بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 118

است. در نهضت ملى شدن صنعت نفت من به عنوان آدمى كه در متن قضيه حضور داشته، گواهى

مى دهم كه مسئله مذهب در مبارزه با شركت نفت ايران و انگليس و بيرون كردن انگليسى

ها از ايران، نقش اول را داشته است. نمى خواهم بگويم ملّيون و جبهه ملى و دكتر مصدق

و ساير احزاب، حتى توده اى ها و كمونيست ها، در اين نهضت سهيم نبودند، سهيم بودند

ولى مى بينيم كه پيشاپيش نهضت آيت الله كاشانى قرار مى گيرد و آتش نهضت را بر

افروخته مى كند. و يا خليل طهماسبى كه با كشتن رزم آرا سد را مى شكند و روح تازه اى

در ملت مى دمد، تربيت شده نواب صفوى است كه او نيز يك طلبه روحانى است و آن سخنرانى

ها و تظاهرات و هيجان هاى مذهبى در مساجد، در زمان ملى شدن صنعت نفت را جلودارى مى

كند; كه بنده خود ناظر بودم. البته فرنگ رفته ها و روشنفكران و ملى ها و حتى صاحبان

گرايش هاى غيراسلامى هم در اين جريان ها بوده اند، منتها آن ها واقعاً آن جذبه اى

كه يك نفر روحانى در مسجد داشته، در كلوپ سياسى يا حزب سياسى خود نداشته اند. من

منكر نيستم كه وقتى كلوپ هاى حزب توده تشكيل مى شد، يا در ميتينگ هايى كه جبهه ملى

به راه مى انداخت، جمعيتى در حدود صدهزار نفر يا دويست هزار نفر، با مقياس جمعيت آن

زمان ايران، در سراسر كشور تشكيل مى شد، اما آنچه واقعيت دارد اين است كه در همان

زمان ها، اجتماعات مذهبى عاشورا و اجتماعات سراسرى مردم در ايام عزادارى، يا در فوت

مثلا آيت ا... اصفهانى، يا در تظاهرات ديگر مذهبى، بسيار اصيل تر و پرشكوه تر از آن

اجتماعات سياسى برگزار مى شد. درست است كه حزب توده وقتى ميتينگ مى داد شايد تمام

كارگرهاى ايران جمع مى شدند، در حالى كه تمام كارخانه ها نيز زير نظر سنديكاى

كارگرى بود كه ابزار سياسى حزب توده شده بود. يا در زمان دكتر مصدق، جبهه ملى حرف

اول را مى زد، بويژه بعد از آنكه با مرحوم آيت الله كاشانى اختلاف پيدا كرد، وضعيت

طورى شد كه وقتى آيت ا... كاشانى وارد مجلسى مى شدند كسى بلند نمى شد و مذهبى ها

بسيار منزوى گرديدند. اما اين واقعيت تاريخى را هم نبايد فراموش كرد كه ملت ما در

نهايت، يك ملت عاشورايى و مذهبى بوده و هميشه مذهب، به صورتى ريشه دار رفتارش را

متأثر ساخته است. در همان زمان كه آيت اللّه بروجردى مرجع تقليد بودند اگر ايشان يك

كلمه برخلاف دكتر مصدق حرف مى زد كار مصدق خيلى مشكل تر مى شد. يعنى اگر در كار

مرحوم آيت اللّه كاشانى نقصى بود اين بود كه ايشان مرجع تقليد و صاحب رساله نبود و

مرجع تقليد مردم آيت اللّه بروجردى بود و اين اقتدار دينى خيلى مهم است; از اين رو،

وقتى نوبت به امام مى رسد، مى بينيم ايشان از موضع مرجع تقليد بود كه توانست


صفحه 119

آن زعامت عام را پيدا كند. به هر حال با يك گذر تاريخى، عامل مذهب را در ملت ايران

خيلى قوى مى يابيم. اين كه شما به گسست تاريخى اشاره كرديد، من تصورم اين است كه

درست است كه مسئله تغيير حكومت در مبارزات سابق ملت ايران وجود نداشت، اما در عين

حال، رگه هاى اين مسئله را بعد از قاجاريه در زمان ظهور پهلوى مى بينيم كه در آنجا

اصولا مسئله جمهوريت مطرح مى شود; يعنى اين فكر كه نظام سلطنتى از ايران برافتد. در

واقع، بعد از قاجاريه برانداختن يك خانواده و يك سلسله كه سلطنت مى كنند، ديگر

تجربه شده بود، چرا كه در زمان رضاشاه خاندان قاجاريه سرنگون شدند. پس براندازى يك

رژيم نيز مطرح بود كه با طرح مسئله جمهوريت همراه گرديد.

اما اين كه انقلاب اسلامى به صورت يك دولت اسلامى، كه امام خمينى طرح دادند و

عمل كردند مطرح نبوده، اين را من به طور نسبى رد مى كنم. يعنى حرفى است كه از بُعدى

درست است و از بعد ديگرى درست نيست. ما اگر به تاريخچه انقلاب اسلامى برگرديم

بيانيه اى كه فدائيان اسلام و مرحوم نواب صفوى دادند، با اين كه متضمّن تغيير كلى

حكومت نبود، ولى اسمش حكومت اسلامى بود. منتها حكومت اسلامى را آن ها طورى تنظيم

كرده بودند كه شاه مسلمان شود و آدم متدينى باشد، در سراسر كشور نماز جماعت برگزار

شود، بى حجابى رفع شود، شراب خوارى نباشد، عدالت اسلامى برپا گردد، همه مردم نان

داشته باشند، همه خيابان ها تميز باشد، همه مردم بتوانند لباس خوب بپوشند، همه مردم

بتوانند در رفاه زندگى كنند، بيگانه هم شرّش كنده شود، اعم از روس، انگليس و

آمريكا. يعنى چنين حكومتى به صورت ناقص در نهضت فدائيان اسلام مطرح بود. خود ما به

عنوان حزب ملل اسلامى كه زندان رفتيم در انديشه تأسيس يك حكومت اسلامى بوديم و

بيانيه هاى ما و نشريات و شبنامه ها و چيزهاى ديگر مربوط به آن الآن موجود است. آن

حكومت مورد نظر ما، نه تنها حكومت اسلامى بود، بلكه حكومت انترناسيوناليست اسلامى

بود; يعنى يك حاكميت براى كل جهان اسلام ترسيم و تنظيم شده بود، كه گرچه خيال

پرورانه و آرمان گرايانه بود، ولى به هر حال نشان مى دهد كه در عمق جامعه اسلامى ما

و تربيت اسلامى ما و حوزه علميه ما اين مسئله وجود داشته است. نكته ديگر اين كه

معتقدم امام خمينى اگر اين مسئله را مطرح كرد، كارش در واقع زايش نطفه اى بود كه در

بطن ملت اسلام قرن ها پرورش پيدا كرده بود. من اين را به عنوان يك شعار سياسى يا يك

شعر يا يك بيان ادبى نمى خواهم عرض كنم، بنده معتقدم كه از زمان ائمه اطهار(عليهم

السلام) خصوصاً شيعه معتقد بوده كه حكام وقت فاسدند،


صفحه 120

و هميشه حكومت ها را غاصب و ناروا مى دانسته و همواره در انتظار ظهور امام عصر(عج)

و خروج ايشان از غيبت به سر مى برده است و اين فكر آن قدر قوى بوده كه در زمان

فتحعلى شاه، شاه از ميرزاى قمى و كاشف الغطا اجازه مى گيرد كه به نيابت از او سلطنت

كند. من اخيراً كتاب كشف الغطا را مطالعه مى كردم; در بحث ولايت فقيه، مرحوم شيخ

جعفر كبير متنى را خطاب به فتحعلى شاه آورده كه در آن، طى نامه مفصّلى كه با تعريف

و تمجيدهاى زيادى از شاه نيز همراه است، به او وكالت مى دهد و مى گويد تو از طرف من

وكيل هستى كه بر مردم حكومت كنى. بنابراين، اين معنى در فقه و در انديشه سياسى ما

به اندازه اى ريشه دارد كه مى توان آن را به زمان ائمه رسانيد. تا آخرين روزهاى شاه

هم كه شما توى دهات مى رفتيد و از پيرزن ها و پيرمردهاى بى سواد سؤال مى كرديد، مى

گفتند پول دولت حرام است و كارمند دولت درآمدش حرام است. اين ذهنيتِ رسوب كرده در

ذهن مذهبى هاى ما به معنى نفى حكومت ها بوده و ناشى از آن است كه در سراسر تاريخ،

تمام حكومت ها را غاصب مى دانستيم و قبول نداشتيم. بنابراين اگر امام خمينى آمده

مسئله تغيير حكومت و تأسيس حكومت اسلامى و براندازى نظام شاهنشاهى را مطرح كرده، در

حقيقت قابله و مامايى بوده كه اين طفل را از رحم تاريخ بيرون كشيده است اين مقدار

قابل اثبات است و شواهد تاريخى دارد; يعنى امام در واقع ماماى زبردستى بود كه

توانست اين بچه را سالم از شكم بيرون بياورد. در شرايط گذشته يا مادر مى مرد يا

شرايط به گونه اى مى شد كه به هر حال بچه مى مرد، يعنى انقلاب اسلامى متولد نمى شد.

ولى در زمان امام خمينى با توجه به شرايط كلى تاريخى، كودك انقلاب، سالم متولد شد;

اين شرايط، اعم از شرايط خارجى و يا شرايط داخلى بود; حتى بيمارى شاه و يا اختلافات

داخلى امريكايى ها درباره تداوم حكومت شاه و نيز نهضت ميانه رو ايران، يعنى جبهه

ملى و ملّيون و نهضت آزادى كه تا روزهاى آخر هم شعار انقلاب را نمى دادند و همان

رفورماسيون و اصلاح طلبى را مطرح مى ساختند، و حتى اين كه خود شاه و امريكايى ها در

قلع و قمع انقلاب ترديد داشتند و به همين خاطر، شما در روزهاى انقلاب نوسان بسيار

زيادى مى بينيد; چنانكه يك بار دولت شريف امامى آشتى ملى را مطرح مى كند و بار ديگر

دولت ازهارى دست به قلع و قمع مى زند.

خلاصه اين كه، علل و عوامل رخداد پديده عظيمى مانند انقلاب اسلامى، حتى در روان

شناسى دشمن و تزلزل و اضطراب او نيز بايد ديده شود; يعنى همان چيزى كه در عصر حضرت

رسول(صلى الله عليه وآله) به عنوان «نُصرت به رُعب» ناميده مى شد. يعنى يارى خدا از

طريق ايجاد ترس و وحشت در دل دشمن.


صفحه 121

پاره اى از مفسران قائل هستند كه انگيزه هاى مذهبى و سائقه هاى اعتقادى،

پشتوانه جدى انقلاب را تشكيل مى دهد و در واقع از انقلاب اسلامى يك نوع تفسير كاملا

دينى ارائه مى دهند. اما پاره اى هم اين بحث را مطرح مى كنند كه اگر دوره قبل از

پيروزى انقلاب را در نظر آوريم، انقلاب يك پديده ائتلافى است و اپوزيسيون (مخالفان)

ايران تركيبى از مجموعه نيروهاى مختلف اند، به علاوه اين كه به هر حال، عوامل اساسى

فروپاشى، در ساختار نظام پيشين وجود داشته كه منجر به فروپاشى آن شده است. در نتيجه

در مقطع پيروزى انقلاب به هر حال يكى از جريان هايى كه ممكن بود ريشه هاى تاريخى

عميق داشته باشد، مى توانست برنده نهايى و حاكم بشود و دوران پس از انقلاب را رهبرى

بكند; چنانكه در انقلاب ما هم به لحاظ اين كه روحانيت چنين وضعيتى پيدا كرد، از

دوران پيروزى به بعد سمت و سوى خاصى براى انقلاب پيدا شد و اين گونه تفاسير دينى هم

رايج شد كه انقلاب، انقلاب اسلامى و دينى است. چنانكه اگر جناح هاى ديگرى هم به

پيروزى مى رسيدند ممكن بود تفاسير ديگرى با رنگ هاى متفاوتى رايج بشود. اولا آيا

جناب عالى چنين تفسيرى را مى پذيريد؟ ثانياً اگر ما بخواهيم دقيقاً وصف اسلامى بودن

انقلاب را معنا كنيم و از انقلاب به عنوان انقلاب اسلامى يا انقلاب دينى ياد كنيم،

مؤلفه دينى بودن را در كدام مفاهيم و تفاسير صورت بندى مى كنيد; عناصر و نيروهاى

شركت كننده در انقلاب، رهبرى انقلاب، يا عنصرى ديگر؟ و به هر حال در هر تحليلى كه

ارائه شود، سهم نيروهاى ديگرى را كه احياناً عنوان اسلامى را نمى توانيم بر آن ها

بار كنيم و در انقلاب دخيل بوده اند، چگونه ارزيابى مى كنيد؟.

بر پايه پاره اى از تفاسير موجود، سهم روشنفكران و ملّيون، دست كم از 28 مرداد

به اين طرف برجسته است و حتى نقش روحانيت، بعد از 28 مرداد به صورت منفى ارائه مى

شود; چرا كه در آن برهه، روحانيت رسمى نظير مرحوم آيت الله بروجردى و شخصيت هاى

برجسته روحانيت مثل آقاى فلسفى و اصولا مجموعه روحانيت از شاه طرفدارى مى كردند و

حكومت كودتا را تأييد مى كردند. اين انديشه در ايام انقلاب وجود داشت، بعد از

انقلاب هم در ميان گروه هاى مختلف وجود داشت و اكنون نيز وجود دارد كه روحانيت، بى

جهت مدعى رهبرى انقلاب است و اسلامى شدن انقلاب هم بر خلاف روند طبيعى و واقعى

انقلاب است. براى اين كه اولا روحانيت نبايد مدعى رهبرى باشد; زيرا همه گروه ها در

اين انقلاب بودند تا به پيروزى رسيد و عوامل پيروزى انقلاب هم تنها انديشه هاى

اسلامى و انگيزه هاى اسلامى نبود، بلكه گروه هاى ملى و حتى چپ گراهاى غيردينى يا ضد

دينى هم در اين روند سهم داشتند. به نظر بنده، مجموعه عواملى كه در پاسخ به سؤال

پيش هم مورد


صفحه 122

اشاره قرار گرفت، كه بخشى در سايه عملكرد دشمنان انقلاب ـ يعنى طرفداران رژيم

گذشته، اعم از طرفداران داخلى و طرفداران خارجى آن ـ پديدار مى شود، و بخشى نيز به

اپوزيسيون و كسانى كه در جهت مخالفت با شاه و براندازى وى فعاليت مى كردند، باز مى

گردد، باعث ظهور و پيروزى انقلاب شده است. شك ندارم كه از سال 32 به اين طرف

ملّيون، اعم از مذهبى و غيرمذهبى، و حتى گروههاى ضدمذهبى در برافروختن آتش مخالفت

با شاه سهيم بوده اند، منتها بعد از كودتاى 28 مرداد 32 به نظر من قوى ترين

رودررويى كه با شاه انجام شد، كار شهيد نواب صفوى و فدائيان اسلام بود كه به شهادت

آن ها منجر شد. ده سال بعد هم باز مهم ترين اقدام، به وسيله شهيد محمد بخارايى

انجام شد كه منتهى به اعدام انقلابى منصور گشت. ضمن اين كه تمام زحماتى كه ديگران

كشيدند به جاى خود محفوظ است; آن هايى كه براى خدا كردند خدا جزايشان را مى دهد و

آن هايى كه كارشان براى مردم بوده در پيشگاه الهى اميدوارند و آن هايى نيز كه مانند

حزب توده، با افكار غلط در خدمت ابرقدرت الحادى شرق بودند، ولى در اشتباه بودند و

قصد خدمت به مردم داشتند، نمى دانيم خدا با آن ها چه مى كند. ولى يك عده خائنانى كه

وطن فروش بودند و مبارزه با شاه را براى اين دنبال مى كردند كه ايران را در اردوگاه

سوسياليسم و اقمار شوروى قرار بدهند، گيرم كه از نظر واقعيت و از نظر گزارش جريان،

سهمى در پيروزى انقلاب اسلامى داشته باشند، از نظر ارزش گذارى و ارزيابى ارزشى، چه

با معيارهاى دينى و چه با معيارهاى ملى و ايران دوستى و وطن پرستى، به هيچ وجه آن

ها را دراين قلمرو سهيم نمى دانيم[1]ولى بقيه گروه ها به نظر من سهم شان محفوظ است

و آن را

[1]سازمان مجاهدين خلق نيز حتى وقتى كه يك سازمان اسلامى بود، يعنى در زمان

بنيانگذاران سابقش; حنيف نژاد، بديع زادگان، و سعيد محسن، دچار التقاط و انحراف

فكرى بود. البته من مرحوم احمد رضايى شهيد را ديده بودم و واقعاً شهيدش مى دانم.

زيرا پسر بسيار متدينى بود. خانواده رضايى ها اصلا خانواده اى متدين بودند و شما مى

توانيد از آقاى مهدوى كنى بپرسيد; چون وى مدت زيادى پس از متوارى شدن در خانه آقاى

مهدوى كنى مخفى بود و از نزديكان و مريدان آقاى مهدوى كنى محسوب مى شد و من نيز در

مسجد آقاى مهدوى كنى در سال هاى 42 و 43 با ايشان آشنا شدم. غرضم اين است كه

مجاهدين اوليه از لحاظ آن اجرى كه خدا به افراد مى دهد يا قضاوتى كه تاريخ مى كند،

مسلّماً فرق دارند با آن هايى كه بعد از انقلاب در وضعيتى كه مى دانيد قرار گرفتند

و يا كسانى كه پيش از انقلاب مرتد شدند و رسماً اعلام ارتداد و نفى دين كردند. از

ميان دسته اول، من با يكى دو نفر در زندان محشور بودم; مرحوم سيد كاظم ذوالانوار و

مرحوم مصطفى خوشدل كه آن ها را من مسلمان هاى حقيقى مى ديدم. گرچه در گروه مسعود

رجوى بودند و او را رهبر مى دانستند، ولى به هر حال خود، بچه هاى متدينى بودند و

عاقبت هم در زندان اعدام شدند. دسته هاى ديگر كه ماندند و هنوز هم ادعاى مسلمانى

دارند، به خاطر موضع گيرى بسيار خشن و تند و ناجوانمردانه و خائنانه و حتى بيگانه

پرستانه اى كه در برابر انقلاب اسلامى اتخاذ كردند، به عنوان يك مجموعه، بنده معتقد

به هبط اعمال آن ها هستم. چنانكه در قرآن مجيد در مورد افرادى مى گويد به خاطر

كارهاى زشت اعمال خوبشان هم هبط مى شود و از پرونده شان محو مى گردد.


صفحه 123

جامعه شناسان و مورخان و تحليلگران تاريخ مى توانند بررسى كنند. بويژه بايد ياد كنم

از سهم آيت الله طالقانى و شهيد بهشتى و شهيد مطهرى و مرحوم دكتر شريعتى كه اين ها،

هر كدام در قلمروى و در قشرى از جامعه، نقش بسيار اساسى داشتند; بخصوص در تأثير

گذارى بر نسل انقلابى جوان. انصاف اين است كه دكتر شريعتى چهره برجسته اى است و حقش

را بايد ادا كرد; آقاى مطهرى هم، همان طور كه امام فرمودند و رهبر انقلاب آيت الله

خامنه اى متذكر شدند، در شكل بندى انديشه سالم انقلابى و طرح پايه هاى ايدئولوژيك

انقلاب اسلامى و پالايش و نوسازى انديشه اسلامى نقش مهمى داشته است; چه در بررسى و

تحليل تاريخ و چه در اصول فلسفه و يا ساير سخنانش.

بر اين اساس در مجموع، وجود روند ائتلافى را مى پذيرم و درست است كه روند منتهى

به انقلاب، روندى ائتلافى بوده و مجموعه اى از عناصر و نيروها دخيل بوده اند، اما

اين كه اسلاميت و تفاسير رايج از اسلامى بودن، پس از انقلاب و به دليل حاكميت قشر

روحانى شكل گرفته باشد، حرف نادرستى است; براى اين كه گر چه دولت جمهورى اسلامى

بالاخره به صورتى تشكيل شد كه روحانيت نقش اصلى را در آن يافت و ساير گروه ها مثل

نهضت آزادى و يكى، دو گروه ائتلافى ديگر كه پيش از تشكيل جمهورى اسلامى، نقش كليدى

در انقلاب اسلامى داشتند، از صحنه كنار رفتند، ولى انديشه و تفكر پشتوانه انقلاب و

اصولا جوهره اسلاميت انقلاب، تاريخى هزار ساله داشت. و در واقع اسلامى بودن انقلاب

ما يك پديده يك روزه يا يك ساله يا حتى مربوط به دهه هاى اخير نبود; ريشه هاى

اسلامى بودن انقلاب با تاريخ ايران و تاريخ اسلام آميخته است. بعلاوه، مانهضت هايى

را كه در سده معاصر بر مبناى اسلام شكل گرفت و پيروز شد، چه در مشروطيت و چه در

نهضت ملى شدن صنعت نفت، در پيشينه انقلاب داريم و شخصيتهايى مثل بهبهانى، طباطبائى،

شيخ فضل الله نورى، مدرس، كاشانى و نواب صفوى تا مرحوم امام (رضوان الله تعالى

عليه) را در اين گونه حركت ها حاضر مى بينيم، به نحوى كه نقش اول هم داشتند و كسى

نمى تواند در مشروطيت يا در نهضت ملى شدن صنعت نفت معتقد نباشد كه روحانيت نقش

سازنده اى داشت. گرچه بعضى از آقايان ملى گراها يك مقدار سعى دارند كه نقش روحانيت

را كمرنگ نشان بدهند، مخصوصاً در مورد مثلا شيخ فضل الله كه با


صفحه 124

مشروطيت درگير شد، يا آقاى كاشانى كه با مصدق درگير شد، ولى انصاف اين است كه چه در

زمان مشروطيت و چه در زمان ملى شدن صنعت نفت، اين ها همه نقش داشتند و تفسير من اين

است كه نقش اول را روحانيت داشته، منتها نه به اين معنى كه نقش روشنفكرها را ناديده

بگيريم. همان طور كه گفتم روشنفكران، چه به عنوان فرد ـ مثل دكتر شريعتى ـ و چه به

عنوان يك جريان، بالاخره ولو داراى انحرافاتى بوده باشند، در تمهيد افكار نقش

داشتند. پس به نظرم درست است كه حاكميت قشر روحانى در تثبيت اسلامى بودن انقلاب و

محكم كردن آن، يا در ساز و كار تأسيس جمهورى اسلامى و كار فكرى و نظرى بر روى قانون

اساسى نقش مهمى داشته است; و اگر هم كسى بگويد كه در جريان نوشتن قانون اساسى، به

دست گرفتن پست هاى كليدى، جريان هاى اول انقلاب بين دولت موقت و شوراى انقلاب يا

گفتگوهاى لفظى بين امام و دولت موقت، كه بالاخره منجر به بركنارى دولت موقت شد و

همچنين در مسائل مربوط به اولين رئيس جمهور كه معزول شد، يك درگيرى سياسى بين اقشار

مختلفى كه در پيروزى انقلاب نقش داشتند وجود داشته و روحانيت اين گروه ها را كنار

زده و خودش مصدر كار شده، از نظر گزارش تاريخى، واقعيتى است كه نمى شود منكر آن شد;

و باز اين هم درست است كه اگر گروه ديگرى حاكميت را به دست مى گرفت، مثلا اگر نهضت

آزادى يكّه تاز جريان بعد از پيروزى انقلاب مى شد، عناوين و تفاسير، وضع ديگرى پيدا

مى كرد; اين ها را بنده قبول دارم. به همين خاطر، شما ملاحظه مى كنيد كه در جريان

نگارش قانون اساسى، عموماً ملّيون و عده اى از روحانيون با اين كه ولايت فقيه در

متن قانون اساسى بيايد مخالف بودند. يعنى گروه هايى از ائتلافِ نيروهايى كه منجر به

پيروزى انقلاب شده بود، مخالف اين شكل از قانون نويسى بودند. اگر شما به پيش نويس

قانون اساسى كه در پاريس خدمت امام ارائه شد مراجعه كنيد، مى بينيد كه در آن قانون

ـ كه به طورى كه نقل مى شود به تصويب امام هم رسيده بود ـ هيچ اثرى از ولايت فقيه

نيست. همين امر باعث بروز اختلاف شديد بين اين گروه ها و امام و روحانيتى كه به

رهبرى شهيد بهشتى اصرار به گنجاندن ولايت فقيه در قانون اساسى داشتند، گرديد.

اما به هر روى، در تصويرى كه من ارائه دادم و در پاسخ اين سؤال كه، وصف اسلامى

بودن انقلاب و مفاد دينى بودن انقلاب را در كدام مفاهيم و رخدادها صورت بندى مى

كنيد، نظرم اين است كه ما تنها يك شكل و يك گونه اسلامى بودن و دينى بودن انقلاب يا

جمهورى اسلامى نداريم. چنانكه در بحث از ولايت فقيه، من مبانى ولايت فقيه; را مبانى

عقلانى مى دانم و نه فقهى و مبانى فقهى اش از نظر من كه


صفحه 125

رساله ولايت فقيه امام را چند بار مطالعه كرده و خلاصه كرده ام و مطالبى را كه امام

در كتاب بيع در مورد ولايت فقيه نوشته اند ترجمه كرده ام، تام نيست و آن دلايل را

شخصاً وافى نمى دانم و ادله نقلى عاجز از اثبات ولايت فقيه است، و در نتيجه بنده

دلايل عقلى امام را قبول دارم و در مجلس خبرگان قانون اساسى هم، نمونه اى از همين

مطالب را عرض كردم. پس، در بحث از حكومت دينى مى توانيم شكل هاى ديگرى از حكومت

دينى را هم ارائه دهيم كه در آن، قانون اساسى طور ديگرى نوشته بشود; همچنان كه در

زمان خود امام در مسئله كليدى ولايت فقيه به دستور خود امام، شوراى بازنگرى قانون

اساسى با اعمال تغييرى اساسى مرجعيت را از شرايط رهبرى حذف كرد و اين تغيير بنيادى

خيلى مهمى بود كه در قانون اساسى داده شد و اكنون هم من در اين فكر هستم كه اگر

خداى نكرده ما در آينده فقيهى پيدا نكنيم كه بتواند جانشين رهبر انقلاب بشود، مجبور

مى شويم همان طورى كه در فقه آمده است، «عدول مؤمنين» را به مثابه حاكم بپذيريم; كه

اين متن فقه است. و البته دعا مى كنيم كه رهبر كنونى انقلاب كه هم صلاحيت تقوايى و

هم صلاحيت فقاهتى و هم صلاحيت مديريتى و هم مقبوليت و محبوبيت دارند عمرشان طولانى

گردد و ما اين روزها نيازى به اين مسئله كه عرض كردم پيدا نكنيم. بنابراين، وصف

اسلامى بودن و مفاد دينى بودن انقلاب در مفاهيم مختلفى مى تواند پيدا شود و در

رخدادهاى مختلفى مى تواند صورت پذيرد. من در مصاحبه اى كه در اين زمينه كردم، پنج

نوع حكومت اسلامى ارائه دادم كه نمى خواهم آن ها را در اينجا شرح بدهم و اگر آن

مصاحبه چاپ شد مى توانيد به آن مراجعه كنيد. حتى ما در فقه «فسّاق مؤمنين» داريم كه

اگر عدول مؤمنين پيدا نشدند فسّاق مومنين كار را به دست مى گيرند. ملاحظه مى كنيد

كه توجه به شرايط واقعى و در حقيقت، «عقلانيت» در فقه ما تا چه حد رعايت شده است;

فقه ما منجمد نيست بنابراين مى بينيد كه از نظر فقهى هم مى توانيم مفاهيم مختلفى را

براى حكومت اسلامى قائل شويم و صورت بندى هاى مختلفى را بپذيريم. بنابراين يك شكل

بندى خاص وجود ندارد. البته حكومت اسلامى در شكل «ولايت فقيه» به مُرّ فقه و به

واقعيت و جوهره انقلاب نزديك تر است و به نظر من عقلانى تر هم هست; براى اين كه اگر

يك حكومت بخواهد اسلامى باشد، مسلماً كسى كه فقيه است، البته فقيه كاردان، مدير،

مدبّر و شجاع، اسلاميت انقلاب را بيشتر حفظ خواهد كرد تا عدول مؤمنين.[1]

[1]ادامه اين گفتوگو، در دفتر سوم خواهد آمد.