درست است; اين تركيب عناصر كه شما بيان كرديد واقعيت دارد. من اشاره كردم كه
انقلابيون مذهبى و ملّيون ايران و كسانى كه در سطح جهانى حاضر بودند و زبانشان باز
بود، توانستند ديكتاتورى حاكم بر ايران، يعنى آن ظلم و اختناقى كه در داخل وجود
داشت و نارضايتى عميق از وضع موجود، را توانستند به خارج منعكس كنند و اين باعث شد
كه آن فضاى باز سياسى ايجاد بشود. در واقع، همان گونه كه شما گفتيد اختناق و فشار و
نارضايتى مردم نقش اصلى را ايفا مى كند، منتها با اين روندى كه بنده اشاره كردم;
يعنى ريشه هايش همان نارضايتى و مانند اين ها بوده، ولى بروز و ظهورش بدان شكل بوده
است. وقتى از نارضايتى عمومى صحبت مى كنيم به جنبه هاى اقتصادى، سياسى و حتى مذهبى
اش مى توانيم اشاره كنيم. بُعد اقتصادى اش همان نابسامانى اقتصادى و تبعيض موجود در
جامعه بود، بُعد سياسى اش همان ظلم و اختناق و بيگانه پرستى و مسلط بودن آمريكاييان
بر ايران و بُعد مذهبى اش هم كه فساد و فحشا و منكرات و مبارزه با علما و توهين به
مقدسات بود. هر سه بُعد در اينجا مورد لحاظ قرار مى گيرد، ولى در تحليل آخر من
بيشتر به جنبه سياسى محض قضيه توجه مى شود; كه در اين نگرش البته عناصر مذهبى و
عناصر اقتصادى در واقع ابزار كار عامل سياسى خواهند شد. بر عكس دو تحليل ديگر كه در
تحليل اول، نارضايتى سياسى و نارضايتى اقتصادى به عنوان ابزار است، ولى ريشه و عامل
اصلى و به اصطلاح زيربناى كار، مذهب است و اسلام و روحانيت. در تحليل دوم، زيربنا و
ريشه و پايه اقتصاد است و عناصر ديگر ابزار كار تلقى مى شوند. در تحليل سوم، ابزار
عبارت است از مذهب و اقتصاد، اما سياست پايه و بنياد است. فرق اين سه نگرش و سه
تحليل اين است كه هر كدام از آن ها يكى از آن سه عامل را اصل مى دانند و دو عامل
ديگر را فرع مى سازند و به صورت ابزارى از آن استفاده مى كنند.
كسى كه تحليل مذهبى دارد مذهب را اصل مى داند و سياست و اقتصاد را فرع; كسى كه
تحليل اقتصادى دارد اقتصاد را اصل مى داند و مذهب و سياست را فرع; و كسى كه سياست
را اصل مى داند مذهب و اقتصاد را فرع مى داند و سياست را
اصل; يعنى آن عامل اصلى را هر كدام از اين نگرش ها چيزى غير از ديگرى مى دانند. و
از اين رو، يك توافق عام در بين تحليلگران وجود دارد و آن اين كه مجموعه اين عوامل
دست اندر كار بوده; يعنى آن كسى كه تحليل مذهبى دارد و نقش روحانيت را اول مى داند
و اسلام را به عنوان عامل اصلى انقلاب مى شناسد، هيچ وقت نمى تواند منكر نابسامانى
هاى اقتصادى يا مسئله ديكتاتورى يا بحران هاى سياسى
بشود و همچنين آن دو دسته ديگر نمى توانند عوامل موجود ديگر را بررسى نكنند. يعنى
تمام اين نظريه ها مى توانند مكمل همديگر باشند و در هر نظريه اى يك عامل اصلى و
چند عامل ديگر فرعى وجود داشته باشد. البته ممكن است ديدگاه هاى ديگرى هم وجود
داشته باشد كه عوامل تاريخى، جغرافيايى، روان شناختى و... را به عنوان عناصر مؤثر
در انقلاب شناسايى كند. بنابراين، همه اين عناصر را بايد مورد نظر قرار داد و همه
اين عوامل بايد در تحليل انقلاب مورد توجه قرار بگيرد. چون اصولا يك پديده سياسى ـ
اجتماعى مثل انقلاب اسلامى به صورت تك بعدى نمى تواند مورد تحليل قرار بگيرد.
جناب عالى كدام يك از تحليل ها و تفسيرهاى مورد اشاره را در توضيح ويژگى هاى
انقلاب اسلامى صائب تر و جامع تر مى دانيد؟.
اين امر بيشتر به اطلاعات جواب دهنده و همچنين گرايش هاى او مربوط مى شود.
يعنى شما وقتى كه با يك آدم مذهبى و يا روحانى معتقد به انقلاب اسلامى مواجه مى
شويد ـ كه من هم انشاء الله از همان ها باشم ـ تمايل به اين تحليل است كه عامل عمده
را همان انگيزه هاى اسلامى و ريشه هاى موجود در تعليمات قرآن و نفوذ ديرپاى روحانيت
و نهاد ريشه دار جهاد اسلامى معرفى كند. اما وقتى كه با يك اقتصاددان مواجه بشويد و
از نظريات او بخواهيد استفاده كنيد احتمالا او بيشتر عامل اقتصادى را عمده تلقى
كند; و شايد براى شما تشريح كند كه اگر مسائل اقتصادى، رژيم شاه را دچار بحران نمى
كرد او مى توانست با وجود همه اين فشارها و اختناق ها و اَعمال ضد اسلامى، و با
وجود همه مجاهدت هاى مسلمانان باز هم به حكومتش ادامه بدهد. همچنين چنانچه با فردى
كه تحليلگر سياسى است، مخصوصاً با عطف توجه به موقعيت سياسى جهانى ايران و سياست
بين الملل، مواجه شويد ممكن است او چنين تحليل كند كه اگر شرايط جهانى اقتضا نمى
كرد و شرايط سياسى شاه طورى نبود كه او را به سقوط بكشاند شاه با همان وضع مى
توانست ساليان دراز حكومت كند و حتى پسرش هم بعد از او به حكومت برسد. به هر حال،
هر تحليلگرى يك عامل را عمده مى داند و خودِ اين، بحث بسيار پرمايه اى است كه صاحب
نظرانى كه نظرات متفاوتى دارند بنشينند و با هم بحث كنند. يعنى يك تحليلگر مذهبى و
يك تحليلگر اقتصادى و يك تحليلگر سياسى با هم بررسى و گفتگو كنند و بالاخره روشن
شود كه كدام عامل در واقع عمده تر است. اين را هم عرض كنم كه همه اين عوامل و همه
اين انگيزه ها ناموس خلقت و آيين آفرينش و قوانين انسان شناختى و جامعه شناختى و
قوانين تاريخ است; كه «لكلّ امة اجلٌ اذا جاء اجلهم لايستأخرون ساعة و
لايستقدمون». اين قانون، كه در قرآن هم زياد از آن صحبت مى شود، فرمول ها و صغرى و
كبرى هاى خودش را دارد. شما چه تحليل مذهبى را اصل بدانيد، چه تحليل اقتصادى را و
چه تحليل سياسى را، بنده به عنوان يك صاحب نظر مسلمان ـ اگر اين عنوان در مورد من
صدق بكند ـ همه آن ها را تحليل هاى اسلامى مى دانم و تحليل هاى عقيدتى مى شناسم.
براى اين كه اگر اقتصاد باشد آن هم يك پديده و سنت تاريخى، يعنى الهى است. اگر
سياست باشد باز آن هم سنتى است الهى و مربوط به قانونى كه خدا در عالم خلقت گذاشته
است. ما اگر به پديده اقتصاد يا پديده سياست به عنوان يك پديده بيرون از نگرش مذهبى
نگاه كنيم در واقع، به نوعى، قائل به تفكيك دين از سياست شده ايم. در صورتى كه ما
تمام اين ها را مربوط به دين مى دانيم; وقتى كه مى گوييم اقتصاد، سياست و همه چيز
مرتبط با دين است و اگر معتقديم كه دين در قالب قانون گذارى و تشريع حكومت و
اعتباريات و آنچه مربوط به زندگى اعتبارى بشر است، دخالت دارد، در تكوين هم همين
طور است. يعنى همه اين ها به هم مربوطند، اگر ما سهم دين را در سياست از نظر قانون،
اداره حكومت و برنامه ريزى يكى مى دانيم، به واقع ريشه اش در واقعيتى بيرونى است و
آن اين كه خدا عالَم را اين طور آفريده، يعنى اقتصاد به لحاظ تحقق خارجى، مرتبط با
دين است و سياست در خارج و داخل به لحاظ عالَم تحقق خارجى، مرتبط با دين است.
بنابراين هر تحليلى ارائه كنيم، من تصور نمى كنم كه به اصطلاح، غيراسلامى تحليل
كرده باشيم.
به نظر مى رسد كه مى توان ميان سه ديدگاه مورد اشاره حضرت عالى مرزهايى كشيد،
به نحوى كه هر ديدگاه بدون تلاقى با ديدگاه ديگر مدعى تبيين تحولات باشد. به عنوان
مثال، ديدگاه سياسى بحث را بر روى مشروعيت سياسى نظام متمركز مى كند و مى گويد به
لحاظ تاريخى، ملت ما تضادى با دولت پيدا كرده بود و مشروعيتى براى دولت قائل نبود و
دولت ها را معمولا تحميلى مى ديد. در دوره پهلوى هم اين قضيه شدت گرفت و اين تقابل
با نظام سياسى، نتيجه اش اين شد كه وقتى يك مقدار اختناق برداشته شد و به اصطلاح،
فضاى باز سياسى ايجاد شد انفجارى پديد آمد. بر اين اساس، اقتصاد ديگر عامل مهمى
نيست; چه اين كه مى توان مدعى شد كه در آن دوره، وفور اقتصادى بوده و فرضاً درآمد
ناخالص ملى و توليدات و درآمد سرانه ما بيشتر نيز شده بود. به همين شكل آنجا كه بحث
از عامل اقتصاد و فرضاً شكاف اقتصادى و شكاف طبقاتى مطرح مى شود (كه البته اين بحث
خيلى مستند به آمار و شواهد نيست) يا تحولات ناشى از اجراى طرح هاى توسعه اقتصادى و
بحران هاى ناشى از آنها تحليل مى گردد، ابعاد سياسى يا فرهنگى مورد اعتنا قرار .
نمى گيرد. در ديدگاه سوم نيز ابعاد سياسى و اقتصادى عموماً كم رنگ ديده مى شود و يا
اصلا مغفول مى ماند و عمدتاً عامل انقلاب، تفكر دينى محسوب مى شود، كه از نهضت هاى
پيشين وجود داشته و در انقلاب اوج گرفته و روحانيت را سردمدار حركت نموده; يعنى
گفته مى شود ملت مسلمان بود و هدف، صرف دين خواهى بوده است. در مقابل، عده اى مى
گويند اين تحليل پس از پيروزى و در سايه حاكميت جديد رايج شده است. زيرا اولا
انقلاب يك جريان تلفيقى بوده و جناح ها، گروه ها و طيف هاى مختلف در تحولات سياسى و
اجتماعى نقش داشته اند; ثانياً حتى اگر بخواهيم جنبش هاى اسلامى سده اخير را هم در
نظر بگيريم مى بينيم كه با آن ها هم يك گسست تاريخى داريم. زيرا آن جنبش ها هيچ
كدام ناظر به حذف حكومت و ايجاد نظام سياسى جديد نبودند. ولى در اينجا ملت ما به
مرحله اى مى رسد كه ديگر با شاه و نظام شاهى نمى تواند كنار بيايد، بلكه مى گويد
حكومت و كل نظام بايد دگرگون شود. چه آن كه، در 28 مرداد 1332 هم اين نابسامانى
اجتماعى وجود داشته و يك رهبر روحانى در رأس نهضت قرار مى گيرد، در 15 خرداد 1342
هم حضرت امام به عنوان يك رهبر مذهبى پيشاپيش حركت هستند، ولى در هيچ كدام ما نمى
بينيم كه مذهب به پيروزى برسد، بنابراين، جريان ها و نيروهاى اجتماعى در اثر همان
علل و عواملى كه در عرصه اقتصادى يا سياسى وجود دارد، مجموعاً به توافق نظر مى رسند
كه نظام حاكم را ساقط نمايند، و از آنجا كه در حافظه تاريخى ملت، روحانيت پايگاهى
عميق دارد، در اوج بحران رژيم پيشين، نقطه اعتماد و اتكا تلقى مى شود و برجستگى و
حاكميت مذهب شكل مى گيرد.
اين كه آيا اين تحليل ها بعد از انقلاب رايج شده يا قبلش بوده، به نظر من خيلى
كم لطفى است. براى اين كه ما اگر به تاريخچه انقلاب استناد مى كنيم، اصولا در
پيشينه تاريخى، ما به عنوان مردم مسلمان ايرانى مطرح هستيم، يعنى هم عامل اسلامى و
هم عامل ملى هر دو در كار است. اگر بخواهيم دقيق بررسى كنيم عمدتاً نهضت هايى كه در
همه كشورهاى اسلامى و كشورهاى آزادى خواه دنيا بهوجود آمده، يا با استعمار خارجى
مبارزه مى كرده اند يا با استبداد داخلى و يا با هر دو. اين را اگر با هم توافق
داشته باشيم و بعلاوه، حركت سيدجمال و سپس ترور ناصرالدين شاه را به عنوان نقاط
آغازين تحولات سده معاصر در نظر آوريم و به دنبال آن تحريم تنباكو و بعد نهضت
مشروطيت را، كه اصلش تأسيس عدالتخانه بود و سپس كلمه مشروطيت را مطرح ساخت، مورد
مداقّه قرار دهيم، تاريخ، خيلى روشن براى ما مشخص مى كند كه آنچه باعث شد مردم
انگيزه شديد پيدا كنند و به حركت درآيند، انگيزه هاى دينى بوده
است. در نهضت ملى شدن صنعت نفت من به عنوان آدمى كه در متن قضيه حضور داشته، گواهى
مى دهم كه مسئله مذهب در مبارزه با شركت نفت ايران و انگليس و بيرون كردن انگليسى
ها از ايران، نقش اول را داشته است. نمى خواهم بگويم ملّيون و جبهه ملى و دكتر مصدق
و ساير احزاب، حتى توده اى ها و كمونيست ها، در اين نهضت سهيم نبودند، سهيم بودند
ولى مى بينيم كه پيشاپيش نهضت آيت الله كاشانى قرار مى گيرد و آتش نهضت را بر
افروخته مى كند. و يا خليل طهماسبى كه با كشتن رزم آرا سد را مى شكند و روح تازه اى
در ملت مى دمد، تربيت شده نواب صفوى است كه او نيز يك طلبه روحانى است و آن سخنرانى
ها و تظاهرات و هيجان هاى مذهبى در مساجد، در زمان ملى شدن صنعت نفت را جلودارى مى
كند; كه بنده خود ناظر بودم. البته فرنگ رفته ها و روشنفكران و ملى ها و حتى صاحبان
گرايش هاى غيراسلامى هم در اين جريان ها بوده اند، منتها آن ها واقعاً آن جذبه اى
كه يك نفر روحانى در مسجد داشته، در كلوپ سياسى يا حزب سياسى خود نداشته اند. من
منكر نيستم كه وقتى كلوپ هاى حزب توده تشكيل مى شد، يا در ميتينگ هايى كه جبهه ملى
به راه مى انداخت، جمعيتى در حدود صدهزار نفر يا دويست هزار نفر، با مقياس جمعيت آن
زمان ايران، در سراسر كشور تشكيل مى شد، اما آنچه واقعيت دارد اين است كه در همان
زمان ها، اجتماعات مذهبى عاشورا و اجتماعات سراسرى مردم در ايام عزادارى، يا در فوت
مثلا آيت ا... اصفهانى، يا در تظاهرات ديگر مذهبى، بسيار اصيل تر و پرشكوه تر از آن
اجتماعات سياسى برگزار مى شد. درست است كه حزب توده وقتى ميتينگ مى داد شايد تمام
كارگرهاى ايران جمع مى شدند، در حالى كه تمام كارخانه ها نيز زير نظر سنديكاى
كارگرى بود كه ابزار سياسى حزب توده شده بود. يا در زمان دكتر مصدق، جبهه ملى حرف
اول را مى زد، بويژه بعد از آنكه با مرحوم آيت الله كاشانى اختلاف پيدا كرد، وضعيت
طورى شد كه وقتى آيت ا... كاشانى وارد مجلسى مى شدند كسى بلند نمى شد و مذهبى ها
بسيار منزوى گرديدند. اما اين واقعيت تاريخى را هم نبايد فراموش كرد كه ملت ما در
نهايت، يك ملت عاشورايى و مذهبى بوده و هميشه مذهب، به صورتى ريشه دار رفتارش را
متأثر ساخته است. در همان زمان كه آيت اللّه بروجردى مرجع تقليد بودند اگر ايشان يك
كلمه برخلاف دكتر مصدق حرف مى زد كار مصدق خيلى مشكل تر مى شد. يعنى اگر در كار
مرحوم آيت اللّه كاشانى نقصى بود اين بود كه ايشان مرجع تقليد و صاحب رساله نبود و
مرجع تقليد مردم آيت اللّه بروجردى بود و اين اقتدار دينى خيلى مهم است; از اين رو،
وقتى نوبت به امام مى رسد، مى بينيم ايشان از موضع مرجع تقليد بود كه توانست
آن زعامت عام را پيدا كند. به هر حال با يك گذر تاريخى، عامل مذهب را در ملت ايران
خيلى قوى مى يابيم. اين كه شما به گسست تاريخى اشاره كرديد، من تصورم اين است كه
درست است كه مسئله تغيير حكومت در مبارزات سابق ملت ايران وجود نداشت، اما در عين
حال، رگه هاى اين مسئله را بعد از قاجاريه در زمان ظهور پهلوى مى بينيم كه در آنجا
اصولا مسئله جمهوريت مطرح مى شود; يعنى اين فكر كه نظام سلطنتى از ايران برافتد. در
واقع، بعد از قاجاريه برانداختن يك خانواده و يك سلسله كه سلطنت مى كنند، ديگر
تجربه شده بود، چرا كه در زمان رضاشاه خاندان قاجاريه سرنگون شدند. پس براندازى يك
رژيم نيز مطرح بود كه با طرح مسئله جمهوريت همراه گرديد.
اما اين كه انقلاب اسلامى به صورت يك دولت اسلامى، كه امام خمينى طرح دادند و
عمل كردند مطرح نبوده، اين را من به طور نسبى رد مى كنم. يعنى حرفى است كه از بُعدى
درست است و از بعد ديگرى درست نيست. ما اگر به تاريخچه انقلاب اسلامى برگرديم
بيانيه اى كه فدائيان اسلام و مرحوم نواب صفوى دادند، با اين كه متضمّن تغيير كلى
حكومت نبود، ولى اسمش حكومت اسلامى بود. منتها حكومت اسلامى را آن ها طورى تنظيم
كرده بودند كه شاه مسلمان شود و آدم متدينى باشد، در سراسر كشور نماز جماعت برگزار
شود، بى حجابى رفع شود، شراب خوارى نباشد، عدالت اسلامى برپا گردد، همه مردم نان
داشته باشند، همه خيابان ها تميز باشد، همه مردم بتوانند لباس خوب بپوشند، همه مردم
بتوانند در رفاه زندگى كنند، بيگانه هم شرّش كنده شود، اعم از روس، انگليس و
آمريكا. يعنى چنين حكومتى به صورت ناقص در نهضت فدائيان اسلام مطرح بود. خود ما به
عنوان حزب ملل اسلامى كه زندان رفتيم در انديشه تأسيس يك حكومت اسلامى بوديم و
بيانيه هاى ما و نشريات و شبنامه ها و چيزهاى ديگر مربوط به آن الآن موجود است. آن
حكومت مورد نظر ما، نه تنها حكومت اسلامى بود، بلكه حكومت انترناسيوناليست اسلامى
بود; يعنى يك حاكميت براى كل جهان اسلام ترسيم و تنظيم شده بود، كه گرچه خيال
پرورانه و آرمان گرايانه بود، ولى به هر حال نشان مى دهد كه در عمق جامعه اسلامى ما
و تربيت اسلامى ما و حوزه علميه ما اين مسئله وجود داشته است. نكته ديگر اين كه
معتقدم امام خمينى اگر اين مسئله را مطرح كرد، كارش در واقع زايش نطفه اى بود كه در
بطن ملت اسلام قرن ها پرورش پيدا كرده بود. من اين را به عنوان يك شعار سياسى يا يك
شعر يا يك بيان ادبى نمى خواهم عرض كنم، بنده معتقدم كه از زمان ائمه اطهار(عليهم
السلام) خصوصاً شيعه معتقد بوده كه حكام وقت فاسدند،
و هميشه حكومت ها را غاصب و ناروا مى دانسته و همواره در انتظار ظهور امام عصر(عج)
و خروج ايشان از غيبت به سر مى برده است و اين فكر آن قدر قوى بوده كه در زمان
فتحعلى شاه، شاه از ميرزاى قمى و كاشف الغطا اجازه مى گيرد كه به نيابت از او سلطنت
كند. من اخيراً كتاب كشف الغطا را مطالعه مى كردم; در بحث ولايت فقيه، مرحوم شيخ
جعفر كبير متنى را خطاب به فتحعلى شاه آورده كه در آن، طى نامه مفصّلى كه با تعريف
و تمجيدهاى زيادى از شاه نيز همراه است، به او وكالت مى دهد و مى گويد تو از طرف من
وكيل هستى كه بر مردم حكومت كنى. بنابراين، اين معنى در فقه و در انديشه سياسى ما
به اندازه اى ريشه دارد كه مى توان آن را به زمان ائمه رسانيد. تا آخرين روزهاى شاه
هم كه شما توى دهات مى رفتيد و از پيرزن ها و پيرمردهاى بى سواد سؤال مى كرديد، مى
گفتند پول دولت حرام است و كارمند دولت درآمدش حرام است. اين ذهنيتِ رسوب كرده در
ذهن مذهبى هاى ما به معنى نفى حكومت ها بوده و ناشى از آن است كه در سراسر تاريخ،
تمام حكومت ها را غاصب مى دانستيم و قبول نداشتيم. بنابراين اگر امام خمينى آمده
مسئله تغيير حكومت و تأسيس حكومت اسلامى و براندازى نظام شاهنشاهى را مطرح كرده، در
حقيقت قابله و مامايى بوده كه اين طفل را از رحم تاريخ بيرون كشيده است اين مقدار
قابل اثبات است و شواهد تاريخى دارد; يعنى امام در واقع ماماى زبردستى بود كه
توانست اين بچه را سالم از شكم بيرون بياورد. در شرايط گذشته يا مادر مى مرد يا
شرايط به گونه اى مى شد كه به هر حال بچه مى مرد، يعنى انقلاب اسلامى متولد نمى شد.
ولى در زمان امام خمينى با توجه به شرايط كلى تاريخى، كودك انقلاب، سالم متولد شد;
اين شرايط، اعم از شرايط خارجى و يا شرايط داخلى بود; حتى بيمارى شاه و يا اختلافات
داخلى امريكايى ها درباره تداوم حكومت شاه و نيز نهضت ميانه رو ايران، يعنى جبهه
ملى و ملّيون و نهضت آزادى كه تا روزهاى آخر هم شعار انقلاب را نمى دادند و همان
رفورماسيون و اصلاح طلبى را مطرح مى ساختند، و حتى اين كه خود شاه و امريكايى ها در
قلع و قمع انقلاب ترديد داشتند و به همين خاطر، شما در روزهاى انقلاب نوسان بسيار
زيادى مى بينيد; چنانكه يك بار دولت شريف امامى آشتى ملى را مطرح مى كند و بار ديگر
دولت ازهارى دست به قلع و قمع مى زند.
خلاصه اين كه، علل و عوامل رخداد پديده عظيمى مانند انقلاب اسلامى، حتى در روان
شناسى دشمن و تزلزل و اضطراب او نيز بايد ديده شود; يعنى همان چيزى كه در عصر حضرت
رسول(صلى الله عليه وآله) به عنوان «نُصرت به رُعب» ناميده مى شد. يعنى يارى خدا از
طريق ايجاد ترس و وحشت در دل دشمن.
پاره اى از مفسران قائل هستند كه انگيزه هاى مذهبى و سائقه هاى اعتقادى،
پشتوانه جدى انقلاب را تشكيل مى دهد و در واقع از انقلاب اسلامى يك نوع تفسير كاملا
دينى ارائه مى دهند. اما پاره اى هم اين بحث را مطرح مى كنند كه اگر دوره قبل از
پيروزى انقلاب را در نظر آوريم، انقلاب يك پديده ائتلافى است و اپوزيسيون (مخالفان)
ايران تركيبى از مجموعه نيروهاى مختلف اند، به علاوه اين كه به هر حال، عوامل اساسى
فروپاشى، در ساختار نظام پيشين وجود داشته كه منجر به فروپاشى آن شده است. در نتيجه
در مقطع پيروزى انقلاب به هر حال يكى از جريان هايى كه ممكن بود ريشه هاى تاريخى
عميق داشته باشد، مى توانست برنده نهايى و حاكم بشود و دوران پس از انقلاب را رهبرى
بكند; چنانكه در انقلاب ما هم به لحاظ اين كه روحانيت چنين وضعيتى پيدا كرد، از
دوران پيروزى به بعد سمت و سوى خاصى براى انقلاب پيدا شد و اين گونه تفاسير دينى هم
رايج شد كه انقلاب، انقلاب اسلامى و دينى است. چنانكه اگر جناح هاى ديگرى هم به
پيروزى مى رسيدند ممكن بود تفاسير ديگرى با رنگ هاى متفاوتى رايج بشود. اولا آيا
جناب عالى چنين تفسيرى را مى پذيريد؟ ثانياً اگر ما بخواهيم دقيقاً وصف اسلامى بودن
انقلاب را معنا كنيم و از انقلاب به عنوان انقلاب اسلامى يا انقلاب دينى ياد كنيم،
مؤلفه دينى بودن را در كدام مفاهيم و تفاسير صورت بندى مى كنيد; عناصر و نيروهاى
شركت كننده در انقلاب، رهبرى انقلاب، يا عنصرى ديگر؟ و به هر حال در هر تحليلى كه
ارائه شود، سهم نيروهاى ديگرى را كه احياناً عنوان اسلامى را نمى توانيم بر آن ها
بار كنيم و در انقلاب دخيل بوده اند، چگونه ارزيابى مى كنيد؟.
بر پايه پاره اى از تفاسير موجود، سهم روشنفكران و ملّيون، دست كم از 28 مرداد
به اين طرف برجسته است و حتى نقش روحانيت، بعد از 28 مرداد به صورت منفى ارائه مى
شود; چرا كه در آن برهه، روحانيت رسمى نظير مرحوم آيت الله بروجردى و شخصيت هاى
برجسته روحانيت مثل آقاى فلسفى و اصولا مجموعه روحانيت از شاه طرفدارى مى كردند و
حكومت كودتا را تأييد مى كردند. اين انديشه در ايام انقلاب وجود داشت، بعد از
انقلاب هم در ميان گروه هاى مختلف وجود داشت و اكنون نيز وجود دارد كه روحانيت، بى
جهت مدعى رهبرى انقلاب است و اسلامى شدن انقلاب هم بر خلاف روند طبيعى و واقعى
انقلاب است. براى اين كه اولا روحانيت نبايد مدعى رهبرى باشد; زيرا همه گروه ها در
اين انقلاب بودند تا به پيروزى رسيد و عوامل پيروزى انقلاب هم تنها انديشه هاى
اسلامى و انگيزه هاى اسلامى نبود، بلكه گروه هاى ملى و حتى چپ گراهاى غيردينى يا ضد
دينى هم در اين روند سهم داشتند. به نظر بنده، مجموعه عواملى كه در پاسخ به سؤال
پيش هم مورد