دفتر سوم : انقلاب بهمن; برون دادها و چالش ها
گفتار يكم: حكومت اسلامى، نهاد مصلحت و چالش هاى آتى
گفتار دوم: امام خمينى، ولايت فقيه و حاكميت ملى
گفتار سوم: فرهنگ انقلاب اسلامى در مواجهه با فرهنگ جهانى
گفتار چهارم: چالش ها و بايسته ها
گفتار پنجم: كدامين چالش در عرصه اقتصاد
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
اشاره
حكومت اسلامى با استناد به قرائت شيعى از حاكميت، در شكل فراگير و گسترده كنونى،
نخستين بارى است كه ـ پس از دوران خلافت حضرت امير(عليه السلام)در آغاز تاريخ تشيع
ـ شكل عملى و تحقق خارجى مى يابد. بر اين اساس در حوزه كاوش هاى نظرى، بحث از مبانى
مشروعيت چنين حكومتى و اين كه آيا اصولا اين بحث، مسئله اى كلامى است و در ادامه
منطقى بحث امامت قابل طرح است و يا از مسائل و فروع فقهى است و در ادامه منطقى بحث
تصرف اوليا و ولايت حاكم قابل مطالعه است، بحث از جايگاه انديشه تأسيس حكومت در
تاريخ انديشه سياسى تشيع در دوره ميانه، بحث از رابطه دستگاه مصطلح فقهى با چارچوب
ها و كاركردهاى حاكميت، بحث از حدود اختيارات و نوع رابطه حاكم با مردم، بحث از
رابطه نهاد دين و نهاد دولت در حكومت و... مباحثى است كه امروزه به صورتى جدى در
حوزه تفكر سياسى شيعه خودنمايى مى كند.
گفتار حاضر با آغاز سخن از مسئله حكومت شيعى به مثابه «مسئله اى كلامى»، تطور بحث
را با تمركز بر اين پرسش محورى كه «ولايت از آن كيست؟»، در بازشناسى دو جريان فكرى
در طول تاريخ تشيع دنبال مى كند. آنگاه با كاوش در مفهوم ولايت و مستندات آن در
زبان قرآن و ديگر ادلّه، «اكثريت شيعه» را در طول دوره ميانه، قائل به «لزوم تأسيس
حكومت» به دست عالمان شيعه معرفى مى كند. در بخش ديگر، انديشه امام خمينى، درباب
«تأسيس حكومت» موضوع تأمل قرار گرفته و با تأكيد بر اين كه مؤلفه هاى اصلى تفكر
امام خمينى قبل و بعد از انقلاب «ثابت» بوده و تنها «تاكتيك ها» در هر مرحله
«تغيير» مى نموده، موضوع تشكيل و تعطيل حزب جمهورى اسلامى در تلقى امام خمينى به
تفسير كشيده شده و مسئله «امكان تغيير» در تشخيص امام نسبت به موضوعات خارجى ـ به
عنوان تشخيص عرفى ـ مورد تأييد قرار مى گيرد. در فرازديگر، با قرار گرفتن «اختيارات
حاكم و رابطه آن با نهادهاى فقهى» در موضوع بحث، اصل «تزاحم اهم و مهم» و «كسر و
انكسار مصالح» به عنوان اصلى ديرپا درفقه شيعه تلقى شده و
امكان تعطيل نمودن احكام فرعى فقهى به دست حاكم، همانند وجود «وضعيت فوق العاده» در
حكومت هاى عرفى تفسير مى شود. آنگاه مسئله «مصلحت»، پايه تقيه و نقطه قوت و عامل
حفظ شيعه در طول تاريخ تعبير مى شود و «ماهيت و كاركرد» مجمع تشخيص مصلحت، در پديده
«كارشناسى» به عنوان امرى «عقلايى و عرفى» بازشناسى مى گردد و از اينجا توجه به عرف
و كارشناسى، «شاه بيت» فقه شيعه معرفى مى شود. آنگاه «شرط اسلاميت» حكومت با عنصر
«زمامدارى فقيه» مورد تفسير قرار مى گيرد و «ولايت مطلقه» به مسئله «وجود شرايط
ويژه» و لزوم آغاز «تصميمات خاص خارج از ضوابط» دست و پاگير ـ كه البته خود آن نيز
به نحو ديگرى ضابطه مند خواهد بود ـ باز مى گردد. نيز «تداوم مشروعيت» ولى فقيه
امرى «عرفى» همانند مشروعيت بقايى در ديگر نمايندگان و منتخبان معرفى مى شود. و در
نهايت در بحث از رابطه نهاد دين و نهاد دولت، «مرجعيت» (در موارد تزاحم) «تابعى» از
دولت تفسير مى شود. سرانجام در فراز نهايى، اهداف و دستاوردهاى انقلاب اسلامى در
مسائلى همچون «استقلال»، «آزادى»، «مردم سالارى» و «عدالت» باز تفسير مى گردد و
چالش هاى اصلى فراروى جمهورى اسلامى در حركت به سمت «استقلال سياسى» و احتراز از
«بازگشت استبداد» بازشناسى مى شود.
گفتار يكم : حكومت اسلامى، نهاد مصلحت و چالش هاى آتى
اكبر هاشمى رفسنجانى[1]
فرآيند شكل گيرى انديشه تأسيس حكومت اسلامى را در تاريخ انديشه و فقه شيعه، چگونه
ارزيابى مى كنيد؟ البته شكل برجسته اين انديشه، در انديشه هاى حضرت امام قابل
بازشناسى است، ولى به هر حال مايليم بدانيم كه حضرت عالى، ريشه هاى بحث و مراحل
تكوين آن را از كجا آغاز مى كنيد؟
اصولا بحث از تأسيس حكومت شيعه زمانى به وجود مى آيد كه حكومت را از كسى كه
پيغمبر تعيين كرده، مى خواهند بگيرند و اداره جامعه را از مسيرى كه به عقيده ما
مشخص شده بود، خواستند جدا كنند. پيدايش شيعه و نزاع شيعه با اهل سنت از همين جا
شروع مى شود; گرچه از قبل، در زمان پيامبر هم ريشه هايى بوده است. به هر حال،
باندها و گروه ها و جريان هايى بودند كه براى سهم خود فكر مى كردند و در پى تأمين
منافع فاميل ها و قبيله هاى خود بودند. عده اى نيز جزء مخلصين بودند و به قبايل و
طوايف خود نمى انديشيدند و محتواى اسلامى، دغدغه آن ها بود; كه اين ها دور على بن
ابى طالب جمع شدند. در هر صورت تا وقتى پيامبر در قيد حيات بودند، حكومت هم به دست
ايشان بود و در اين بحثى نيست. ولى بعد از ايشان، اين مسأله موجب اختلاف شد و تا به
حال همچنان ادامه دارد. البته اين مسئله اى فقهى نيست; يعنى مباحث فقهى را نبايد با
اين بحث مخلوط كنيد. اين يك مسئله كلامى است و در علم كلام از آن بحث مى كنيم.
يعنى مسئله امامت و رهبرى و جانشينى؟ .
بله، اين ها همه در علم كلام مورد تأمل قرار مى گيرد، تا اين كه به مسائل
عملى،
[1]رئيس مجمع تشخيص مصلحت نظام.
قوانين و مقررات و روابط مردم اعم از روابط حقوقى و قانونى برسيم. در اين دسته دوم،
به حوزه مباحث فقهى كشيده خواهيم شد.
به هر حال، مسئله نخست، كلامى است و اصلا شكل گيرى شيعه بر اين اساس بوده و مسير
هم هميشه همين طور بوده است. تقريباً در شيعه، در اين مورد اختلافى نيست. محور بحث
اين است كه مديريت كشور و ولايت از آن كيست؟ در زمان حضور ائمه هم اختلافى در بين
شيعه اثنى عشرى در كار نيست; بدين معنى كه حكومت در ميان شيعه اثنى عشرى، از آنِ آن
دوازده نفر شمرده مى شود و بحثى در اين نداريم. البته شرط آن، قدرت است. امام حسن
بعد از حضرت على(عليه السلام)، با بيعت مردم متصدى حكومت شدند ولى زمامدارى شان
دوام نداشت. درخصوص امام حسين، اختلاف در برداشت از تاريخ است كه آيا براى حكومت
قيام كردند، يا براى نهى ازمنكر، و به دنبال اصل حكومت نبودند، يا مطلب ديگرى است.
ولى به هر حال،همه قبول داريم كه اگر مى توانستند، حكومت را مى گرفتند. اما در دوره
پس از ائمه، بحث است كه مسئله چيست.
يعنى دوران غيبت، كه عمده بحث هم در همين جاست. .
در اين زمينه، كسانى معتقدند كه ديگر هيچ حكومتى اسلامى نيست، تا زمانى كه
حضرت قائم ظهور كنند. روايات زيادى هم مى آورند، بدين مضمون كه هر پرچمى قبل از
ظهور حضرت بلند شود، پرچم ضلال و گمراهى است. البته اين اعتقاد و اين حرف را ما
قبول نداريم، اما به هر حال معتقدانى دارد.
به هر حال، عناصرى مثل پذيرش غيبت، انتظار ظهور، تقيه و مانند آن ها، مفاهيمى
بودند كه بخش وسيعى از انديشه و تفكر شيعى را در بر مى گرفتند. .
اين ها وجود دارد، ولى انتظار بدين معنى است كه آن كه نمى خواهد حكومت تشكيل
بدهد، منتظر است تا امام زمان بيايد و حكومت تشكيل دهد و آن كه مى خواهد حكومت
تشكيل دهد، باز هم در انتظار ظهور است. تقيه هم باز در همه ما وجود دارد; بدين معنى
كه ما كه مى خواهيم حكومت تشكيل دهيم، تقيه مى كنيم، آن هم كه نمى خواهد، جور ديگرى
تقيه مى كند و خيلى از مسائل را مخفى مى كند. پس اين ها بحث هاى عمومى است كه مال
همه است. بحثى كه الآن مطرح است، حكومت است. زيرا نقطه اساسى بحث انقلاب اين است كه
ما رفتيم به سوى تشكيل حكومت.
بر اساس ديدگاه شما، انديشه تأسيس حكومت را مى توانيم از ابتداى دوران غيبت
رديابى كنيم، در حالى كه به نظر مى رسد اين تفكر مربوط به دوران اخير است. .
اين تفكر از دوران قديم وجود داشته است; بالاخره عده زيادى از همين شيعه ها
در نقاط مختلفى از جهان حكومت اسلامى تشكيل دادند و در خود ايران هم بارها حكومت
اسلامى توسط شيعيان تشكيل شد، از جمله در مازندران و گيلان. حتى در زمان خود ائمه
نيز بعضى ها در گوشه و كنار، دولت اسلامى شيعى به وجود آوردند. پس از ائمه، در شمال
و شمال غرب آفريقا حكومت شيعى تشكيل شد; فاطميان بر همين اساس به وجود آمدند، حكومت
حمدانييان بر همين پايه به وجود آمد. بنابراين دو نحوه تفكر بوده; بعضى به كلى
خودشان را از حكومت منفك مى كردند و مى گفتند ما زندگى مان را ادامه مى دهيم و
منتظر هستيم تا امام زمان بيايد. برخى هم ـ كه اكثراً اين دسته بودند ـ مى گفتند
اگر امكان داشته باشد، بايد دنبال حكومت برويم; و اين تفكر غالب است. اين كه اين
حكومت چگونه بايد باشد، البته بحث هاى زيادى مى برد و نظرات مختلفى درباره آن هست.
حكومت به اين شكل فعلى و ولايت فقيه، ديگر خالص ترين نوع تفكر شيعى است كه از اول
وجود داشته است. خيلى از حكومت هاى شيعى به وجود آمدند و اين گونه هم ولايت فقيه را
نمى خواستند; مثل آل بويه كه واقعاً شيعه بودند و خيلى هم به شيعه كمك كردند، ولى
به اين چيزها كارى نداشتند. حتى در حكومت سادات مرعشى، نزديك دو قرن بعد از
سربداران خراسان، در مازندران برخى اسبِ زين كرده و آماده نگه مى داشتند تا امام
زمان بيايد و سوار شود، و تا اين حد اعتقاد به انتظار داشتند، ولى اين شيوه اى كه
ما الآن داريم در كار نبود; به طورى كه مبانى و اصولى داشته باشند و همه چيز به آن
ها باز گردد، يا شوراى نگهبان داشته باشند و همه بخواهند زندگى شان را اسلامى كنند.
اصلا در مقايسه با زمان ما، حكومت استبدادى بوده و به شكل هاى امروزى نبوده است.
بنابراين، تفكر حاكميت مكتب اهل بيت، در طول تاريخ دوران غيبت وجود داشته است. گاهى
نيز، مثلا در عصر صفويه يا قاجار، بعضى از سلاطين از علما اذن و اجازه مى گرفتند تا
حكومتشان مشروع باشد، ولى بيش از اين مسائل جلو نمى رفت. البته ما در قرآن احكامى
تا اين حد روشن نداريم، ولى به هر حال ادلّه كافى در اختيارمان هست. همين دلايلى كه
آقاى منتظرى در بحث ولايت فقيه جمع كردند، قابل استدلال است و انسان مى تواند
بپذيرد كه فقيه عادل ـ صرف نظر از شخص ـ حاكم است. شخصى در اينجا مطرح نيست، بلكه
عنصر فقيه عادل، نقطه اصلى حكومت است. از اين سطح بحث كه پايين تر برويم، بحث هاى
ديگرى است كه بايد در جاهاى ديگرى جستجو شود. پس اين بحث هميشه در ميان بوده است،
گرچه در زمان ما در دنيا، شكل حكومت با صد سال يا دويست سال پيش فرق كرده و شرايط
ديگرى به وجود آمده است و حوزه هاى علميه نيز به فكر مسائل جدى ترى افتادند و در
نتيجه، سازمان دهى امروزى اتفاق افتاد.
بنابراين، من مى گويم اين از عميق ترين معارف عقيدتى و تاريخى ماست و اصلاً اين
فكر، همراه و همزاد تشكل شيعى بوده و تا امروز هم هيچ گاه از شيعه جدا نشده است.
تنها بحث اين بوده كه مى توانيم يا نمى توانيم. پيش از انقلاب اين بحث را در حوزه
هم داشتيم. بعضى به نام ولايت با مبارزات مخالف بودند تعجبم از اين است كه ولايت دو
معناى متضاد پيدا كرده است. قبل از اين، در اواخر دوران مبارزه، جمعى از ولايتى ها
با ما مبارزها مخالف بودند، ولى چطور شد كه اسم آن ها ولايتى شد، نمى دانم.
كه به شدت هم قائل به تقيه، به همان معناى غير حكومتى آن، بودند. .
شايد دليلش اين بود كه با انتشار كتاب «شهيد جاويد»، كه در آن هم مسئله حكومت
مطرح شد و چنين آمد كه امام حسين براى تشكيل حكومت قيام كرده و آقاى منتظرى و برخى
از علماى ديگر هم آن حرف را تأييد كردند، نقطه افتراقى ميان اين ها و كسانى كه
مخالف اين بيان بودند، پيدا شد. چرا كه آن را اهانت به امام حسين تلقى مى كردند. آن
ها شدند ولايتى، يعنى متمسّكين به ولايت; و ما برعكس. به هر حال قبل از انقلاب، عده
اى مبارزه را قبول نداشتند و مى گفتند اصلا به جايى نمى رسيم و جواب اين خون ها را
نمى توانيم بدهيم و به نظر ما اين مشى با ادلّه اى كه داريم قابل تطبيق نيست.
بنابراين، بحث ها وجود داشت و تا به امروز اين فكر را با خود داشته ايم.
بحث جالبى است، ولى به هر حال نظريه غالب در ميان محققان تاريخ انديشه هاى
مسلمين، اين است كه اساساً شيعه تفكرش بر پايه اجتناب و دورى از حكومت و حكومت ها
بوده و هر حكومتى غير از حكومت امام معصوم را غصبى تلقى مى نموده و اصل انتظار براى
تشكيل حكومت معصوم را جدى تلقى مى كرده است. بر اين اساس، جريان هايى كه جناب عالى
اشاره كرديد، چنين تحليل مى شود كه اصولا حركت هايى مربوط به صوفيه يا شيعيان زيديه
و يا اسماعيليه بوده و خيلى ريشه در سرچشمه هاى عمومى تفكرات شيعه نداشته و به
علاوه، آن ها اقليتى بوده اند، در مقابل اكثريتى كه از فكر اجتناب از حكومت و
انتظار براى ظهور امام عصر پيروى مى كرده اند. بعدها در اثر طولانى شدن دوران غيبت،
تفكر شيعى بدين جا منتهى مى شود كه بايد كارى كرد و حكومتى تأسيس نمود، و در نتيجه،
بحث از «تأسيس حكومت» و «ولايت فقيه» به عنوان يك نظريه، وارد انديشه شيعى مى شود.
اين امر بويژه از دوران صفويه آغاز مى شود و با مباحث مرحوم نراقى شكل جدى به خود
مى گيرد و در انديشه هاى حضرت امام به اوج خود مى رسد. .