بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 26

چيزهاى ديگرى كه نشمرديد، همه ممكن است مؤثر بوده باشند و من نمى خواهم تأثير آن ها

را نفى كنم; يعنى به عنوان بستر كار و زمينه مساعدى كه توفيق نيروهاى انقلابى را

قطعى مى كند يا توفيق نسبى را فراهم مى آورد. اين بحث ها را ما قبلا در زندان ها

داشتيم. در آنجا آدم هاى صاحب نظر هم زياد بودند. جبرگراهاى اقتصادى و

تاريخى عمدتاً نيروهاى ماركسيست بودند، و افراد ملى گرا و برخى نيروهاى ديگر خيلى

به جبر و تولد طبيعى از ساختار معتقد نبودند. با چپى ها بحثى جدى داشتيم و جبرى كه

آن ها مى گفتند، خيلى از اين مطالبى را كه شما گفتيد درش نبود. آن ها روال خطى و

مشخصى را مطرح مى كردند كه متفكران اوليه ماركسيسم، اعم از ماركس، انگلس و لنين،

طرح نموده بودند. آن ها وجود مراحل پنجگانه تاريخ و مسير حركت تاريخ از منظر صرف

عوامل و روابط اقتصادى به عنوان زير بناى تحولات را ادعا مى كردند و منتظر بودند كه

ايران يك كشور پيشرفته صنعتى شود و بعد محيط كارگرى و طبقه كارگر به وجود آيد و

انقلاب رخ دهد. و حال آن كه در همان موقع، انقلاب چين از مسير ديگرى به پيش مى رفت،

آلبانى راه ديگرى در پيش گرفته بود و آن قدر مورد نقض براى همان تفسير وجود داشت كه

نمى توانستند آن ها را با اصول پيش گفته شان تطبيق دهند و يا يك نمونه كامل براى

فلسفه تاريخ خود ارائه دهند. من هم درباره آن تفكر، چيزى نوشتم، كه ابتدا به نام من

پخش نشد و با عنوان «ارزشها و مكتبها» به چاپ رسيد. در آغاز، بحثم اين بود كه آنچه

انقلاب را موفق مى كند، چيزى نيست كه شما دنبال مى كنيد، بلكه ارزش هايى است كه

انسان هايى را به ميدان مى آورد و آن انسانها با الهام از ارزش ها كار را به انجام

مى رسانند و البته از همه اين عوامل هم استفاده مى كنند. فرضاً يك طبقه ناراضى

كارگرى، يك طبقه آگاه دانشجويى، يك جمع ناراضى مذهبى و يك دسته اصلاحگران فكرى حضور

دارند; اين عامل ارزش ها از همه آن ها استفاده مى كند. و اصولا اين حرف در اسلام

است و ما از قرآن در مى يابيم كه: «ان الله لايغيّر ما بقوم حتى يغيّروا ما

بانفسهم» و بسيار فراوان است اين مضمون قرآنى. بنابراين ما، هم متّكاى فكرىِ اين

چنينى داريم و هم در تحليل علمى از عهده ادعاى خود بر مى آييم. زيرا آن هايى كه

مدعى جبر تاريخى اند هر موردى را كه به عنوان مصداق تأييد سخن خود مطرح كنند، همان

مورد را تحليل خواهيم كرد و خواهيم ديد كه وجود شرايط تاريخى كافى نيست. بله، يك

اقتضائاتى به وجود


صفحه 27

مى آيد، ولى كسى بايد بيايد و مجموعه مقتضيات را ببيند و در زمان مناسب تصميمى

بگيرد; كه اتفاقاً ما رهبرى را بر همين منوال تفسير مى كنيم. رهبرى در تفسير ما، آن

موقعيت و مقامى است كه در هر لحظه كه در بستر جامعه حركت مى كنيم، بداند چه تصميم

مناسبى بايد گرفت و چكار بايد كرد. به همين دليل است كه در اين انقلاب، ما نقش

رهبرى را بسيار مهم تلقى مى كنيم. چنانكه تاكنون از موقعيت ها و عوامل، به موقع

استفاده شده است. و اصولا مسير تاريخ و تحولات اساسى جامعه از ديدگاه الهيون و

بالاخص قرآن، در گذشته، بر همين مشى بوده و حركت انبيا، دست كم موارد مشهود و

مطمئنش، مثل حضرت مسيح يا حضرت موسى را همين گونه مى توان تفسير نمود. شايد از

دوران قديم تاريخ نتواند اسناد خوبى در اختيار ما قرار دهد و بهتر باشد خيلى بحث

نكنيم، ولى در تاريخ بعد از رنسانس آمادگى داريم كه تحولات عمده تاريخى را بررسى

كنيم و بگوييم كه در هر جا، نقش نقش آفرينان انسانى چه بوده است. دست كم در مورد

انقلاب خودمان، هر كس مورد نقضى داشته باشد، ما جواب مى دهيم. به نظر من در اينجا

همين هايى است كه مى گويم و قابل دفاع نيز

هست. وقتى طبقات حاضر در صحنه را مى بينيد، خيلى زود مى توانيد بفهميد چيزى كه اين

ها مى گويند درست نيست. فرض كنيد دانشجويان در مقطعى به ميدان آمدند. دانشجو على

القاعده، در آن روز بايد جزء اقشار بسيار راضى و خشنود باشد ـ به لحاظ جبر تاريخ يا

مسائل اقتصادى ـ زيرا اين ها به دانشگاه رفته بودند، شهريه مى گرفتند، خوابگاه

داشتند و خلاصه يك موقعيت استثنايى به دست آورده بودند، در حالى كه ميليون ها انسان

ديگر هيچ به حساب نمى آمدند; يعنى اين ها به موقعيتى رسيده بودند كه بايد خود را از

افراد ممتاز به حساب مى آوردند و بر اساس آن نوع تحليل ها، نبايد ناراضى بيرون مى

آمدند. يا مثلا بچه هاى ديگرى كه در زندان بودند و واقعاً به ميدان آمده بودند، هيچ

يك از آن تفسيرهاى مادى نمى توانست وضع آن ها را تبيين كند. واقعاً انگيزه هايى آن

ها را به ميدان كشيده بود; از بازارى، طلبه، دانشجو و ديگر شخصيت ها، هر كه آمده

بود و با او بحث مى كرديم، خيلى روشن بود كه چرا آمده است. يا در آن بخش هايى كه

موج به وجود مى آيد، براى مثال خود ما كه طلبه بوديم و بر امام متكى بوديم، هرجا مى

رفتيم و هرجا يك طلبه متدين حضور مى يافت،

در اصل مردمى كه ايمان به اسلام داشتند، اعم از كارگر، كاسب، تحصيلكرده، كشاورز،


صفحه 28

روستايى، شهرى، در جنوب يا شمال، مستمع مى شدند و تا آخر هم همان ها پيشتاز حركت

بودند. و تركيبشان هم شبيه مردم متنوع بود. هنگامى كه چنان موج هايى در درون نهضت

اسلامى به وجود آمد، دكتر شريعتى موفق شد قشر جوانى را تجهيز كند كه همه هم

دانشجوهاى مذهبى بودند. اگر مى خواستيم طبيعت كار را دانشگاهى تلقى كنيم يا هر

عنوان ديگرى، مى بينيد باز افراد درست انتخاب شده اند و بچه هايى به ميدان آمده اند

كه انگيزه هاى دينى داشته اند. كسى نبود آن ها را مجتمع كند، رهبرى پيدا شد و آن ها

را جمع كرد، با آن ها گفتگو كرد، به زبان خودشان سخن گفت و موفق شد موجى ايجاد كند.

در قم هم همين مسئله صحت دارد. طلبه ها، نيروى عظيمى بودند و هر كس به مقتضاى فهم

خويش، عده اى را دور خود جمع كرده بود، تحركى هم در كار نبود و عيبى هم نداشت. طلبه

ها درس مى خواندند و به تبليغ مى رفتند و همان را كه دريافته بودند، بدان عمل مى

كردند. ولى آنگاه كه رهبرى آمد و مسائل اساسى مناسب زمان را طرح كرد، همان ها دور

او جمع شدند. پس در اين روند، واقعاً انتخاب وجود دارد، تصميم آگاهانه هست، و من در

همه جا آثار انتخاب را مى بينم. بنده منكر ابعاد ديگر نيستم; فرضاً اگر امام مى

خواست اين نهضت را از خمين شروع كند چيزى وجود نداشت و با كسى نمى توانست حرف بزند.

يعنى بايد حوزه اى شكل مى گرفت و.... پس يكى از عوامل عمده كار ما، تشكيل حوزه بود.

من نمى دانم در سخنان قبلى گفتم يا نه، كارى كه آقاى بروجردى كردند و حوزه را با آن

وسعت به وجود آوردند، خود يك شرط براى طلوع نهضت بود. بايد حوزه اى مى بود تا

تحولات بعدى به وجود مى آمد، و ما آن را از پايه هاى حركت مى دانيم.

در واقع بنا به تفسير جناب عالى، نبايد خيلى كفّه علل ساختارى و يا عوامل

تاريخى را سنگين در نظر آوريم و در عين حال، از سوى ديگر نمى توانيم بگوييم انگيزش

هاى روانى و دلايل رفتارى، منقطع از آن علل ساختارى و عوامل تاريخى وجود و تحقق مى

يابند. و به بيان ديگر، آنجا كه آن علل ساختارى به اين انگيزش ها و دلايل رفتارى ـ

كه در اينجا انگيزه هاى دينى است - گره مى خورد، حادثه انقلاب و يا حوادث زمينه ساز

انقلاب به وقوع مى پيوندد..

به هر حال، تعبير همين است كه همه آن ها را مى توانيم جزء شرايط و علل حساب

كنيم، اما اصل كار، انتخاب انسان ها و هدايتِ كار است. مانعى ندارد هر چه


صفحه 29

آقايان اسم ببرند، اگر واقعاً سهمى داشته باشد، بايد سهمى به آن بدهيم; همه بايد

چنين كنند و هيچ كس نمى تواند چيزى را مطلق كند. منتها بدون يك رهبرى و بدون

گرداننده، اين عوامل متفرق هيچ نيستند. همانند يك قطعه زمين مستعدى كه آب دارد، بذر

و نيروى كارگر و... دارد، ولى همه متفرق هستند. كسى بايد بيايد مجموعه آن ها را

سامان بدهد تا اين كه به مزرعه اى تبديل شود. حال اگر كار قدرى عقب باشد، اين فرد

بايد مقدارى خودش خلق كند، اگر بذر نيست، بايد برود و از جايى تهيه كند و اگر زمين

مساعد نيست بايد زمين را مساعد كند.

آيا معتقديد كه تاريخ و تحولات اجتماعى را قهرمان ها مى سازند؟.

تعبير «قهرمان ها» ممكن است دقيق نباشد; من فكر مى كنم انسان ها تاريخ را

مى سازند، نه اين كه عوامل تاريخى انسان ها را. البته دقيق تر اين است كه اين دو،

تعامل دارند و در يكديگر مؤثر هستند. يعنى همان گونه كه ما در تاريخ اثر مى گذاريم

و حوادثى ايجاد مى كنيم، حوادث تاريخى هم روى ما اثر مى گذارند و آينده ما را جهت

مى دهند. پس اين دو، به هم مربوطند و اين طور نيست كه فكر كنيد يكى مثل كارخانه است

و جنس ها را از قالب خود بيرون مى ريزد. بلكه همين طور كه فرد مى سازد، فعل و

انفعالات درونى روى خود سازنده اثر مى گذارد. بنابراين من در تاريخ، تعامل را مى

بينم; منتهاى يك هدايتگر لازم است، كه مى تواند يك گروه باشد يا يك شرايط خاص باشد،

يا جمع زيادى باشند كه جلو بيفتند، و خلاصه جا به جا فرق مى كند.

من انقلاب خودمان را هم واقعاً اين گونه مى بينم; يعنى اولاً خودم را محدود به

كمك كارهاى معدودى نمى كنم; خيلى چيزها كمك كار بود و دليلى هم ندارد كه خود را

محدود كنيم. ممكن است من ده تا بشمارم و شما بيست تاى ديگر اضافه كنيد; به هر حال

اصل مسئله را پذيرفته ايم. ثانياً وقتى عامل اصلى را مى خواهيم محاسبه كنيم، من آن

را در انگيزه هاى دينى و ارزش هاى اسلامى جستجو مى كنم. حال با هر تفسيرى كه از

علما و توده هاى مردم بكنيم، يك ارزش واقعى و عام در جامعه ما بوده كه امام آن را

كشف كردند. گرچه صرفاً امام را نمى توانيم بگوييم و در واقع امام ما را هدايت مى

كردند. چون گروه اوليه انقلابى اى كه از حوزه در آمد، قابل توجه است. به هر حال اين

قدرت و توان بالقوه، به عنوان بيشترين و عام ترين انگيزه اى كه مى توانست مردم را

گرد هم آورد، كشف و به كار گرفته شد. در ايران چيز ديگرى كه تا اين حد عموميت


صفحه 30

داشته باشد، وجود نداشت كه انگيزه هاى كارگرى، دانشجويى، كشاورزان، كاسبان و... را

به هم مرتبط سازد. مى شد تشكل صنفى به راه انداخت و يك صنفى را مثلا براى دفاع از

منافع خود به حركت واداشت، يا برخى مسائل سياسى مانند استقلال، جدايى از غرب يا

مسائلى، كه كمونيست ها طرح مى كردند، نظير مساوات و برابرى را طرح نمود و هر كدام

از اين ها عده اى طرفدار داشت، اما عام ترين نقطه اى كه بيشترين مردم را به هم متصل

مى ساخت و مى توانست انسان ها را به حركت در آورد، همان انگيزه ها بود كه من نامش

را «ارزش ها» گذاشتم و مرادم «ارزش هاى دينى» بود. بر اين اساس، آن كسى كه اين

واقعيت را در جامعه خود كشف كرد و مردم را براى تحقق جامعه اى بر اساس آن بسيج كرد،

امام و يارانش بودند. اين كه ساختارها تا چه حد مناسب و مساعد بود، طبعاً اگر مناسب

نبود، چنين حركتى اتفاق نمى افتاد. مى توانست ساختار نامناسب باشد و كار نهضت، عملى

نشود. ساختارها در اين مدت، تناسبى پيدا كردند و در هر مقطع از آن ها استفاده مى شد

و اقتضائاتى را به وجود آوردند. بنده الآن نمى توانم ده، بيست سال مربوط به اين امر

را خوب ترسيم كنم و بگويم كه در هر زمان، چه اقتضائى وجود داشت و ما از آن چگونه

استفاده كرديم. براى بنده روشن است كه در هر مقطعى، اقتضاى مناسب را انتخاب كرديم و

از آن بهره گرفتيم. نمى گويم اشتباه نكرديم، ولى بالاخره حركت در بستر مناسبى انجام

شد. قهرمان كار در اينجا كسى است كه آن بستر مناسب و راهكارها را تشخيص دهد و از آن

ها استفاده كند. در انقلاب ايران، عام ترين انگيزه، يعنى انگيزه هاى مذهبى، با همه

وسعتش و با استفاده از ابزارهاى مذهبى به كار گرفته شد. شما در جريان هاى ديگر نياز

به حزب داريد و مردم را بايد متشكل كنيد. ما اين تشكل را در آن زمان در قالب حزب

نمى توانستيم شكل دهيم و نمى گذاشتند، ولى روحانيت را واقعاً به صورت يك

حزب واقعى به كار گرفتيم. روحانيت، حزبى است كه آگاهانه متولى اين انگيزه هاست و

قبل از اين كه عقايد سياسى مدوّنى بيابد، فرد فرد طلبه ها مى آيند تا آن انگيزه ها

را در جامعه رشد دهند; حزبى كه در سراسر ايران وجود دارد، به صورت جماعت، مجلس وعظ،

و هر صورت ديگرى; حزبى كه پايگاه مادى دارد، يعنى حسينيه ها و مساجد و حتى جلسات

خانگى به طور طبيعى در اختيار اوست; حزبى كه برنامه هاى زمان بندى شده دارد و بدون

اين كه ما بخواهيم تعيين كنيم، محرم، صفر، ايام فاطميه، اعياد و


صفحه 31

وفيات مذهبى برايش در نظر گرفته شده است و سربازها و سمپات ها و طرفداران آن به طور

طبيعى در اين ايام جمع مى شوند; حزبى كه بودجه اش را از مردم مى گيرد، بدون اين كه

به آن ها بگويد ما داريم بودجه حزبى از شما مى گيريم، چرا كه از پيش، عقايدى در

افراد وجود دارد كه بر اساس آن بايد خيرات، مبرّات، خمس و زكات بپردازند; حزبى كه

مركز اصلى دارد، يعنى شهر قم. اين حزب در اختيار نهضت قرار گرفت. هر سال از اين

مركز، در ايام محرم يا در ايام ديگر، ناگهان هزاران نفر آدم آگاه كه تجهيزشان كرده

بوديم، و خواسته ها و تقاضاهايى را برايشان مطرح ساخته بوديم، به سوى شهرها و

روستاها گسيل مى شدند و افكار خود را به مردم منتقل مى كردند و تنها نكته مهم اين

بود كه ما بفهميم اكنون بايد به مردم چه بگوييم و براى مردم چه چيزى

جاذبه دارد. با اين وضعيت مى رفتيم و به آگاه كردن مردم مى پرداختيم و عكس العمل آن

را به حوزه باز مى گردانديم، بدون اين كه مشكل سياسى به وجود آيد. چرا كه اين

فضا تحت نظارت رژيم نبود تا بتواند اخلالى كند. سالى چند بار به نقاط دور و نزديك

مى رفتيم و باز مى گشتيم و دور هم جمع مى شديم و بودجه مان را مى آورديم و جمع بندى

از اوضاع مى كرديم. واقعاً اين سيستم و نظام را در هيچ حزبى نمى توانيد سراغ

بگيريد. افراد و نيروهايمان از همين مجرا تهيه مى شدند، بودجه و منابع مالى مان از

همين مجرا تدارك مى شد، بودجه مبارزه از همين مسير تأمين مى شد; يعنى از طريق همان

سفرهاى تبليغى و عايدات آن ها. در اعلام مواضع نيز، بخش مبارز اين حزب، متحد حرف مى

زد و قراردادى در كار نبود تا اختلاف و انشعابى به وجود آيد. اگر انشعابى هم مى شد

و برخى با ما همراه نمى شدند، ما روى آن ها حساب نمى كرديم و تنها روى امكانات

خودمان حساب مى كرديم و البته گاهى هم براى خنثى كردن طرح هاى آن ها هزينه مى

كرديم; اما از ناحيه آن ها بيشتر اوقات نگرانى نداشتيم. رژيم هم به ما انگيزه مى

داد. چون او عكس العمل هايى نشان مى داد كه براى ما خوراك مى شد.

زمينه هاى زوال و فروپاشى كه در رژيم پديد آمده بود و كاركردهاى غلط رژيم، خود

بهترين انگيزه ها را براى رشد انقلابيون مى توانست تمهيد و توليد كند. .

نقاط ضعف رژيم و برخوردهاى ناصحيح او، ما را تغذيه مى كرد; نه بدين معنا كه

فروپاشى صورت مى گرفت، بلكه اگر ما نبوديم فروپاشى به وجود نمى آمد. فرض كنيد وقتى

سپاه دانش اعزام مى شد، عامل فروپاشى شكل نمى گرفت سپاه دانش را براى اين مى فرستاد

كه بچه هاى مردم را تبليغ كنند. ولى ما در آنجا حضور داشتيم و نقطه ضعف آن ها را مى

گرفتيم و خدمات آن ها را تضعيف مى كرديم. مى گفتيم اين سپاه براى تقويت شاه آمده،

نه براى خدمت به شما. يا وقتى اصلاحات ارضى انجام شد، مى توانست به بروز موج رضايت

منتهى شود، ولى ما نقاط ضعف و اشكالاتش را به رخ مى كشيديم و واقعيت ادعاى آن ها را

نشان مى داديم. يعنى اگر يك رهبر و يك جريان هدايتگر نبود، همه اين ها مى توانست

سال هاى سال ادامه يابد و يك نقطه ضعف با نقطه قوت بعدى پوشانيده شود. شما نمى

توانيد در رژيم شاه چيزى را بيابيد كه به خودى خود موجب انهدام رژيم گردد. چرا

منهدم گردد؟ به ظاهر كار مى كردند و كشور را اداره مى كردند و با بيرون هم روابطشان

را محكم كرده بودند. در داخل نيز ادوات و ابزارهاى لازم را ايجاد كرده بودند; حزب

درست كرده بودند، روزنامه داشتند، راديو و تلويزيون داشتند. بايد كسى و جريانى مى

بود تا اين واقعيت ها را در جهت تقويت انگيزه اصلى يعنى انگيزه هاى مذهبى و ارزشى

سمت و سو دهد، مردم را آگاه كند و آن ها را گرد هم آورد. اين كار را روحانيت انجام

داد.

هر انقلابى با خصيصه هايى متمايز مى شود; چنانكه گفته مى شود انقلاب فرانسه

يكى از پيام هايش يا ويژگى هايش يا دستاوردهايش تأكيد بر مسئله آزادى است. با

مقدماتى كه جناب عالى اشاره كرديد، اگر بخواهيم ببينيم انقلاب اسلامى با كدام خصيصه

هايش ممتاز شمرده مى شود، يا به تعبيرى بخواهيم ويژگى هاى متمايز كننده انقلاب

اسلامى را برشماريم، چه مؤلفه ها و عناصرى را مورد اشاره قرار مى دهيد؟ البته ويژگى

ها و خصيصه هاى مزبور را مى توان هم حدوثاً و هم بقائاً در نظر آورد. چنانكه برخى

از تفاسير بر اين باورند كه انقلاب اسلامى همچنان ادامه دارد و حتى ممكن است تا يك

قرن هم به طول بينجامد، كه بر اين اساس هم تداوم و بقا در انقلاب معنا مى يابد. .

اگر فرض بر اين باشد كه انقلاب فرانسه، براى مثال، روى آزادى تكيه مى كرد، با

استبداد بسيار شرورى كه در آنجا حاكم بود، آزادى يك خواسته عمومى شده بود. اما ما

مسئله را وسيع تلقى كرديم و گفتيم «اسلام» هدف ما و خواسته ما و مورد تأييد ماست و

بدين صورت همه چيز را به واقع مطرح كرديم. يعنى آن هايى را كه دنبال آزادى بودند به

عناصر و مبانى آزادى گرايى اسلام توجهشان مى داديم. در رفتار پيامبر، در مدينة

النبى و در رفتار على بن ابى طالب، به اندازه كافى آثار و نشانه هايى بود كه بگوييم

اسلام در بردارنده آزادى است. يا آنهايى كه مشكل اقتصادى داشتند، بحث از عدالت را

براى آنها طرح مى كرديم و از ثروت هايى كه غارت شده و عدم مساواتى كه به وجود آمده،

سخن مى گفتيم. و يا آنهايى كه خواسته هاى معنوى برايشان عمده بود ـ كه محتملا بيشتر

لشكر ما اين ها بودند و از اين كه عقايدشان، ايمانشان و يا ناموسشان به بازى گرفته

مى شود، سرخورده بودند ـ روشن تر مى توانستيم آن ها را دعوت كنيم. بنابراين، نقطه

قوت هدف گيرى ما اين بود كه خواسته هاى اكثريت جامعه را طرح مى كرديم. يعنى يك كلمه

كوچكى بود به نام «اسلام» و قرآن، ولى همه چيز در آن يافتنى بود. مى توانستيم

بگوييم اگر به صورت صريح آن خواسته ها و مفاهيم وجود ندارد، با اجتهاد در همان

منابعى كه داريم و با اتكا به همان آيات و روايات، همه چيز را مى شود استخراج كرد و

نشان داد. در واقع هدف جامعى طرح مى شد تا انگيزه لازم در مردم به وجود آيد و با

بروز اين انگيزه، هدايت و جهت دهى به مردم صورت گيرد.

بر اين پايه، ويژگى اصلى انقلاب ما عرضه دين و ارائه اسلام، به عنوان تأمين

كننده همه نيازهاى اساسى بشر، بوده است. .

يعنى همان تأمين سعادت. ما طريق وصول به سعادت را در قالبى معرفى مى كرديم كه

هر كس از ديد خود، سعادت مطلوب خود را در آن مى يافت. افرادى هم كه به نحوى مخالف

اين گونه چيزها بودند و البته تا آخر هم با ما نيامدند، باز مى گفتيم آن ها هم مى

توانند به منافعشان دست بيابند. به هر حال، آن چيزى كه براى مردم جاذبه ايجاد مى

كرد، در اين مجموعه نشان مى داديم.

اما اين كه گفتيد تداوم و بقاى انقلاب، بله من فكر مى كنم تداوم در كار است; مگر

روزى كه مردم سرخورده شوند و ببينند همه اين ها سراب بوده است. بنده فكر مى كنم ما

هنوز نمى توانيم مدعى شويم كه انقلاب پياده شده و آن اهدافى كه دنبالش بوده ايم به

ثمر نشسته است. بنابراين زمان را در نظر مى گيريم و مى گوييم آنچه انجام نشده بايد

به انجام رسد.

البته اين بحث را مى توانيم در بحث از «جمهورى اسلامى» به مثابه يكى از

دستاوردهاى «انقلاب» هم به طور مستقل دنبال كنيم. در رابطه با مطلب اخير در خصوص

ويژگى انقلاب كه اشاره نموديد، نكته اى را هم دكتر شريعتى در كتاب «بازگشت به

خويشتن» به همين مضمون طرح مى كند كه ما در انديشه اسلامى هم «عرفان» داريم، هم

«آزادى» و هم «برابرى»; و آنچه را در انقلاب هاى امروزى مطرح است، يا در ميان قوم

ها و ملت ها موضوع توجه است، به يكباره مى توانيم در انديشه اسلامى به دست آوريم..

حرف درستى است. ايشان نمودى از جامعيت شعار ما را مطرح كردند. يعنى آنهايى كه

به عرفان فكر مى كنند ما مى گوييم در اسلام موجود است; آنهايى كه به برابرى فكر مى

كنند، باز مى گوييم در اسلام وجود دارد; و خيلى چيزهاى ديگر به همين صورت. يعنى

اسلام را به گونه اى طرح مى كنيم كه همه مى توانند سهم خودشان و خواسته هاى خودشان

را در آن پيدا كنند.[1]

[1]ادامه اين گفتوگو، در گفتار مستقلى از پى خواهد آمد.


صفحه 32

این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة


صفحه 33

اشاره

در مطالعه پيشينه تاريخى انقلاب اسلامى، پاره اى از تحليل ها بر وجود نوعى رابطه

خطى ميان برخى حركت هاى اجتماعى مشخص، از جنبش تنباكو تا انقلاب بهمن 57 تأكيد مى

نمايند; چنانكه پاره اى ديگر نيز چنين رابطه خطى اى را تا سده هاى دور باز مى

گردانند. از سوى ديگر، على رغم پذيرش اصل تأثيرپذيرى تحولات از علل و عوامل بعيد،

توضيح و تفسير نهايى پديده هاى اجتماعى هر دوره در سايه توجه به علل و عوامل قريب و

رخدادهاى معاصر آن صورت مى گيرد. بدين سان اين سؤال به قوت باقى مى ماند كه حوادث و

تحولات تاريخى چه سهمى در وقوع يك پديده اجتماعى دارند؟ و رشته اين حوادث را تا كجا

مى توان به عقب بازگرداند؟ و اصولا تأثيرگذارى تحولات تاريخى از كدام يك از مجارى

(جامعه شناختى، روان شناختى و...) صورت مى پذيرد؟

گفتار حاضر از منظر روش شناختى، با كند و كاو در مفهوم «پيشينه تاريخى» انقلاب

اسلامى و نيز با پرسش از نقطه اى به مثابه مقطع «زمانى» مناسب آغاز بحث از تحولات

منتهى به انقلاب اسلامى، به بررسى «عناصر» و «مفاهيم» گره خورده با انقلاب اسلامى و

سابقه وجودى اين عناصر و مفاهيم مى پردازد و ضمن توجه به تحولات تاريخ معاصر، بويژه

نقطه عطف 15 خرداد 42 و نيز ظهور «انديشه تأسيس حكومت دينى» از بستر تفكر شيعى،

وجود «اتصال يا گسست» حوادث اخير با مقاطع تاريخى گذشته را موضوع تأمل قرار مى دهد.

در ادامه بحث، منشأ طرح پرسش از پيشينه انقلاب اسلامى در دو وجه روش شناختى و معرفت

شناختى مورد توجه قرار گرفته و امكان «برخورد گزينشى» با حوادث تاريخى گذشته مورد

مداقّه قرار مى گيرد. همچنين، انتزاعِ «تسلسل» در حوادث تاريخى به عنوان اشكال منطق

تحليل تاريخى مطرح مى گردد. در فراز نهايى، هويت انقلاب اسلامى به مثابه هويتى

متمايز، موضوع بحث قرار مى گيرد و «شكاف ميان نيروهاى اجتماعى»، «تعارض در نظام

سياسى»، «بحران مشروعيت»، «بحران هاى ناشى از اصلاحات