بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 47

سوژه اش آدم هايى هستند كه از روستا آمده اند و اصولا فرهنگ تقابل شهر و روستا در

اين دوره به وجود مى آيد.

به علاوه، اين نيروى اجتماعى كه توقعاتى پيدا كرده و يا اقشار و طبقاتى را هم به

وجود آورده، نه به آن اهدافى كه مى بايد، رسيده و نه زندگى اش بهتر از وقتى كه در

روستا زندگى مى كرده، شده; در نتيجه، همين نيروى اجتماعى حاشيه نشين، به يك نيروى

معترض تبديل مى شود كه تقابل ها و تعارض هاى فرهنگى ناشى از عدم امكان استحاله اين

نيروها در فرهنگ مدرن شهرى نيز، زمينه اعتراض و شورش را دو چندان مى كند.

از سوى ديگر، گذار از كشاورزى به صنعت، نوعى از بلوك بندى جديد قدرت است كه اين

هم به نظر من سير طبيعى اش را در ايران طى نمى كند. زيرا شاه در دوران جديد مظهر

قدرت سياسى است كه متكى به فرهنگ سياسى نوع سرمايه دارى است و از مناسباتى مغاير با

جامعه زميندار فئودالى منشأ مى گيرد و به هر حال وقتى بخواهد در سيستم جديد عمل

كند، بايد با شاه دوران جديد، متناسب باشد. ولى شاه ايران با همان ويژگى هاى قبلى و

بلكه بدتر در رأس هرم سياسى قرار مى گيرد و اين شكاف در درون هيأت حاكم و دستگاه

حكومت پديدار مى شود و پيوستگى و انسجام را در اجزاء حكومت از ميان مى برد; شاه

ديگر كسى نيست كه همه اقشار و بلوك هاى قدرت را رهبرى كند. مسئله ديگرى كه به اين

موارد افزوده مى شود، افزايش قيمت نفت در سال 52 است كه موجب مى شود برنامه عمرانى

چهارم و پنجم بر پايه درآمدهاى جديد، كه دو برابر شده بود، تنظيم گردد. ولى كاهش

قيمت نفت در سال 54 كه منجر به كاهش درآمدها مى شود، تعارض هاى جديدى را آشكار مى

سازد. در اين دوره يكى از تحولات اجتماعى ـ اقتصادى، رشد حضور دولت و رشد سرمايه

دارى دولتى است; شركت هاى عظيم دولتى درحالى كه ديگر منبع نفت همچون سابق در اختيار

شاه نيست، با شاه در تعارض مى افتند. شاه كه خان است، قدر قدرت و قوى شوكت است و

منشأ همه چيز و همه تصميم گيرى هاست با آن نوع از تقسيمات قدرت كه متأثر از دوره

قبلى است، امكان بقا در دوره جديد را از دست مى دهد.

در عرصه فرهنگى نيز اين دوره، دوره ظهور ايدئولوژى هاى مبارزه جو در ايران است;

قبل از اين دوره، مبارزه ـ براى مثال اگر مبارزه حزب توده را معيار قرار دهيم، كه

به نظر من به دلايلى مى شود چنين كرد ـ خيلى شكل ايدئولوژيك ندارد يعنى تئوريزه

نيست و حتى در پى ايجاد يك آرمانشهر و مدينه فاضله نيز نمى باشد. ولى در اين دوره،

شما با ايدئولوژى و با مبارزه در قالب ايدئولوژى اى مواجهيد كه فقط در پى اين


صفحه 48

نيست كه نظام سياسى را از بين ببرد، بلكه به شكل مشخص و با استفاده از موضع نقد، در

پى ايجاد مدينه فاضله است. شما در آثار و مكتوبات تمام گروه هاى چپ اين ها را مى

بينيد. دكتر شريعتى نيز دقيقاً ويژگى اش اين است كه به مبارزه رنگ ايدئولوژيك مى

دهد و براى آن فلسفه تاريخ درست مى كند، و براى آينده هم يك مدينه فاضله ترسيم مى

كند. امام نيز همين كار را مى كند و در تئورى ولايت فقيه اش طرحى از مدينه فاضله

ارائه مى دهد. حالا اين كه هر كدام از اين ها چه نيروهاى اجتماعى اى را پاسخگو

بوده، بحث خاصى است و من البته نمى خواهم بگويم كه اين تئورى منظور دكتر نبوده است.

به صورت احتمال مى توان گفت كه تئورى ولايت فقيه نظريه اى است كه به همه نيروهاى

اجتماعى در آن دوره پاسخ مى دهد; اين نظريه، نظريه گروه هاى مبارز و مخالف است كه

در قالب انديشه فقهى و نوع خاصى از انديشه دينى عرضه مى شود. به نظر من اگر كتاب

امت و امامت دكتر شريعتى را در نظر آوريد، همين نگرش است كه به زبان امروز ترجمه

شده است. ايشان در اين كتاب، دموكراسى را به شكل غربى اش رد مى كند، شكل هاى

استبدادى را نيز رد مى كند و آنگاه نوعى نظام امامتى را كه دموكراسى متعهد مى نامد،

مى پذيرد. به هر روى، ظهور ايدئولوژى هاى اجتماعى اى كه نيروهاى اجتماعى را بسيج مى

كنند، بر خلاف دوره هاى گذشته، صرفاً متكى بر نيروهاى طرف اعتماد گروه هاى اجتماعى

نيست; حتى نيروهاى طرف اعتماد گروه هاى اجتماعى نيز با ابزار ايدئولوژيك، مردم را

بسيج مى كنند و بسيج اجتماعى را انجام مى دهند. اين ها نمونه هايى است كه نشان مى

دهد تحولات اجتماعى در اين دوره در سطوح مختلف اقتصادى، اجتماعى، فرهنگى و روابط و

مناسبات خارجى به سمتى مى رود كه همه نيروهاى اجتماعى احساس مى كنند امام نماينده

سياسى شان است. هر كدام هم از زاويه نگاه و از منظر خودشان به مسئله نگاه مى كنند.

تنها يك چيز آنها را به هم پيوند مى دهد و آن اين است كه چه چيز را نمى خواهند!

امام تا قبل از مجلس خبرگان، تنها يك صحبت كلى از حكومت اسلامى مى كند ولى از

جمهورى اسلامى و ولايت فقيه سخن نمى گويد; در پيام ها و صحبت ها راجع به اين كه

بايد نظام ولايت فقيه را مستقر كنيم، صحبتى نمى كند; حتى در نحوه عملشان هم اين را

نمى بينيم، در پيش نويس اول قانون اساسى هم نيست و وقتى پيش نويس را نزد امام مى

برند، امام نمى فرمايند اين اصل را هم بدان اضافه كنيد و تأكيدى بر اين مطلب نمى

كنند. منظور اين نيست كه ايشان اين مطلب در ذهنشان نبوده، بلكه اشاره به همان مطلب

مهمى دارم كه دكتر زرگرى نژاد گفتند كه شايد امام احساس مى كرده اكنون موقعيت و

شرايط فراهم نباشد. در مجموع، عرض من اين


صفحه 49

است كه در مقطع اوج گيرى انقلاب، مجموعه نيروهاى موجود در جامعه، با خواسته هاى

مختلف و با اهداف گوناگون، در يك چيز گويى با هم اشتراك مى يابند و آن اين كه صورت

بندى سياسى حاكم، آنها را نمايندگى نمى كند و در نتيجه، آن را نمى خواهند.

استنباط بنده اين است كه نقطه ثقل بحث حضرت عالى در خصوص تبيين بستر وقوع

انقلاب اسلامى، اقتصاد سياسى رژيم گذشته است; يا دست كم، نقطه شروع تحليل شما اين

است كه اصلاحات و مدرنيزاسيون شاه از دهه چهل سر از نتايج و تبعاتى در ابعاد

اجتماعى و فرهنگى در مى آورد كه تبديل به بحران مشروعيت سياسى مى شود; چنانكه در

نتيجه بروز بحران هويت در عرصه فرهنگى نظام اجتماعى دچار انسلاخى مى شود كه زمينه

ظهور ايدئولوژى هاى جديد را فراهم مى كند. مجموعه اين عوامل دست به دست هم داده،

انقلاب را سامان مى دهند. جناب زرگرى نژاد، اگر نكاتى در اين خصوص مورد نظرتان است،

استفاده مى كنيم..

زرگرى نژاد: من آنچه را دكتر اكبرى اشاره نمودند، به عنوان بخشى از واقعيت انكار

نمى كنم. در حقيقت، دگرگونى اجتماعى، فقر فزاينده، به هم ريختن جايگاه درآمدها و

تغيير ساخت اقتصادى و منابع درآمد جامعه، همه اين ها عوامل متعددى هستند كه ما مى

توانيم به عنوان عوامل گسترش نارضايتى مردم و تشديد پرخاش هاى اجتماعى و در نتيجه،

آغاز مبارزه يا ورود مردم به آن برشماريم و شايد بتوانيم عوامل متعدد ديگرى را هم

بر اين ها بيفزاييم. اما گمان بنده اين است كه مشابه اين عوامل، و مسائلى همچون فقر

اجتماعى چشمگير و دردهاى اجتماعى بارز و ملموس، به نوعى در گذشته هم وجود داشته،

چنانكه در طول بيست سال حكومت رضاخان، سلطه و چپاول يك تنه او و فساد و فقر اجتماعى

را كاملا مى بينيد. بنابراين، اين فاكتورها و مؤلفه ها با هويت خاص خودشان در دهه

هاى قبلى هم در جامعه مشاهده مى شوند; آنچه مهم است اين است كه چگونه در كنار

مجموعه اى از عوامل كه كنار هم جمع مى شوند اين مولود مبارك زاده مى شود؟ از دوره

مشروطيت به بعد، بحث مشروعيت براى ما مطرح بوده است و همواره مردم، روشنفكران و

نخبگان جامعه بر سر مسئله مشروعيت با هم كشمكش داشته اند و حكومت و دولت را مشروع

نمى شناخته اند. اين يك بحث اساسى و ريشه دار است و مى توانيم بگوييم از مشروطه تا

انقلاب اسلامى عدم مشروعيت مجموعه حكومت ها، اصلى دايم و ثابت است.

اين بحران مشروعيت، در آستانه انقلاب اسلامى و از دهه چهل به بعد كاملا تشديد مى

شود، به حدى كه ديگر در ميان مردم هيچ گرايشى وجود ندارد كه در


صفحه 50

صورت انجام اصلاحات، حكومت را مشروع بشمارند. تلقى شايع چنين است كه حكومت مشروع

حكومتى است با ويژگى هايى غير از اين حكومت.

يعنى جايگزين ها و آلترناتيوهايى براى حكومت وقت مطرح مى گردد..

ج : دقيقاً; ديگر بحث از چگونگى مشروع شدن حكومت، مثل اين كه چگونه انتخابات

سالم برگزار شود يا آزادى بيشتر گردد، نيست. اين انتظار مربوط به زمان هاى قبلى

است; بخصوص از 15 خرداد به بعد، مسئله براندازى به عنوان يك آرمان سياسى مطرح است.

بدين سان، نحوه پاسخ به فقدان مشروعيت، در انديشه اجتماعى تحولى انقلابى پيدا مى

كند و نخبگان سياسى جامعه در نتيجه نارضايتى هاى خود كه تحت تأثير سياست هاى شاه

تشديد شد، همان گونه كه فرمودند، به دنبال يك آرمانشهر و مدينه فاضله اند و فكر

ايجاد حكومت مطلقه

نه به معناى رايج امروزدر اين روزها مطرح مى شود. اين واژگان

واژگانى است كه در اين ايام به كار مى رود. انديشه امت و امامت و حكومت طراز شيعى

طرح مى گردد. علما و روشنفكران دينى در دوره مشروطيت، نهايتاً به محدود كردن دايره

استبداد و ايجاد زمينه هايى از عدالت اجتماعى مى انديشيدند، اما مى بينيم كه از 15

خرداد به بعد، بويژه طلاب جوان تر، به دنبال براندازى و تأسيس حكومتند و بتدريج يك

فكر كلى ايجابى با تعيّنات كاملا متمايز، در قالب ايجاد حكومت اسلامى طرح مى شود.

روشنفكران دينى هم غالباً در دل نهضت آزادى در قالب مبارزه اى مسالمت آميز به اصلاح

نظام و حكومت معتقدند، ولى مجموعه جوان كشور شيوه هاى مبارزه و آرمان هاى سياسى

نهضت آزادى را نمى پذيرد; كه دليل آن به اعتقاد من مسئله تشديد عدم مشروعيت حكومت و

تشديد فقر و نارضايتى اجتماعى به دليل مجموعه سياست هايى است كه فرمودند; و به هر

حال، متولد شدن فكر ايجاد يك حكومت جديد در ميان جريان هاى دينى و روشنفكران مذهبى

كه در دانشگاه ها و جاهاى ديگر كنار هم مى نشينند و ايدئولوژى انقلاب و آرمان هاى

انقلاب را مى سازند، نهايتاً به انقلاب اسلامى و مبارزه براى تأسيس حكومت اسلامى

منتهى مى گردد نه اين كه صرفاً عواملى همچون بحران اقتصادى جامعه موجب شود، بلكه

مسئله اساسى، به هم رسيدن و تأليف و تركيب اين جريان ها در دهه پنجاه بود و همان

گونه كه گفتند كلى بودن شعارها ـ و نه جزئى شدنش كه منشأ اختلاف مى شود ـ و آرمان

ها، مانع از اين شد كه نيروهايى كه برداشت هاى گوناگونى از مفهوم و آرمان حكومت

اسلامى داشتند از يكديگر جدا شوند و در مقابل هم صف بندى كنند و سرانجام چنين گمان

مى شود كه همه يك چيز مى خواهند و به دنبال آن با تمام نيرو حركت مى كنند; چنانكه

در سال 56 هيچ دعوايى بين روشنفكر


صفحه 51

دينى در دانشگاه با طلاب علوم دينى در حوزه ها بر سر حكومت اسلامى ديده نمى شود و

تنها بعد از پيروزى، اختلاف برداشت ها و اختلاف تفسيرها پديد مى آيد.

آيا اگر اصلاحات و مدرنيزاسيون شاه مسير منطقى ترى را طى مى كرد و در همان

حال، اصلاحات در نظام سياسى و ابعاد فرهنگى نيز شروع مى شد و همپاى اصلاحات اقتصادى

پيش مى رفت، باز هم در سال 57 شاهد آن نفى كلى و گره خوردن همه نيروهاى اجتماعى بر

يك محور مشترك مبنى بر اين كه نظام سياسى را نمى خواهيم، مى شديم؟.

زرگرى نژاد: چنين اتفاقى سالبه به انتفاء موضوع است; در تحليل و تبيين پديده هاى

تاريخى مورخ به آنچه مى توانست واقع شود و يا واقع مى شود نگاه مى كند. هرگونه حرفى

هم غيرقابل اعتماد است اما اگر مرا مجبور كنيد كه حرفى كلى در اين زمينه بزنم، بايد

بگويم حكومت شاه ماهيتاً در آن بافت سياسى نمى توانست دوام بياورد. زيرا بافت آن،

ديكتاتورى توتاليتر بود; يعنى ممكن نبود نظام شاه تمام امكاناتى را كه به اقتدار

فزاينده او مى انجاميد از خود سلب كند; گرچه به لحاظ نظرى و عقلى محتمل است اما به

لحاظ عينى وقتى به شخصيت شاه و وزيران او نگاه مى كنيد اين انتظار ناممكن به نظر مى

رسد. به گمان من اگر شاه پاره اى اصلاحات، و نه يك تغيير اساسى و ماهوى، را در پيش

مى گرفت و آن گونه كه غربى ها عموماً مى گويند پول نفت را در مسير يك سلسله نوسازى

هاى شتابزده متضاد با بافت سنتى جامعه قرار نمى داد ـ هر چند كه من اساساً ارزشى

براى اين تحليل قائل نيستم ـ و سياست مدرن كردن جامعه را مطابق با سنت ها اعمال مى

كرد، باز هم در ذهن تاريخ و جامعه ما و در انديشه دينى ما مشروعيت نداشت; يعنى

جامعه ما شاه را حتى اگر امام زاده مى شد هرگز نمى توانست بپذيرد. ما مشكلى داريم

كه الآن هم وجود دارد و آن اين است كه ملت ما به غلط آموخته اند كه همواره حكومت ها

مطرودند و كسانى كه آن بالا مى نشينند آدم خوبى نيستند; اين به معناى كامل و دقيق

در ميان مردم ما در زمان شاه وجود داشت. طبعاً در پيدايش چنين وضعى، پيش زمينه هاى

بعيد تاريخى نيز تأثير گذارند و به عنوان شرايط مُعِدّ (آماده كننده) حضور دارند.

سؤال فرضى شما را من ترجيح مى دهم بدين گونه طرح كنم كه آيا قضيه مى توانست صورت

ديگرى غير از اين هم پيدا كند؟ يعنى اگر شاه اين مسير را طى نمى كرد و اتفاقات دهه

چهل و پنجاه به لحاظ برنامه ريزى هاى اجتماعى اقتصادى و ظهور انديشه هاى مبتنى بر

ايدئولوژى در ايران اتفاق نمى افتاد، آيا شاه با بحران سياسى مواجه نبود؟ بايد پاسخ

داد چرا اينها همه بود ولى به آنجايى كه در سال 57 رسيد


صفحه 52

نمى رسيد.

در واقع، برنامه هاى عمرانى سوم و چهارم و پنجم شاه، از سويى به تحولات جارى

مرتبط با بلوك بندى قدرت هاى سياسى و تقابل دو اردوگاه سوسياليستى و سرمايه دارى و

تأثير آن بر انديشه دينى و سياسى ما در شكل ظهور جنبش هاى متمايل به سوسياليسم و در

نتيجه لزوم پاسخگويى نظام سياسى حاكم پيوند مى خورده و از سوى ديگر، به مسائل و

رخدادهاى داخلى و معضلات درون زا ارتباط مى يافته، يعنى در اين زمان، ما از سويى در

جامعه ايران زندگى مى كنيم و از سوى ديگر در جامعه جهانى; و تأثيرى كه ما از جامعه

جهانى مى پذيريم همان ظهور انديشه هاى مبتنى بر ايدئولوژى است. بنابراين اگر تحولات

دهه چهل و پنجاه در ايران اتفاق نمى افتاد، با صرف نظر از نكته اى كه راجع به «اگر

در تاريخ» گفته شد، آنچه در سال 57 اتفاق افتاد رخ نمى داد. يعنى اگر شاه در وضعيت

كشور تغييراتى مى داد، حداكثر به مثابه زير مجموعه نظام جهانى و تحت فشار آن، براى

نفى حكومت هاى توتاليتر و استبدادى، به سوى يك نوع نوسازى سياسى كه در كشورهاى در

حال توسعه جارى بود، پيش مى رفت و سر از يك حكومت پارلمانى مشروع، و نه انقلاب

اسلامى، در مى آورد.

اما به هر حال به صورت عينى ما فقط با يك تركيب مواجه هستيم كه خودمان آن را

ايجاد نكرده ايم و تنها مى توانيم با تجزيه آن، نقش عوامل مختلف و ميزان حضور كمى و

كيفى آنها را به دست آوريم و تركيب را توصيف كنيم و مثلا بگوييم كه در شكل گيرى

پديده انقلاب اسلامى اين رگه ها به عنوان مؤلفه ها و عوامل خاص چقدر نقش دارند; و

يا بگوييم حضور برخى ظاهراً بيشتر و چشم گيرتر است، بدون اين كه بتوانيم تبيين

دقيقى از سهم هر يك بكنيم. براى مثال، در پيدايش انقلاب مشروطيت ما آرمان خواهى

دينى را كمرنگ مى بينيم، ولى در انقلاب اسلامى حركت از موضع دين و خواست حكومت دينى

را پر رنگ مى بينيم; حضور مرجعيت را به شكل مثبت در آنجا كمرنگ مى بينيم، اما در

اينجا كاملا گسترده و مؤثر مشاهده مى كنيم; تركيب اجتماعى را در جامعه شهرى و

روستايى در دوره مشروطيت كم مى بينيم، ولى در اينجا كاملا برجسته ملاحظه مى كنيم.

جناب آقاى اكبرى، مؤلفه هايى را كه به عنوان عناصر برجسته و يا عوامل شتابزاى

انقلاب مى شناسيد و در طبيعت تركيب مزبور نقش اساسى دارند و ويژگى هاى اساسى جامعه

اين دوره را بيان مى كنند، كدام اند؟.

اكبرى: تعبير من از عوامل شتابزا شايد متفاوت باشد. به نظر بنده بنيادهاى كلى

عوامل، همين هايى است كه مؤثر است و در بحث از آن ها ياد شد. عوامل شتابزا، نزد


صفحه 53

بنده پديده هايى هستند كه به روند انقلاب شتاب بخشيده اند; مانند آن مقاله اى كه به

اسم رشيدى مطلق در روزنامه اطلاعات (موّرخ 19 ديماه 56) به چاپ رسيد.

و يا حادثه سينما ركس آبادان!.

اكبرى: اين ها عوامل شتابزا هستند. يعنى وقتى تمام زمينه ها و بسترها آماده شده

و پديده اى مى خواهد متولد شود و متولد هم خواهد شد، چيزى اين قضيه را تسريع مى كند

و به لحاظ زمانى آن را جلو مى اندازد. اين صرفاً تسريع است و علت نيست; علت ها همان

هايى است كه صحبت شان را كرديم.

به هر حال، اگر سؤال را روى آن بخش متمركز كنيد كه چه سهمى براى تحولات اجتماعى

ـ اقتصادى، كه در واقع پيامدهاى مهمى داشت، قائليد به نظر من خيلى مهم تر است; يعنى

سهم عوامل اجتماعى را بسيار مهم مى دانم. مثلا در عرصه فرهنگ، درست است كه ما تعارض

سنت و مدرنيته را از دوره مشروطه داريم، اما چه چيز اين تعارض را شدت مى بخشد و

عينى مى كند؟ طبعاً برنامه هايى است كه بر اساس آن، جامعه شهرى گسترش مى يابد.

به هر حال، به نظر مى رسد عواملى غير از تحولات اجتماعى ـ اقتصادى نيز تأثير

قابل ملاحظه و تعيين كننده اى داشته اند. براى نمونه، اگر به جاى امام، آقاى

شريعتمدارى در رأس اين جريان بود هيچ گاه به اينجا نمى رسيديم..

زرگرى نژاد: بله، توجه به برجستگى هاى شخصيت امام، مسئله مهمى است; همچنين فرض

كنيد اگر در اين حركت خميرمايه دينى وجود نمى داشت نمى توانست همه نيروهاى اجتماعى

را به صحنه بكشاند.

آيا ممكن بود كه خميرمايه دينى وجود نداشته باشد؟ اصلا اين احتمال وجود دارد

كه در ايران جنبش اجتماعى فراگيرى به وجود آيد و اين خميرمايه درش حضور نداشته

باشد؟ براى مثال در نهضت هاى قبلى و حتى در نهضت ملى شدن صنعت نفت نيز اين خميرمايه

دينى را مى بينيم..

زرگرى نژاد: نه، در آنجا خميرمايه دينى به اين گستردگى ديده نمى شود. با قبول

اين كه گستردگى جنبش در نهضت ملى شدن نفت نيز اصلا با انقلاب اسلامى قابل مقايسه

نيست. ما در اين، اتفاق نظر داريم كه مجموعه عوامل دهه چهل و پنجاه در هيأت تأليفى

و تركيبى، پديدآورنده انقلاب بوده اند. در عين حال، دو عامل در اين تحرك وسيع

اجتماعى بسيار كارساز است: نخست، رهبرى نهضت به گونه اى كه حتى پيرمرد و پيرزن

روستايى هم به آن اعتماد مى كنند و دوم، خميرمايه دينى.

اكبرى: من منكر اين نيستم، ولى عرضم اين است كه به نظر من تحولات اجتماعى بسيار

مهم و قابل توجهند، يعنى بعضى چيزها كه به نظر برخى خيلى مهم نيست و يا


صفحه 54

خيلى تأثيرى نداشته، به نظر بنده خيلى مهم است و تأثير فوق العاده اساسى دارد. در

عين حال مجموعه اى از عوامل در كنار هم قرار مى گيرد و مؤثر واقع مى شود. به نظر

من، تكيه بر روى آنچه آقاى دكتر زرگرى نژاد مى فرمايند حرف درستى است، اما نكته

بديعى نيست; براى اين كه اگر جنبشى در ايران مى خواست فراگير شود، به ناچار بايد

اين طور مى شد و نمى توانست به گونه ديگرى اتفاق بيافتد. من به شخص امام كار ندارم;

چه نيروى اجتماعى اى در ايران مى توانست رهبرى جنبشى به اين فراگيرى را به دست گيرد

و آن را به انجام رساند؟ بنده معتقدم روحانيت يك حزب سياسى در ايران بود; يعنى در

آن دوره همچون يك حزب سياسى عمل مى كرد; در دورترين روستاها هم روحانيان با مردم

نماز مى خواندند و مشكلات آنها را حتى المقدور، برطرف مى كردند. به دليل اين گونه

پيوستگى ها كه اين تشكيلات با جامعه داشت و به دليل ارتباط هاى معنوى و مالى و

اقتصادى ـ چنانكه وجوهات مى گرفت و پول مى داد ـ نيروى گسترده اى در بسيج كردن توده

هاى روستاى در اختيارش قرار گرفت. البته لزوماً رهبرى چنين جنبشى در ايران، با اين

گستردگى، نمى توانست كسى غير از امام(ره) باشد، اما طبيعى است كه امام هم نقش خاص

خود را دارد; رهبرى اين جنبش معلوم است كه امر ويژه اى است، ولى نه اين كه بدون آن،

جنبش سرعت ديگرى يا حال و هواى ديگرى بيابد. به هر حال نقش رهبرى را نمى شود در

تاريخ معاصر نفى كرد، ولى بنده مى گويم همه چيز را نمى توان با قهرمان توضيح داد.

زرگرى نژاد: بحث اين نيست كه همه چيز را با قهرمان توضيح بدهيم، بلكه ما اذعان

داريم كه اين پديده از تأليف و تركيب عوامل اصلى و فرعى گوناگونى متولد شده است;

حال، در پيدايش اين مولود با اين ويژگى ها، نقش هر كدام از اين عوامل تا چه ميزان

است؟ به اعتقاد من، اگر هويت دينى اين حركت و رهبرى دينى آن نبود پديده اى با اين

هويت پديد نمى آمد. يعنى اگر عواملى همچون نارضايتى هاى اقتصادى اى كه جديد بود و

گسترده، فقر اجتماعى اى كه وجود داشت، و عدم مشروعيتى كه ريشه دار بود، هر كدام،

حذف مى شد جريان مبارزه ادامه پيدا مى كرد، ولى به انقلاب اسلامى منجر نمى شد.

اكبرى: من هم دقيقاً همين را مى خواهم بگويم; به انقلاب اسلامى منجر نمى شد.

زرگرى نژاد: نكته اى هم كه شما مى فرماييد من كاملا قبول دارم و واضح تر از آن است

كه كسى بر سر آن «ان قلت» كند; رهبرى يكى از خصلت هاى جدا نشدنى انقلاب اسلامى

ايران است.

اكبرى: در اينجا نيز وقتى مى گوييم انقلاب اسلامى، مرادمان رهبرى اسلامى و انديشه

دينى است.