مقابلش يك خوبى بلند مى شود و مبارزه مى كند; بعدش هم يا به پيروزى مى رسد يا شكست
مى خورد. به علاوه، مگر همين رهبر قبلا وجود نداشت؟ چرا سال 39 ما نتوانستيم به
نتيجه برسيم؟ خود من با آقاى مهندس بازرگان در جبهه ملى با نهضت همكارى مى كرديم،
چرا نتوانستيم آن موقع نهضت را به پيروزى برسانيم؟ چرا جنبش مسلحانه نتوانست به
پيروزى برسد؟ چرا دكتر مصدق حركتش ناتمام ماند؟ پاسخ اين است كه اين رهبر فرق هايى
با رهبرهاى ديگر داشت كه توانست حركت را به پيروزى برساند و آن ها نتوانستند.
بنابراين، اين كه بنده تاريخ انقلاب اسلامى را از واقعه رژى ـ فرضاً ـ دنبال مى
كنم، بدين جهت است كه وجوه تشابه را در تحولات اين دوره مى توان شناسايى كرد; همان
گونه كه عموماً تشابهات آنها با انقلاب اسلامى در دو شعار استقلال و آزادى، روشن
است. شعار انقلاب اسلامى نيز استقلال، آزادى و جمهورى اسلامى بود. همه حركت هاى
پيشين، در يكى دو سده اخير حركت هاى ضد استعمارى و ضداستبدادى بودند. ولى اگر كمى
جلوتر برويم، ديگر مشابه اين عناصر ديده نمى شود. چرا كه اصلا عصر استعمار از دويست
سال پيش شروع شده، و يا بحث آزادى در مفهوم امروزى اش، از انقلاب فرانسه بدين طرف
مطرح شده; ما درزمان اسكندر حركت ضداستعمارى نداشتيم، گرچه ممكن است ايران را اشغال
كرده باشد و يك عده اى هم با او به مخالفت برخاسته باشند، ولى چنين بحث هايى مانند
حركت ضداستعمارى يا حركت ضد استبدادى وجود نداشت. به واقع انقلاب اسلامى تشابهش با
انقلاب مشروطه، با واقعه رژى و با نهضت ملى شدن نفت، پيروزى همان دو شعار استقلال و
آزادى است. البته بعضى ها ممكن است آن شعارها را پررنگ تر يا كم رنگ تر نمايند، ولى
به هر حال آن سه شعار بر تارك انقلاب اسلامى حك شده است. ابتدا هم تعبير حكومت
اسلامى مطرح بود، ولى بتدريج «جمهورى اسلامى» قطعى شد. در عين حال، اگر از جمهورى
اسلامى نظام مبتنى بر اسم اسلامى منظور نظر باشد شايد بتوان گفت خيابانى هم تا
حدودى به دنبال اين امر بود، ميرزا هم همين طور; البته نه به شكلى كه امام بحثش را
باز كرد. حكومت مصدق هم على رغم اين كه خودش سلطنه و شازده بود تا حدى اين چنين
بود. زيرا خيلى از حركت هاى او در جهت تعديل ثروت ها و حمايت از اقشار مستضعف بود.
مثلا همين قانون تأمين اجتماعى، پايه گذارش دكتر مصدق بود كه براساس آن كارگران را
بيمه مى كردند. آغازگر اصلاحات ارضى، حكومت مصدق بود، بااستفاده از همان اختياراتى
كه گرفت. مى شود گفت كه از اين جهات هم رخدادهاى يادشده به هم شباهت دارند، علاوه
بر بحث استقلال و آزادى كه اشاره كردم، چنانكه گفتم، تا قبل از انقلاب
مشروطه همه فكر مى كردند كه اصولا استبداد بايد باشد، سلطان مى تواند سر بقيه را
ببرد و اساساً حق اوست كه
ببرد. اسم جمهور و اين كه جمهور مردم حق دارند در زمان انقلاب مطرح مى شود. درست
است كه افلاطون هم بحث جمهور مى كند، ولى جمهور از نظر او يك وضعيت محدود و مربوط
به خواص بود كه مورد مشورت حكومت بودند. به هر حال، به اين دلايل بنده از واقعه رژى
به اين طرف را مورد تأكيد قرار مى دهم، و معتقدم كه بايد بيشتر روى اين دوره بررسى
صورت گيرد.
به نظر مى رسد جناب عالى منكر بحران هاى اخير نظام پيشين در سطوح اقتصادى و
سياسى هستيد، در حالى كه آن نظام در درون خودش مشكلات جدى داشت; درست است كه شاخص
هاى اقتصادى بالا رفته بود، ولى اگر منطق درونى نظام اقتصادى را بررسى كنيد توجه به
رشد به جاى توجه به توزيع درآمد، توجه به الگوهاى توسعه برون زا، و توزيع درآمد
بسيار ناعادلانه كاملا محسوس است. در نتيجه، شكاف هاى اقتصادى و اجتماعى، به شدت
گسترده مى شود و مشكلاتى را به بار مى آورد و درواقع نظام اقتصادى را دچار بحران
درونى مى سازد. از سوى ديگر، توسعه اقتصادى با همه اشكالات يادشده، بدون توجه به
ضرورت توسعه سياسى صورت مى گيرد كه آن هم نظام سياسى را دچار بحران درونى مى سازد..
من نمى خواهم بگويم كه نظام پيشين اصلا اشكالات و نابسامانى هايى نداشته، ولى
اين گونه اشكالات در تركيه هم هست، در كره جنوبى هم هست، و پانزده تا بيست سال است
كه با همين دست اشكالات مواجه هستند و جلو مى روند; هركس هم كه آنجا مى رود تعريف
مى كند كه به به! چه كشورهاى خوبى!
ولى مشكل اينجاست كه وقتى رژيمى، توسعه اقتصادى را در پيش مى گيرد، به موازات
آن بايد در جهت توسعه سياسى هم اقدام كند; توسعه اقتصادى مسائل و تبعاتى را ايجاد
مى كند و نيروهايى را به مشاركت برمى انگيزاند كه اگر توسعه سياسى در كار نباشد
نظام در بعد سياسى دچار شكنندگى و بحران مى شود..
درست است، من هم با شما موافقم.
بنابراين، از سويى نظام اقتصادى، توقعات و انتظارات فزاينده اى را درپى افزايش
قيمت نفت و انفجار درآمدها ايجاد مى كند كه از سال هاى 55 به بعد، ديگر قادر به
پاسخگويى آن ها نيست. از سوى ديگر، از آنجا كه به لحاظ سياسى توسعه اى صورت نگرفته،
سرخوردگى، بحران و عصيان عمومى پديدار مى شود. مزيد بر اين ها مسئله نظام بين الملل
و حقوق بشر و فشار قدرت هاى خارجى حامى رژيم است كه .
مسأله فضاى باز سياسى را به دنبال مى آورد و زمينه هاى وقوع انفجار و انقلاب را
مهيا مى كند.
تحليل شما را كاملا قبول دارم. يك فضايى نظير سال 29 و 39 ايجاد مى شود، البته
آن فضا به دلايل ديگرى ايجاد شده بود. از سال 29 هم در سطح نظام بين الملل، امريكا
شعار آزادى را سرداد، آزادى، مبارزه با فساد، اصلاحات و.... در زمان كندى هم
اصلاحات و آزادى و حقوق بشر باز مطرح شد و حركت هايى در درون جامعه ايجاد شد و در
نتيجه همان فضاى باز سياسى ايجاد گرديد. ولى اولا نيروهاى داخلى در آن موقع، شرايط
مناسب براى بهره گيرى از شرايط بيرونى را نداشتند; دوم اين كه رهبريشان رهبرى
مناسبى نبود، بنده به دكتر مصدق احترام مى گذارم و واقعاً هم در حد خودش كار نشدنى
اى را به سامان رساند، خوب شكست هم خورد، شايد هم در آن شرايط نمى توانست كارى را
كه امام خمينى در 1357 كرد، به انجام رساند. به هر حال، من قبول دارم كه فضاى موجود
بين المللى و شرايط درونى، هردو دست به دست هم دادند و پيروزى انقلاب را موجب شدند
و مگر مى شود غير از اين باشد; براى هر گونه حركت اجتماعى و غير اجتماعى يك سرى
عوامل درونى وجود دارد و يك سرى عوامل بيرونى. در انقلاب اسلامى هم چنين بوده است.
منتها در مورد اين عوامل نبايد خيلى غلُوّ كرد و نقش آن ها را خيلى بزرگ تر و يا
حتى كوچك تر از حد واقعى تلقى نمود. همان طور كه گفتيد، قبول دارم كه در آن زمان
شرايط اقتصادى ما به گونه اى نبود كه تضاد طبقاتى منجر به انفجار شود، ولى از آنجا
كه توسعه اقتصادى در كشور ما با توسعه سياسى همراه نبود منجر به بروز مشكلاتى شد.
اگر دقت كنيد آمريكايى ها شايد از تجربه ما در تركيه، كره، و امريكاى لاتين خوب
استفاده كردند. در شيلى كه بعيد مى دانم حكومت مستقلى بر آن حاكم باشد، و امريكا در
آنجا نفوذش بسيار زياد است، بتدريج بعد از كودتا رئيس پليس زمان پينوشه را كه سبب
مرگ عده اى شده بود، محاكمه اش كردند; كه آدم احساس مى كند پس يك حكومت مستقل
ضدآمريكايى بايد آنجا باشد ولى بعيد است.
در واقع گونه اى اصلاحات سياسى مشخص و كنترل شده را در پيش مى گيرند..
بله، همان كارى كه در برزيل انجام مى شود. در برزيل در حال حاضر كسى رئيس
جمهور شده كه رهبر چپى هاى برزيل بود. وى قبلا در مبارزات مسلحانه حضور داشته، و
اكنون رئيس جمهور مى شود. منتها ديگر اين چپ، چپ قبلى نيست. اين چپ، گرايش اقتصاد
بازار و مكانيزم طبيعى بازار را دنبال مى كند رژيم ايران توسعه اقتصادى داد، قدرى
رفاه كه ايجاد شد، اين زمينه به وجود آمد كه در
سطوح ديگر، وضع مورد تأمل قرار گيرد. از آن طرف هم حقوق بشر كارتر ـ به دلايل خاص
خودش ـ فشار روى رژيم آورد كه اگر آن فشار نمى آمد، ملت هم به آن سرعت قيام را در
پيش نمى گرفت و نياز به توسعه سياسى و آزادى سياسى، آن گونه احساس نمى شد. به هر
حال فشارهاى خارجى و زمينه هاى داخلى دست به دست هم داد و به آن نتيجه رسيد. البته
بنده اعتقادم اين نيست كه رژيم هاى وابسته اى نظير رژيم پهلوى مى توانستند توسعه
سياسى در كنار توسعه اقتصادى بدهند. زيرا اگر توسعه سياسى مى دادند نابود مى شدند;
همان طور كه وقتى به اين كار مجبور شدند از هم فروپاشيدند. آزادى، دشمن هر نظام
وابسته و آفت جدى آن است. در واقع، رژيم منافقانه خودش را يك رژيم مستقل و صالح
نشان مى داد. وقتى جامعه آزاد شد، ماهيت واقعى رژيم آشكار گشت، و صبر مردم لبريز شد
و شنيديد كه شاه گفت من صداى انقلاب شما را شنيدم; كه البته ديگر دير شده بود و
فرصت ارائه نسخه جديدى از سوى او باقى نمانده بود. بنابراين، توسعه سياسى براى آن
نظام با سرنگونى همراه شد. بعدها آمريكايى ها تعريف خودشان را از صلح عوض كردند تا
توانستند كره جنوبى، تايوان، و... را نگه دارند و به اعتقاد من اصولا روش ها در
دنيا عوض شد. و نوع سلطه را عوض كردند، به گونه اى كه به سلطه اقتصادى خيلى پيچيده
اى كه سلطه سياسى نيز به تبع آن ايجاد مى شود بدل شد. ديگر لازم نبود رژيمى جيره
خوار امريكا شود، بلكه خواه ناخواه مجبور بود به دنبال امريكا برود. چرا كه بايد در
تقسيم كار جهانى شركت مى كرد، در بازار جهانى و بورس سهام وارد مى شد، به گونه اى
كه ديگر بحث استقلال بلاموضوع مى گشت، ضمن اين كه رژيم را هم مردم و احزاب سياسى
انتخاب مى كردند; چنانكه كموبيش الآن در تركيه چنين است، منتها آن انتخاب هم در
محدوده معينى است; مثل خود آمريكا.
گاهى بحث از نقش و تأثير نهضت هاى اسلامى سده معاصر در انقلاب اسلامى بدين
نتيجه منتهى مى شود كه به دليل وجود چنان پيشينه تاريخى اسلامى، در انقلاب اسلامى
نيز مذهب به صورتى منفك از ديگر علل، عامل انقلاب بوده، و اُسّ و اساس انقلاب اين
بوده كه جريحه دار شدن عواطف دينى و باورهاى مذهبى مردم از سوى رژيم، جامعه را به
تقابل با دستگاه حاكم كشانيده و به همين خاطر، خواسته هاى مردم هم على الاصول، دينى
شدن و اسلامى شدن امور بوده است. بر اين اساس، ديگر بحران هاى اقتصادى، سياسى، و
انگيزه هاى ناشى از آن ها چندان موضوعيتى نداشته است. آيا اصولا مى توان چنين
انفكاك و مرزبندى اى را بين دو مقوله انگيزه هاى مذهبى و ديگر عوامل انقلاب برقرار
كرد؟.
بنده فكر مى كنم نقش اسلام در انقلاب ما، كه در ايدئولوژى و رهبرى متبلور شد،
نقشى محورى و كليدى بود. مثلا در سال 29 انقلاب ما به پيروزى نرسيد ولى در سال 57
رسيد، يا حركت هاى سال هاى 39 و 40 نتوانست توده اى شود، ولى حركت انقلاب اسلامى
شد، و بنده اين ها را از اسلام مى بينم; ولى نفى آن نفى باقى مطالب نيست. بلى، چون
رهبر انقلاب يك مرجع تقليد بود، مورد تأييد بسيارى از مردم واقع شد. و رهبر انقلاب
به همراه روحانيت و مرجعيت كه بعدها به حمايتش برخاستند توانست توده هاى مردم را كه
در شرايط نسبتاً آزادى قرار داشتند به ميدان آورد. مثلا در بحث از حقوق بشر، همين
علما بعد از 15 خرداد نامه نوشتند و به همه جا شكايت بردند; شرايطى به وجود آمده
بود كه اين ها مى توانستند با مردم مطالب شان را درميان بگذارند، اعلاميه بدهند،
اعلاميه هايشان ميان مردم پخش بشود، سخنرانى شان به صورت نوار ضبط صوت تكثير و
توزيع شود; و ديگر مبارزه هزينه زيادى نداشت، بعد از سال 56 ديگر كسى را شكنجه نمى
دادند; شايد در خيابان ها كتك مى زدند، ولى هيچ كس از دى و بهمن 55 به بعد، ديگر
شكنجه نشد. مى گفتند ما وابستگان به جنبش مسلحانه را ديگر نمى توانيم شكنجه بدهيم،
در درگيرى آن ها را مى كشيم. البته شكنجه اگر به مفهوم امروزى و خيلى سوسولى اش را
بگيريم مثل بيان جمله بُرو گم شو احمق، يا پرتاب يك لگد، ممكن بود، ولى شكنجه به
معنى آمپول و چيزهايى كه آدم را حال بياورد و به حرف وا دارد، در كار نبود. خلاصه
به دليل همان فضاى باز سياسى، شكنجه و اعدام و تيرباران كم كم رخت بربسته بود.
طبيعى است امام هم از اين فضا بهترين بهره بردارى را كرد و در رأس جنبش قرار گرفت.
علما و روحانيون هم طوعاً يا كرهاً به دنبال امام، اين حركت را شروع كردند; كه بعضى
ها به نظر من با اكراه شروع كردند و شايد خيلى هم دلشان نمى خواست، امام ناچارشان
ساخت. حركت به رهبرى امام و روحانيت شكل گرفت، مردم هم آزاد شده بودند و تا حدودى
مى توانستند با روحانيت خودشان حرف بزنند، روحانيت هم وارد ميدان سياسى شده بود و
سياسى حركت مى كرد. مردم پيش از اين مسئله هايشان را مى پرسيدند، ولى اكنون ديگر
گفته مى شد بياييد با شاه بجنگيم. همان آدم مسئله گو، اين حرف را مى زد، اعتماد به
او پيدا شده بود، آزادى هم به وجود آمده بود كه حرف بزند. از سوى ديگر، مردم هم
جرأت مى كردند كه به حرف او گوش كنند. به همين دليل، حركت به سرعت توده اى شد. خوب،
روحانيت سمبل چه چيزى بود؟ طبعاً سمبل اسلام بود; يعنى مردم دين داشتند، شرايط
اجتماعى ـ اقتصادى هم تا حدى مهيا بود در شرايط نامناسب، فرض كنيد امروزه در تركيه،
حزب رفاه كه حزب اسلامى آنهاست، چقدر
بُرد دارد و چرا نمى تواند انقلاب اسلامى بكند; مگر بقيه عوامل در كار نيست؟ مگر
مردم تركيه مسلمان نيستند؟ مسلمان هم هستند، من قول مى دهم تعداد نمازخوان هايشان
از كشور ما بيشتر است. پنج وعده در تركيه، در شهر آنكارا و استانبول براى اقامه
نماز ازدحام مى شود و جاى سوزن انداختن نيست; مثل همين نماز جمعه خودمان به خيابان
مى آيند و پنج وعده در روز، همان جا كه رژيم لائيك حاكم است، اقامه نماز مى كنند.
در ماه رمضان، هنگام افطار، گويى حكومت نظامى است كه اگر كسى سرش را از پنجره بيرون
آورد به رگبار ببندند، هيچ كس در خيابان نيست. در حالى كه در كشور خودمان اصلا نمى
فهميم ماه رمضان است; موقع افطار تنها 30 درصد افراد، خيابان ها را ترك مى كنند.
حالا انشاءا... همه روزه اند و در آب ميوه فروشى روزه شان را افطار مى كنند. با اين
همه، چرا در تركيه انقلاب نمى شود؟ مگر اين كه بگوييم فقط شيعه است كه مى تواند
انقلاب را ايجاد كند و رهبرى كند، كه اين ها بحث هاى مفصلى است. من معتقدم كه نقش
اسلام از مجراى روحانيت و مرجعيت، در انقلاب اين بود كه توانست انقلاب را به پيروزى
برساند. و آن هم به دليل نفوذ و ظرفيتى بود كه در طول تاريخ در توده مردم داشت;
مردم اعتقاداتشان را در وجود اين ها متبلور مى ديدند و براى ارتباط گرفتن با اين ها
آزاد بودند، و اين ها هم در ارتباط گرفتن با مردم آزاد بودند. درنتيجه، حركتى را كه
مصدق نتوانست به سامان برساند و حركتى كه در سال 40 به انجام نرسيد، با استفاده از
آن فضاى بين المللى و شرايط سياسى ـ اجتماعى داخلى، از طريق روحانيت و مرجعيت به
ثمر رسيد. بلى، همين افراد در 15 خرداد هم بودند و در آنجا صددرصد سركوب شدند و به
پيروزى نرسيدند، چون آن جا تفاهم بر سركوب بود و هيچ مانعى بر سر راه آن وجود
نداشت. يك حركت بى انسجام و غير تشكيلاتى شكل گرفت كه دريك روز سركوب شد. ولى در
سال هاى 56 و 57 ديگر تفاهم بر سركوب وجود نداشت. اگر رژيم سركوب را
در پيش مى گرفت، دست كم مى توانست پيروزى انقلاب را پنج سال ديگر يا ده سال عقب
بيندازد. ممكن است بگوييد سركوب هم شد، ولى اولا سركوب ها دير شروع شد، ثانياً
منقطع بود. مثلا در 17 شهريور خيلى جلاّدى كردند، شايد از 15 خرداد هم خيلى بيشتر
شهيد داديم، ولى فضا عوض نشد; يادم مى آيد كه در روز 16 خرداد 42 در خيابان شمالى
پارك شهر، همان باشگاه كذايى، من از يكى از خيابان هاى فرعى سرم را درآوردم كه
خيابان شمالى را نگاه كنم، سربازى گلنگدن كشيد و به سمت جمعيت تيراندازى كرد;
تظاهراتى هم نبود، صرفاً عبور مى كردند. يعنى فردايش هم مجال و مهلت براى نفس كشيدن
به كسى نمى دادند، همه را همان روز دستگير كردند و يك
نفر را نگذاشتند باقى بماند كه مثلا اعلاميه پخش كند. ولى در 17 شهريور، چنين
وضعيتى ايجاد نشد.
مى توان گفت كه لزوم ايجاد فضاى باز سياسى و فشار قدرت خارجى، امكان سركوب را
از رژيم سلب نمود؟.
بلى، برخى مى گويند كارتر در جريان 17 شهريور از رژيم حمايت كرد و بلافاصله به
شاه نامه نوشت. اگر نامه را شما بخوانيد متنش گواه مطلب ديگرى است; ضمن تعارفات مى
گويد: و اميدوارم اين قبيل حوادث سبب نشود كه شما در سياست حقوق بشرتان متزلزل شويد
و تجديدنظر كنيد. يعنى اين كه خلاصه نمى توانيد هر كارى بخواهيد بكنيد. مى دانيد كه
شريف امامى فراماسونر و رهبر لژ بود; او و همراهانش درصدد بودند كه 17 شهريور را
تبديل به 15 خرداد ديگرى بكنند و امريكا را قانع كنند كه ارتجاع سياه و سرخ باهم
متحد شده اند و اين حقوق بشر مورد ادعاى شما، از دست ما و شما، از دست همه مان مى
رود. در واقع به نظر من، 17 شهريور يك سناريو، براى همراه سازى آمريكايى ها با
سياست سركوب رژيم است. ولى آن ها به شكلى ديگر جواب دادند، آن جواب در فضاى
ديپلماتيك خيلى معنى داشت. ماهمان دو تعارف به شاه را دال بر تأييد مى گيريم و حال
اين كه اگر تأييد بود نبايد پس از آن، عزم حركت انقلابى در مقابل دستگاه جزم تر مى
شد.
در اين برهه، پوشش خبرى وسيعى كه از سوى راديوى دولتى انگليس صورت گرفت، نيز
مؤيد انقلابيون گشت، كه ضمناً مى توانست نفى حمايت از شاه تلقى شود..
بله، البته برخى آن را به غلط، به گونه ديگرى تفسير مى كنند و مثلا مى گويند
انقلاب اسلامى را انگليسى ها تقويت كردند، براى مقابله با آمريكا. يعنى در واقع
انگلستان كوشيد تا انتقام كودتاى 28 مرداد را با انقلاب 57 بگيرد. اين ها همه اش
همان «حسن و حسين هر سه خواهران معاويه اند» است و مبنا و مستندى ندارد.
از منظر جامعه شناسى سياسى، گروه هاى موجود در جامعه و نيروهاى اجتماعى را در
چه نوع آرايش و با كدام صف بندى مورد تحليل قرار مى دهيد، و اصولا آيا طبقات و
اقشار خاصى را به عنوان عوامل مؤثر در وقوع انقلاب بازشناسى مى كنيد؟ آيا به وجود
شكاف ها و تعارض هاى ويژه اى در سطح جامعه، مثلا تعارض سنت و شبه مدرنيسم كه پاره
اى مطرح مى كنند، قائل هستيد؟.
نه، من اين نوع تحليل ها را قبول ندارم، كه بعضى انقلاب اسلامى را در سايه
تعارض سنت و مدرنيسم بررسى مى كنند. واقعيت اين است كه انقلاب اسلامى يك حركت عمومى
مردمى بود; من معتقد نيستم كه انقلاب اسلامى تعارض سنت و
مدرنيسم را به نمايش گذاشت. معتقدم كه در انقلاب ما تقريباً عموم اقشار و طبقات،
حتى بعضاً اقشار مرفه و صاحب مال و منال و سرمايه دارها هم دخيل بوده اند. مثلا
بازار در انقلاب نقش داشت كه جزء مستضعفان نيستند; البته بازار، هم شاگرد حجره و هم
خود حجره دارها را در بر مى گيرد و اين ها هركدام باهم فرق دارند، ولى به هر حال
تجار ما در جريان انقلاب اسلامى سهم داشتند; دانشگاه هم در جريان انقلاب فعال بود،
روحانيت ما فعال بود، كارمندها فعال بودند. كدام اقشار مدرن بودند، كه با اقشار
سنتى به مقابله برخاسته باشند؟ حتى چپى ها هم حمايت مى كردند و عملا دنباله رو
انقلاب شده بودند، ضمن اين كه مى خواستند سوار موج بشوند. حتى روشنفكران لائيك هم
از رژيم سابق حمايت نمى كردند. البته من كمتر بيرون بودم; از دوم آذر 56 بيرون از
زندان بودم، ولى كلا اين بحث را موجه نمى دانم. مجموعاً بايد چنين عرض كنم كه بنده
رژيم سابق را نماينده هيچ قشر و طبقه اى نمى دانستم و نمى دانم و معتقدم كه رژيم
سابق پايگاه طبقاتى در داخل كشور نداشت. به همين دليل هم بود كه همه طبقات مى
توانستند در مقابلش قرار بگيرند; آن دسته اى هم كه از كشور فرار كردند آن هايى
بودند كه وابسته رژيم شده بودند، يعنى جزء نزديكان رژيم بودند، نه اين كه يك طبقه
خاص فرار كند. مثلا بعد از انقلاب بلشويكى در روسيه، همه سرمايه دارها و فئودال ها
يا اعدام شدند و يا فرار كردند، ولى در انقلاب ما نه خيّامى مى رود نه حاج طرخانى;
در حالى كه هر دوشان سرمايه دار بودند، منتها سرمايه دار مسلمان. خسروشاهى با پدرش
در بازار پيشنماز بود; بسيارى از مديران مسلمان امروز، در تشكيلات خسروشاهى و در
شركت او كار مى كردند. آن هايى كه خيلى احساس نزديكى با رژيم مى كردند، رفتند و
بقيه ماندند. اين طور نبود كه مثلا طبقه سرمايه دار، خودش را وابسته به رژيم احساس
كند. البته بحث نظرى آن را اخيراً در مرور كوتاهى بر تاريخ معاصر، كه در نشريه عصر
ما داريم، دنبال مى كنيم. چرا كه عموماً رژيم هاى تحت سلطه در گذشته ـ تا قبل از
دوران اخير ـ در كره جنوبى، برزيل، تركيه و امريكاى لاتين نمى توانسته اند در داخل،
پايگاه طبقاتى داشته باشند. زيرا پايگاه داخلى منافعى داشت كه بعضاً در تعارض با
منافع قدرت خارجى قرار مى گرفت. بنابراين سرمايه دارى داخلى، حتى قشر وابسته يا
كمپرادورش، نمى توانست پايگاه طبقاتى رژيم باشد. در كشور ما هيچ وقت خيّامى و
ايلخانيان و ايروانى و خسروشاهى و حاج برخوردارها دولت تعيين نمى كردند. آن ها هم
از دولت مى ترسيدند; خيّامى براى اين كه موقعيتش را حفظ كند مجبور بود سهم اشرف را
در نظر بگيرد. ايروانى براى اين كه موقعيت خودش را حفظ كند بايد به نحوى خودش را به
خاندان سلطنتى و به گردن