شايسته است ببينيم عناوين و فصول مباحثى كه به عنوان انقلاب اسلامى ارائه مى
شود، شامل چه چيزهايى است. به نظر بنده، فصول مباحث اين درس بايد معطوف به اين پرسش
ها باشد: نخست، ويژگى هاى رژيم قبلى در بُعد اقتصادى يا اجتماعى چه بود؟ دوم، كدام
نيروهاى اجتماعى با رژيم مخالف بودند؟ سوم، جايگاه جهانى و منطقه اى ايران در سال
56 و 57 و نيز روابط ايران با كشورهاى غربى در آن سال ها چگونه بوده است؟ چهارم،
سابقه مبارزات سياسى، اجتماعى و دينى با حاكميت پيشين چه بوده است؟ پنجم مبارزات
قبلى چرا موفق نشد؟ ششم چگونه مذهب وارد صحنه شد و در سايه كدام تغيير و تحولات،
اين امر محقَّق شد؟... و سرانجام، پاسخ سئوالات انبوهى نظير اين كه هويدا را چرا
عوض كردند؟ چرا فضاى باز سياسى كارتر مطرح شد و شاه تحت فشار قرار گرفت؟ چرا نصيرى
رئيس ساواك يعنى مرد شماره يك اطلاعاتى و امنيتى رژيم شاه، ناگهان سفير ايران در
پاكستان شد؟ چرا حادثه 17 شهريور ديگر تكرار نشد و مثلا در فلان منطقه ارتش كشتار
نكرد؟ و اصولا چرا مقاله احمد رشيدى مطلق در روزنامه اطلاعات نوشته شد؟..... اين ها
سؤالات اصلى اى است كه درس و بحث انقلاب اسلامى بايد به آن ها بپردازد.
شما مى بينيد كتابى مثل خاطرات ويليام شوكراس، به قيمت 3 ـ 4 هزار تومان دست به
دست در ميان دانشجويان فروخته مى شود و اصولا كتاب هاى مربوط به خاطرات خارجى ها يا
اعضاى خانواده سلطنتى پرجاذبه ترين كتاب هاست. اين نكته بيانگر اين معنا است كه
كمبود و فقر اطلاعات عمومى راجع به گذشته تاريخى انقلاب، آسيب پذيرى هاى جدى را به
دنبال مى آورد; و اين فقر اطلاعاتى، امروزه به شدت وجود دارد.
طبعاً شما بحث از انقلاب را هرگونه آغاز كنيد و هر نوع تبيينى را در پيش
بگيريد، به اقتضاى بحث سؤالات و ابهامات ويژه اى نيز در ارتباط با آن به ذهن دانشجو
خطور مى كند; يعنى در واقع فضاى طرح بحث كمتر به دانشجو اجازه مى دهد، خارج از آن
چارچوب بينديشد و شايد بخشى از سؤالاتى كه جناب عالى به عنوان محورهاى اصلى و ضرورى
طرح مى كنيد ناشى از نوع طرح بحث شماست. به همين دليل، كسانى كه با اين نحوه ورود
به بحث انقلاب مخالفند، معتقدند كه با فرض ورود به بحث انقلاب در اشكالى ديگر مسائل
و معضلات ديگرى در ميان است; از قبيل اين كه اگر اين انقلاب در سال 57 باتوجه به
آرايش نيروهاى آن دوره، فرضاً چنين ضرورت يافت كه جنبه مذهبى به خود بگيرد، آيا
اصولا مى توان براى آن اصالتى قائل شد؟ براى دانشجو اين مسئله جدى است كه آيا به
عنوان يك مسلمان .
بايد از انقلاب حمايت كرد; هرچند كه در آن دوره منافع آمريكا هم بنا به فرض اقتضا
مى كرد كه از انقلاب حمايت كند. يعنى آيا صرف حمايت آمريكا يا قبول تئورى هاى
توطئه، نافى اصل و اساس انقلاب مى تواند باشد؟ به هر حال، انقلاب به نحوى بار
ايدئولوژيك را نيز با خود حمل مى كند، ولى نحوه ورود شما به بحث و فضايى كه در بحث
باز مى كنيد، ديگر اجازه نمى دهد از بُعد ارزشى انقلاب سخنى به ميان آيد. مى توان
گفت كه تبيين ارزشى و اعتقادى انقلاب نيز از اهداف اصلى اين درس است; آيا فكر مى
كنيد صرفاً تبيين علمى از انقلاب كافى باشد؟ و اگر جلب حمايت از انقلاب يكى از
اهداف اين درس باشد، با تبيين صرف رخدادها، آن غرض نيز به دست خواهد آمد؟ و آيا
اصولا تقويت رسالت هاى دينى و جهانى انقلاب اسلامى نيز نبايد يكى از اهداف اين درس
تلقى شود؟
زيباكلام: هدف درس ريشه هاى انقلاب، اتخاذ موضع بد يا خوب بودن پديده انقلاب
نيست. هدف، بيان چرايى و چگونگى وقوع انقلاب است. به نظر من، قبل از توجه به ابعاد
ايدئولوژيك و ارزشى بايد خود پديده شناخته شود. پيش از اين مرحله، اصل موضوع ناروشن
و مبهم است و سؤال ها نسبت به خود پديده پابرجاست. قبل از پرداختن به اصل موضوع و
تبيين و درك خود پديده انقلاب و تحولات مربوط به آن، طرح هر موضوع و مبحث ديگرى كه
به نحوى هم با موضوع انقلاب مرتبط باشد، راه رفتن در هوا و قدم زدن بر بام تخيلات،
تفسير خواهد شد.
به هر حال در پرداختن به اين موضوع نيز، پاره اى از اساتيد، بحث هاى ارزشى و
دينى را به نحوى دنبال مى كنند. براى مثال، دسته اى انقلاب را به عنوان نتيجه يك
تفكر دينى و يك سلسله آرمان هاى دينى و تاريخى 1400 ساله به تحليل مى كشند; دسته اى
ديگر، همان گونه كه شما گفتيد بررسى تحولات مختلف سياسى و اجتماعى را مقدمه اى قرار
مى دهند تا توضيح دهند كه چگونه انقلاب رنگ دينى و مذهبى به خود گرفت; دسته اى
ديگر، جامعه شناسى انديشه دينى و پيدايش گرايش دينى، به عنوان يك نيروى اجتماعى در
انقلاب، را مطالعه مى كنند. ولى سؤال اينجاست كه آيا اهداف ارائه درس انقلاب اسلامى
در دانشگاه ها، به صرف اهداف علمى و در نتيجه، تبيين علمى رخدادها محدود مى شود، يا
اهداف ارزشى و دفاع از اصول آرمانى انقلاب نيز بخشى از اهداف ارائه اين درس است. و
اگر فرض دوم درست باشد، چگونه با ارائه بحث در يك چارچوب صرف علمى قابل جمع است؟.
زيباكلام: به نظر بنده اگر بخواهيد چنين هدفى را در درس دنبال كنيد، با دو مسئله
يا دو مشكل جدى مواجهيد كه بايد در نظريه پردازيتان آن را مدنظر قرار
دهيد. ابتدا اشاره كنم كه چند سال پيش، آقاى هانتينگتون مقاله اى را عرضه كرد كه در
اين سال بيشترين بحث را متوجه خود ساخته است. اساس بحث ايشان اين است كه جهانى كه
تاكنون داشته ايم در حال دگرگونى است و ساختارى كه بر پايه دولت ـ كشور
(nation-state)بوده، بتدريج فرو مى ريزد. ناسيوناليسم از ميان مى رود و جهان
پلوراليزه مى شود. قطب هايى كه بر مبناى اقتصاد و يا تضاد ايدئولوژيك وجود داشت
ديگر باقى نخواهد ماند. قرن جديد، قرن تمدن ها و مصاف آن هاست و مجموعه اى از تمدن
ها رو در روى هم قرار خواهند گرفت; تمدن مسيحى، تمدن كنفوسيوسى، تمدن غربى،... و از
ميان اين تمدن ها، دو تمدن غرب و اسلام به طور جدى رو در روى هم قرار مى گيرند.
چنانكه امروز ضديت اصول گرايى (Fundamentalism) با غرب را مشاهده مى كنيم و رفتار
اسلام گرايان در ايران، الجزاير، مصر و...، همه در اين چارچوب قابل تحليل است; چرا
كه ضديت با غرب، عنصر اصلى اين هاست. نكته ديگر اين كه در اجلاسيه پيمان ناتو در
اسفند ماه سال 1373، دبيركل آن آقاى ويلى كلاوس، طى سخنانى چنين اشعار مى دارد كه
تا امروز خطرى كه غرب را تهديد مى كرد از شرق اروپا بود و از اتحاد شوروى و كمونيزم
ريشه مى گرفت; ولى امروزه خطرِ وحشتناك تر، خطر اصول گرايى اسلامى است كه از جنوب
اروپا مى آيد; يعنى خطر از سمت ايتاليا و اسپانيا، از ناحيه الجزاير، تونس، ليبى و
مراكش و... سرچشمه گرفته و بتدريج، شمال اروپا را نيز در بر خواهد گرفت. پس امروزه،
بر خلاف نظر آنان كه بقاى ناتو را ضرورى نمى دانند، بيش از هر زمان به ناتو براى
مقابله با بنيادگرايى، نيازمنديم. در ايران هم، آگاهانه يا ناآگاهانه، عده اى به
نداى امثال هانتينگتون و ويلى كلاوس لبيك مى گويند و با اين تفكر همداستان مى شوند
كه آرى درست است; بنيادگرايى پديده خشنى است كه مى خواهد غرب را بكوبد. پس اسلام يا
چهره جديد اسلام همان چيزى است كه شما مى گوييد.
پس من دوباره پرسش را به شما باز مى گردانم كه مراد از اهداف جهانى و دينى و
رسالت هاى آرمانى كه شما براى انقلاب اسلامى قائل شده ايد چيست؟ اگر همين تفسيرى
است كه هانتينگتون مى گويد، ما هم در آن دام افتاده ايم و در مسير جناح راست تفكر
سياسى غرب قرار گرفته ايم; من معتقدم كه حتى اگر مى خواهيم چنين كنيم، دست كم بايد
آگاهانه اين كار را بكنيم. بنابراين مسئله نخست اين است كه پرداختن به آرمان ها را
در كدام قالب مى خواهيد دنبال كنيد؟ مسئله دوم اين است كه كسانى كه به سمت تعريف
ايدئولوژيك از انقلاب اسلامى روى آورده و خواسته اند آن را در قالبى ايدئولوژيك طرح
كنند، در واقع آن را از تاريخ معاصر
بريده اند، تا بتوانند آن را به قدّ و قواره ايدئولوژىِ پيشاپيش آماده شده خود
درآورند. ايدئولوژيزه كردن انقلاب، خواه ناخواه، آن را از تحولات و واقعيت هاى روى
داده در تاريخ معاصر، جدا خواهد ساخت.
پس بايد بدانيد كه اولا با اين تفكرى كه از سوى هانتينگتون مطرح شده بايد مواجه
شويد. التزام به اين تفكر كه اصول گرايى اسلامى در تضاد بنيادى با فرهنگ و تمدن غرب
مى باشد، شما را در معرض اين كه تروريست تلقى شويد قرار مى دهد، و آنها آماده اند
از شما بهانه بگيرند و شما را ضد حقوق بشر و ستيزه جو بخوانند; آيا مى خواهيد دلايل
و شواهد عينى مورد نظر آنان را فراهم كنيد؟
ثانياً، مسئله اساسى ترى كه مطرح مى شود آن است كه آيا واقعاً انقلاب اسلامى
عليه غرب بود؟ آيا واقعاً چنين قرائتى و چنين برداشت و تفسيرى را مى توان از انقلاب
اسلامى استخراج نمود؟ آيا در سال 1357 كه مردم ايران انقلاب كردند و رژيم شاه را
سرنگون ساختند، به حركت و مبارزه شان عليه رژيم شاه به عنوان يك مبارزه و يك جهاد
تاريخى عليه فرهنگ و تمدن غرب مى نگريستند؟ به همين خاطر است كه بنده معتقدم تا ما
تكليف خودمان را با اين سؤال ها كه: انقلاب اسلامى در پى تحقق كدام اهداف و آرمان
ها به وجود آمد؟ چرا و چگونه شكل گرفت؟ و اساساً مبارزه با رژيم قبل از انقلاب بر
سر چه بود؟ روشن نكنيم بقيه بحث ها و تحليل ها صرفاً انتزاعى، ايدئولوژى زده و ذهنى
خواهد بود. ما مى توانيم حسب موضوعات روز و احوال سياسى جامعه، به طور منظم براى
انقلاب اسلامى اهداف و رسالت بسازيم. ولى اين اهداف، انگيزه ها و رسالت ها كه مى
سازيم چقدر با گوهر و جوهره انقلاب در سال 1357 مطابقت خواهند داشت؟ امروز بنابر
دلايل سياسى، يك موج غرب ستيزى در جامعه ما رواج دارد; از اين رو انقلاب اسلامى را
غرب ستيز تعريف مى كنيم و مى گوييم انقلاب اسلامى براى مبارزه با فرهنگ و تمدن منحط
غرب به وجود آمده است. فردا ممكن است چيز ديگرى رواج پيدا كند، در نتيجه، باز
انگيزه و اهداف انقلاب اسلامى تغيير يافته، آن موضوع جديد مى شود. امروز غرب ستيزى
مد روز و امرى رايج است، فردا ممكن است مثلاً عدالت اجتماعى يا برابرى و مساوات
مطرح شود، باز عده اى به راه افتاده و خواهند گفت كه انقلاب اسلامى اساساً براى
تحقق عدالت اجتماعى به وجود آمده است و به همين ترتيب... درحالى كه انقلاب اسلامى
يعنى آن تحول عظيمى كه در 22 بهمن سال 1357 اتفاق افتاد و خواست ها و انگيزه هاى
مشخص و روشنى داشت. كافى است شما به شعارهاى دوران انقلاب، قطعنامه هاى تظاهرات ها
و راه پيمايى ها، مصاحبه ها و نطق هاى رهبران انقلاب از جمله و مهم تر
از همه، خود امام خمينى مراجعه كنيد تا دريابيد مبارزه بر سر چه بود و انقلاب
اسلامى چه مى خواست و در پى تحقق كدامين اهداف و آرمان ها بود.
انقلاب اسلامى يك بشكه يا ظرف خالى نيست كه ما برحسب مسائل و تحولات روز، هرچه
خواستيم به درون آن سرازير نماييم. اين جان كلام من است. خلاصه اين كه بنده درس
انقلاب اسلامى را وسيله اى براى شناخت گوهر و جوهره انقلاب مى دانم. در نتيجه اين
درس نبايد به ابزارى براى تبليغ مسائل و اهداف سياست زده و ايدئولوژى زده روز مبدل
شود. اين قبيل مسائل مى آيند و مى روند، آنچه ماندنى است ذات و گوهر انقلاب اسلامى
است. انقلاب اسلامى از خود شناسنامه و هويت دارد و وظيفه درس انقلاب اسلامى معرفى
آن هويت به نسل جوانى است كه انقلاب را نديده و نمى داند آن حركت عظيم به خاطر چه
چيز صورت گرفته است.
حاصل ايراد شما اين است كه به جاى آن كه مستقيماً به اهداف ارزشى و رسالت هاى
آرمانى انقلاب پرداخته شود، بايد تبيين تحليلى و تاريخى از فرآيند رخداد انقلاب
عرضه گردد. در اين صورت، وقتى چنين محتوايى به عنوان درس انقلاب اسلامى ارائه شد،
لزوماً كاركرد روان شناختى آن اين خواهد بود كه در دانشجو احساس معقول بودن و اصيل
بودن انقلاب و شعارها و اهداف آن پديد خواهد آمد و نگاه جانبدارانه و مثبتى به اصل
انقلاب خواهد يافت. ولى اين نكته هم شايان توجه است كه در يك تحليل علمى، با فرض
داشتن چارچوب نظرى خاص، همه عناصر دلخواه را نمى توان جمع كرد و تأمين آن هدف روان
شناختى و اعتقادى، بستگى به اين دارد كه در تحليل، چه عناصرى در كنار هم جمع شده
باشند! يعنى از چيده شدن هر مجموعه اى از مؤلفه ها و عناصر اطلاعاتى، نمى توان چنان
اهداف ارزشى و اعتقادى اى را تأمين ساخت..
زيباكلام: بله، براى مثال همين كه ما تحليل مى كنيم و مى گوييم اسلام به عنوان
يك نيروى اجتماعى و ايدئولوژيك وارد صحنه شد، در كنار آن، اين تحليل را هم مى كنيم
كه ناسيوناليسم، مصدقيسم، جبهه ملى و ماركسيسم به بن بست رسيدند. انديشه هاى
سكولار، اعم از چپ و راست، در جهان عرب و ايران، چه مسلحانه و چه مسالمت آميز، ديگر
نتوانست روى پاهاى خود بايستد. بر اين اساس، اكنون اقبال به دين به مثابه يك نيروى
قوى مطرح است، در حالى كه سى سال پيش چنين نبود و اسلام در ميان اقشار تحصيلكرده و
روشنفكر اساساً مطرح نبود و به عنوان يك نيروى اجتماعى عمل نمى كرد. اما اين كه
آينده چه خواهد شد، بدرستى قابل پيش بينى نيست; بخشى از آن باز مى گردد به عملكرد
امروز ما. ولى
به هر حال در اين درس نبايد توقع داشت كه وضعيت آينده انقلاب اسلامى و جمهورى
اسلامى روشن شود.
بنابراين محتواى بحث مزبور نهايتاً به اينجا منتهى مى شود كه انقلاب اسلامى
ضرورتى بود كه بايد اتفاق مى افتاد. يعنى توصيف «آنچه رخ داد» را به انجام مى
رساند، ولى اين كه توصيه كنيم به اين كه مشابه آن نيز در جاى ديگرى رخ دهد، چنين
امرى ناممكن خواهد بود. يعنى اين سير بحث، تنها ضرورت رخداد انقلاب در ايران 57 را
توضيح مى دهد، ولى ديگر آن اقبال و تعلق خاطر دانشجو به انقلاب، كه مدنظر پاره اى
از مدرّسان اين درس است، تأمين نمى شود!.
زيباكلام: اين دغدغه را بنده هم دارم. ولى در دو واحد درس عمومى نمى توان براى
تمام مشكلات سياسى، اجتماعى و اقتصادى پس از انقلاب توجيهى درست كرد. همه اين كارها
را هم كه بكنيم، يك عملكرد بجا يا نابجاى حكومت آن ها را به باد مى دهد و تمام آن
اهداف و اغراض و يا نتايجى را كه مى خواهيم در درس انقلاب بدان برسيم، در نتيجه
عملكرد حكومت و مسئولان از بين خواهد رفت. چنانكه گفته شده، دو صد گفته چون نيم
كردار نيست. به نظر من اگر ما شناخت درستى در باب انقلاب اسلامى به دانشجو بدهيم،
به خودى خود تعلق خاطرى نيز براى دانشجو نسبت به انقلاب پديد خواهد آمد. ولى بيش از
اين، به عملكرد نظام جمهورى اسلامى مربوط خواهدشد و وظيفه اين درس نيست. توصيه ها و
بايد و نبايدهايى كه بايد به دانشجو منتقل شود، مبانى ديگرى مى خواهد و در جاى
ديگرى بايد براى آن فكر شود. ما خوب است بين رخداد انقلاب و آنچه پس از انقلاب رخ
داده است، تمايز قائل شويم. اگر در اين درس، دانشجو پديده انقلاب را به صورت امرى
كه حقانيتى داشته بفهمد، حتى اگر نسبت به برخى از دستاوردهاى پس از انقلاب كه ناشى
از پاره اى عملكردها يا عوامل ديگر بوده، چندان توجيه محكمى به دست نياورد، باز اين
درس به هدف خود رسيده است.
به هر حال به عقيده بنده، انقلاب اسلامى به مؤلفه هايى چون رژيم شاه، روحانيت،
اقتصاد، گروه هاى سياسى، مذهب، تفكرات سياسى رايج، روابط با واشنگتن و.... ربط مى
يابد و درس ما بايد پاسخگوى توضيح اين گونه عناصر باشد. براى مثال، مى توانيم به
صورت نمونه در آغاز درس، بررسى كنيم كه دانشجو چه سؤالاتى نسبت به انقلاب اسلامى
دارد; 10 سؤال 20 سؤال و يا بيشتر. آنگاه در پايان درس داورى كنيم كه آيا بحثى كه
ارائه شده، دست كم پاسخ برخى از سؤالات مزبور را فراهم كرده است يا نه؟ در فرض مثبت
بودن جواب، آن درس تا حدى موفق بوده است.
جناب آقاى عظيمى، جناب عالى نيز در خصوص درس انقلاب اسلامى و ريشه هاى آن (كه
از جمله دروس معارف در دانشگاه هاست)، نحوه ارائه آن در حال حاضر و اساتيدى كه اين
دروس را ارائه مى كنند، چنانچه نظرى داريد، بيان فرماييد..
عظيمى: تنها نكته اى كه مى توانم داشته باشم اين است كه در اين درس همانند هر
درس ديگر دانشگاهى بايد متكى بر تحقيق و بررسى مداوم بود. بايد بويژه در اين درس كه
درسى ويژ در جامعه دانشگاهى ايران است بيش از پيش به تحقيق و تتبّع ميدانى ـ علمى
در جامعه خودمان پرداخت و نتايج اين تحقيقات را تدريس كرد تا درس داراى محتوا شود و
حالت شعار گونه به خود نگيرد. در درس هاى معمول دانشگاهى مثلا در درس هاى مربوط به
علم اقتصاد كه حوزه تخصصى اينجانب و همكاران بنده است، ما مى توانيم تا حدى دروس
خود را به دستاوردهاى اساتيد خارجى كه تحقيقات وسيعى را طى سال ها و سال ها در
زمينه موضوعات اين دروس انجام داده اند متكى سازيم. اين وضعيت براى عمده دروس
دانشگاهى صادق است. حالا ممكن است اين تحقيقات در داخل كشور و يا در خارج كشور صورت
گرفته باشد، ولى وضعيت در زمينه درس هاى ويژه مانند درس ريشه هاى انقلاب كاملا
متفاوت است. اجازه دهيد به نمونه اى ملموس در اين زمينه اشاره كنم. مى دانيد يكى از
دروس مورد علاقه بنده درس اقتصاد ايران است. براى اين كه بتوانم اين درس را بهتر
سامان دهم، مجبورم پروژه هاى مختلف تحقيقى در زمينه اقتصاد ايران داشته باشم و مدام
درگير اين پروژه ها باشم و هيچ مقطعى نيست كه مشغول اجرا يا سرپرستى يا سازمان دهى
و يا كمك به اجراى چند پروژه تحقيقى درباره اقتصاد ايران نباشم. چرا؟ براى اين كه
بايد از هر پروژه اى چيزى تازه بياموزم و اين آموخته هاى تازه را به درس اقتصاد
ايران اضافه كنم. على الاصول اگر قرار شد يك درس دانشگاهى اعتبار داشته باشد، جاذبه
و كشش داشته باشد و معنى دار باشد بايد پايه تحقيقاتى اش قوى گردد. همان طور كه عرض
كردم در درس هايى كه در همه دانشگاه هاى دنيا تدريس مى شود، اگر خودمان هم تحقيق
نمى كنيم، دست كم مى توانيم يك كتاب خارجى را كه متكى بر تحقيقات است به دست آوريم
و درس بدهيم. ولى در درس اقتصاد ايران، يا در درس ريشه هاى انقلاب اسلامى ايران
بايد خودمان تحقيق كنيم و محتواى علمى لازم را فراهم كنيم و اگر تحقيقات ما در
زمينه هاى لازم كافى نباشد، حتماً دچار مشكل خواهيم شد. پس تنها توصيه اى كه مى
توانم داشته باشم اين است كه براى درس مورد اشاره شما بايد مبانى تحقيقاتى قوى در
داخل، فراهم ساخت و بدون حب و بغض به بررسى مسائل مربوط پرداخت. البته براى ما مشكل
است كه بخواهيم
گوشه اى از مسائل انقلاب اسلامى را مطالعه و بررسى كنيم و در اين مطالعه از گرايش
هاى عاطفى خود در مورد انقلاب پرهيز نماييم. چرا كه همه ما درگير اين انقلاب بوده و
هستيم. ولى على رغم اين نكته بايد كوشش خود را براى مطالعه علمى و به دور از حب و
بغض مسئله معطوف سازيم. در اين زمينه كارهايى هم صورت گرفته و حداقل اين كه مراكز
اطلاعاتى وسيعى درست شده است. مثلا بر اساس آنچه از دوستان شنيده ام، در يك مركز
مطالعات ايرانى وابسته به دانشگاه هاروارد در امريكا مجموعه اى وسيع از مصاحبه با
ايرانى هايى كه در دوره قبل از انقلاب در ايران نفوذ و تأثيرى داشته اند، فراهم
كرده اند و به اين وسيله ظاهراً چند هزار ساعت نوار مصاحبه در آنجا فراهم آمده است.
البته جزئيات مسئله را نمى دانم و فرصت لازم پيش نيامده كه بتوانم از اين مركز
بازديدى داشته باشم و اين مصاحبه ها را در حد ممكن بشنوم. ولى در حدى كه اطلاع
يافته ام، در اين مركز كوشش فراوانى كرده اند تا نظر افراد مختلفى را راجع به
انقلاب بپرسند و جمع كنند. مثلا اگر كسى وزير بوده، رفته اند با او مصاحبه داشته
اند كه شما بگوييد اين انقلاب چگونه رخ داد. بحث اين نيست كه آن شخص درست گفته يا
نه؟ بحث اين است كه به اين صورت مجموعه اطلاعاتى بسيار با ارزش فراهم مى شود كه
نيازمند آن هستيم كه در صورت امكان نسخه اى از اين مجموعه براى مطالعه به داخل كشور
آورده شود، يا افرادى به دانشگاه مزبور براى تحقيقات بروند و اين نوارها را گوش
كنند، اطلاعات به دست آمده را منتقل كنند، ايده اى بدهند، فرضيه اى بدهند، فرضيه را
آزمون كنند و نتايجى به دست آورند. باز هم در جاهاى ديگر و در داخل كشور از همين
تحقيق ها بايد صورت داد. خلاصه هر چه تدريس اين درس بيشتر متكى به تحقيقات و مستند
به بررسى هاى علمى شود اثر بهترى روى دانشجويان خواهد داشت و اگر اين كار نشود ممكن
است تدريس اين درس نتيجه معكوس داشته باشد.
به عبارتى اگر تحقيقات لازم را نشود سامان داد شايد بهتر باشد كه اين درس را
عرضه نكنيم. چرا كه در اين شرايط، كسى درس را جدى نخواهد گرفت و دانشجو به تدريج
اين گونه احساس خواهد كرد كه بايد جزوه اى را بخواند، امتحانى بدهد و مسئله را تمام
كند; نه اين كه درباره رخداد انقلاب به تأمل و انديشيدن روى آورد. با توجه به مطالب
بالا باز هم تأكيد مى كنم كه تنها توصيه اى كه مى توانم داشته باشم، اين است كه
سامان دهى تحقيق و تحقيق هر چه بيشتر درباره اين درس كه يك درس صرفاً ايرانى است،
لازم است و نمى توانيم در اين باره كتابى را از جايى ديگر ترجمه كنيم و درس بدهيم و
انتظار داشته باشيم كه نتيجه خوبى بگيريم. مسئله