بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 235

گفتار سوم : فرهنگ انقلاب اسلامى در مواجهه با فرهنگ جهانى[1]

محمود سريع القلم[2]

محمد هادى سمتى[3]

ناصر هاديان[4]

در آغاز، ضمن مرورى بر مفهوم فرهنگ جهانى و مؤلفه هاى تبيين كننده آن، بفرماييد

كه فرهنگ برگرفته از انقلاب اسلامى را با چه عناصر و مؤلفه هايى قابل توضيح مى

دانيد؟

هاديان: در يك تعريف كلى، مؤلفه هاى اساسى فرهنگ عبارتند از: باورها، برداشت ها،

شناخت ها، ارزش ها و هنجارها، آداب و رسوم و عادات و الگوهاى موجود در يك جامعه.

اين ها عناصر عمدتاً معنوى اى هستند كه در تعريف فرهنگ گنجانده مى شوند. البته

تعريف فرهنگ در اين مؤلفه هاى اصلى كه من نام

بردم خلاصه نمى شود، بلكه فرهنگ داراى بخشى به نام فرهنگ مادى

(material culture)نيز هست كه تكنولوژى استفاده از محيط، اعم از محيط اجتماعى و

محيط فيزيكى را كه تأثيرى بر آداب و عادات و رسوم و افكار ما داشته باشد، در برمى

گيرد. من فعلا از اين بخش صرف نظر مى كنم و تكيه اصلى ام را روى شناخت ها و باورها

و برداشت ها و ارزش ها و هنجارها قرار مى دهم. قبل از آن كه وارد بحث از اين مؤلفه

ها شويم اگر دوستان به اين مؤلفه هاى اصلى مى خواهند چيزى بيفزايند يا از آنها كم

كنند، مطرح كنند.

اين كه مسئله تكنولوژى را هم وارد تعريف كنيم، بحث تمدن هم به ميان مى آيد. .

[1]گفتگوى حاضر در حاشيه «كنگره بين المللى امام خمينى و فرهنگ عاشورا» توسط مصاحبه

كننده انجام پذيرفت و با موافقت كميته علمى كنگره مزبور، در اين مجموعه آورده شد.

[2]دكتراى علوم سياسى، عضو هيأت علمى دانشگاه شهيد بهشتى.

[3]دكتراى علوم سياسى، عضو هيأت علمى دانشگاه امام صادق.

[4]دكتراى علوم سياسى، عضو هيأت علمى دانشگاه تهران.


صفحه 236

حال اگر بخواهيم مظاهر فرهنگ غرب و يا فرهنگ جهانى را با مؤلفه هاى مشخص تر و تعبير

عينى ترى تبيين كنيم، چه مؤلفه هايى را مشخصاً مى توانيد نام ببريد ـ فرضاً عقلانيت

ـ تا بحث مقدارى خردتر شده و از شكل كلى خارج شود!

هاديان: عقلانيت به عنوان يك ويژگى فرهنگى، گاه به عنوان يك ارزش درونى آن فرهنگ

ـ فرهنگ غرب يا هر فرهنگ ديگرى ـ مطرح است و گاهى يك باور، يك شناخت و يا يك عادت

است. من مى خواهم به آن دسته بندى هاى اصلى و طبقه بندى هاى اصلى وفادار بمانم و

بعد براى مثال آوردن و ارائه نمونه ها به اين قبيل مسائل بپردازم.

تعريفى كه مطرح كرديد قابل تطبيق بر همه فرهنگ هاست؟.

هاديان: بله، اين ها دقيقاً مؤلفه هاى اصلى فرهنگ هستند; يعنى هر فرهنگى را در

نظر بگيريد، بدون توجه به جغرافياى خاص آن، مؤلفه هاى اصلى اش همين ها خواهد بود.

حال اگر دوستان مى خواهند به اين مؤلفه هاى اساسى چيزى اضافه كنند يا وارد بحث از

مقولات و ويژگى هاى خاص يك فرهنگ شوند، مطالب خود را مطرح بفرمايند.

سمتى: البته چون موضوع بحث، فرهنگ جهانى است شايد بهتر باشد از يك سطح عام شروع

كنيم و يك تعريف شامل از فرهنگ به دست دهيم و دست كم مشخصات يا مؤلفه هاى فرهنگ و

تعريف فرهنگ را مشخص كنيم; بعد وقتى كه مى خواهيم به بحث از فرهنگ جهانى بپردازيم

مسئله اى به نام عقلانيت، به عنوان مثال، بخشى از يك فرهنگ خاص خواهد شد كه مى

توانيم وجود يا عدم آن را در فرهنگ هاى مختلف بررسى كنيم. اين است كه شايد بهتر

باشد از بالا شروع كنيم و بعد بتدريج دسته بندى كنيم; يعنى از تعريف عام شروع كرده

و پس از آن به ويژگى هاى خاص فرهنگ هاى متفاوت بپردازيم. طبيعى است در اين تمايز،

يك نگرش ارزشى هم خواهيم داشت كه كدام خوب است و كدام بد; كدام بايد باشد و كدام

نبايد باشد.

اين تعريف عامى كه مى فرماييد از يك فرهنگ بومى و بَدَوى تا فرهنگ يك جامعه

توسعه يافته و صنعتى را شامل مى شود. حال اگر بخواهيم همين تعريف را در نمودهاى

مشخص ترى بريزيم و ببينيم كه باورها و ارزش ها و عادات و هنجارهايى كه امروزه در

سطح جهانى مطرح است ـ به عنوان فرهنگ جهانى يا فرهنگ غربى ـ چه ويژگى هايى دارد،

قهراً بايد به آن نمودها بپردازيم و بعد به نحو تطبيقى، آن را به بحث انقلاب اسلامى

ناظر كنيم..

هاديان: من الآن مى توانم بحث را فقط در ارزش ها مطرح كنم، يعنى ارزش هاى


صفحه 237

جهانى; بعد خود اين بحث بايد جزئى شود، مثلا ارزش هاى سياسى جهانى; بعد بايد مقدارى

بيشتر ريز شود، مانند ارزش هاى سياسى دموكراتيك جهانى كه منبعث از يك فرهنگ خاص

است; بعد بايد خود ارزش هاى دموكراتيك را هم شاخص بندى كرد; مثلا مشاركت، رقابت،

آزادى، مبناى مشروعيت مردمى و... و اين كه به اصطلاح جهانى شدن فرهنگ يعنى چه؟ اگر

بتوانيم نشان دهيم اين ارزش ها كه خاستگاهش غرب بوده در چند حوزه فرهنگى ديگر هم

مورد قبول واقع شده، مى توانيم بگوييم كه در عرصه ارزش ها ما شاهد يك نوع جهانى

بودن را شاهد هستيم. در اينجا بحث فقط روى ارزش ها متمركز بوده نه روى شناخت ها و

يا مثلا آداب و رسوم. اين است كه من مى خواستم اين حوزه ها را قدرى از يكديگر تفكيك

كنم و ابتدا در دسته بندى و تفكيك اين حوزه ها توافق پيدا كنيم تا بعد به مسائل

جزئى تر پرداخته شود.

سريع القلم: سؤالى كه شما مطرح كرديد كه مؤلفه هاى فرهنگ جهانى چيست، يك مفروض

در خود دارد كه به نظر من بد نيست اول آن را شكافته، بعد وارد بحث شويم كه آيا

اساساً مى توانيم قائل شويم به اين كه يك فرهنگ جهانى وجود دارد يا خير. به نظر من

جواب اين سؤال مثبت است; ما در بين ملت ها، در ميان دولت ها، و همچنين در روابط

ميان ملت ها و دولت ها مى توانيم فرهنگى را مشاهده كنيم كه مشتركاتى دارد. بنابراين

با قائل شدن به اين مفروض، من مؤلفه هاى فرهنگ جهانى را بيان مى كنم. از فرهنگ،

بنده همان تعريف عمومى را در نظر دارم: ارزش ها و هنجارهايى كه رفتار آدميان و

جوامع را هدايت مى كند.

به نظر من فرهنگ جهانى در شرايط كنونى پنج مؤلفه دارد و بر اساس اين پنج مؤلفه

ما مى توانيم يك پل ارتباطى و فكرى ميان جوامع و رفتار دولت ها برقرار كنيم. مؤلفه

اول، عقلانيت ابزارى است و اين به معناى كاربردى بودن انديشه هاست كه به هر حال

تمامى انديشه هاى انسان بايد به نحوى به مرحله عمل برسد، نهادينه شود، كاربرد داشته

باشد و گرهى را باز كند. در اين عقلانيت ابزارى يك نوع تفكر حل المسائلى نهفته است.

مؤلفه دوم، كه در واقع نتيجه عقلانيت ابزارى است، مسئله كار آمدى است; يعنى در

جهانى كه ما زندگى مى كنيم، بسيارى از رفتارها و هنجارهاى فردى و نهادى و دولتى در

مسير كارآمدى حركت مى كنند. به عبارت ديگر، مى خواهند بهترين بهره و نتيجه را از

امكانات موجود به دست آورند. يك نوع تلقى عمومى و عقلايى از پديده ها وجود دارد و

انسان ها و جوامع بر اساس سطح انتظارى كه تشخيص مى دهند، شروع به عمل مى كنند. ريشه

تفكر كارآمدى هم در علمى شدن فرهنگ جهانى است.


صفحه 238

فرهنگ جهانى در مسير علمى شدن حركت كرده و به نظر من اين ويژگى اينك به عنوان يك

مؤلفه جهانى مطرح است.

مؤلفه سوم، سودگرايى است. سودگرايى اصل مهمى است كه بسيارى از رفتارها را در

جهان فعلى هدايت مى كند و تحت الشعاع خود قرار مى دهد.يكى از مهم ترين انگيزه هايى

كه رفتار افراد، شركت ها، خانواده ها، مجموعه ها و دولت ها را هدايت مى كند، انگيزه

سودگرايى است. حال مى توانيم ريشه آن را در جهانى شدن نظام سرمايه دارى و نهايتاً

سرمايه دارى انحصارى تلقى كنيم; ولى به هر حال با پيوستن كشورهاى تازه صنعتى شده

منطقه خاور دور و بعضى از كشورهاى شاخص آفريقايى و امريكاى لاتين به اين مجموعه

رفتارى، مؤلفه سودآورى امرى جهانى شده است.

مؤلفه چهارم، فردگرايى مثبت است. در عصر جديد، تلقى نوى از انسان مطرح شده كه به

نظر من، عرصه اش روز به روز در حال گسترش است. من نام اين تلقى نوين از انسان را

فردگرايى مثبت مى گذارم; يعنى اين كه انسان جديد به دنبال اين است كه از زندگى فردى

خويش معنايى ارائه دهد و تعريفى از فعاليت هاى خود داشته باشد; در كشاورزى، هنر،

علم، صنعت، سودآورى و سياست، در همه عرصه ها يك نوع تلقى عميق ترى از فرديت انسان

وجود دارد. انسان ها كمتر با مجموعه ها زندگى مى كنند. البته ممكن است كه به معناى

فيزيكى در مجموعه ها باشند، اما عموماً تلقيات مستقل فردى هم دارند. به نظر من حتى

در كشورهايى كه فرهنگ هاى خيلى جمعى دارند، مثل دنياى عرب و حتى در برخى از مناطق

آفريقايى، انديشه تلقى قوى تر از خود، و تنظيم اولويت هاى فردى به مراتب افزايش

پيدا كرده و طبيعى است كه اين يكى از محصولات فرهنگ غربى بوده كه حالت جهانى و بين

المللى پيدا كرده است.

مؤلفه پنجم و آخر از نظر بنده، مؤلفه شوكت است. منظور من از شوكت اين است كه به

هر حال ملت ها، دولت ها، افراد، و يا شركت ها و خلاصه مجموعه اين ها به دنبال

افزايش كمّى و كيفى امكانات قدرت هستند; قدرت نه به معناى صرفاً مادى كلمه، بلكه به

معناى عمومى آن. من بين سودآورى و شوكت تفاوت مى گذارم. سودآورى صرفاً يك بحث مالى

و سرمايه اى و كمّى است، اما شوكت مى تواند عرصه وسيع تر و كيفى هم داشته باشد.

براى مثال، شوكتى كه ژاپن به دنبال آن است (از طريق تلاش براى عضويت در شوراى امنيت

سازمان ملل); شوكتى كه عربستان در پى آن است (به وسيله كوشش براى به دست آوردن نفوذ

مذهبى در منطقه جديدى به نام آسياى مركزى); شوكتى كه روسيه خواهان آن است (با احياى

نوعى ناسيوناليسم كه در دوره كمونيسم محدود شده بود); شوكت ملت هاى اروپاى شرقى،

شوكت كشورهاى


صفحه 239

اسلامى و شوكتى كه نيكسون در كتاب هاى خود براى امريكا در قرن بيست و يكم قائل است;

من اين را حتى در تحولات جديد مشاركت سياسى در مكزيك مى بينم. مكزيكى ها به دنبال

شوكت مكزيك هستند و مى خواهند در كنار امريكا، نظام نوينى به وجود آورند كه صرفاً

مبانى كمّى در آن حاكم نباشد، بلكه مبانى كيفى و ارزش هاى محلى هم در آن حاكميت

داشته باشد.

به نظر من اين مؤلفه ها ـ كه به عنوان يك نظر مطرح است و طبيعى است كه قابل بحث

و جدل هم هست ـ مجموعه اى هستند كه دنياى فعلى ما و فرهنگ جهانى را شكل مى دهند و

اگر ما بتوانيم در كل جامعه ايران در مورد اين كه دنياى كنونى چگونه دنيايى است و

در چه مسيرى حركت مى كند و ما چه تلقى اى از خود داريم و چگونه بايد تزاحم و تفاهم

ميان تلقيات خودى و جهانى را تنظيم كنيم تا به اجماع نظر دست يابيم، آن وقت است كه

مى توانيم به سوى يك برنامه ريزى منطقى تر حركت كنيم.

ظاهراً خاستگاه پنج مؤلفه اى را كه اشاره كرديد غرب مى دانيد و قائل هستيد كه

اين مؤلفه ها اينك در شكل وسيع ترى به محيط هاى ديگر هم وارد شده اند؟ دامنه اين

نفوذ و گسترش را تا كجا مى دانيد؟.

سريع القلم: در مورد اين كه خاستگاه اين فرهنگ غرب است، از آنجا كه در علوم

انسانى الفاظ خيلى مهم اند، من نظر خود را اين گونه بيان مى كنم كه منشأ تشعشع اين

فرهنگ غرب است، اما خاستگاهش جهانى است. يعنى اين طور نيست كه جوامع ديگر در پى

تقليد و دنباله روى از غرب به اين مؤلفه ها رسيده باشند، بلكه يك فرآيند استدلالى

در جهان ـ حال ممكن است درست باشد يا غلط ـ بسيارى از جوامع، ملت ها، دولت ها و

انديشمندان را به سمت يك نوع تلقى مشترك سوق داده است. منشأ اين فرآيند غرب است;

نيرويى كه دائماً به اين جريان فرهنگى تزريق مى شود مسلماً در غرب است; در غرب هم

به نظر من بايد احتمالا، امريكا، آلمان و ژاپن را در نظر گرفت; ولى اين كه جهان در

مقابل اين فرهنگ حالت تسليم و انقياد داشته باشد، به زعم من چنين نيست. بسيارى از

مناطق دنيا پذيرفته اند كه در اين فرهنگ، يك منطق درونى وجود دارد و اين فرهنگ براى

آن ها يك مجموعه عقلايى است. بنابراين، به نظر من، در كل جهان اين جريان وجود دارد.

مسلماً روندهايى هم هست كه هم مشتق از اين جريان است و هم اختلاف هايى با آن دارد.

از اين رو، خاستگاه اين فرهنگ وسيع تر از جغرافياى غرب است، ولى نيرويى كه دائماً

اين جريان فكرى را استمرار مى بخشد بايد از خود غرب نشأت گيرد; زيرا غرب سازنده اين

مجموعه است.

هاديان: به نظر من اين پنج مؤلفه كه ذكر شد، در واقع، مقدارى ريز كردن بحث


صفحه 240

است; يعنى شايد من بتوانم بيست مورد ديگر را به اين مجموعه اضافه كنم، اما اگر

بخواهيم از اين زاويه وارد بحث شويم مسئله را خيلى جزئى كرده ايم. البته در اساس هم

من اين ها را در واقع، مؤلفه هاى نظام سرمايه دارى مى دانم و الزاماً هم همه آنها

را قابل تعميم به سرتاسر جهان نمى دانم، اما مى خواهم به عقب تر برگردم و عمومى تر

از اين بحث كنم. فرض كنيد ارزش هايى مانند مشاركت، دموكراسى و نيز ارزش هاى برخاسته

از مفهوم دولت ـ ملت (nation state) و اساساً به وجود آمدن اين پديده، همه به هر

صورت، در غرب شكل گرفته و همه آنها الآن شايد جهانى باشد. امروزه ما پديده دولت ـ

ملت را، دست كم از لحاظ حقوقى، در سرتاسر جهان مى بينيم; حال شايد ما رواج مفهوم

سودگرايى و كارآمدى و عقلانيت را در سرتاسر دنيا نبينيم، اما بايد بين اين مسئله كه

اين ها به يك فرهنگ خاص تعلق دارند، با قابليت ريزش و تعميم يافتن و انتقال آنها به

فرهنگ هاى ديگر تمايز قائل شويم. اين نكته خيلى مهم است كه بدانيم در تعاملى كه اين

ها با يك فرهنگ ديگر خواهند داشت، به همان شكل اوليه خود وارد آن فرهنگ مى شوند يا

نه; كه بحث آن مى ماند براى بعد.

اما در مورد قسمت اول، به نظر من اين ها مؤلفه هاى اساسى فرهنگ سرمايه دارى غرب

است، نه مؤلفه هاى اساسى فرضاً سوسياليسم يا حتى نظام هاى ديگر. مثلا عقلانيت

ابزارى يك مؤلفه اساسى نظام سرمايه دارى است، همچنين كارآمدى و.... حال بايد بحث

كنيم كه اين عناصر فرهنگ سرمايه دارى تا چه حد قابليت تعميم به فرهنگ هاى ديگر را

دارد. من مى خواهم قدرى به عقب برگردم تا عناصرى را پيدا كنم كه به يك نحله خاص و

به يك نظام سياسى ـ اجتماعى خاص تعلق نداشته باشد. اگر مدرنيسم را به عنوان يك

پديده متأخر در نظر بگيريم، بايد ببينيم مؤلفه هاى اساسى آن كدام است. مدرنيسم در

برگيرنده تمامى نظام هاى سياسى، اجتماعى و اقتصادى اى است كه اخيراً به وجود آمده و

ديگر تعلق به يك نظام خاص اقتصادى ـ سياسى ندارد. مثلا علم تجربى در معناى جديدش

(Science) يكى از مؤلفه هايى است كه با آن مى توان مدرنيسم را از ماقبلش جدا نمود;

يعنى با آمدن مدرنيسم است كه علوم به اين شكل خاص سازمان مى يابند و كار ويژه خود

را پيدا كرده و رشد مى كنند; يا مثلا صنعتى شدن كه ديگر سوسياليستى و كاپيتاليستى

(سرمايه دارى) ندارد، تنها يك نوع صنعتى شدن و پيشرفت تكنولوژى وجود دارد كه در

حقيقت به معنا كاربستِ (application)علم تجربى است و به مثابه يكى از مؤلفه هاى

اساسى مدرنيسم، ارتباطى با نظام سياسى، اجتماعى و اقتصادى خاص ندارد. به هر حال، بر

پايه برداشت هاى موجود در نظريه پردازى هاى مربوط به مدرنيسم، اغلب جامعه شناسان


صفحه 241

و انديشمندان علوم سياسى بر اين باورند كه ويژگى هاى مدرنيسم به سراسر جهان تعميم

پذيرند; ولى در مقابل چنين بحثى مطرح مى شود كه عقلانيت ابزارى يا محاسبه گرى و...

ويژگى فرهنگ سرمايه دارى است، و تعميم يافتن آن ها به ساير فرهنگ ها مورد سؤال است!

يعنى الزاماً ما آن ها را در ديگر فرهنگ ها نمى يابيم، مگر آن كه ادعا كنيم نظام

سرمايه دارى ساير مناطق را هم در برمى گيرد; به نحوى كه وبر مى گويد، يا به شكل

تعديل شده اش كه معاصران مى گويند. آنگاه مى توانيم بگوييم كه عقلانيت ابزارى براى

رشد و توسعه اين نوع نظام ها يك ضرورت است، اما مى بينيم كه اين ادعا را نه «وبر» و

نه ديگران، ندارند. حال، در زمينه ديگرى «والرستين» حرف هايى دارد كه من در جاى خود

آن ها را مطرح خواهم كرد. بنابراين من مى خواهم فقط به مدرنيسم و ويژگى هاى آن و

ادعاهايش، كه ادعاهايى جهانى است برگردم; اما پيش از آن، بار ديگر بر آن بحث اوليه

در زمينه باورها، ارزش ها، هنجارها و شناخت ها تأكيد مى كنم. به نظر من، ما به سمت

شناخت هاى جهانى پيش مى رويم.

با پذيرش تعبيرى كه آقاى دكتر سريع القلم داشتند مبنى بر اين كه غرب منشأ

پرتوافكنى يا تشعشع اين ويژگى هاست، و با اين پيش فرض كه فرهنگ را به لحاظ اين كه

ريشه در سنن جوامع و نهاد آدميان دارد، به عنوان يك عامل مستقل يا دست كم در تعامل

با ساير عوامل در نظر بگيريم، بدين جا خواهيم رسيد كه جوامع و آدميان را در حالتى

تقليدى و كاملا كارپذير در مقابل فرهنگ جهانى و يا پديده هاى مشابه آن نبينيم و

ممكن است به اين تلقى برسيم كه زمينه هاى پذيرش چنين فرهنگى عام تر از آن است كه ما

در يك محدوده خاص جغرافيايى آن را جستجو كنيم. البته ممكن است از يك نقطه، پرتوهاى

بيشترى منتشر شود، ولى تا آن زمينه ها در نهاد جوامع و آدميان وجود نداشته باشد،

جذب آن پرتوها و تعميم يافتن آن ها ناممكن است. بنابراين اگر خاستگاه را نه به

معناى منشأ پيدايش، بلكه به معناى زمينه هاى پذيرش و بسط تلقى كنيم، تصور مى شود

بحث به نتايج ديگرى منتهى شود..

هاديان: البته من گفتم ممكن است كه ما هر عنصرى را از يك فرهنگ ديگر بپذيريم;

اما اين كه اين پذيرش، منفعلانه است يا در يك تعامل و تقابل صورت مى گيرد و در

واقع، يك پذيرش فعالانه است، خود بحث ديگرى است; اما بايد بدانيم كه اين ها عناصرى

است كه لزوماً به يك نظام سياسى ـ اجتماعى خاص تعلق دارد، مگر اين كه بگوييم به

لحاظ نظرى و تجربى، اگر ما بخواهيم مثلا صنعتى بشويم حتماً بايد عقلانيت ابزارى

داشته باشيم يا حتماً بايد نوعى فردگرايى مثبت داشته باشيم. كه البته اين براى من

پذيرفتنى نيست; يعنى از ديدگاه من مى توان نظام سياسى ـ اجتماعى را به


صفحه 242

گونه ديگرى سازمان داد و در عين حال به مرحله صنعتى شدن يا مدرنيسم رسيد، بدون اين

كه لزوماً اين عناصر و ويژگى ها را در برداشته باشد.

شواهدى هم بر اين امر داريد؟.

هاديان: بله، قطعاً; در جاى خود استدلال خواهم كرد كه چگونه و چطور مى شود اين

كار را كرد، اما ما بايد اين را بپذيريم كه اين ها ويژگى هاى يك فرهنگ خاص و متعلق

به يك نظام سياسى، اجتماعى، اقتصادى خاص است و ويژگى هاى مدرنيسم نيست، بلكه ويژگى

هاى بخشى از مدرنيسم است، نظام خاصى از مدرنيسم است، مدرنيسم خيلى عمومى تر از اين

قلمداد مى شود. اما بحثى كه من مى خواستم به آن بپردازم اين است كه از يك عرصه

عمومى تر شروع كنم و نشان دهم كه چه عناصرى قابليت اين را دارد كه وارد فرهنگ جهانى

بشود و كدام يك ندارد.

اساساً وقتى كه مى گوييم فرهنگى جهانى شده، منظورمان چيست؟ آيا به معنا اين است

كه ملت ها، دولت ها و به طور كلى بيشتر جمعيت جهان آن را پذيرفته اند، يا منظور اين

است كه بخش هاى بيشترى از دنيا، از لحاظ كمّى، آن را در عمل پياده كرده اند؟

بنابراين ابتدا بايد روشن نمود كه منظور از جهانى شدن فرهنگ چيست; و من فكر مى كنم

بحث هاى اوليه اى كه اشاره كردم، در مورد اين كه ما تفكيك را در يك سطح عام قائل

شويم تا بعد بتوانيم به جزئيات بپردازيم، در اينجا اهميت خود را نشان مى دهد.

سؤال قابل طرح اين است كه اصولا آيا فرهنگى به نام فرهنگ جهانى وجود دارد يا

آنچه هست فرهنگ هاى بومى، منطقه اى يا محلى است كه در تعامل با يكديگرند و اگر

فرهنگ جهانى اى وجود دارد، تنها در حوزه هاى خاصى است، فرضاً در حوزه اقتصادى..

سريع القلم: من قائل به اين هستم كه يك فرهنگ جهانى وجود دارد، هم به لحاظ فكرى،

هم به لحاظ كمّى.

هاديان: اگر آن تقسيم بندى ابتدايى فرهنگ (شناخت ها، باورها، ارزش ها و...) را

قائل نشويم، صحبت كردن درباره آن مشكل خواهد شد. چون ممكن است در عرصه ارزش ها من

اعتقاد نداشته باشم كه هيچ گاه فرهنگ جهانى تحقق پيدا كند، اما در عرصه شناخت ها

معتقدم كه اين اتفاق خواهد افتاد.

سمتى: من معتقدم كه در عرصه شناخت ها يا به تعبيرى از نظر اپيستمولوژيك، بخش هاى

مختلف جهان در حال نزديك شدن و شبيه شدن به يكديگر هستند. البته منظور من از شبيه

سازى فرهنگى، به هيچ وجه يكسان بودن نيست، چنانكه يك مجموعه روبوت (آدم آهنى) اين

چنين است. بلكه منظور شبيه شدن انسان ها در