فرهنگ جهانى در مسير علمى شدن حركت كرده و به نظر من اين ويژگى اينك به عنوان يك
مؤلفه جهانى مطرح است.
مؤلفه سوم، سودگرايى است. سودگرايى اصل مهمى است كه بسيارى از رفتارها را در
جهان فعلى هدايت مى كند و تحت الشعاع خود قرار مى دهد.يكى از مهم ترين انگيزه هايى
كه رفتار افراد، شركت ها، خانواده ها، مجموعه ها و دولت ها را هدايت مى كند، انگيزه
سودگرايى است. حال مى توانيم ريشه آن را در جهانى شدن نظام سرمايه دارى و نهايتاً
سرمايه دارى انحصارى تلقى كنيم; ولى به هر حال با پيوستن كشورهاى تازه صنعتى شده
منطقه خاور دور و بعضى از كشورهاى شاخص آفريقايى و امريكاى لاتين به اين مجموعه
رفتارى، مؤلفه سودآورى امرى جهانى شده است.
مؤلفه چهارم، فردگرايى مثبت است. در عصر جديد، تلقى نوى از انسان مطرح شده كه به
نظر من، عرصه اش روز به روز در حال گسترش است. من نام اين تلقى نوين از انسان را
فردگرايى مثبت مى گذارم; يعنى اين كه انسان جديد به دنبال اين است كه از زندگى فردى
خويش معنايى ارائه دهد و تعريفى از فعاليت هاى خود داشته باشد; در كشاورزى، هنر،
علم، صنعت، سودآورى و سياست، در همه عرصه ها يك نوع تلقى عميق ترى از فرديت انسان
وجود دارد. انسان ها كمتر با مجموعه ها زندگى مى كنند. البته ممكن است كه به معناى
فيزيكى در مجموعه ها باشند، اما عموماً تلقيات مستقل فردى هم دارند. به نظر من حتى
در كشورهايى كه فرهنگ هاى خيلى جمعى دارند، مثل دنياى عرب و حتى در برخى از مناطق
آفريقايى، انديشه تلقى قوى تر از خود، و تنظيم اولويت هاى فردى به مراتب افزايش
پيدا كرده و طبيعى است كه اين يكى از محصولات فرهنگ غربى بوده كه حالت جهانى و بين
المللى پيدا كرده است.
مؤلفه پنجم و آخر از نظر بنده، مؤلفه شوكت است. منظور من از شوكت اين است كه به
هر حال ملت ها، دولت ها، افراد، و يا شركت ها و خلاصه مجموعه اين ها به دنبال
افزايش كمّى و كيفى امكانات قدرت هستند; قدرت نه به معناى صرفاً مادى كلمه، بلكه به
معناى عمومى آن. من بين سودآورى و شوكت تفاوت مى گذارم. سودآورى صرفاً يك بحث مالى
و سرمايه اى و كمّى است، اما شوكت مى تواند عرصه وسيع تر و كيفى هم داشته باشد.
براى مثال، شوكتى كه ژاپن به دنبال آن است (از طريق تلاش براى عضويت در شوراى امنيت
سازمان ملل); شوكتى كه عربستان در پى آن است (به وسيله كوشش براى به دست آوردن نفوذ
مذهبى در منطقه جديدى به نام آسياى مركزى); شوكتى كه روسيه خواهان آن است (با احياى
نوعى ناسيوناليسم كه در دوره كمونيسم محدود شده بود); شوكت ملت هاى اروپاى شرقى،
شوكت كشورهاى
اسلامى و شوكتى كه نيكسون در كتاب هاى خود براى امريكا در قرن بيست و يكم قائل است;
من اين را حتى در تحولات جديد مشاركت سياسى در مكزيك مى بينم. مكزيكى ها به دنبال
شوكت مكزيك هستند و مى خواهند در كنار امريكا، نظام نوينى به وجود آورند كه صرفاً
مبانى كمّى در آن حاكم نباشد، بلكه مبانى كيفى و ارزش هاى محلى هم در آن حاكميت
داشته باشد.
به نظر من اين مؤلفه ها ـ كه به عنوان يك نظر مطرح است و طبيعى است كه قابل بحث
و جدل هم هست ـ مجموعه اى هستند كه دنياى فعلى ما و فرهنگ جهانى را شكل مى دهند و
اگر ما بتوانيم در كل جامعه ايران در مورد اين كه دنياى كنونى چگونه دنيايى است و
در چه مسيرى حركت مى كند و ما چه تلقى اى از خود داريم و چگونه بايد تزاحم و تفاهم
ميان تلقيات خودى و جهانى را تنظيم كنيم تا به اجماع نظر دست يابيم، آن وقت است كه
مى توانيم به سوى يك برنامه ريزى منطقى تر حركت كنيم.
ظاهراً خاستگاه پنج مؤلفه اى را كه اشاره كرديد غرب مى دانيد و قائل هستيد كه
اين مؤلفه ها اينك در شكل وسيع ترى به محيط هاى ديگر هم وارد شده اند؟ دامنه اين
نفوذ و گسترش را تا كجا مى دانيد؟.
سريع القلم: در مورد اين كه خاستگاه اين فرهنگ غرب است، از آنجا كه در علوم
انسانى الفاظ خيلى مهم اند، من نظر خود را اين گونه بيان مى كنم كه منشأ تشعشع اين
فرهنگ غرب است، اما خاستگاهش جهانى است. يعنى اين طور نيست كه جوامع ديگر در پى
تقليد و دنباله روى از غرب به اين مؤلفه ها رسيده باشند، بلكه يك فرآيند استدلالى
در جهان ـ حال ممكن است درست باشد يا غلط ـ بسيارى از جوامع، ملت ها، دولت ها و
انديشمندان را به سمت يك نوع تلقى مشترك سوق داده است. منشأ اين فرآيند غرب است;
نيرويى كه دائماً به اين جريان فرهنگى تزريق مى شود مسلماً در غرب است; در غرب هم
به نظر من بايد احتمالا، امريكا، آلمان و ژاپن را در نظر گرفت; ولى اين كه جهان در
مقابل اين فرهنگ حالت تسليم و انقياد داشته باشد، به زعم من چنين نيست. بسيارى از
مناطق دنيا پذيرفته اند كه در اين فرهنگ، يك منطق درونى وجود دارد و اين فرهنگ براى
آن ها يك مجموعه عقلايى است. بنابراين، به نظر من، در كل جهان اين جريان وجود دارد.
مسلماً روندهايى هم هست كه هم مشتق از اين جريان است و هم اختلاف هايى با آن دارد.
از اين رو، خاستگاه اين فرهنگ وسيع تر از جغرافياى غرب است، ولى نيرويى كه دائماً
اين جريان فكرى را استمرار مى بخشد بايد از خود غرب نشأت گيرد; زيرا غرب سازنده اين
مجموعه است.
هاديان: به نظر من اين پنج مؤلفه كه ذكر شد، در واقع، مقدارى ريز كردن بحث
است; يعنى شايد من بتوانم بيست مورد ديگر را به اين مجموعه اضافه كنم، اما اگر
بخواهيم از اين زاويه وارد بحث شويم مسئله را خيلى جزئى كرده ايم. البته در اساس هم
من اين ها را در واقع، مؤلفه هاى نظام سرمايه دارى مى دانم و الزاماً هم همه آنها
را قابل تعميم به سرتاسر جهان نمى دانم، اما مى خواهم به عقب تر برگردم و عمومى تر
از اين بحث كنم. فرض كنيد ارزش هايى مانند مشاركت، دموكراسى و نيز ارزش هاى برخاسته
از مفهوم دولت ـ ملت (nation state) و اساساً به وجود آمدن اين پديده، همه به هر
صورت، در غرب شكل گرفته و همه آنها الآن شايد جهانى باشد. امروزه ما پديده دولت ـ
ملت را، دست كم از لحاظ حقوقى، در سرتاسر جهان مى بينيم; حال شايد ما رواج مفهوم
سودگرايى و كارآمدى و عقلانيت را در سرتاسر دنيا نبينيم، اما بايد بين اين مسئله كه
اين ها به يك فرهنگ خاص تعلق دارند، با قابليت ريزش و تعميم يافتن و انتقال آنها به
فرهنگ هاى ديگر تمايز قائل شويم. اين نكته خيلى مهم است كه بدانيم در تعاملى كه اين
ها با يك فرهنگ ديگر خواهند داشت، به همان شكل اوليه خود وارد آن فرهنگ مى شوند يا
نه; كه بحث آن مى ماند براى بعد.
اما در مورد قسمت اول، به نظر من اين ها مؤلفه هاى اساسى فرهنگ سرمايه دارى غرب
است، نه مؤلفه هاى اساسى فرضاً سوسياليسم يا حتى نظام هاى ديگر. مثلا عقلانيت
ابزارى يك مؤلفه اساسى نظام سرمايه دارى است، همچنين كارآمدى و.... حال بايد بحث
كنيم كه اين عناصر فرهنگ سرمايه دارى تا چه حد قابليت تعميم به فرهنگ هاى ديگر را
دارد. من مى خواهم قدرى به عقب برگردم تا عناصرى را پيدا كنم كه به يك نحله خاص و
به يك نظام سياسى ـ اجتماعى خاص تعلق نداشته باشد. اگر مدرنيسم را به عنوان يك
پديده متأخر در نظر بگيريم، بايد ببينيم مؤلفه هاى اساسى آن كدام است. مدرنيسم در
برگيرنده تمامى نظام هاى سياسى، اجتماعى و اقتصادى اى است كه اخيراً به وجود آمده و
ديگر تعلق به يك نظام خاص اقتصادى ـ سياسى ندارد. مثلا علم تجربى در معناى جديدش
(Science) يكى از مؤلفه هايى است كه با آن مى توان مدرنيسم را از ماقبلش جدا نمود;
يعنى با آمدن مدرنيسم است كه علوم به اين شكل خاص سازمان مى يابند و كار ويژه خود
را پيدا كرده و رشد مى كنند; يا مثلا صنعتى شدن كه ديگر سوسياليستى و كاپيتاليستى
(سرمايه دارى) ندارد، تنها يك نوع صنعتى شدن و پيشرفت تكنولوژى وجود دارد كه در
حقيقت به معنا كاربستِ (application)علم تجربى است و به مثابه يكى از مؤلفه هاى
اساسى مدرنيسم، ارتباطى با نظام سياسى، اجتماعى و اقتصادى خاص ندارد. به هر حال، بر
پايه برداشت هاى موجود در نظريه پردازى هاى مربوط به مدرنيسم، اغلب جامعه شناسان
و انديشمندان علوم سياسى بر اين باورند كه ويژگى هاى مدرنيسم به سراسر جهان تعميم
پذيرند; ولى در مقابل چنين بحثى مطرح مى شود كه عقلانيت ابزارى يا محاسبه گرى و...
ويژگى فرهنگ سرمايه دارى است، و تعميم يافتن آن ها به ساير فرهنگ ها مورد سؤال است!
يعنى الزاماً ما آن ها را در ديگر فرهنگ ها نمى يابيم، مگر آن كه ادعا كنيم نظام
سرمايه دارى ساير مناطق را هم در برمى گيرد; به نحوى كه وبر مى گويد، يا به شكل
تعديل شده اش كه معاصران مى گويند. آنگاه مى توانيم بگوييم كه عقلانيت ابزارى براى
رشد و توسعه اين نوع نظام ها يك ضرورت است، اما مى بينيم كه اين ادعا را نه «وبر» و
نه ديگران، ندارند. حال، در زمينه ديگرى «والرستين» حرف هايى دارد كه من در جاى خود
آن ها را مطرح خواهم كرد. بنابراين من مى خواهم فقط به مدرنيسم و ويژگى هاى آن و
ادعاهايش، كه ادعاهايى جهانى است برگردم; اما پيش از آن، بار ديگر بر آن بحث اوليه
در زمينه باورها، ارزش ها، هنجارها و شناخت ها تأكيد مى كنم. به نظر من، ما به سمت
شناخت هاى جهانى پيش مى رويم.
با پذيرش تعبيرى كه آقاى دكتر سريع القلم داشتند مبنى بر اين كه غرب منشأ
پرتوافكنى يا تشعشع اين ويژگى هاست، و با اين پيش فرض كه فرهنگ را به لحاظ اين كه
ريشه در سنن جوامع و نهاد آدميان دارد، به عنوان يك عامل مستقل يا دست كم در تعامل
با ساير عوامل در نظر بگيريم، بدين جا خواهيم رسيد كه جوامع و آدميان را در حالتى
تقليدى و كاملا كارپذير در مقابل فرهنگ جهانى و يا پديده هاى مشابه آن نبينيم و
ممكن است به اين تلقى برسيم كه زمينه هاى پذيرش چنين فرهنگى عام تر از آن است كه ما
در يك محدوده خاص جغرافيايى آن را جستجو كنيم. البته ممكن است از يك نقطه، پرتوهاى
بيشترى منتشر شود، ولى تا آن زمينه ها در نهاد جوامع و آدميان وجود نداشته باشد،
جذب آن پرتوها و تعميم يافتن آن ها ناممكن است. بنابراين اگر خاستگاه را نه به
معناى منشأ پيدايش، بلكه به معناى زمينه هاى پذيرش و بسط تلقى كنيم، تصور مى شود
بحث به نتايج ديگرى منتهى شود..
هاديان: البته من گفتم ممكن است كه ما هر عنصرى را از يك فرهنگ ديگر بپذيريم;
اما اين كه اين پذيرش، منفعلانه است يا در يك تعامل و تقابل صورت مى گيرد و در
واقع، يك پذيرش فعالانه است، خود بحث ديگرى است; اما بايد بدانيم كه اين ها عناصرى
است كه لزوماً به يك نظام سياسى ـ اجتماعى خاص تعلق دارد، مگر اين كه بگوييم به
لحاظ نظرى و تجربى، اگر ما بخواهيم مثلا صنعتى بشويم حتماً بايد عقلانيت ابزارى
داشته باشيم يا حتماً بايد نوعى فردگرايى مثبت داشته باشيم. كه البته اين براى من
پذيرفتنى نيست; يعنى از ديدگاه من مى توان نظام سياسى ـ اجتماعى را به
گونه ديگرى سازمان داد و در عين حال به مرحله صنعتى شدن يا مدرنيسم رسيد، بدون اين
كه لزوماً اين عناصر و ويژگى ها را در برداشته باشد.
شواهدى هم بر اين امر داريد؟.
هاديان: بله، قطعاً; در جاى خود استدلال خواهم كرد كه چگونه و چطور مى شود اين
كار را كرد، اما ما بايد اين را بپذيريم كه اين ها ويژگى هاى يك فرهنگ خاص و متعلق
به يك نظام سياسى، اجتماعى، اقتصادى خاص است و ويژگى هاى مدرنيسم نيست، بلكه ويژگى
هاى بخشى از مدرنيسم است، نظام خاصى از مدرنيسم است، مدرنيسم خيلى عمومى تر از اين
قلمداد مى شود. اما بحثى كه من مى خواستم به آن بپردازم اين است كه از يك عرصه
عمومى تر شروع كنم و نشان دهم كه چه عناصرى قابليت اين را دارد كه وارد فرهنگ جهانى
بشود و كدام يك ندارد.
اساساً وقتى كه مى گوييم فرهنگى جهانى شده، منظورمان چيست؟ آيا به معنا اين است
كه ملت ها، دولت ها و به طور كلى بيشتر جمعيت جهان آن را پذيرفته اند، يا منظور اين
است كه بخش هاى بيشترى از دنيا، از لحاظ كمّى، آن را در عمل پياده كرده اند؟
بنابراين ابتدا بايد روشن نمود كه منظور از جهانى شدن فرهنگ چيست; و من فكر مى كنم
بحث هاى اوليه اى كه اشاره كردم، در مورد اين كه ما تفكيك را در يك سطح عام قائل
شويم تا بعد بتوانيم به جزئيات بپردازيم، در اينجا اهميت خود را نشان مى دهد.
سؤال قابل طرح اين است كه اصولا آيا فرهنگى به نام فرهنگ جهانى وجود دارد يا
آنچه هست فرهنگ هاى بومى، منطقه اى يا محلى است كه در تعامل با يكديگرند و اگر
فرهنگ جهانى اى وجود دارد، تنها در حوزه هاى خاصى است، فرضاً در حوزه اقتصادى..
سريع القلم: من قائل به اين هستم كه يك فرهنگ جهانى وجود دارد، هم به لحاظ فكرى،
هم به لحاظ كمّى.
هاديان: اگر آن تقسيم بندى ابتدايى فرهنگ (شناخت ها، باورها، ارزش ها و...) را
قائل نشويم، صحبت كردن درباره آن مشكل خواهد شد. چون ممكن است در عرصه ارزش ها من
اعتقاد نداشته باشم كه هيچ گاه فرهنگ جهانى تحقق پيدا كند، اما در عرصه شناخت ها
معتقدم كه اين اتفاق خواهد افتاد.
سمتى: من معتقدم كه در عرصه شناخت ها يا به تعبيرى از نظر اپيستمولوژيك، بخش هاى
مختلف جهان در حال نزديك شدن و شبيه شدن به يكديگر هستند. البته منظور من از شبيه
سازى فرهنگى، به هيچ وجه يكسان بودن نيست، چنانكه يك مجموعه روبوت (آدم آهنى) اين
چنين است. بلكه منظور شبيه شدن انسان ها در
عرصه شناخت است. چند مسئله در كل جهان در ايجاد اين نزديكى دخالت دارد: يكى يكسان
بودن نظام و محتواى آموزشى است كه در سرتاسر دنيا وجود دارد; به خاطر شباهت در
ساختار و محتواى آموزشى كشورهاى مختلف، بچه هاى سراسر جهان تحت آموزش هاى مشابهى
قرار مى گيرند. مثلا فيزيك، شيمى، جبر، مثلثات، و زبان انگليسى در همه جا به طور
يكسان عرضه مى شود و اين موجب مى شود كه تقريباً نحوه نگرش آن ها به دنيا به هم
شبيه شود.
مسئله دوم، جهانى شدن ارتباطات است; چنانكه به لحاظ تسهيلات سخت افزارى (hard
ware) اعم از ماهواره ها، راه هاى مخابراتى و جاده ها، چنان ابعاد دنيا به هم نزديك
شده كه دنيا را به صورت دهكده كوچكى درآورده است. اين گسترش ارتباطات جهانى هم بر
حوزه شناخت ها و هم بر حوزه ارزش ها اثر خواهد گذاشت. شباهت نظام هاى آموزشى نيز
علاوه بر نزديك كردن شناخت ها به يكديگر در سطح جهان،ارزش ها را نيز تا حدودى به هم
نزديك مى كند. با گسترش روزافزون ارتباطات جهانى امكان اين كه ارزش هاى نهفته در
فرهنگ هاى مختلف، در سطح جهان تبليغ شود، فراهم آمده و به طور طبيعى، كسانى كه از
امكانات و توانايى هاى بيشتر و جايگاه مهم ترى در جهان برخوردارند و به نوعى هژمونى
(سلطه) دست يافته اند، توانايى بيشترى دارند براى اين كه ارزش هاى خود را به
جهانيان تحميل كنند. نمى خواهم بگويم اين امر مطلق است; يك طرف قضيه فرستنده پيام
است; و رسانه ها هستند و يك طرف هم مخاطب و گيرنده پيام است. مخاطب ها هم، بنا به
پيش فرض هاى شناخت شناسانه اى كه من دارم، منفعلانه دريافت كننده اين پيام ها
نيستند; بلكه آن ها را در درون خودشان به نحو خاصى «تفسير» مى كنند و آنچه حاصل مى
شود اگر چه نتيجه آن شبيه تر شدن فرستنده ها و مخاطب هاست، اما اين ها از هم متفاوت
خواهند ماند. بنابراين در مجموع مى توانم بگويم كه اين ارتباطات در تبليغ يك سرى
ارزش هاى خاص جهانى خيلى مؤثر بوده اند. من ديگر وارد موارد و مصاديق آن نمى شوم كه
اين ارزش دموكراسى است، يا يك نوع موسيقى خاص است، يا يك نحوه كار خاص است. تنها به
طور كلى مى گويم كه اين ارتباطات مى توانند در حوزه ارزش ها و دادن الگوهاى خاص
خيلى مؤثر واقع شوند. در عرصه شناخت ها هم همين طور است; گر چه تمركز بر روى شناخت
ها كمتر است. يعنى ارتباطات تمركزشان بيشتر در دادن ارزش هاست تا تأثير گذاشتن بر
روى شناخت ها، اما نتيجه اى كه در مجموع، حاصل مى شود اين است كه شناخت ها هم
مقدارى به هم نزديك تر خواهند شد.
سومين مسئله اى كه به نظر من عامل مهمى در شبيه سازى فرهنگى است، ساختار مشابه
كار است. ما اكنون مى بينيم كه از لحاظ محيط كار و فضاى كار (Space) در مقايسه با
قبل، كشورهاى دنيا خيلى به هم نزديك تر شده اند. ادارات و كارخانه ها كه هر دو،
دستاورد مدرنيسم هستند در سراسر جهان ساختار مشابهى دارند و اين فضا و ساختار
مشابه، آداب و رسوم و هنجارهاى خاصى را مى طلبد. براى مثال، در دنياى كشاورزى سنتى،
طلوع و غروب آفتاب مبناى تنظيم كار و زندگى فرد بود، ولى امروزه در عصر جديد، شخص
ساعت 8 سر كار مى رود، ساعت 10 زنگ تفريح اوست، ساعت 12 نهار مى خورد، و ساعت 4 به
خانه باز مى گردد و... يا اين كه شخصى كه از روستا به شهر آمده و كارمند ادارى شده،
على رغم دارا بودن ابعادى از فرهنگ روستايى، كت و شلوار مى پوشد، پشت ميز مى نشيند
و تفاوت هاى بسيارى را با فرهنگ قبلى خود به نمايش مى گذارد، كه همه اين ها در
سراسر دنيا تقارب ها و پرستيژهاى ويژه و مشابهى را خلق كرده است. حتى محل زندگى ما
در اين دوره جديد به نحو خاصى سازمان يافته است كه هم خود متأثر از يك سرى ارزش
هاست و هم بر تعدادى از باورها و ارزش ها تأثير مى گذارد.
چهارمين عامل، تكنولوژى است. تكنولوژى هم عاملى بوده كه خيلى موجب شبيه شدن
رفتارهاى انسان ها شده است; يعنى وقتى ماشين آمد نحوه خاصى از كار را مى طلبد، موجب
تخصصى شدن كارها مى شود و بسيارى از مهارت هاى دستى گذشته كنار گذاشته مى شود و در
هر صنعت و تخصصى وظايف خاص و مشابهى بر عهده صاحب فن مربوط گذاشته مى شود.
نكته آخرى كه مى خواستم بيان كنم بحث «والرستين» است; يعنى همان نظام واحد
اقتصادى كه در سرتاسر جهان به وجود آمده، خود مولّد و مؤيد ارزش ها و شناخت هاى
خاصى است. البته مواردى را كه من بر شمردم عوامل شبيه سازى و يكسان سازى بود.
روندهاى مخالفى نيز هست كه بعداً عرض مى كنم.
سريع القلم: من مى خواهم نكته اى را در مورد فرمايشى كه شما داشتيد اضافه كنم و
آن اين كه ما بايد بدانيم فرهنگ جهانى تا چه اندازه براى ما منطقى و كارساز است. در
واقع به نظر من برخورد ما با دنيا بايد يك برخورد گزينشى باشد. اين كه ما تصور كنيم
هر آنچه در فراتر از مرزهاى ايران وجود دارد منفور و مطرود است، پسنديده و عاقلانه
نيست. ما مى توانيم از اين دنيا گزينش كنيم; چه بسا بسيارى از رفتارهاى فعلى ما نيز
در عرصه صنعت، تجارت، سياست خارجى، آموزش عالى، حتى فرهنگ اجتماعى مانند خطوط عابر
پياده و شهرسازى، تحت الشعاع فرهنگ جهانى است.
يعنى وقتى عنصرى از فرهنگ جهانى گره گشا بود و كارآمدى خود را نشان داد، خود به خود
جا باز مى كند. بنابراين به نظر من اگر در زمينه اين كه بالاخره يك فرهنگ جهانى
وجود دارد تلقى نسبتاً نزديكى داريم، بحث بعدى مى تواند اين باشد كه چگونه بايد با
اين فرهنگ جهانى برخورد كنيم و روش دريافت ما و روش جذب و دفع ما در برابر اين
فرهنگ جهانى چگونه بايد باشد. به اعتقاد من بحث هاى مهم ما درواقع از اينجا شروع مى
شود.
سمتى: آنچه مسلّم است اين است كه جهان يك سيستم (نظام) واحد اقتصادى است كه به
شكل يك كليت، تمام جوامع مختلف را در خود گرفته است. در عين حال در اين سيستم و در
اين كليت واحد اقتصادى، جريان هاى متفاوتى هست. من سه جريان عمده را در اين سيستم
ذكر مى كنم تا بعد بگويم كه تبعات اين جريان ها براى جهانى شدن چيست. يكى جريان
سرمايه است; اين اولين چيزى است كه در اين سيستم واحد در حال جريان است. چنانكه هر
روزه ميلياردها دلار پول در دنيا جابه جا مى شود; از آسياى جنوب شرقى به خاورميانه
و...
مسئله دوم، نيروى كار است. نيروى كار هم دائماً در حال جريان است، در حال عبور
از مرزهاست. قدرت كار و نيروى كار به عنوان عضوى از اين مجموعه واحد جهانى در حال
حركت است; براى مثال، لباسى كه مى پوشيم، دكمه اش در اسپانيا توليد شده، پارچه اش
در مشهد بافته شده، زيپ آن در تايوان و....
مسئله سوم، كالاست. خود كالا به عنوان نتيجه و توليد نهايى اين سيستم در تمام
دنيا در حال معاوضه و مبادله است و مرز نمى شناسد. در اين صورت ما خواسته و
ناخواسته در روابط بازار هضم شده ايم. به نظر من و حتى به نظر خود والرستين، كه تا
حدودى مشوق چنين نظريه اى است، دولت هاى سوسياليستى زمان شوروى هم جزئى از اين
سيستم جهانى بودند. يعنى با وجود اين كه ادعاى سوسياليسم دولتى و دولت سوسياليستى
مى كردند و واحدهاى سياسى بلوك سوسياليسم به شمار مى آمدند، در اقتصاد واحد جهانى
شريك بودند و به هيچ وجه و به هيچ نحو نمى توانستند خود را از اين سيستم جدا كنند.
به هر حال اين يكسان سازى در عرصه اقتصاد، تبعات خود را در پى داشت. عناصرى كه جناب
دكتر سريع القلم ذكر كردند از محل غرب از بدو پيدايش سرمايه دارى جهانى خودش بتدريج
به دليل حضور عنصر بازار (market) و ساز و كار بازار و به عبارت ديگر در تعامل
نظامات ماقبل سرمايه دارى با سرمايه دارى نوين، نهادها و ساخت هاى جديد را شكل داد
و آنها را بر جوامع ديگر تحميل كرد; حال، اين تحميل موفق بود يا ناموفق، و به طور
كامل