بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 29

آقايان اسم ببرند، اگر واقعاً سهمى داشته باشد، بايد سهمى به آن بدهيم; همه بايد

چنين كنند و هيچ كس نمى تواند چيزى را مطلق كند. منتها بدون يك رهبرى و بدون

گرداننده، اين عوامل متفرق هيچ نيستند. همانند يك قطعه زمين مستعدى كه آب دارد، بذر

و نيروى كارگر و... دارد، ولى همه متفرق هستند. كسى بايد بيايد مجموعه آن ها را

سامان بدهد تا اين كه به مزرعه اى تبديل شود. حال اگر كار قدرى عقب باشد، اين فرد

بايد مقدارى خودش خلق كند، اگر بذر نيست، بايد برود و از جايى تهيه كند و اگر زمين

مساعد نيست بايد زمين را مساعد كند.

آيا معتقديد كه تاريخ و تحولات اجتماعى را قهرمان ها مى سازند؟.

تعبير «قهرمان ها» ممكن است دقيق نباشد; من فكر مى كنم انسان ها تاريخ را

مى سازند، نه اين كه عوامل تاريخى انسان ها را. البته دقيق تر اين است كه اين دو،

تعامل دارند و در يكديگر مؤثر هستند. يعنى همان گونه كه ما در تاريخ اثر مى گذاريم

و حوادثى ايجاد مى كنيم، حوادث تاريخى هم روى ما اثر مى گذارند و آينده ما را جهت

مى دهند. پس اين دو، به هم مربوطند و اين طور نيست كه فكر كنيد يكى مثل كارخانه است

و جنس ها را از قالب خود بيرون مى ريزد. بلكه همين طور كه فرد مى سازد، فعل و

انفعالات درونى روى خود سازنده اثر مى گذارد. بنابراين من در تاريخ، تعامل را مى

بينم; منتهاى يك هدايتگر لازم است، كه مى تواند يك گروه باشد يا يك شرايط خاص باشد،

يا جمع زيادى باشند كه جلو بيفتند، و خلاصه جا به جا فرق مى كند.

من انقلاب خودمان را هم واقعاً اين گونه مى بينم; يعنى اولاً خودم را محدود به

كمك كارهاى معدودى نمى كنم; خيلى چيزها كمك كار بود و دليلى هم ندارد كه خود را

محدود كنيم. ممكن است من ده تا بشمارم و شما بيست تاى ديگر اضافه كنيد; به هر حال

اصل مسئله را پذيرفته ايم. ثانياً وقتى عامل اصلى را مى خواهيم محاسبه كنيم، من آن

را در انگيزه هاى دينى و ارزش هاى اسلامى جستجو مى كنم. حال با هر تفسيرى كه از

علما و توده هاى مردم بكنيم، يك ارزش واقعى و عام در جامعه ما بوده كه امام آن را

كشف كردند. گرچه صرفاً امام را نمى توانيم بگوييم و در واقع امام ما را هدايت مى

كردند. چون گروه اوليه انقلابى اى كه از حوزه در آمد، قابل توجه است. به هر حال اين

قدرت و توان بالقوه، به عنوان بيشترين و عام ترين انگيزه اى كه مى توانست مردم را

گرد هم آورد، كشف و به كار گرفته شد. در ايران چيز ديگرى كه تا اين حد عموميت


صفحه 30

داشته باشد، وجود نداشت كه انگيزه هاى كارگرى، دانشجويى، كشاورزان، كاسبان و... را

به هم مرتبط سازد. مى شد تشكل صنفى به راه انداخت و يك صنفى را مثلا براى دفاع از

منافع خود به حركت واداشت، يا برخى مسائل سياسى مانند استقلال، جدايى از غرب يا

مسائلى، كه كمونيست ها طرح مى كردند، نظير مساوات و برابرى را طرح نمود و هر كدام

از اين ها عده اى طرفدار داشت، اما عام ترين نقطه اى كه بيشترين مردم را به هم متصل

مى ساخت و مى توانست انسان ها را به حركت در آورد، همان انگيزه ها بود كه من نامش

را «ارزش ها» گذاشتم و مرادم «ارزش هاى دينى» بود. بر اين اساس، آن كسى كه اين

واقعيت را در جامعه خود كشف كرد و مردم را براى تحقق جامعه اى بر اساس آن بسيج كرد،

امام و يارانش بودند. اين كه ساختارها تا چه حد مناسب و مساعد بود، طبعاً اگر مناسب

نبود، چنين حركتى اتفاق نمى افتاد. مى توانست ساختار نامناسب باشد و كار نهضت، عملى

نشود. ساختارها در اين مدت، تناسبى پيدا كردند و در هر مقطع از آن ها استفاده مى شد

و اقتضائاتى را به وجود آوردند. بنده الآن نمى توانم ده، بيست سال مربوط به اين امر

را خوب ترسيم كنم و بگويم كه در هر زمان، چه اقتضائى وجود داشت و ما از آن چگونه

استفاده كرديم. براى بنده روشن است كه در هر مقطعى، اقتضاى مناسب را انتخاب كرديم و

از آن بهره گرفتيم. نمى گويم اشتباه نكرديم، ولى بالاخره حركت در بستر مناسبى انجام

شد. قهرمان كار در اينجا كسى است كه آن بستر مناسب و راهكارها را تشخيص دهد و از آن

ها استفاده كند. در انقلاب ايران، عام ترين انگيزه، يعنى انگيزه هاى مذهبى، با همه

وسعتش و با استفاده از ابزارهاى مذهبى به كار گرفته شد. شما در جريان هاى ديگر نياز

به حزب داريد و مردم را بايد متشكل كنيد. ما اين تشكل را در آن زمان در قالب حزب

نمى توانستيم شكل دهيم و نمى گذاشتند، ولى روحانيت را واقعاً به صورت يك

حزب واقعى به كار گرفتيم. روحانيت، حزبى است كه آگاهانه متولى اين انگيزه هاست و

قبل از اين كه عقايد سياسى مدوّنى بيابد، فرد فرد طلبه ها مى آيند تا آن انگيزه ها

را در جامعه رشد دهند; حزبى كه در سراسر ايران وجود دارد، به صورت جماعت، مجلس وعظ،

و هر صورت ديگرى; حزبى كه پايگاه مادى دارد، يعنى حسينيه ها و مساجد و حتى جلسات

خانگى به طور طبيعى در اختيار اوست; حزبى كه برنامه هاى زمان بندى شده دارد و بدون

اين كه ما بخواهيم تعيين كنيم، محرم، صفر، ايام فاطميه، اعياد و


صفحه 31

وفيات مذهبى برايش در نظر گرفته شده است و سربازها و سمپات ها و طرفداران آن به طور

طبيعى در اين ايام جمع مى شوند; حزبى كه بودجه اش را از مردم مى گيرد، بدون اين كه

به آن ها بگويد ما داريم بودجه حزبى از شما مى گيريم، چرا كه از پيش، عقايدى در

افراد وجود دارد كه بر اساس آن بايد خيرات، مبرّات، خمس و زكات بپردازند; حزبى كه

مركز اصلى دارد، يعنى شهر قم. اين حزب در اختيار نهضت قرار گرفت. هر سال از اين

مركز، در ايام محرم يا در ايام ديگر، ناگهان هزاران نفر آدم آگاه كه تجهيزشان كرده

بوديم، و خواسته ها و تقاضاهايى را برايشان مطرح ساخته بوديم، به سوى شهرها و

روستاها گسيل مى شدند و افكار خود را به مردم منتقل مى كردند و تنها نكته مهم اين

بود كه ما بفهميم اكنون بايد به مردم چه بگوييم و براى مردم چه چيزى

جاذبه دارد. با اين وضعيت مى رفتيم و به آگاه كردن مردم مى پرداختيم و عكس العمل آن

را به حوزه باز مى گردانديم، بدون اين كه مشكل سياسى به وجود آيد. چرا كه اين

فضا تحت نظارت رژيم نبود تا بتواند اخلالى كند. سالى چند بار به نقاط دور و نزديك

مى رفتيم و باز مى گشتيم و دور هم جمع مى شديم و بودجه مان را مى آورديم و جمع بندى

از اوضاع مى كرديم. واقعاً اين سيستم و نظام را در هيچ حزبى نمى توانيد سراغ

بگيريد. افراد و نيروهايمان از همين مجرا تهيه مى شدند، بودجه و منابع مالى مان از

همين مجرا تدارك مى شد، بودجه مبارزه از همين مسير تأمين مى شد; يعنى از طريق همان

سفرهاى تبليغى و عايدات آن ها. در اعلام مواضع نيز، بخش مبارز اين حزب، متحد حرف مى

زد و قراردادى در كار نبود تا اختلاف و انشعابى به وجود آيد. اگر انشعابى هم مى شد

و برخى با ما همراه نمى شدند، ما روى آن ها حساب نمى كرديم و تنها روى امكانات

خودمان حساب مى كرديم و البته گاهى هم براى خنثى كردن طرح هاى آن ها هزينه مى

كرديم; اما از ناحيه آن ها بيشتر اوقات نگرانى نداشتيم. رژيم هم به ما انگيزه مى

داد. چون او عكس العمل هايى نشان مى داد كه براى ما خوراك مى شد.

زمينه هاى زوال و فروپاشى كه در رژيم پديد آمده بود و كاركردهاى غلط رژيم، خود

بهترين انگيزه ها را براى رشد انقلابيون مى توانست تمهيد و توليد كند. .

نقاط ضعف رژيم و برخوردهاى ناصحيح او، ما را تغذيه مى كرد; نه بدين معنا كه

فروپاشى صورت مى گرفت، بلكه اگر ما نبوديم فروپاشى به وجود نمى آمد. فرض كنيد وقتى

سپاه دانش اعزام مى شد، عامل فروپاشى شكل نمى گرفت سپاه دانش را براى اين مى فرستاد

كه بچه هاى مردم را تبليغ كنند. ولى ما در آنجا حضور داشتيم و نقطه ضعف آن ها را مى

گرفتيم و خدمات آن ها را تضعيف مى كرديم. مى گفتيم اين سپاه براى تقويت شاه آمده،

نه براى خدمت به شما. يا وقتى اصلاحات ارضى انجام شد، مى توانست به بروز موج رضايت

منتهى شود، ولى ما نقاط ضعف و اشكالاتش را به رخ مى كشيديم و واقعيت ادعاى آن ها را

نشان مى داديم. يعنى اگر يك رهبر و يك جريان هدايتگر نبود، همه اين ها مى توانست

سال هاى سال ادامه يابد و يك نقطه ضعف با نقطه قوت بعدى پوشانيده شود. شما نمى

توانيد در رژيم شاه چيزى را بيابيد كه به خودى خود موجب انهدام رژيم گردد. چرا

منهدم گردد؟ به ظاهر كار مى كردند و كشور را اداره مى كردند و با بيرون هم روابطشان

را محكم كرده بودند. در داخل نيز ادوات و ابزارهاى لازم را ايجاد كرده بودند; حزب

درست كرده بودند، روزنامه داشتند، راديو و تلويزيون داشتند. بايد كسى و جريانى مى

بود تا اين واقعيت ها را در جهت تقويت انگيزه اصلى يعنى انگيزه هاى مذهبى و ارزشى

سمت و سو دهد، مردم را آگاه كند و آن ها را گرد هم آورد. اين كار را روحانيت انجام

داد.

هر انقلابى با خصيصه هايى متمايز مى شود; چنانكه گفته مى شود انقلاب فرانسه

يكى از پيام هايش يا ويژگى هايش يا دستاوردهايش تأكيد بر مسئله آزادى است. با

مقدماتى كه جناب عالى اشاره كرديد، اگر بخواهيم ببينيم انقلاب اسلامى با كدام خصيصه

هايش ممتاز شمرده مى شود، يا به تعبيرى بخواهيم ويژگى هاى متمايز كننده انقلاب

اسلامى را برشماريم، چه مؤلفه ها و عناصرى را مورد اشاره قرار مى دهيد؟ البته ويژگى

ها و خصيصه هاى مزبور را مى توان هم حدوثاً و هم بقائاً در نظر آورد. چنانكه برخى

از تفاسير بر اين باورند كه انقلاب اسلامى همچنان ادامه دارد و حتى ممكن است تا يك

قرن هم به طول بينجامد، كه بر اين اساس هم تداوم و بقا در انقلاب معنا مى يابد. .

اگر فرض بر اين باشد كه انقلاب فرانسه، براى مثال، روى آزادى تكيه مى كرد، با

استبداد بسيار شرورى كه در آنجا حاكم بود، آزادى يك خواسته عمومى شده بود. اما ما

مسئله را وسيع تلقى كرديم و گفتيم «اسلام» هدف ما و خواسته ما و مورد تأييد ماست و

بدين صورت همه چيز را به واقع مطرح كرديم. يعنى آن هايى را كه دنبال آزادى بودند به

عناصر و مبانى آزادى گرايى اسلام توجهشان مى داديم. در رفتار پيامبر، در مدينة

النبى و در رفتار على بن ابى طالب، به اندازه كافى آثار و نشانه هايى بود كه بگوييم

اسلام در بردارنده آزادى است. يا آنهايى كه مشكل اقتصادى داشتند، بحث از عدالت را

براى آنها طرح مى كرديم و از ثروت هايى كه غارت شده و عدم مساواتى كه به وجود آمده،

سخن مى گفتيم. و يا آنهايى كه خواسته هاى معنوى برايشان عمده بود ـ كه محتملا بيشتر

لشكر ما اين ها بودند و از اين كه عقايدشان، ايمانشان و يا ناموسشان به بازى گرفته

مى شود، سرخورده بودند ـ روشن تر مى توانستيم آن ها را دعوت كنيم. بنابراين، نقطه

قوت هدف گيرى ما اين بود كه خواسته هاى اكثريت جامعه را طرح مى كرديم. يعنى يك كلمه

كوچكى بود به نام «اسلام» و قرآن، ولى همه چيز در آن يافتنى بود. مى توانستيم

بگوييم اگر به صورت صريح آن خواسته ها و مفاهيم وجود ندارد، با اجتهاد در همان

منابعى كه داريم و با اتكا به همان آيات و روايات، همه چيز را مى شود استخراج كرد و

نشان داد. در واقع هدف جامعى طرح مى شد تا انگيزه لازم در مردم به وجود آيد و با

بروز اين انگيزه، هدايت و جهت دهى به مردم صورت گيرد.

بر اين پايه، ويژگى اصلى انقلاب ما عرضه دين و ارائه اسلام، به عنوان تأمين

كننده همه نيازهاى اساسى بشر، بوده است. .

يعنى همان تأمين سعادت. ما طريق وصول به سعادت را در قالبى معرفى مى كرديم كه

هر كس از ديد خود، سعادت مطلوب خود را در آن مى يافت. افرادى هم كه به نحوى مخالف

اين گونه چيزها بودند و البته تا آخر هم با ما نيامدند، باز مى گفتيم آن ها هم مى

توانند به منافعشان دست بيابند. به هر حال، آن چيزى كه براى مردم جاذبه ايجاد مى

كرد، در اين مجموعه نشان مى داديم.

اما اين كه گفتيد تداوم و بقاى انقلاب، بله من فكر مى كنم تداوم در كار است; مگر

روزى كه مردم سرخورده شوند و ببينند همه اين ها سراب بوده است. بنده فكر مى كنم ما

هنوز نمى توانيم مدعى شويم كه انقلاب پياده شده و آن اهدافى كه دنبالش بوده ايم به

ثمر نشسته است. بنابراين زمان را در نظر مى گيريم و مى گوييم آنچه انجام نشده بايد

به انجام رسد.

البته اين بحث را مى توانيم در بحث از «جمهورى اسلامى» به مثابه يكى از

دستاوردهاى «انقلاب» هم به طور مستقل دنبال كنيم. در رابطه با مطلب اخير در خصوص

ويژگى انقلاب كه اشاره نموديد، نكته اى را هم دكتر شريعتى در كتاب «بازگشت به

خويشتن» به همين مضمون طرح مى كند كه ما در انديشه اسلامى هم «عرفان» داريم، هم

«آزادى» و هم «برابرى»; و آنچه را در انقلاب هاى امروزى مطرح است، يا در ميان قوم

ها و ملت ها موضوع توجه است، به يكباره مى توانيم در انديشه اسلامى به دست آوريم..

حرف درستى است. ايشان نمودى از جامعيت شعار ما را مطرح كردند. يعنى آنهايى كه

به عرفان فكر مى كنند ما مى گوييم در اسلام موجود است; آنهايى كه به برابرى فكر مى

كنند، باز مى گوييم در اسلام وجود دارد; و خيلى چيزهاى ديگر به همين صورت. يعنى

اسلام را به گونه اى طرح مى كنيم كه همه مى توانند سهم خودشان و خواسته هاى خودشان

را در آن پيدا كنند.[1]

[1]ادامه اين گفتوگو، در گفتار مستقلى از پى خواهد آمد.


صفحه 32

این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة


صفحه 33

اشاره

در مطالعه پيشينه تاريخى انقلاب اسلامى، پاره اى از تحليل ها بر وجود نوعى رابطه

خطى ميان برخى حركت هاى اجتماعى مشخص، از جنبش تنباكو تا انقلاب بهمن 57 تأكيد مى

نمايند; چنانكه پاره اى ديگر نيز چنين رابطه خطى اى را تا سده هاى دور باز مى

گردانند. از سوى ديگر، على رغم پذيرش اصل تأثيرپذيرى تحولات از علل و عوامل بعيد،

توضيح و تفسير نهايى پديده هاى اجتماعى هر دوره در سايه توجه به علل و عوامل قريب و

رخدادهاى معاصر آن صورت مى گيرد. بدين سان اين سؤال به قوت باقى مى ماند كه حوادث و

تحولات تاريخى چه سهمى در وقوع يك پديده اجتماعى دارند؟ و رشته اين حوادث را تا كجا

مى توان به عقب بازگرداند؟ و اصولا تأثيرگذارى تحولات تاريخى از كدام يك از مجارى

(جامعه شناختى، روان شناختى و...) صورت مى پذيرد؟

گفتار حاضر از منظر روش شناختى، با كند و كاو در مفهوم «پيشينه تاريخى» انقلاب

اسلامى و نيز با پرسش از نقطه اى به مثابه مقطع «زمانى» مناسب آغاز بحث از تحولات

منتهى به انقلاب اسلامى، به بررسى «عناصر» و «مفاهيم» گره خورده با انقلاب اسلامى و

سابقه وجودى اين عناصر و مفاهيم مى پردازد و ضمن توجه به تحولات تاريخ معاصر، بويژه

نقطه عطف 15 خرداد 42 و نيز ظهور «انديشه تأسيس حكومت دينى» از بستر تفكر شيعى،

وجود «اتصال يا گسست» حوادث اخير با مقاطع تاريخى گذشته را موضوع تأمل قرار مى دهد.

در ادامه بحث، منشأ طرح پرسش از پيشينه انقلاب اسلامى در دو وجه روش شناختى و معرفت

شناختى مورد توجه قرار گرفته و امكان «برخورد گزينشى» با حوادث تاريخى گذشته مورد

مداقّه قرار مى گيرد. همچنين، انتزاعِ «تسلسل» در حوادث تاريخى به عنوان اشكال منطق

تحليل تاريخى مطرح مى گردد. در فراز نهايى، هويت انقلاب اسلامى به مثابه هويتى

متمايز، موضوع بحث قرار مى گيرد و «شكاف ميان نيروهاى اجتماعى»، «تعارض در نظام

سياسى»، «بحران مشروعيت»، «بحران هاى ناشى از اصلاحات


صفحه 34

ارضى»، «فرهنگ تقابل شهر و روستا»، «و طبقاتى شدن نظام شاهى»، «ظهور امام خمينى» به

عنوان نماينده نيروهاى اجتماعى، كاركرد «روحانيت به مثابه يك حزب سياسى» و... به

عنوان دلايل و عوامل قريب و معاصر رخداد عظيم بهمن57 به گفتگو گذارده مى شود.


صفحه 35

گفتار دوم : نهضت ها و جنبش هاى معاصر و انقلاب اسلامى (از منظر روش شناختى)

محمدعلى اكبرى[1]

غلامحسين زرگرى نژاد[2]

در پاره اى از تحليل ها، جنبش تنباكو، نهضت مشروطه، جريان ملى شدن نفت و قيام 15

خرداد مقاطعى هستند كه سير تاريخى معينى را براى انقلاب اسلامى رقم مى زنند; اگرچه

نحوه تحليل و دخول و خروج در بحث به گونه هاى مختلفى شكل گرفته، ولى روند تاريخى و

چگونگى تأثيرگذارى اين وقايع تا مرحله تحقق انقلاب اسلامى مسئله اى است كه فكر مى

كنم كمتر مورد تأمل جدى قرار گرفته است; آيا اين تأثيرگذارى در مقوله هاى جامعه

شناختى بايد دنبال شود يا در ابعاد روان شناختى، و يا به لحاظ سياسى بايد مورد

مطالعه قرار گيرد؟ اساساً پيشينه تاريخى انقلاب اسلامى را از كجا بايد شروع كرد و

نسبت هر يك از مقاطع تاريخى را، اعم از اين كه به عنوان عامل قريب يا عامل بعيد

تحليل شود، با انقلاب اسلامى و نحوه تأثيرگذارى شان را بر آن به چه شكلى مى توان

تبيين نمود؟

زرگرى نژاد: تصور بنده اين است كه اگر مفهوم پيشينه و آغاز انقلاب اسلامى را به

لحاظ ابعاد مختلف آن معنا كنيم كه از چه جهت ما به ريشه هاى تاريخى انقلاب اسلامى

ايران نگاه مى كنيم، بحث روشن تر خواهد شد; آيا از جهت مبانى فكرى، ريشه يابى

تاريخى مى كنيم و به دنبال پيدا كردن اصول، پايه ها، استوانه ها و آرمان هاى تفكر

انقلاب اسلامى هستيم، يا به لحاظ ربط داشتن به حوادث گذشته ريشه يابى مى كنيم و به

طور مشخص سوابق اجتماعى عمومى انقلاب را در قالبى از زنجيره

[1]دكتراى تاريخ، عضو هيأت علمى دانشگاه شهيد بهشتى.

[2]دكتراى تاريخ، عضو هيأت علمى دانشگاه تربيت مدرّس.


صفحه 36

حوادث دنبال مى كنيم تا از منظر تحولى كه هر كدام از اين حادثه ها در شيوه مبارزه

پديد آورد و انقلاب اسلامى از آن شيوه تأثير پذيرفت دريافت هايى را به دست آوريم.

براى مثال، اگر ما از زاويه حضور گسترده مردم در يك اعتراض عمومى انقلاب اسلامى را

ريشه يابى كنيم، بدون ترديد در راهپيمايى هاى عليه رژيم شاه و همه مقدمات اجتماعى

اين گونه انقلاب، بى سابقه ترين حركت و حضور توده اى را در خيابان هاى تهران و

شهرستان ها داريم; كه اين به نوعى با واقعه رژى كه با حضور عمومى مردم همراه بود

قابل مقايسه است. يا از منظر تجربه هايى كه مسئولان و رهبران انقلاب مى اندوزند و

استفاده مى كنند مى توان چنين مقايسه نمود كه از زاويه تمايل اقشار عمومى بعد از

پيروزى به جريان هاى غيرمذهبى و غيرحوزوى از مشروطه تأثير پذيرفته يعنى اين تفكر

وجود داشت كه انقلاب مشروطيت را علما و جريان هاى دينى به وجود آوردند، ولى جريان

هاى لائيك يا سكولار و يا غرب گرا نبض آن را به دست گرفتند; در نوشتن قانون اساسى و

گرداندن امور و جهت دادن به انقلاب، آنها عملا هدايت را به دست گرفتند. بنابراين،

تجربه خاصى را كه ما اندوختيم در برخى از عملكردهاى انقلاب اثر داشته و تصميم گيرى

هاى مسئولان را پديد آورده است. اما اگر نه، به لحاظ تجربه هاى جزئى، بلكه به لحاظ

كل هويت انقلاب، تأثيرپذيرى را جستجو كنيد بدين معنى كه از كدام يك از حادثه ها

بيشترين تأثير را گرفت و بعد مبدأ آن را تعيين كنيد، آن وقت بنده سخت تأكيد دارم كه

بايد ميان مسائل فكرى انقلاب و روح و هدف هاى انقلاب با ديگر ابعاد تفكيك كنيم.

بدين سان به لحاظ تجربه هاى تاريخى مى توانم بگويم كه انقلاب اسلامى ايران نه با

واقعه رژى، نه با مشروطيت، نه با نهضت ملى شدن صنعت نفت، و نه با هيچ كدام از اين

حوادث، ربط مستقيم فكرى ندارد; بلكه حركتى است براى تأسيس حكومت دينى و حكومت

اسلامى، و بنابراين به تمام جنبش هاى تاريخى در تمام تاريخ شيعه ربط مى يابد و به

تمام حركت هايى كه دستيابى به نمونه اى از حكومت على بن ابى طالب را هدف قرار داده

اند مرتبط مى شود. در جنبش رژى ما انديشه و تفكر انقلاب را نداريم، بلكه امتيازى به

يك شركت انگليسى داده شده بود و مبارزه اى براى لغو آن امتياز صورت گرفت; جنبش

تنباكو هيچ رويكرد تأسيس حكومت و ايجاد حكومت نداشت. نهضت مشروطيت نيز به لحاظ

مبانى فكرى و نظرى از تفكر دمكراسى غرب متأثر بود; حتى استدلالى كه مرحوم نائينى و

مرحوم محلاتى و ديگر علماى طرفدار مشروطيت مى كردند، در حقيقت تلاش مى كردند كه

بگويند مشروطه با اسلام مخالف نيست. اما نهضت مشروطيت به لحاظ فكرى در ادامه جريانى

قرار مى گرفت كه به فكر ايجاد