گروه ها، سرنوشت انقلاب به مسيرى نامعلوم، در جهت تأمين اهدافى خاص، كشيده شود.
گرچه ممكن است مسئله ولايت فقيه آن گونه كه در مجلس خبرگان قانون اساسى تصويب
شد، مخصوصاً پس از بازنگرى كه با قيد مطلق آورده شد، به لحاظ نظرى حتى با اتكا بر
مبانى فقهى، قابل تأمل و گفتگو باشد; همچنان كه برخى از علماى سنتى ما هم آن را
قبول ندارند، پاره اى از روشنفكرها هم آن را قبول ندارند، خواه علما و روشنفكرهاى
دينى، از قبيل علامه حاج آقا مهدى حائرى - كه در كتاب «حكمت و حكومت» مسئله را به
صورت يك «پارادوكس» ذكر مى كند - و خواه ديگران. ولى احساس خطر امام و كسانى مثل
شهيد بهشتى در اثر ظهور جريان ها و تضارب آرائى كه در ايام تشكيل مجلس خبرگان به
جاى مجلس مؤسسان به وجود آمد، زمينه هاى اصلى تدوين آن را به وجود آورد. بنابراين،
امام در اينجا با توجه به واقعيت ها و جريان هاى جارى كشور و نيروهاى موجود و گرايش
هاى فكرى مختلف ـ كه سالم ترين و مطمئن ترينشان به نظر من، گرايش نهضت آزادى بود ـ
در آن مقطع تاريخى اصرار داشتند كه ولايت فقيه در قانون اساسى بيايد و شهيد بهشتى و
برخى ديگر نيز دنبالش را مى گرفتند. اگرچه در يك توجيه بدبينانه، پاره اى از مليون
كسانى مثل مرحوم دكتر آيت كه از اعضاى حزب زحمتكشان بود، و همچنين مرحوم دكتر بقايى
كرمانى را از عوامل دخيل و صاحب نقش در طرح مسئله ولايت فقيه تلقى مى كنند; با اين
توجيه كه آن ها به خاطر مخالفت با ملّيون و مصدقى ها اين كار را كردند و با تحريك
روحانيت تلاش نمودند كه دور را از دست نهضت ملى يا نهضت آزادى بگيرند. اما اصل
مطلب، به عقيده من، همان بود كه به عرض رسيد.
يعنى تا قبل از انقلاب، اين مسئله در حد ايده مطرح بوده است و از لحاظ عملى ما
درگير نشده ايم و طبعاً طرح اجرايى هم نبايد بدهيم. ولى بعد از انقلاب وقتى كه از
نزديك با قضيه مواجه مى شويم و به طور عينى مى خواهيم با واقعيت ها روبه رو شويم،
تغييرات و تحولاتى رخ مى دهد و انعكاس و بازتاب اين تحولات در انديشه هاى فقهى امام
خمينى منتهى به انديشه ولايت مطلقه مى شود..
دقيقاً همين طور است. در واقع در اين تفسير، ما يك دليل منطقى و روند عقلايى
براى تحول فكر امام مى بينيم و اين بر خلاف كسانى است كه از اين تحول انديشه در فكر
امام، با تعبير منفى ياد مى كنند و يا آن را به معنى تذبذب و برگشتن امام از حرف
هايشان مى دانند، يا به دنبال كشف تناقض در حرف هاى امام هستند.
به نظر شما آيا برداشت هاى نهايى حضرت امام كه على القاعده بر پايه تفسير .
جديدى از فقه شيعه و جايگاه حكومت در فقه شيعه ارائه مى شد، و در واقع يك نوع
انديشه اجتماعى جديد براساس مبانى فقهى را تصوير مى كرد ـ كه در اين انديشه جديد،
حقوق عمومى و دولت جايگاه ويژه اى داشت، همچنان كه در فقه گذشته ما غالباً موضوعات
مربوط به حقوق خصوصى مطرح بود و برجستگى داشت ـ توانست بر جريان غالب فقهى حوزوى،
بويژه در عرصه انديشه اجتماعى فقه شيعه تأثير گذار باشد و احياناً بسط منطقى خودش
را خصوصاً بعد از درگذشت حضرت امام پيدا كند؟
باز برمى گرديم به همان مسئله عرفى بودن يا شرعى بودن حكومت. من اين مسئله را
براى خودم اين گونه حل كرده ام كه ما در فقهمان دو قسم احكام داريم: احكام امضايى و
احكام تأسيسى. در احكام امضايى كه نود درصد يا بيشتر فقه را تشكيل مى دهد عرف عقلا
و سيره عقلا مورد تصويب است و حتى در امضاى فقهىِ احكام، فقهاى ما در فتاوى اجتهادى
شان متمسّك به سيره عقلا مى شوند. مثلا در باب «معاملات» ممكن است فقيه، هيچ دليل
فقهى اى پيدا نكند كه فلان معامله درست است، اما چون عقلا در دنيا اين كار را مى
كنند مى گويند به دليل سيره عقلا درست است. بر اساس «الزام بما التزموا»، همه اديان
و همه ملت هاى دنيا اگر طبق موازين خود عمل كنند، از نظر ما عقود و ايقاعاتشان صحيح
است; ما حكومت هاى دنيا را به همين دليل «رسمى» و «مشروع» مى دانيم كه براساس
موازين عقلايى ملت خودشان تشكيل شده اند، ما با دولت فرانسه يا انگليس يا روسيه يا
هر كشور از كشورهاى غيراسلامى دنيا معامله مى كنيم و آن ها را مالك و صاحب حق مى
دانيم و اين از نظر فقه ما تصويب شده است و پشتوانه فقهى دارد; يا اقليت هاى مذهبى
با اين كه مسلمان نيستند طبق اصول خودشان و برخلاف شريعت ما ازدواج مى كنند و ما آن
را قبول داريم و قانونى مى دانيم و بچه هاى آن ها را حلال زاده مى دانيم. اين همان
امضاى عرف عقلاى دنياست.
اما در باب طرح نظريه دولت و مسئله حكومت در انديشه اسلامى، بايد بگويم كه فقه
را امام در جريان عمل متحول كرد، به طورى كه توانست راهگشا باشد و بتواند مشكلات
عملى جمهورى اسلامى را حل كند. ما اگر از اين دريچه نگاه نكنيم، بعضى ها اصلا عقيده
ندارند كه ما در همه مسائل لازم است رجوع به فقه بكنيم; اما برمبناى نظر امام كه
فقه متكفل بيان همه امور است و اين مجتهد و حاكم اسلامى و ولى فقيه است كه مى تواند
از فقه به نحو مقتضى استنباط كند. كارهايى كه امام كرد بر اين اساس است; توان
بالقوه اى در فقه ما بوده و امام، آن را قابل تطبيق با مسائل جارى ساخت، پاره اى از
مقولات فقهى به دست امام از حالت قوه به مرحله فعليت رسيد;
چنانكه در تشكيل «مجمع تشخيص مصلحت»، ايشان مسئله عرفى و عقلايى «تشخيص مصلحت» را
كه باز مبناى فقهى دارد تأسيس كردند و گفتند چنانچه شوراى نگهبان مبناى حقوقى و
فقهى قانون مصوب مجلس را پيدا نكرد، مجمع تشخيص مصلحت بر مبناى مصلحت عام، كه آن هم
باز مبناى فقهى دارد ـ چون احكام فقهى بر حسب مصالح و مفاسدند ـ نظر بدهد.
البته مصالح احكام، مسائلى است كه ما از آن مطلع نيستيم، و در بيشتر احكام نيز
بدان تصريح نشده است!.
ولى بايد كشف كنيد. چرا مى گويند طبيب محرم است؟ چرا زن مسلمان كه حرام است
مرد اجنبى به بدنش نگاه يا آن را لمس كند، فقها همه جايز مى دانند كه پزشك بدن او
را لمس و يا جراحى كند؟ همه اين ها براى مصلحت واقعى است. يعنى آن حرمت نگاه به زن
نامحرم مصلحت كمترى دارد و مصلحت حفظ جان اين زن بالاتر است. بنابراين، اين نگاه
جايز مى شود يا اگر زن نامحرمى دارد غرق مى شود، شما مى توانيد با تمام وجودتان
برويد و آن زن را نجات بدهيد، هر چند كه تمام بدنتان با نامحرم تماس بگيرد. پس چيزى
كه حرام بيِّن و خيلى زشت است، در اينجا واجب مى شود. اين احكام ثانوى در سراسر فقه
وجود دارد و تشخيص مصلحت هم همين است; تشخيص مصلحت يعنى مبناى مصلحت را اين آدم
تشخيص مى دهد، منتها تشخيص عرفى اش را مى دهد، يعنى همان چيزى كه شوراى نگهبان از
نظر فقهى تشخيص نداده و رد كرده بود. به نظر من تطوّرى كه در نگرش فقهى امام پيدا
شد، هيچ انحرافى از مبانى پذيرفته شده فقهى ندارد و مايه هايش در فقه سنتى ما موجود
است. به تعبير ديگر، فقه پويا مرحله تكاملى فقه سنتى است و با اتكا به فقه سنتى
زاده مى شود. امام با همه انديشه نوگرايش، اتكا به فقه جواهرى مى كند و با تأكيد،
درباره فقه جواهرى صحبت مى كند و مى گويد چارچوب فقه جواهرى بايد بماند. پس عيب فقه
سنتى ما عدم احاطه فقهاى سنتى بر مسائل و عدم امكان تطبيق اصول بر فروع و عدم امكان
رد فروع بر اصول يا استخراج مسائل مستحدثه از مبانى عام است. ولى امام اين خصوصيت و
اين حريت را داشت كه مى توانست چنين استنباط بكند. پاره اى از فقهاى امروز ما هم
اين گونه هستند.
ظاهراً به نظر نمى رسد كه بعد از فوت حضرت امام، آن تحولى كه امام شروع كرد و
در واقع مبانى اجتماعى انديشه فقهى را تكان داد و مبانى جديدى را مطرح كرد، بسط
منطقى خودش را ادامه داده باشد! .
علتش اين است كه بعد از امام، رهبر انقلاب در سطح مراجع زمان مانند
آيت الله گلپايگانى و آيت الله اراكى نبودند و بعد از فوت اين ها هم باز مراجع
تقليد مقبول و غيرمقبولى بودند كه از نظر علمى، استاد آقاى خامنه اى محسوب مى شدند.
مراجع موجود هم اگر نگوييم همگى از حيث فقهى برترى دارند، دست كم، خودشان را برتر
از آقاى خامنه اى مى دانند. نهايت اين كه بگوييم سطح فقهى آقاى خامنه اى در عداد
آقايان مراجعى است كه الآن در قم هستند. با اين وصف، مسلماً آيت الله خامنه اى اگر
نظرات تحول گرايانه اى مثل نظرات امام داشته باشند نمى توانند ابراز كنند; زيرا با
عكس العمل شديد روحانيت مواجه مى شوند. امام با آن موقعيت تثبيت شده و مزيت هايش،
از طرف علماى هم عصر و هم قطارهاى خود مورد اشكال بود و اگر نبود قدرت حكومتى امام،
مسلّماً امام با اين فتواهايى كه در مورد شطرنج، مسائل زنان و در مورد موسيقى داد،
از كسانى بود كه خيلى مطرود شده بود و همه از ايشان برمى گشتند و در تاريخ فقه شيعه
به عنوان آدم شاذّى كه «لايعبأ به» و «لايعتنابه» از او نام برده مى شد! و قطعاً
كسى پيروى از فتواى امام نمى كرد; چنانكه هنوز هم شما در افتاهاى مراجع تقليد در
رساله ها مى بينيد كه موسيقى را مطلقاً حرام مى دانند، يا ريش تراشى و بازى شطرنج
را مطلقاً حرام مى دانند. پس توقع اين كه آيت الله خامنه اى بتوانند آن تحولى را كه
امام شروع كرده بود ادامه بدهند، نابجاست. ساير آقايان هم كه از نظر فكرى پيشرفته
هستند، نظير آيت الله منتظرى كه به نظر من آن تفكر نو و پيشرفته را دارند، ديگر
مطرح نيستند و مشكل سياسى دارند امثال آقاى جناتى هم شما مى بينيد كه بندگان خدا در
حوزه منزوى و مهجور هستند، گرچه حرف هايشان را مى زنند. البته همين حرف هايى كه از
امثال آقاى جناتى يا محقق داماد و ديگر طلبه هاى جوان تر زده مى شود، بارقه هاى
اميدى است كه در آينده بتوانند راه امام را ادامه دهند. در عين حال بايد بگويم كه
كار امام را ما نمى توانيم انجام دهيم; من در يك سرى از مقالاتى كه در روزنامه، در
زمينه موسيقى و شطرنج و مسائل مختلف، تحت عنوان فقه متطور نوشتم، با اين كه امام در
حيات بودند و من هم مطالبم را بر مبناى فتاوى ايشان مى نوشتم، اما آقاى بجنوردى كه
آن روز عضو شوراى عالى قضايى بود، به من گفتند مطالبى كه شما مى نويسيد بسيار عالى
است، ولى عليه شما صحبت مى كنند. گفتم بالاتر از اين را امام گفته و من به دنبال
امام حركت مى كنم. ايشان به نكته خوبى اشاره كرد كه امام كوه است و كسى نمى تواند
به او لطمه بزند، ولى ماها را مى زنند! البته اكنون خود آقاى بجنوردى در اجتماع حرف
هايى مى زند، ولى به هر حال ماها نمى توانيم آن اثر را بگذاريم. اشكال كار ما، هم
سياسى است و هم سنتى. يعنى اگر آيت الله خامنه اى بخواهند اين تحول امام را ادامه
بدهند هم اشكال سنتى
دارد، چون ايشان همتراز امام نيست، و هم اشكال سياسى، كه اين كار به رهبرى اش لطمه
مى زند و به هيچ وجه صلاح نيست كه ايشان كارى بكند كه به رهبرى اش لطمه بخورد; گيرم
كه حق باشد. و من مى دانم كه ايشان نظرات نوى در زمينه هاى مختلف دارد، و از نظر
قدرت تفكر و عمق تفكر هم از ديگران كمتر نيست; گرچه حجم مطالعات ايشان به خاطر
اشتغالات سياسى كمتر است.
در بعضى از مقالات چنين گفته مى شود كه اصلى ترين دستاورد جمهورى اسلامى نظريه
ولايت فقيه بوده است; بعضى ديگر استقلال سياسى را برجسته ترين محصولى مى دانند كه
انقلاب در پى آورده است. حضرت عالى چه مواردى را از زمره تحولات و نتايج عمده اى كه
ناشى از وقوع انقلاب اسلامى است، مى دانيد؟ به علاوه، امروزه درگيرى ها و معضلات
اصلى ما را حول كدام موضوعات و مسائل تلقى مى كنيد؟.
بدون هيچ گونه تعصبى بايد بگوييم كه بازيافت هويت ملى و اسلامى، مهم ترين چيزى
بوده كه گيرمان آمده است; يعنى ملت ايران، هم هويت ايرانى اش را باز يافته و هم
هويت اسلامى اش را. ايران در قرن هاى اخير به عنوان يك قدرت مستقل مطرح نبود و ما
زير نفوذ بيگانه بوديم، از صفويه به اين طرف، ما چنين احساس قدرت مستقلى نمى كرديم;
البته در زمان صفويه اين حالت در ايران به وجود آمد، چون نخستين دولت شيعه اى بود
كه در مقابل دولت جهانى عثمانى شكل گرفت. در نتيجه، حيات ملى ايران در اين دوره
تجديد شد و با همه اشكالاتى كه بر دوره صفويه وارد است، بازيافت هويت ايرانى و
اسلامى در اين زمان قطعى است. اين امر عيناً در زمان انقلاب اسلامى تكرار شد. فرقش
با زمان صفويه اين بود كه در زمان صفويه دولت در مقابل دنياى اسلام و دولت عثمانى
بود و اوج درگيرى هاى مذهبى، جنگ ها و ايراد ناسزاها به خلفاى راشدين پديدار شد،
چنانكه در كتاب ها مى نوشتند و در منبرها و حتى در اذان ها مى گفتند و اين رسم
ناپسنديده همين طور ادامه پيدا كرد. اما پيام انقلاب اسلامى وحدت شيعه و سنى بود كه
خود امام و آيت الله خامنه اى و همه مسئولان اين مسئله را ترويج كردند و انقلاب
اسلامى به عنوان تجديد حيات اسلامى در دنيا مطرح شد، به طورى كه اكنون دنياى سنى هم
به ما به عنوان يك انقلاب اسلامى مى نگرد، با اين كه مى داند كه ما شيعه هستيم. در
واقع نه آن ها آن تعصبات زمان صفويه را دارند و نه ما. البته شيعه كشى در پاكستان و
در افغانستان وجود دارد، در ايران نيز ضديت با سنى و لعن بزرگان اهل سنت هنوز در
محافل مرتجع و عقب افتاده ما، على رغم نظرى كه امام داشتند و رهبر انقلاب دارند،
جريان دارد. از ديگر دستاوردها اين كه اكنون ما رئيس كنفرانس اسلامى، عضو فعال جنبش
غير متعهدها و
منادى استقلال در كل جهان سوم، هستيم. به علاوه، «انتفاضه» و تجديد حيات انقلاب
فلسطين، انقلاب الجزاير، خروج شوروى از افغانستان، ظهور حزب رفاه در تركيه، و
اوجگيرى نهضت مسلمانان سودان و تشكيل دولت اسلامى در آن كشور، و تجديد حيات انقلاب
اسلامى مصر و حتى شايد فروپاشى شوروى، همه مسائلى است كه بعد از انقلاب ما و تحت
تأثير آن رخ داده، و ما بايد ربط و نسبت اين تحولات اساسى را كه در كل دنيا يا در
دنياى اسلام پيدا شده، با انقلاب اسلامى بسنجيم و ببينيم تا چه اندازه اين وقايع به
يكديگر و به انقلاب اسلامى مربوط است. شما ممكن است بگوييد پاره اى از اين ها به
انقلاب ما مربوط نيست، ولى مسلّماً نهضتى كه در جهت تجديد حيات هويت و تمدن اسلامى
در دنيا شده، بر وقوع اين تحولات اثرگذار بوده و در اين مورد مى توانيم به نوشته
هايى كه رهبران نهضت هاى اسلامى و يا حتى مخالفان ما در دنيا دارند، مراجعه كنيم.
پس خلاصه مى توان گفت كه بازيافت هويت اسلامى و ايرانى در داخل، و اثرات مثبت و
فراگير انقلاب ما در تجديد حيات اسلامى در خارج و در جهان اسلام، و در نتيجه، عطف
نگرش جديد دنيا به اسلام از آثار قطعى انقلاب ماست; به طورى كه اكنون در آكادمى هاى
معاندترين بخش از دشمنان اسلام، يعنى صهيونيست ها و دولت غاصب اسرائيل، مطالعات
شيعه شناسى و اسلام شناسى شروع شده است.
اما چالش ها و معضلات: نخست، مسئله فكرى و نظرى در مورد انقلاب است; مسئله ولايت
فقيه و حدود حاكميت اسلامى و حدود دخالت روحانيت در انقلاب كه از اول هم با
ابهاماتى مواجه بوده و تا كنون هم حل نشده باقى مانده است و روحانيون همچنان مصرّند
كه بايد نقش اول را داشته باشند. در طول اين مدت مخالفان اين فكر بيشتر شده اند، چه
در ميان روشنفكران دينى و چه در خود حوزه علميه، و به هر حال، مسئله ولايت فقيه با
پرسش هاى اساسى روبه روست و نسبت آن با دموكراسى دچار چالش عظيمى است. مسئله حقوق
بشر و حاكميت دينى و مسئله روابط بين المللى جمهورى اسلامى دچار پرسش هاى بسيار
اساسى و مهم است. مسائلى هم كه از ناحيه امثال آقاى دكتر سروش، به عنوان يك متفكر
نوآور و نوانديش درباره تكثر گرايى يا «قبض و بسط معرفت دينى» يا «دين اقل و اكثرى»
مطرح شده، بسيارى را مضطرب كرده و آقايان گاهى تند و گاهى كند جواب مى دهند; ولى به
هر حال سراسيمه جواب مى دهند و اصولا بسيارى از برخوردها غير منطقى است. كسانى مثل
آقاى محمد مجتهد شبسترى يا جوان هايى مثل آقاى كديور يا افراد ديگرى در روحانيت
پيدا شده اند كه از ريشه، مبانى ما را مورد نقد قرار مى دهند و مبانى فقهى را زير
سؤال
مى برند. در متن حوزه علميه، نظرات امثال آقاى جناتى، آقاى مرعشى و يا آقاى مهدى
حائرى، كه به نظر من برجسته ترين فقيه و فيلسوفى است كه فلسفه عصر را مى شناسد و با
دنياى خارج آشناست و به زبان بيگانه مسلط است و داراى افكار و آراء جديدى است.
(آقاى حائرى شايد شاخص ترين فردى باشد كه بين فلسفه اسلامى و فلسفه غرب جمع كرده;
مضافاً اين كه از بيت روحانيت است و فرزند مرحوم آيت الله العظمى حائرى، مؤسس حوزه
عليمه قم، است و در عين حال نظريات بسيار جديدى دارد كه با روحانيت سنتى ما و با
نظريه ولايت فقيه مخالف است.) اين ها چالش هاى اصلى ماست; و ما نمى توانيم با جسارت
و با فحش و ناسزا و هتك حرمت نسبت به يك عالم دينى مثل آقاى حائرى در مقام پاسخ
برآييم. پيدايش آقاى خاتمى در عرصه سياست و پيام دوم خرداد و طرح انديشه جامعه مدنى
و قانون گرايى و توسعه سياسى و تشنج زدايى در عرصه بين المللى و به رسميت شناختن
انديشه هاى مختلف دينى، و نظريه گفتگوى تمدن ها كه از زبان رئيس جمهور به دنيا عرضه
شده، به نظر من در ديد دنيا نسبت به ما تحول ايجاد كرده و باعث اميد و نشاط نسل
جوان در داخل شده است. اين نيز چالش جديدى است كه روحانيت سنتى را در معرض تلاش
جديدى قرار داده و متأسفانه و با كمال تأسف، روحانيت سنتى با تندى و سراسيمگى و
شتابزدگى با آن برخورد مى كند و نمونه اش هم سخنرانى هايى است كه برخى از آقايان در
نمازجمعه مى كنند و نوشته هايى است كه بعضى ها در روزنامه ها مى نويسند و يا
سخنرانى ها و راهپيمايى هايى است كه گاهى در قم و جاهاى ديگر انجام مى شود. اين ها
درگيرى هاى خيلى مرتجعانه و خيابانى و به اصطلاح امروزى ها لمپنيستى است كه اينجا و
آنجا راه مى افتد. البته در ميان اين ها بچه هاى خوبى وجود دارند كه از جبهه برگشته
اند، ولى به صورت ابزار ناآگاه ارتجاع و قرائت ارتجاعى و خشونت آميز از دين در آمده
اند.
اين ها چالش هاى بزرگى است كه ما پيش رو داريم، به اضافه بعضى عناصر ناباب و
مدعى يا نامطمئن و مشكوك در دو سوى دو جناح موجود، چه سنتى ها و چه نوگراها، كه
تندى مى كنند يا حرف هاى خيلى گنده اى مى زنند و باعث تشنج مى شوند و من با هر گونه
تشنج و تندى چه از طرفداران جامعه مدنى و چه از طرفداران روحانيت سنتى مخالفم.
مسائل مربوط به آقاى منتظرى و مسائل اصفهان شديدترين برخوردى بوده كه در يك سال
اخير در صحنه سياسى به وجود آمده، و اين هم يك چالش سياسى است كه با اين كه طرفين
قضيه روحانى هستند، چه رهبر انقلاب و چه آقاى منتظرى، ولى در عين حال ماهيت كار
شديداً سياسى است و بازيگران هر دو
سوى جريان را من ناسالم مى دانم; چه كسانى كه به عنوان طرفدارى از ولايت فقيه
كارهاى نادرستى انجام مى دهند و چه كسانى كه به عنوان طرفدارى از آقاى منتظرى
كارهايى مى كنند. به نظر من هر دو، غلط است و هردو جامعه را به تباهى مى رساند. مى
خواهم توصيه كنم كه ما جز با تحمل و بزرگ منشى و مدارا و صبر، محال است بتوانيم از
اين گرداب بيرون بياييم. جمله اى از حضرت امير است كه مى فرمايند: «الحلم والأناة
توأمان ينتجهما حسن البصيره»; يعنى بردبارى و آرامش در كار، همزادند. يعنى اگر
داراى حلم در كار بودى، داراى طمأنينه و اتقان خواهى بود و اين هر دو، يعنى هم
«حلم» و هم «اناة» به معناى اتقان و مداراى در عمل، نتيجه دورانديشى است. يعنى ما
اگر دورانديش بوديم و اگر انديشه متقن و محكمى داشتيم، هم در اخلاق حلم خواهيم
ورزيد و هم از نظر عملى با مدارا و آرامش كار خواهيم كرد. اين آشفتگى و سراسيمگى و
هيجان زدگى و تظاهرات خيابانى از اين طرف يا آن طرف، تمام، به ضرر است و من به سهم
خودم جامعه را به آرامش و متانت دعوت مى كنم.