اشاره
گفتار حاضر با تمركز بر ارزيابى ويژگى ها و «عناصر تمايزبخش» انقلاب اسلامى، «محدود
شدن» ويژگى هاى اسلامى به امور شكلى و «شكل گرايى منحط» را مورد انتقاد قرار داده و
زيان آن را در شيوع «ريا» و «نفاق» و «فروپاشى نهادهاى اخلاقى» برمى شمارد و خصيصه
هاى انقلاب را در «فضايل و مكارم اخلاقى»، و «مفاهيم جوهرى و مشترك اديان» الهى
بازشناسى مى كند. سپس با بحث از ولايت فقيه به مثابه تداوم نبوت و امامت، مشكل بودن
تبيين «گستره اختيارات ولى فقيه» را به دليل انجام بحث هاى نظرى بدون «پشتوانه
عملى» تا زمان تأسيس جمهورى اسلامى مى شناسد. آنگاه با اشاره به اين كه «نظريه
ولايت فقيه» امام خمينى مبتنى بر «فقه سنتى» است، نقش «تحول بخشى» ايشان را در فقه
و انديشه اسلامى در باب طرح «نظريه دولت» و مسئله حكومت مورد تأكيد قرار مى دهد و
در عين حال، «عدم بسط منطقى» چنين تحولى پس از درگذشت امام خمينى را خاطر نشان مى
سازد; و سرانجام در ادامه بحث، از «مجمع تشخيص مصلحت» به عنوان «نهادى عرفى و
عقلايى» ـ با پشتوانه فقهى ـ كه به دست امام خمينى ساخته شد، ياد مى شود. در فراز
نهايى، مهم ترين «دستاورد جمهورى اسلامى»، «بازيابى هويت ملى و اسلامى» معرفى مى
شود و انقلاب اسلامى را «تجديدكننده حيات اسلامى» در جهان اسلام بازمى شناسد.
همچنين چالش هاى فراروى انقلاب را در «مسائل نظرى و معضلات فكرى» همانند تبيين
نظريه ولايت فقيه، مسئله دموكراسى، حقوق بشر، و مسائلى كه در حوزه نوانديشى دينى
طرح مى گردد، صورت بندى مى نمايد.
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
گفتار چهارم : چالش ها و بايسته ها[1]
محمدجواد حجتى كرمانى
در يك جمع بندى، ويژگى هاى متمايزكننده انقلاب اسلامى را در چه عناصرى مى بينيد;
اين بحث حدوثاً به يك شكل قابل پى گيرى است و بقائاً به گونه اى ديگر. مثلا مرحوم
مطهرى مى فرمايند كه عنصر آزادى خواهى، عنصر عدالت طلبى و عنصر استقلال خواهى
مفاهيمى است كه بقائاً مقوّم انقلاب است و انقلاب متقوّم به آن هاست.
ما اگر اسلام را مجموعه اى از اعتقادات و ارزش هاى اخلاقى و شعاير دينى، به
لحاظ فردى يا اجتماعى، بدانيم بايد ببينيم كدام يك از اين ها شرايط ويژگى يا خصيصه
بودن دارد; فرض كنيد نماز جمعه كه مى خوانيم، دعايى كه بعد از اذان خوانده مى شود و
الآن راديو بعد از اذان پخش مى كند; دعاى روز شنبه، دعاى روز يكشنبه، الى آخر...،
دعاى سمات در عصرهاى جمعه و دعاى كميل در شب هاى جمعه. آيا اين ها مى توانند به
عنوان خصيصه هاى متمايز كننده انقلاب شمرده شوند؟ يا در خيابان ها اگر خانم ها
مويشان بيرون باشد ما بدمان مى آيد و مأموران امر به معروف و نهى از منكر اگر خيلى
وضع پوشش زنى ناجور باشد، عكس العمل نشان مى دهند يا در همه دواير دولتى نمازخانه
داير است و اول ظهر نماز مى خوانند; چيزهايى است كه در زمان شاه نبوده و شايد در
پاره اى از كشورهاى اسلامى ديگر هم نباشد. آيا اين امور را مى توان از ويژگى هاى
انقلاب دانست؟ باز مى توان مثال آورد: در جذب پرسنل ادارى در وزارت خانه ها يا
انتخاب نماينده مجلس يا رئيس اداره يا استاندار يا مأمور دولت، حتماً بايد فرد
مزبور نمازخوان، و زنش هم چادرى باشد و حتى مانتويى نباشد. اين قبيل نمودها زياد
است; ما اگر اين ها را ويژگى ها و خصايص
[1]اين گفتار، ادامه گفتگو با مصاحبه شونده محترم، در گفتار پنجم از دفتر اول است
كه برخلاف بخش نخست، در آستانه تدوين و انتشار مجموعه «آخرين انقلاب قرن» انجام
گرفته است.
متمايز كننده انقلاب اسلامى بدانيم، كه الآن عملا مى دانيم، به نظر من دچار يك شكل
گرايى بسيار گمراه كننده و خطرناك شده ايم، و نتيجه اين شكل گرايى و فرماليسم، شيوع
شديد ريا، دروغ گويى، ريش هاى كاذب، انگشترهاى درشت بىواقعيت، نمازخواندن هاى
دروغين و اعلام وفادارى هاى سياسى خائنانه يا رياكارانه و منافقانه خواهد بود. براى
اين كه ما ويژگى هاى انقلاب را عملا اين ها قلمداد كرديم و روز به روز بر شدت آن
افزوديم. مثلا دعاى سمات را تازگى ها من از راديو مى شنوم; پيشترها نبود. آقايان
نشستند و ديدند عصرهاى جمعه مردم بازى در مى آورند و خوب نيست، دعاى سمات را
گذاشتند، يا دعاى كميل قبلا از راديو پخش مى شد، الآن تلويزيون هم دعاى كميل مى
گذارد و بعدش هم شكل هايى را نشان مى دهد كه بايد گفت صور قبيحه واقعى هستند: دهن
هاى كج، چهره هاى در هم فرورفته و در حال گريه كه هركه ببيند از دعا و از هر چيزى
كه هست مشمئز مى شود. اين ها را نشان مى دهند، دليلش هم نمى دانم چه مى تواند باشد،
غير از منزجر كردن مردم از دين و دعا; در صورتى كه در سنت هاى ما هنگام گريه كردن
چراغ ها را خاموش مى كردند كه مردم همديگر را نبينند، يكى كه گريه مى كند دلش نمى
خواهد كه شكل و حال گريه اش را ديگرى ببيند، زيرا كار فردى است و اصولا اين كار
شيوع دادن رياست; وقتى يك نفر حالى دارد و با خدا مناجات و گريه مى كند شما حق
ندارى روى صورتش «زوم» كنى و در تلويزيون جلو شصت ميليون آدم نشان بدهى! حتى وقتى
هم كه رهبر انقلاب به مشهد مشرف مى شوند تلويزيون همين اداى زشت را در مى آورد كه
خيلى زننده است. وقتى اين طور شد، در واقع ارائه ويژگى هاى اسلامى را در يك شكل
گرايى خيلى منحط و ظاهرى محدود كرده ايم و به جاى تكيه بر اصول بنيادين انقلاب ـ
مثل عدالت خواهى، تقوا، حفظ حرمت انسان ها، كرامت انسانى، صداقت، حسن عمل، اخلاق
حسنه حتى با دشمن، گذشت و فداكارى و آنچه جوهره دعوت پيامبران الهى بوده و در سنت
پيغمبر ديده مى شود، اين كه حتى با دشمنانش سعه صدر داشت و براى جلب دشمن و جلوگيرى
از ازدياد دشمن در برابر آن با علو طبع و با حلم رفتار مى كرد ـ ما دقيقاً برعكس
رفتار كرده ايم; سعه صدر نداريم، با دوستان خود خيلى تند رفتار مى كنيم و دشمنى ها
را در داخله انقلاب تشديد مى كنيم. در اين مدت نه تنها نتوانسته ايم به دوستان
واقعى مان اضافه كنيم، بلكه هر چه بيشتر بر دشمنان خودمان، چه در داخل و چه در
خارج، اضافه كرده ايم. اختلافات داخلى را زياد كرديم نگرش هاى تند نسبت به روحانيت
خيلى شديدتر شده و گريز از مركز در جامعه خيلى زياد شده، نفاق گسترش يافته، و
التزام مردم به احكام فردى دين، حتى نماز و روزه، دچار تزلزل شده است.
البته من كتمان نمى كنم كه عده اى از مخلصين انقلاب و حزب اللهى ها و افرادى كه با
تمام وجود اين انقلاب را حفظ مى كنند، با صداقت، هم در حفظ مرزهاى انقلاب، و هم در
حفظ اخلاق خود مى كوشند; در مجلس، در دولت، در سپاه، بسيج، وزارت اطلاعات، و همه جا
افراد مخلص زيادند. من شخصاً از همه گروه ها مى شناسم كسانى را كه در رعايت احكام
اسلامى فردى و خانوادگى دقيق هستند. ولى در سطح كلى بنده ادعا مى كنم كه جامعه به
سوى گسست و بى تفاوتى و فروپاشى نهادها پيش مى رود. مخصوصاً نسل جوان ما كه اكثريت
جمعيت ملت ايران را تشكيل مى دهند، بى تفاوتى در آن ها بسيار مشهود است.[1]حال بعد
از اين مقدمه و مصداق يابى كه بنده عرض كردم، همراه با يك نقد تند جامعه شناسانه از
آنچه در جامعه ما مى گذرد، و نيز تحليلى از نسل جديد انقلاب كه رهبر انقلاب، دوم
خرداد را به عنوان دوران جديد انقلاب اعلام كردند و اين به نظر من، مايه اميد است،
مى رسم به پرسش شما كه مجموعه ويژگى ها و خصيصه هاى متمايز كننده انقلاب اسلامى
چيست; پاسخ اين است كه اين ها همان عناصرى است كه انبياى خدا و پيغمبر اسلام
آوردند، و اولياى دين، علما، فقها و معلمان دينى ما در طول تاريخ داشتند; يعنى زهد،
تقوا، عنايت به آخرت، توجه به قرب الى الله، چيزهايى كه ما در تمام «صحيفه نور» از
اول تا آخر مى بينيم، و ابعادى كه در شخصيت امام به عنوان يك اسوه كه همه ميراث
گذشته اسلام را بر دوش مى كشيد قابل مشاهده است; مانند از دنياگذشتگى و بى اعتنايى
به مظاهر دنيا.[2]اين ها
[1]همين جا بگويم كه دوم خرداد و روى كار آمدن آقاى خاتمى به عنوان رئيس جمهور حلقه
وصلى شد بين نسل جديد انقلاب و نسل اول انقلاب، نسل جديد و روحانيت، نسل جديد و
پيكره انقلاب. اين حلقه وصل به اين خاطر پيدا شد كه مردم در آقاى خاتمى چهره نسل
جوان را ديدند كه به آن ها ارزش مى گذاشت و اين ايجاد شخصيت در جوان باعث شد كه تا
حدى از آن روند گسسته شدن كاسته شد و الآن پيوسته شده; و اين البته تنها عاملى است
كه ما داريم. من خدمت آقاى خامنه اى نوشتم و به آقاى هاشمى هم گفتم كه چه مى شد اگر
آقاى خاتمى امام جمعه مى شد و ما مى توانستيم به وسيله ايشان در مسند امام جمعه فوج
فوج جوان ها را به نماز جمعه ببريم و آن حالت گريزى كه جوان ها از نماز جمعه دارند
و الآن در نماز جمعه، تنها يك قشر خاصى شركت مى كنند، شكسته مى شد.
[2]توصيف من نه به عنوان تعريف از امام، بلكه به خاطر عقيده اى است كه از چهل سال
پيش به ايشان به عنوان استادى عارف و از دنيا گذشته و صاحب منش بزرگوارى و آراسته
به اخلاق و عرفان دارم; كسى كه بدون توجه به اين كه رهبر انقلاب است يا استادى در
قم، در اوج قدرت و محبوبيت و شهرت است يا در كنج عزلت، همه كار را براى خدا مى كرد.
گفتنى است كه من از سال 37 با حضرت آيت الله خامنه اى در دوران طلبگى رفيق شديم. از
آن ايام تاكنون، چه در ايامى كه در قم در اتاق هاى طلبگى مدرسه حجتيه، من و آيت
الله خامنه اى و مرحوم آقا سيد كمال شيرازى و گاهى اخويمان، على آقاى حجتى، به صورت
گعده طلبگى مى نشستيم و ايشان قرآن مى خواندند يا ديوان حافظ مى خواندند و حالت
گريه اى داشتند، و چه زمانى كه ما در ايرانشهر در سال 56 تبعيد بوديم و در يك خانه
با هم نماز و دعا و قرآن مى خوانديم، و چه در ايام انقلاب بعد از آن كه امام به
پاريس آمدند و جلساتى در منزل آقاى موحدى كرمانى يا ساير دوستان داشتيم و آقاى
ربانى شيرازى و شهيد بهشتى نيز تشريف داشتند، و يا ايامى كه نماينده مجلس بودند و
بعداً رئيس جمهور شدند و در مدت شش سال از رياست جمهورى شان در خدمت ايشان به عنوان
مشاور فرهنگى بودم، بنده واقعاً ايشان را شاگرد راستين امام شناخته ام. در عين حال
اين امر بدين معنى نيست كه در ديدگاه ها و استنباط ها و اجتهادهاى سياسى و بررسى
مسائل و روش ها يكسان بنگريم و اختلاف نظرهايى با هم نداشته باشيم; چنانكه من با
حضرت امام هم نظرات متفاوتى داشتم و در مراحلى چه در زمان امام و چه بعد از امام،
چه در مسائل نظرى و چه در مسائل عملى گاهى اختلاف نظر داشتيم. به هر حال من، هم
مرحوم امام را و هم آيت الله خامنه اى را به عنوان عناصر مقوّم انقلاب مى شناسم.
عده اى مى گويند كه ما رهبرى آقا را قبول داريم; پس بايد در روش ها و برنامه ها از
خودشان اجتهاد نكنند و جلوتر از ايشان راه نروند. وقتى ايشان مى گويند در خيابان
نبايد به هم بپريد يا با كافرى كه با شما دشمنى نمى كند، شما حق نداريد خشونت
بكنيد، آيا اين خشونت هاى خيابانى بر خلاف رويّه رهبر انقلاب نيست؟ اين باند بازى
ها، راست، چپ، همه به نظر من بر خلاف رويه آيت الله خامنه اى است. اين را هم عرض
كنم كه من ايشان را از تبار روشنفكرى روحانيت نسل جديد مى دانم; ايشان پيشتاز
روشنفكران روحانى بود، در همان زمانى كه دكتر شريعتى در صف مقدم چهره هاى روشنفكرى
مذهبى بود يا مرحوم مهندس بازرگان در اين جريان حركت مى كرد، آيت الله خامنه اى در
اين تبار بودند. ما كه با هم بوديم، هميشه آقاى خامنه اى در ميان سنتى ها به عنوان
فردى نامقبول شناخته مى شد. شهيد بهشتى، شهيد مطهرى و آيت ا... طالقانى نيز همين
طور بودند. اين ها از تبار روشنفكرى روحانيت هستند كه روحانيت سنتى آن ها را قبول
نداشت. متأسفانه الآن روحانيت سنتى بيشترين سوء استفاده را از رهبرى انقلاب مى كند
و روشنفكران روحانى هم به دليل جوانى و مقدارى شتابزدگى و پاره اى خصوصيات كه در
جاى خودش بررسى مى شود، قدر رهبرى انقلاب را نمى دانند و آن طور كه بايد و شايد،
نسبت به ايشان آن طور كه لازمه قدرشناسى از يك رهبر است، انجام نمى دهند. البته جاى
اين سؤال باقى است كه چرا اين طور شده است. من خود، گاهى به همين روحانيونى كه
خودشان را غير سنتى و امروزى مى دانند و در گروه روشنفكران هستند، گفته ام كه يك
علت اين كه ديگران از آقاى خامنه اى سوء استفاده يا استفاده نادرست مى كنند اين است
كه شما از قديم راهتان را از ايشان جدا كرديد. يادم مى آيد در زمان رياست جمهورى
آقاى خامنه اى يك عده از همين ها با نفوذ در بيت امام يا از راه هاى مختلف، كه
جزئياتش را بنده عرض نمى كنم، آقاى خامنه اى را تنها گذاشته بودند; به طورى كه
ايشان كه رئيس جمهور بودند چه از ناحيه دولت مهندس موسوى، چه از ناحيه بعضى از
افراد كابينه و چه از ناحيه آن آقايان روحانى كه خودشان را روشنفكر مى دانند، در
مضيقه بودند. من در يادداشتى هم كه در روزنامه جامعه چاپ شد نوشتم كه مظلوم تر از
خاتمى سرورمان، حضرت آقاى خامنه اى، است كه از دو سو مورد ستم قرار مى گيرد.
عناصر مقوّم انقلاب است; حدوثاً و بقائاً. به هر حال، خصيصه ها و ويژگى هاى متمايز
كننده اين انقلاب به طور خلاصه، عبارت است از غلبه و حاكميت عدالت، اُلفت، گذشت،
نوع دوستى، مردمدارى، كم كردن دشمن، زياد كردن دوست، جذب حداكثر، دفع حداقل، آينده
نگرى، فهم سياست، فهم اداره مملكت. اين ها عناصر مقوّم انقلاب
است و من عقيده دارم كه ما دچار يك نوع شكل گرايى كشنده شده ايم; فروع و مظاهر و
شعاير را جايگزين اين خصيصه هاى جوهرى انقلاب و اسلام كرده ايم. اسلام خصيصه هايش
همين است، ديگر اديان الهى نيز خصيصه هايشان همين است و همين عناصر، حدوثاً باعث شد
كه انقلاب پيروز شود; يعنى همبستگى و وحدت مردم كه با فراموش كردن كينه ها و اختلاف
سليقه ها، همه يك جا جمع شدند، فداكارى و گذشت زياد شد و حماسه شهادت بالا گرفت و
سپس انقلاب به ثمر نشست; بقائاً هم همين عوامل و عناصر و مفاهيم باعث مى شود تا ما
بتوانيم انقلاب را واقعاً ادامه بدهيم.
جناب عالى فرآيند انديشه تأسيس حكومت اسلامى را از بدو مطرح شدنش در فكر و
فرهنگ شيعى چگونه تحليل مى كنيد و نقطه تولد اين فكر را چه زمانى تلقى مى نماييد.
گرچه ما شكل مدوّن و جامعِ عرضه شدن اين انديشه را در تفكر حضرت امام مى بينيم و
طبيعتاً برجسته ترين شكلش را هم در همين انديشه بايد بررسى كرد، در عين حال اگر
مبناى بحث ما انديشه حضرت امام باشد، نكته اى كه امروزه هم مطرح است اين است كه آيا
ميان انديشه امام درباره حكومت اسلامى يا ولايت فقيه، قبل و بعد از انقلاب مى توان
قائل به تحولى شد و تفكيكى را در اين مورد بازشناسى كرد؟ چنانكه براى مثال، ولايت
فقيهى را كه حضرت امام در درس هايشان قبل از انقلاب مطرح مى كردند و در كتاب بيع
شان مدوّن شده، على الاصول حكومتى است متكى بر نهادها و بنيادهاى فقهى; ولى بعد از
انقلاب در بحث هايى كه با علماى قم دارند مى بينيم حكومتى فراتر از نهادهاى فقهى
مطرح مى شود و به مثابه حكم اوليه مقدم بر ديگر احكام اوليه دينى تفسير مى شود ـ
يعنى حتى فراتر از بحث ضرورت و حكم ثانوى ـ و اساساً بحث مصلحت هم در اينجا مطرح مى
شود، كه به نظر مى رسد تفاوتى روشن با انديشه اى كه امام پيش از انقلاب داشت پيدا
مى كند. يا نمونه ديگر، اين كه خودشان تصريح دارند قبل از انقلاب، از ما مى پرسيدند
آيا در حكومت دخالت خواهيد كرد؟ مى گفتيم: نه، ما همان كار آخونديمان را مى كنيم، و
اگر خلافى ديديم برخورد مى كنيم. ولى حالا مى بينيم كه نمى توانيم; اگر بخواهيم رها
بكنيم، ايران به دهان آمريكا و روس خواهد رفت. در نتيجه ما دخالت مى كنيم تا وقتى
كه افراد صالحى پيدا بشوند; يعنى در واقع يك زمان قائل به نظارت هستند به عنوان
وظيفه ولى فقيه، ولى وقتى كه به مصدر امر مى رسند مى گويند: حال يك اشتباهى كرده
ايم، نبايد بترسيم از اين كه صريحاً بگوييم اشتباه مى كرديم. حالا مى فهميم كه خود
عالِم دينى بايد مجرى حكومت بشود. ممكن است شاخص هاى ديگرى هم مورد نظر حضرت عالى
باشد. بر اين اساس، آيا مى توانيم تحولى را در مورد انديشه امام نسبت به ابعاد
مفهومى حكومت اسلامى در قبل و بعد انقلاب بازشناسى كنيم؟.
مسئله ولايت فقيه همان طور كه الآن مطرح مى شود و درس امام هم در نجف بر همين
مبنا بود، در ضمن مسئله نيابت عامه امام زمان(عج) مطرح مى شود. نخست، تنها خداست كه
حق حكومت دارد و از سوى خداوند پيامبر است كه حق حكومت دارد. بعد از پيامبر، امام
منصوب از طرف او حق حكومت دارد و بعد از امام معصوم هم در زمان غيبت، تنها نايب عام
امام با همان صفاتى كه در روايات گفته شده، يعنى «صائناً لنفسه، حافظاً لدينه،
مخالفاً لهواه، مطيعاً لأمر مولاه»، به استناد رواياتى كه مبناى فقهى ولايت فقيه
است، حق حكومت پيدا مى كند. اين امر به انديشه تشيع باز مى گردد. به همان دليل كه
پيغمبر را حاكم بر حق مى دانيم و حضرات ائمه معصومين را ائمه بر حق مى شماريم، به
همان دلايل و طبق موازين فقهى، حكومت، حق نوّاب امام معصوم تلقى مى شود. اين، اصل
ريشه تاريخى و كلامى و فقهى ولايت فقيه است. در مورد حدود ولايت فقيه و اين كه
جانشينى نواب عام در چه حدى است، طبق مبناى شيعه و به مقتضاى «النبى أولى بالمؤمنين
من انفسهم» كه در قرآن است يا « ما كان لمؤمن و لامؤمنة اذا قضى الله و رسوله امراً
ان يكون لهم الخيرة من امرهم»، اختيارات براى پيامبر و امام تام است و شامل همه
مسائل حكومتى مى شود; جانشين امام نيز مى تواند از چنين موقعيتى برخوردار باشد.
البته بين فقهاى شيعه از ابتدا تا كنون در باب قلمرو نفوذ و گستره تصرفات ولى فقيه
اختلاف بوده است و اكثر فقها آن را محدود مى دانستند و كم بودند كسانى كه تمام
اختيارات امام معصوم را براى ولى فقيه قائل باشند. برخى در گوشه و كنار، مثل عوائد
نراقى يا شبيه آنچه از ايشان نقل مى شود مقدارى توسعه بيشتر قائل مى شدند. مثلا در
كتاب كشف الغطاء مرحوم حاج شيخ جعفر، مفاد حكمى كه ايشان به فتحعلى شاه داده مندرج
است، كه بر اساس آن فتحعلى شاه، نايب حاج شيخ جعفر قرار مى گيرد; گويا در آن زمان
حق حكومت مربوط به اين فقيه بزرگ بوده است و شاه زمان از طرف او مأمور اجراى حكومت
مى شود. اما علت اين كه ـ همان طور كه شما مى گوييد ـ اين مسئله، در آثار گذشته
فقها به طور دقيق روشن نيست، اين است كه ما در گذشته تاريخى مان در مقام بيان
نظريه، پشتوانه اجرايى در اختيار نداشتيم و صرفاً نظرى بحث مى كرديم. بحث هاى نظرى
نيز چون پشتوانه واقعى ندارد، بيشتر مجرد است; چنانكه مباحثى كه حضرت امام در نجف
ايراد كردند يا مطالبى كه از ايشان نقل شد مبنى بر اين كه نمى خواهيم خودمان حاكم
بشويم و مى رويم درس مى خوانيم، بدين وجه قابل تفسير است. يعنى امام هيچ وقت به
نظرشان نمى رسيد كه حكومت تام و تمامى به دست روحانيت بيفتد. اوايل كه مسئله انجمن
هاى ايالتى و ولايتى شروع شد، اگر در ذهنشان هم اين مسئله بوده،