بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 147

عميق تر شدن هم بود، روابط توليدى سرمايه دارى و نهايتاً منافع اقتصادى امريكا در

خطر جدى قرار داشت. در همين فضا، شكست امريكا در ويتنام و ناكامى دكترين نيكسون در

حفظ منافع غرب، امريكا را وامى دارد كه در انديشه ريشه يابى ناكامى هاى خود باشد.

جالب اينجاست كه در حالى كه منطق منافع امريكا حكم مى كرد كه استبداد شاه كاهش پيدا

كند، اختيارات اعطايى به شاه از طريق اجراى دكترين نيكسون، حاكميت فردى و استبداد

شاه را گسترش مى دهد. علت اصلى ناكامى امريكا در شناخت واقعيت هاى ايران و جهان سوم

در اين بود كه امريكا تنها دشمن مطرح عليه سرمايه دارى را كمونيسم و شوروى مى

دانست. در همين راستا، پُست ژاندارمى و حفظ منافع فورى دنياى سرمايه دارى غرب در

منطقه خاورميانه به شاه سپرده مى شود. امريكا منافع بلند مدت خود را فداى منافع

كوتاه مدت خود مى كند. يعنى به جاى اين كه به گسترش روابط سرمايه دارى و نهايتاً

كاهش استبداد شاه اقدام كند، به مهار فيزيكى كمونيسم از طريق افزايش توان نظامى شاه

و نهايتاً افزايش استبداد اولويت مى دهد. به همين دليل با روى كار آمدن كارتر،

امريكا درصدد تصحيح اشتباه خود بر مى آيد. استراتژى حقوق بشر، چيزى جز تعديل رفتار

سياسى حكومت هايى چون شاه نيست. در واقع در زمان كارتر، امريكا به طور جدى در

انديشه ايجاد تغيير و در نتيجه تعديل نظام سياسى شاه است، تا تضمين هايى را در داخل

به وجود آورد. اما مشكل اينجاست كه منبع اصلى تهديد را به خوبى تشخيص نمى دهد.

امريكا از پايان جنگ جهانى دوم، سياست هايش را حول محور مبارزه و مقابله با كمونيسم

طراحى كرده بود و دشمنى جز كمونيسم نمى شناخت. البته تجربه رويدادهاى كشورهاى جهان

سوم در دو دهه شصت و هفتاد ميلادى مؤيد نظر امريكا بود. امريكاييان تجربه كرده

بودند كه هر جا عليه منافع امريكا و غرب حركتى صورت بگيرد، شوروى و كمونيسم يكى از

حاميان اصلى آن حركت است. در جهان بينى امريكاييان جايگاهى براى رشد تفكرى در جهان

سوم كه نه موافق شوروى باشد و نه موافق آمريكا، وجود نداشت.

در واقع، در ميان مخالفان حكومت شاه در ايران، نيروهاى چپ و نيروهاى وابسته به

كمونيسم شوروى و چين حائز اهميت ويژه اى براى مقابله بودند. به عبارت ديگر، محدوديت

هاى فكرى و نيز جهان بينى امريكاييان به آن ها اجازه نمى داد كه نيروى سومى را به

عنوان منبع اصلى تهديد عليه منافع غرب شناسايى كنند.

به همين دليل وقتى كه انقلاب در ايران شكل مى گيرد، دولتمردان آمريكايى، در

مراحل اوليه، در انديشه شناسايى نقش و نفوذ شوروى در بين مخالفان شاه هستند. و


صفحه 148

هنگامى كه اثرى از اين ارتباط پيدا نمى كنند بحران ايران را قابل كنترل ارزيابى مى

كنند. مطالعه خاطرات سوليوان، آخرين سفير امريكا در ايران، نشان مى دهد كه او

گزارشى دالّ بر وقوع انقلابى كه تمام منافع امريكا را به خطر بيندازد به واشنگتن

مخابره نمى كند. او مى گويد كه اين يك هرج و مرج و بلواست.

براى نمونه، مسئله ايستگاه هاى جاسوسى و شنود سياى امريكا در مناطق شمالى ايران

و نزديك مرز شوروى، و عكس العمل امريكا بيانگر واقعيت ذكر شده است. در هفته هاى اول

پيروزى انقلاب، كاركنان اين ايستگاه ها به خاطر عدم دريافت حقوق ماهانه اعتصاب مى

كنند. سوليوان تصور مى كند كه پرداخت حقوق آن ها بايد توسط ايران صورت بگيرد. دولت

موقت به سفارت امريكا توضيح مى دهد كه مطابق قراردادهاى امضا شده (توسط حكومت شاه)

امريكا مسئول پرداخت حقوق كاركنان ايستگاه هاى شنود است. سوليوان قانع مى شود و با

اجاره يك هواپيما حقوق عقب مانده را به ايستگاه ها مى فرستد. بايد توجه كرد كه هنوز

دولت امريكا تصور نمى كند كه ايران در مسير مقابله با او در حركت است. چرا كه اگر

اين تصور را داشت، بايد از فرصت به دست آمده استفاده مى كرد تا بدون جنجال، ايستگاه

هاى شنود را به كشور ديگرى منتقل كند. دولتمردان امريكا تصور مى كنند كه همان تعديل

(استراتژى كارتر) در حال انجام است، ولى همراه با هرج و مرج و ناآرامى.

در اين مرحله، امريكا در انديشه يافتن راه هاى مناسب براى معامله كردن با نيروى

جديد در تهران است; و در واقع در همين مقطع است كه ايران در حال جدا شدن از نظام

بين الملل مى باشد. همان طور كه در فقرات قبلى توضيح دادم، ايران از درون قطب غرب

در جهت كندن و رها شدن از نظام دو قطبى قرار گرفته و آن را قبول ندارد.

همين رويداد و موفقيت انقلاب ايران با خصوصيات خاص خود، يعنى مقابله با هر دو

قطب، دليل محكمى براى اين ادعاست كه نظام دو قطبى سال ها قبل از فروپاشى شوروى در

حال از هم پاشيدن بود. در واقع عدم توانايى امريكا براى متوقف كردن انقلاب، نشان از

ضعف و محدوديت ساختارى نظام دو قطبى دارد. و ايران در مرزهاى ميان دو قطب و با توجه

به مسئله بازدارندگى موجود بين امريكا و شوروى موفق به خروج از نظام مى گردد.

سرانجام، پيروزى انقلاب ايران ادامه حاكميت نظام دو قطبى را به طور جدى به زير سؤال

مى برد.

از اوايل دهه پنجاه شمسى و با ادامه سياست دتانت، زمينه هاى بين المللى منعطف

ترى پديدار مى شود. و تحولات درونى ايران و ظهور دولت كارتر و اتخاذ سياست حقوق بشر

در جهت تعديل شخص شاه قرار مى گيرد. ظاهراً بنا به اعتقاد شما، .


صفحه 149

اگر بحث ايدئولوژيك بودن نظام سرمايه دارى را بپذيريم بايد قائل بشويم كه در پشت

سياست حقوق بشر كارتر، در واقع سياست تعديلى وجود دارد كه انگيزه اش توسعه طلبى يا

دست كم حفظ وضع موجود است. در عين حال، سياست حقوق بشر كارتر يا در واقع، يك شاخه

آن به شخص شاه برمى گردد كه فزون خواهى هايش را تعديل نمايد، و شاخه ديگر آن متوجه

تعديل اپوزيسيون ايران يا به شكلى، مردم و جامعه ايران است و با ايجاد ثبات و

مشاركت مردم، امريكا در انديشه بقا و تداوم منافع خودش است. اگر اين فرض درست باشد،

چنين استنتاج خواهيم كرد كه آن ها شناخت دقيقى از وضع اپوزيسيون در ايران و بحران

هاى درونى جامعه دادند. در حالى كه ما شواهدى هم داريم كه آن ها كاملا غافل بودند.

براى مثال، آقاى هايزر در آخرين ماه هاى قبل از انقلاب اعلام مى كند (زمانى كه شاه

در ايران است) كه ايران جزيره ثبات است و در اينجا كاملا امنيت برقرار است.

به نظر نمى رسد كه امريكائيان شناخت دقيقى از اپوزيسيون ايران داشتند. در واقع

تقسيم بندى هاو اولويت گذارى گروه هاى تشكيل دهنده اپوزيسيون توسط آمريكا مشكل زا

بود. وقتى كه ژنرال امريكايى در ناتو سخن از ثبات مى گويد بايد پرسيد تعريف او از

بحران چيست; او در واقع ثبات نظام را مى بيند. امريكا و دنياى غرب وجود بحران را

فقط در فعال شدن و خطرناك شدن عناصر كمونيسم جستجو مى كنند. و مسائل ديگر، حول

دعواها و اختلاف نظرهاى داخلى قلمداد مى شوند كه به هيچ وجه خطرى جدى براى نظام

سرمايه دارى غرب به حساب نمى آيند. از اين ديدگاه، حرفش كاملا درست است. يعنى

اتفاقاً از اين زاويه مى توان گفت كه شناخت آمريكا درست بوده است. زيرا نيروهاى

كمونيست فعالى كه بتوانند نظام شاه را پايين بياورند و حكومتى در ايران تشكيل بدهند

وجود خارجى نداشت. گروه هايى بودند متشكل از نيروهاى چپ دانشجويى كه در حد بيان

اعتراضات و زدن ضرباتى به عناصر حكومت شاه مى توانستند فعال باشند. آن ها نتوانسته

بودند در حد گسترده اى به فعاليت هاى ضد حكومتى خود شكل بدهند; كه علت آن، عدم

توانايى آن ها در برقرارى رابطه ارگانيك با جامعه ايران و استفاده از حمايت گسترده

قشرهاى مختلف مردم ايران بود. در نتيجه، از اين زاويه مى توانيد چنين استنباط كنيد

كه آمريكاييان دقيقاً مى دانستند كه حكومت در ايران از سوى كمونيسم تهديد جدى نمى

شود. اما آنچه را كه امريكاييان نمى دانستند شناخت ساير عناصر اپوزيسيون بود. قسمت

هاى ديگر اپوزيسيون عليه شاه در راستاى تغيير حكومت حركت مى كرد. اين قسمت ها يا

تمايلات مذهبى داشتند و يا از ناحيه روحانيان هدايت مى شدند. در تفكر آن ها، يك


صفحه 150

فرد مذهبى بهترين شخص براى مقابله با كمونيسم است. به واقع اگر شما هم در همان

چارچوب فكرى قرار بگيريد و شناختى از ماهيت مبارزات و اعتقادات سياسى شيعيان نداشته

باشيد، به همان نتيجه امريكاييان مى رسيد. از اين رو، اپوزيسيون مذهبى ايران

ماهيتاً داخلى و فقط در جهت بعضى از تغييرات فرهنگى تفسير شد، و به عنوان نيروى

خواهان تغييرات بنيادى و مقابله با امريكا بازشناسى نشد. آن ها نمى دانستند كه

ماهيت مخالفت نيروهاى مذهبى انقلابى در ايران در جهت براندازى استكبار است و امريكا

نيز به همراه كمونيسم در تعريف استكبار گنجانده مى شود. در اينجاست كه عرض مى كنم

امريكا شناخت واقعى از ماهيت اپوزيسيون در ايران نداشت و پى به وجود يك تضاد عمده

در ايران نبرد و دچار تناقض در سياست خارجى شد.

در اين مورد، برخى از تحليلگران بحث تعديل نيروهاى «سيا» را در همين دوره،

عامل بروز اين آسيب پذيرى و نقطه ضعف در تحليل امريكاييان معرفى مى كنند. گروه ديگر

هم اختلاف برداشت و تحليل سياستمداران و كارگزاران سياست خارجى امريكا را منشأ اين

تحليل و استنتاج غلط مى دانند. جناب عالى چه عاملى را مسبب ناكامى در شناخت

اپوزيسيون ايران و در نتيجه، آسيب پذيرى سياست آن مى دانيد؟.

بدون شك با روى كار آمدن كارتر از ژانويه 1977، تغييراتى در سيا صورت گرفت.

اين تغييرات بيشتر در چارچوب كاهش نفرات اطلاعاتى در خاورميانه بود. بايد توجه داشت

كه همين تعديل و كاهش نيرو، خود دلالت بر عدم توجه درست به مسائل و بحران هاى در

حال شكل گيرى خاورميانه داشت و در مورد ايران نيز بيانگر اين واقعيت بود كه مديريت

كاخ سفيد تهديد جدى اى را در ايران و منطقه براى خود تصور نمى كند و به همين دليل

اقدام به كاهش افراد اطلاعاتى خود مى كند. منطق حكم مى كند وقتى كه شما خطرى جدى بر

عليه منافع خود حس مى كنيد، مراكز و افراد كسب اطلاعات خود را افزايش بدهيد. عمل

كارتر نشان دهنده بى توجهى كاخ سفيد، و غير بحرانى بودن ايران از ديدگاه كاخ سفيد

است. با اين حساب كسى نمى تواند منكر اين واقعيت شود كه كاهش نفرات سيا در منطقه،

به سيستم كسب خبر و اطلاعات امريكا صدمه هايى وارد آورد، ولى مشكل اصلى در نحوه

انديشه و نوع تحليل تحليلگران امريكايى مقيم واشنگتن بود كه بايد بر مبناى اخبار

خام، ارزيابى هاى درستى انجام مى دادند. بنابراين، از آنجا كه تفكر امريكاييان در

مسيرى غلط حركت مى كرد، اين تعديل در تعداد خبرچينان سيا نقش مهمى در ناكامى سياسى

آمريكا در قبال انقلاب ايران نداشته است. مى خواهم اين را اضافه بكنم كه حتى اگر


صفحه 151

كارتر هم سر كار نبود و اگر كاهش نيروها هم صورت نمى گرفت، باز هم به دليل همان

ساختار غلط انديشه اى امريكاييان و تعريف و تحليل نادرست آنان از تحولات جهانى،

دولت امريكا قادر به عكس العمل منطقى (بر مبناى منافع ملى امريكا) نبود. زيرا همان

گونه كه گفتم، منبع تهديدى غير از كمونيسم در اينجا نمى ديدند تا بخواهند براى آن

اقدامى كنند. نكته ديگر در اين چارچوب اين است كه كسانى اين نظريه را عنوان كردند

كه قصد بهره گيرى انتخاباتى در انتخابات رياست جمهورى امريكا در سال 1980 را

داشتند. با عنوان كردن اين نظريه قصدشان اين بود كه نشان دهند كارتر فردى ضعيف است

و قادر به انجام مسئوليت خطير رياست جمهورى امريكا نيست. عمده طرفداران اين نظريه

را جمهورى خواهان تشكيل مى دادند. بعدها به دنبال پيروزى ريگان در 1980، اندك اندك

اين نظريه نيز رنگ باخت. ارائه اين نظريه و مباحث مربوط به آن در آن سال رأى هاى

فراوانى را براى جمهورى خواهان درست كرد. نكته مهم اين است كه از لحاظ ساختارى،

انديشه دمكرات ها و جمهورى خواهان در مسائل بين المللى تفاوت اساسى با هم ندارد و

بنابراين، تقابل ياد شده نيز جانبدارى حقيقى از يك نظريه علمى نمى توانست باشد.

بحث نظريه توطئه در ايران بحث آشنايى است و با توجه به سابقه حضور قدرت هاى

غربى در جهان سوم در دو، سه قرن گذشته بحث بى پايه اى هم نيست; اگر چه در اَشكال

افراطى آن هم خيلى قابل دفاع نيست. بحث شما در خصوص اواسط دوره تنش زدايى و ظهور

آقاى كارتر مبنى بر اين كه در پشت سياست حقوق بشر كارتر يك نوع انديشه تعديل وجود

داشت، نيز مى تواند در چارچوب نظريه توطئه مورد ارزيابى قرار بگيرد; بدين معنى كه

سياست تعديل نه اين كه الزاماً به منظور ايجاد بحران و تشنج طراحى شد، بلكه به

صورتى ناخواسته منجر به چنين لوازم و تبعاتى گرديد. يعنى توطئه اى عامدانه و

آگاهانه صورت نگرفت، بلكه توطئه اى ناخواسته پديد آمد. بدين سان اين چارچوب تحليل

با آن دسته از تحليل هايى كه انقلاب ايران را به شكلى به توطئه هاى خارجى مرتبط مى

سازند، همراه مى شود. در اينجا البته نكته ديگرى هم وجود دارد كه چنين ديدگاهى را

به طور كلى مورد ترديد قرار مى دهد و آن اين كه آقاى كارتر از دمكرات هاست و دمكرات

ها هر گاه روى كار مى آيند، يك سرى سياست هاى حقوق بشرى و يك سرى گرايش هاى اخلاقى

را طرح مى كنند; در اين جا هم باز سؤال بنده اين است كه آيا مى توان ادعا كرد،

مدعيان اين گرايش ها و مطرح كنندگان اين سياست ها هيچ گونه انگيزه اخلاقى و انسانى

ندارند و همواره به دنبال منافع و مصالح خاص سياسى، چنين ادعاهايى را طرح كرده اند;

و خلاصه آيا مى توان اين گونه، وجوهى را كه .


صفحه 152

برايمان قابل قبول به نظر نمى رسد، به نحو ايدئولوژيك تفسير نمود؟

اول در مورد دمكرات ها چند مطلب را بگويم; دمكرات ها در چارچوب سياست هاى

داخلى امريكا مبتكر نظرياتى هستند كه بيشتر در فضاى نظريات اخلاقى ـ سياسى قرار مى

گيرد. البته توجه داشته باشيد كه حرف ها و نظريه هاى فراوانى در امريكا مطرح مى شود

كه ما بنا به دلايل گوناگون بسيارى از آن ها را مطرح نمى كنيم و گزارش نمى دهيم.

براى نمونه، در مورد مسائل اخلاقى روابط دو جنس مخالف، نزديك ترين نظريات اخلاقى به

تفكرات ما متعلق به جمهورى خواهان است. در عين حال، در مورد وضعيت بيكاران، خانواده

هاى بى سرپرست و حقوق كارگران، دمكرات ها نظرياتى به مراتب، اخلاقى تر و انسانى تر

دارند، تا حزب مقابل آن ها. بنابراين من هم باور دارم كه بخش قابل توجهى از اين

افكار داراى ريشه هاى اعتقادى در ميان آن هاست و صرفاً سياسى نيست. اما اين كه آن

ها از اين سياست ها و نظريه ها براى اهداف ديگر به صورت ابزار استفاده مى كنند يا

نه، بررسى تاريخى سياست هاى خارجى امريكا در چند دهه اخير مملو از استفاده ابزارى

از اين باورهاست. اما بايد توجه داشت كه تداوم يك سياست و يك تفكر بدون وجود يك

زمينه عينى در باورها امكان پذير نيست. يعنى بايد باورهايى به حقوق بشر داشته

باشند، البته در چارچوب تعاريف خودشان از موضوع حقوق بشر، تا بتوانند براى دو دهه

متوالى اين سياست را در صحنه بين الملل فعال نگه دارند. در مورد اين كه آمريكا

توطئه اى را در ارتباط با ايران به اجرا گذاشته بود بايد عرض كنم كه همزمان با

حوادث ايران، امريكا در يك كشور ديگر جهان سومى يعنى فيليپين هم سياست تعديل

رفتارهاى سياسى حاكمان آن را تعقيب مى كرد. بنابراين، مسئله خاص ايران نبود. شواهد

بسيارى موجود است كه امريكا در مورد شاه و ماركوس انديشه هاى مشابهى را دنبال مى

كرد، من اين را توطئه نمى گويم. بلكه آن را يك برنامه ريزى مشخص و تقريباً آشكار مى

بينم. توطئه آن است كه هدف نهايى از رفتارهاى اوليه براى ديگران قابل تشخيص نباشد،

در حالى كه از همان اوايل دهه پنجاه شمسى دمكرات ها معتقد به لزوم تغيير در

رفتارهاى دولتمردان ايران به طور عام، و شاه به طور خاص بودند. آن ها بارها گفته

بودند كه نوع حكومت هاى ماركوس و شاه در بلند مدت منافع امريكا را تأمين نمى كنند.

بنابراين، سياست تعديل رفتارهاى سياسى، يك برنامه مشخص و آشكار بود و هيچ توطئه اى

در آن وجود نداشت. اما پر واضح است كه شما وقتى سياست تعديل را به اجرا در مى

آوريد، هرج و مرج ها و بحران هايى را تجربه خواهيد نمود. در اين راستا مى توان

پذيرفت كه آمريكاييان، به طور منطقى مى بايست انتظار


صفحه 153

بروز بحران هاى سياسى را در ايران مى داشتند. اما آن ها انتظار انقلاب و يا يك حركت

ريشه كن سازى را نداشتند. اين هم نتيجه جهان بينى غلط آن ها و عدم وجود يك تحليل

علمى و عينى از واقعيات ايران بود. ببينيد ما هم اكنون با كوچك ترين تغييرات

اقتصادى و يا سياسى در داخل كشورمان شاهد بروز يك سرى تنش ها و بحران هاى ضعيف و

قوى سياسى اقتصادى هستيم. حتى انتخابات رياست جمهورى براى ما منشأ يك بحران سياسى

مى شود. بروز اين بحران ها هم بسيار منطقى است. اگر شما تغيير بدهيد و دچار بحران و

تنشى نشويد، معلوم مى شود كه احتياج به انجام آن تغيير نداشته ايد. در عمق هر

تغييرى بحرانى موجود است. البته آن ها عمق و ابعاد بحران را نمى دانستند; چون ريشه

هاى آن را و بازيگران آن را به غلط تشخيص داده بودند. بحث عمده اين است كه چگونه مى

شود شما مسئله اى را برنامه ريزى و طراحى كنيد كه در نتيجه آن، منافع ملى شما از

دست برود. هيچ سياستمدار عاقلى مرتكب چنين خطاى فاحشى نمى شود. بنابراين امريكا به

هيچ وجه فكر نمى كرد كه نتيجه الزام آور سياست تعديل سياسى، انقلاب و آن هم انقلابى

عليه خودش باشد. در مورد رابطه بين انجام تغييرات و بروز بحران، امريكا در مورد

ايران تجربه قبلى هم داشت و در زمان ارائه انقلاب سفيد ايران بحرانى را تجربه كرده

بود. بنابراين بروز بحران مسئله جديدى براى امريكا نبود، بلكه ماهيت و ابعاد بحران

بود كه امريكا را غافلگير كرد.

من مشابه اين تحليل را در خصوص انگلستان از زبان پاره اى از تحليلگران هم

شنيده ام; فكر مى كنم كتاب «قبله عالم» گراهام فولر هم اين را نقل مى كند كه پاره

اى در ايران چنين اعتقادى دارند كه انقلاب ايران يك نحوه انتقامى بود كه انگلستان

(در پاسخ به كودتاى 28 مرداد كه حوزه منافع انگليسى ها را به شدت محدود كرد) از

امريكا گرفت. يكى از دلايل ارائه شده نيز فعاليت خبر رسانى گسترده راديوى دولتى

انگليس (بى.بى.سى) در طول همان يك سال انقلاب است كه در واقع منبع اصلى اخبار مربوط

به انقلاب محسوب مى شد!.

من از قسمت آخر صحبت شما شروع كنم; يعنى در مورد فعاليت بى.بى.سى. كه در بين

بنگاه هاى سخن پراكنى خارجى در منطقه خاورميانه، به صورت سنتى يكى از قوى ترين و با

نفوذترين بنگاه هاى سخن پراكنى جهان محسوب مى شود و اين فقط خاص ايران هم نيست.

بى.بى.سى. در تمام كشورهاى عربى با نفوذترين منبع خبرى خارجى محسوب مى شود. در شمال

آفريقا هم اين راديو توانمندترين ايستگاه راديويى است. بايد توجه داشته باشيد كه

پخش برنامه و اخبار به زبان خارجى از ابداعات انگليسى هاست. آن ها بيش از همه در

اين زمينه تجربه دارند. نكته ديگر اين


صفحه 154

كه، انگلستان بيش از هر قدرت خارجى در منطقه، از فرهنگ و خلق و خوى مردم كشورهاى

خاورميانه آگاهى و شناخت دارد. وقتى اين دو را كنار هم بگذاريم مى بينيم كه بهترين

و پرشنونده ترين بنگاه سخن پراكنى خارجى بايد بى.بى.سى. باشد. پس اين ربطى به مسئله

توطئه ندارد. ارتباطاتى كه بى.بى.سى. در داخل ايران داشت، هيچ راديوى خارجى ديگرى

نداشت. حتى در زمان فعلى نيز فعاليت بى.بى.سى. با ديگر راديوهاى خارجى فرق مى كند و

همچنان معتبرترين منبع خبرى خارجى محسوب مى شود. طبيعتاً به دليل اعتبارى كه در

مقايسه با ديگر راديوهاى خارجى دارد، ديگران هم در مورد دادن اطلاعات به بى.بى.سى.

رفتارى متفاوت از خود نشان مى دهند. بنابراين چنين نقشى را كه اين راديو بازى مى

كند من خيلى مربوط به موضوع توطئه نمى بينم، مگر از يك زوايه ديگر كه الآن در موردش

صحبت مى كنم. همان طور كه قبلا هم گفتم، در دهه هفتاد ميلادى در درون هر قطب شكاف

هايى ايجاد شد و اين شكاف ها استقلال طلبى هايى را در پى داشت و بعضى كشورها سعى در

ارتقا بخشيدن به مقام و موقعيت خود در درون قطب خود نمودند. مثال هاى ارائه شده،

ايران و فرانسه بود; اما به طور منطقى اين نمى توانست به فرانسه و ايران محدود

گردد. يك فرضيه اگر خاصيت عمومى داشته باشد بايد در مورد كشورهاى ديگر هم صدق كند;

يكى از اين كشورها انگلستان بود. انگلستان پس از جنگ جهانى دوم، يك سير نزولى را طى

نمود. علت عمده اين ضعف، كاستى ها و محدوديت هاى اقتصادى آن كشور بود. از اواخر دهه

شصت، انگلستان آهسته آهسته بحران هاى اقتصادى را پشت سر گذاشت. از اواسط دهه هفتاد

اين كشور در درون قطب غرب حرف هايى براى گفتن پيدا نمود. يعنى در اين برهه، در پى

يافتن جايگاهى جديد با تعريفى جديد براى خودش در صحنه روابط بين الملل بود.

انگلستان با خروج از شرق سوئز اين را بيان كرد كه توانايى حفظ منافع غرب در آن

منطقه حساس استراتژيك را ندارد. اما اين بدان معنا نبود كه با افزايش توانمندى

اقتصادى اش خواهان رتبه و موقعيت بهتر نباشد. در چنين شرايطى بسيار منطقى است كه از

فرصت هاى ايجاد شده استفاده نمايد. بايد توجه داشت كه در سلسله مراتب درون يك قطب

ارتقا مقام يك كشور و يا بهبود وضعيت يك كشور الزاماً بايد به بهاى كاهش نفوذ و

موقعيت يك كشور ديگر تأمين شود. در اين راستاست كه دولتمردان انگليسى از شرايط

ايجاد شده در ايران براى افزايش نفوذ خود به قيمت كاهش نفوذ امريكا استفاده مى

كنند. من اين را يك توطئه نمى دانم; چرا كه انگليسى ها طراح آن نيستند. آن ها فقط

از اوضاع پديدار شده مى خواهند بهترين استفاده ممكن را ببرند. همين حركت از فرانسوى

ها هم ديده