيت ا... اصفهانى، يا در تظاهرات ديگر مذهبى، بسيار اصيل تر و پرشكوه تر از آن

اجتماعات سياسى برگزار مى شد. درست است كه حزب توده وقتى ميتينگ مى داد شايد تمام

كارگرهاى ايران جمع مى شدند، در حالى كه تمام كارخانه ها نيز زير نظر سنديكاى

كارگرى بود كه ابزار سياسى حزب توده شده بود. يا در زمان دكتر مصدق، جبهه ملى حرف

اول را مى زد، بويژه بعد از آنكه با مرحوم آيت الله كاشانى اختلاف پيدا كرد، وضعيت

طورى شد كه وقتى آيت ا... كاشانى وارد مجلسى مى شدند كسى بلند نمى شد و مذهبى ها

بسيار منزوى گرديدند. اما اين واقعيت تاريخى را هم نبايد فراموش كرد كه ملت ما در

نهايت، يك ملت عاشورايى و مذهبى بوده و هميشه مذهب، به صورتى ريشه دار رفتارش را

متأثر ساخته است. در همان زمان كه آيت اللّه بروجردى مرجع تقليد بودند اگر ايشان يك

كلمه برخلاف دكتر مصدق حرف مى زد كار مصدق خيلى مشكل تر مى شد. يعنى اگر در كار

مرحوم آيت اللّه كاشانى نقصى بود اين بود كه ايشان مرجع تقليد و صاحب رساله نبود و

مرجع تقليد مردم آيت اللّه بروجردى بود و اين اقتدار دينى خيلى مهم است; از اين رو،

وقتى نوبت به امام مى رسد، مى بينيم ايشان از موضع مرجع تقليد بود كه توانست