بُرد دارد و چرا نمى تواند انقلاب اسلامى بكند; مگر بقيه عوامل در كار نيست؟ مگر
مردم تركيه مسلمان نيستند؟ مسلمان هم هستند، من قول مى دهم تعداد نمازخوان هايشان
از كشور ما بيشتر است. پنج وعده در تركيه، در شهر آنكارا و استانبول براى اقامه
نماز ازدحام مى شود و جاى سوزن انداختن نيست; مثل همين نماز جمعه خودمان به خيابان
مى آيند و پنج وعده در روز، همان جا كه رژيم لائيك حاكم است، اقامه نماز مى كنند.
در ماه رمضان، هنگام افطار، گويى حكومت نظامى است كه اگر كسى سرش را از پنجره بيرون
آورد به رگبار ببندند، هيچ كس در خيابان نيست. در حالى كه در كشور خودمان اصلا نمى
فهميم ماه رمضان است; موقع افطار تنها 30 درصد افراد، خيابان ها را ترك مى كنند.
حالا انشاءا... همه روزه اند و در آب ميوه فروشى روزه شان را افطار مى كنند. با اين
همه، چرا در تركيه انقلاب نمى شود؟ مگر اين كه بگوييم فقط شيعه است كه مى تواند
انقلاب را ايجاد كند و رهبرى كند، كه اين ها بحث هاى مفصلى است. من معتقدم كه نقش
اسلام از مجراى روحانيت و مرجعيت، در انقلاب اين بود كه توانست انقلاب را به پيروزى
برساند. و آن هم به دليل نفوذ و ظرفيتى بود كه در طول تاريخ در توده مردم داشت;
مردم اعتقاداتشان را در وجود اين ها متبلور مى ديدند و براى ارتباط گرفتن با اين ها
آزاد بودند، و اين ها هم در ارتباط گرفتن با مردم آزاد بودند. درنتيجه، حركتى را كه
مصدق نتوانست به سامان برساند و حركتى كه در سال 40 به انجام نرسيد، با استفاده از
آن فضاى بين المللى و شرايط سياسى ـ اجتماعى داخلى، از طريق روحانيت و مرجعيت به
ثمر رسيد. بلى، همين افراد در 15 خرداد هم بودند و در آنجا صددرصد سركوب شدند و به
پيروزى نرسيدند، چون آن جا تفاهم بر سركوب بود و هيچ مانعى بر سر راه آن وجود
نداشت. يك حركت بى انسجام و غير تشكيلاتى شكل گرفت كه دريك روز سركوب شد. ولى در
سال هاى 56 و 57 ديگر تفاهم بر سركوب وجود نداشت. اگر رژيم سركوب را
در پيش مى گرفت، دست كم مى توانست پيروزى انقلاب را پنج سال ديگر يا ده سال عقب
بيندازد. ممكن است بگوييد سركوب هم شد، ولى اولا سركوب ها دير شروع شد، ثانياً
منقطع بود. مثلا در 17 شهريور خيلى جلاّدى كردند، شايد از 15 خرداد هم خيلى بيشتر
شهيد داديم، ولى فضا عوض نشد; يادم مى آيد كه در روز 16 خرداد 42 در خيابان شمالى
پارك شهر، همان باشگاه كذايى، من از يكى از خيابان هاى فرعى سرم را درآوردم كه
خيابان شمالى را نگاه كنم، سربازى گلنگدن كشيد و به سمت جمعيت تيراندازى كرد;
تظاهراتى هم نبود، صرفاً عبور مى كردند. يعنى فردايش هم مجال و مهلت براى نفس كشيدن
به كسى نمى دادند، همه را همان روز دستگير كردند و يك
نفر را نگذاشتند باقى بماند كه مثلا اعلاميه پخش كند. ولى در 17 شهريور، چنين
وضعيتى ايجاد نشد.
مى توان گفت كه لزوم ايجاد فضاى باز سياسى و فشار قدرت خارجى، امكان سركوب را
از رژيم سلب نمود؟.
بلى، برخى مى گويند كارتر در جريان 17 شهريور از رژيم حمايت كرد و بلافاصله به
شاه نامه نوشت. اگر نامه را شما بخوانيد متنش گواه مطلب ديگرى است; ضمن تعارفات مى
گويد: و اميدوارم اين قبيل حوادث سبب نشود كه شما در سياست حقوق بشرتان متزلزل شويد
و تجديدنظر كنيد. يعنى اين كه خلاصه نمى توانيد هر كارى بخواهيد بكنيد. مى دانيد كه
شريف امامى فراماسونر و رهبر لژ بود; او و همراهانش درصدد بودند كه 17 شهريور را
تبديل به 15 خرداد ديگرى بكنند و امريكا را قانع كنند كه ارتجاع سياه و سرخ باهم
متحد شده اند و اين حقوق بشر مورد ادعاى شما، از دست ما و شما، از دست همه مان مى
رود. در واقع به نظر من، 17 شهريور يك سناريو، براى همراه سازى آمريكايى ها با
سياست سركوب رژيم است. ولى آن ها به شكلى ديگر جواب دادند، آن جواب در فضاى
ديپلماتيك خيلى معنى داشت. ماهمان دو تعارف به شاه را دال بر تأييد مى گيريم و حال
اين كه اگر تأييد بود نبايد پس از آن، عزم حركت انقلابى در مقابل دستگاه جزم تر مى
شد.
در اين برهه، پوشش خبرى وسيعى كه از سوى راديوى دولتى انگليس صورت گرفت، نيز
مؤيد انقلابيون گشت، كه ضمناً مى توانست نفى حمايت از شاه تلقى شود..
بله، البته برخى آن را به غلط، به گونه ديگرى تفسير مى كنند و مثلا مى گويند
انقلاب اسلامى را انگليسى ها تقويت كردند، براى مقابله با آمريكا. يعنى در واقع
انگلستان كوشيد تا انتقام كودتاى 28 مرداد را با انقلاب 57 بگيرد. اين ها همه اش
همان «حسن و حسين هر سه خواهران معاويه اند» است و مبنا و مستندى ندارد.
از منظر جامعه شناسى سياسى، گروه هاى موجود در جامعه و نيروهاى اجتماعى را در
چه نوع آرايش و با كدام صف بندى مورد تحليل قرار مى دهيد، و اصولا آيا طبقات و
اقشار خاصى را به عنوان عوامل مؤثر در وقوع انقلاب بازشناسى مى كنيد؟ آيا به وجود
شكاف ها و تعارض هاى ويژه اى در سطح جامعه، مثلا تعارض سنت و شبه مدرنيسم كه پاره
اى مطرح مى كنند، قائل هستيد؟.
نه، من اين نوع تحليل ها را قبول ندارم، كه بعضى انقلاب اسلامى را در سايه
تعارض سنت و مدرنيسم بررسى مى كنند. واقعيت اين است كه انقلاب اسلامى يك حركت عمومى
مردمى بود; من معتقد نيستم كه انقلاب اسلامى تعارض سنت و
مدرنيسم را به نمايش گذاشت. معتقدم كه در انقلاب ما تقريباً عموم اقشار و طبقات،
حتى بعضاً اقشار مرفه و صاحب مال و منال و سرمايه دارها هم دخيل بوده اند. مثلا
بازار در انقلاب نقش داشت كه جزء مستضعفان نيستند; البته بازار، هم شاگرد حجره و هم
خود حجره دارها را در بر مى گيرد و اين ها هركدام باهم فرق دارند، ولى به هر حال
تجار ما در جريان انقلاب اسلامى سهم داشتند; دانشگاه هم در جريان انقلاب فعال بود،
روحانيت ما فعال بود، كارمندها فعال بودند. كدام اقشار مدرن بودند، كه با اقشار
سنتى به مقابله برخاسته باشند؟ حتى چپى ها هم حمايت مى كردند و عملا دنباله رو
انقلاب شده بودند، ضمن اين كه مى خواستند سوار موج بشوند. حتى روشنفكران لائيك هم
از رژيم سابق حمايت نمى كردند. البته من كمتر بيرون بودم; از دوم آذر 56 بيرون از
زندان بودم، ولى كلا اين بحث را موجه نمى دانم. مجموعاً بايد چنين عرض كنم كه بنده
رژيم سابق را نماينده هيچ قشر و طبقه اى نمى دانستم و نمى دانم و معتقدم كه رژيم
سابق پايگاه طبقاتى در داخل كشور نداشت. به همين دليل هم بود كه همه طبقات مى
توانستند در مقابلش قرار بگيرند; آن دسته اى هم كه از كشور فرار كردند آن هايى
بودند كه وابسته رژيم شده بودند، يعنى جزء نزديكان رژيم بودند، نه اين كه يك طبقه
خاص فرار كند. مثلا بعد از انقلاب بلشويكى در روسيه، همه سرمايه دارها و فئودال ها
يا اعدام شدند و يا فرار كردند، ولى در انقلاب ما نه خيّامى مى رود نه حاج طرخانى;
در حالى كه هر دوشان سرمايه دار بودند، منتها سرمايه دار مسلمان. خسروشاهى با پدرش
در بازار پيشنماز بود; بسيارى از مديران مسلمان امروز، در تشكيلات خسروشاهى و در
شركت او كار مى كردند. آن هايى كه خيلى احساس نزديكى با رژيم مى كردند، رفتند و
بقيه ماندند. اين طور نبود كه مثلا طبقه سرمايه دار، خودش را وابسته به رژيم احساس
كند. البته بحث نظرى آن را اخيراً در مرور كوتاهى بر تاريخ معاصر، كه در نشريه عصر
ما داريم، دنبال مى كنيم. چرا كه عموماً رژيم هاى تحت سلطه در گذشته ـ تا قبل از
دوران اخير ـ در كره جنوبى، برزيل، تركيه و امريكاى لاتين نمى توانسته اند در داخل،
پايگاه طبقاتى داشته باشند. زيرا پايگاه داخلى منافعى داشت كه بعضاً در تعارض با
منافع قدرت خارجى قرار مى گرفت. بنابراين سرمايه دارى داخلى، حتى قشر وابسته يا
كمپرادورش، نمى توانست پايگاه طبقاتى رژيم باشد. در كشور ما هيچ وقت خيّامى و
ايلخانيان و ايروانى و خسروشاهى و حاج برخوردارها دولت تعيين نمى كردند. آن ها هم
از دولت مى ترسيدند; خيّامى براى اين كه موقعيتش را حفظ كند مجبور بود سهم اشرف را
در نظر بگيرد. ايروانى براى اين كه موقعيت خودش را حفظ كند بايد به نحوى خودش را به
خاندان سلطنتى و به گردن
كلفت هاى نظام وصل مى كرد، و اين غير از راكفلر در امريكاست كه دولت تعيين مى كند.
مثلا يكى از كارمندان دون پايه راكفلر، يعنى رابرت مك نامارا، وزير دفاع امريكا مى
شود. در ايران، رژيم پايگاه طبقاتى نداشت و پايگاه اجتماعى هم نداشت و به همين دليل
هم در جريان انقلاب اسلامى كاملا تنها ماند. يعنى به غير از يك عده ساواكى و يك عده
سران رژيم هيچ طبقه اى از رژيم حمايت نكرد.
به نظر شما، كدام يك از ويژگى ها و خصيصه هاى دولت و نظام سياسى پهلوى، زمينه
ساز و تأثيرگذار بر بروز بحران و وقوع انقلاب اسلامى بوده است. به عنوان مثال، آيا
عنصر خشونت و سركوب، بويژه از دهه 1330 به اين طرف را مى توان از جمله آن ويژگى ها
شمرد؟.
بارزترين ويژگى نظام سابق به نظر من وابستگى اش بود. يعنى يك رژيم وابسته به
خارج به لحاظ سياسى و اقتصادى كه از آن مى توان با عنوان زندگى زير سلطه يادكرد.
رژيم سابق كارگزار قدرت هاى استعمارى زمان خويش بود و از هويت مستقلى برخوردار
نبود. در تحقيقى هم كه از تاريخ معاصر داريم و چاپ خواهد شد، گفته ايم كه رژيم تا
آخرين روز هم وابسته باقى ماند. مثلا در ماجراى حقوق بشر يك رژيم مستقل، وقتى حيات
و مماتش مطرح است لازم نيست آن گونه تابع محض باشد. حالا من نمى گويم امريكا; و
معتقد نيستم كه رژيم زير سلطه امريكا بود، بلكه معتقدم رژيم برعكس آن تحليل ها، زير
سلطه انگليس بود. اين تحليل البته تحليل شاذّ و نادرى است و خيلى ها آن را قبول
ندارند. بعد از انقلاب، شواهد و آثارى به دست آمد كه سبب شد بعضى ها اين تحليل را
بپذيرند. من معتقدم كه حضور و نقش انگليس در منطقه، امر حادث و تازه اى نيست، بلكه
قديم است و بقاياى همان سلطه سابق است. اين كه بعضى ها نسبت به ماهيت انقلاب اسلامى
ترديد مى كنند و بعضاً چيزهايى مى بينند و احساس مى كنند كه شايد پس از انقلاب،
انگلستان بر كشور حاكم شده، آثار امورى است كه قبل از انقلاب از چشم ما پنهان ماند
و فكر كرديم حضور فراگير از آنِ امريكاست. به هر روى، هركدام از تحليل ها را
بپذيريم، من رژيم سابق را يك رژيم عروسكى مى بينم. به همين دليل هيچ وقت نمى گويم
رژيم شاه; زيرا شاه موضوعيت نداشت. اگر مجموعه گفتارهاى بى بى سى در مورد انقلاب را
كه آقاى باقى به نام «انقلاب اسلامى ايران به روايت راديو بى بى سى» چاپ كرده و
انتشارات «طرح نو» هم به چاپ رسانيده مطالعه كنيد ـ من نوارهايش را گوش كردم ـ مى
بينيد كه طبق نقل قول هايى كه مى شود، شاه چقدر در تصميم گيرى عاجز و ناتوان است.
در واقع، آن ديكتاتورى كه از شاه تصوير مى كردند
واقعيت نداشت، رضاشاه هم همين طور بود. روزهاى آخر سلطنتش گيج و مبهوت بود; كه مگر
ماچه مى خواهيم از انگليسى ها، هر چه گفتيد كرديم! باز چرا بهانه مى كنند؟ منصور،
نخست وزيرش مى گويد: بگوييد بابا چه مى خواهيد؟ هر چه شما خواستيد انجام داديم!
رضاخان به رئيس ستادش نخجوان در آن روز آخر كه انگليسى ها اولتيماتوم دادند حمله مى
كند كه: برو آماده باش، مى لرزيد، گفت چشم و رفت، بعد دوباره او را صدا كرد و پرسيد
اقدام كردى نخجوان؟ گفت بله قربان مرخص شان كردم، يعنى به جاى آماده باش مرخص كرد.
اسناد هم همين رانشان مى دهد. هيچ كدام از سران رژيم با كنار رفتن رضاشاه، كنار
نرفتند، بنابراين آدم هاى رضاشاه نبودند. درنتيجه من يكى از ويژگى هاى رژيم را
وابسته بودن به استعمار مى دانم، يعنى بى اختيار بودن. البته هر نوكرى در حيطه
نوكرى خودش استقلالى دارد، و اين استقلال به وقت مقتضى پس گرفته مى شود; يعنى در
واقع تفويضى است.
ويژگى دوم رژيم سابق را ماهيت استبدادى آن مى دانم; كه اين استبداد، البته با
استبداد آغا محمدخانى متفاوت است. ما بعد از دوران انقلاب مشروطه، يك دوره كوتاه
آزادى را در كشورمان تجربه كرديم، ولى با كودتاى 1229 وارد فاز استبدادى جديدى
شديم; روكش نظام، قانونى و پارلمانتاريستى و مشروطه بود، ولى ماهيت آن استبدادى
بود. رأى قلابى، مجلس قلابى و مطبوعات قلابى، ظاهر آراسته اى را نشان مى دادند، ولى
مظاهر آزادى خواهى و مشروطه طلبى كه به خاطر آن ها قيام مشروطه برپا شده بود همه از
بين رفتند. شكل مانده بود، بدون محتوا. پس استبداد با استبداد آغامحمدخانى تفاوت
يافته بود، ضمن اين كه فرهنگش از آن دوره باقى مانده بود. ما طعم يك دوره آزادى را
در دوره سلطنت احمدشاه چشيديم; در سال 1285 انقلاب مشروطه به پيروزى رسيد و تا سال
1299، كه چهار ـ پنج سال آن هم در جنگ و بحران بود و انحلال مجلس رخ داد، شايد
بتوان گفت مدت چهارده سال ما طعم آزادى را در كشورمان چشيديم، ولى مجدداً سلطه
استبدادى جديد سر برمى آورد، كه ديگر ناشى از استعمار بود، البته با تكيه بر همان
فرهنگ داخلى استبداد چرا كه يك رژيم وابسته نمى تواند آزادى بدهد. زيرا موجوديتش به
خطر مى افتد، و با فاش شدن و سخن گفتن از وابستگى و سرسپردگى رژيم، مشروعيت سياسى
رژيم و مقبوليت آن در جامعه، مورد تأمّل و ترديد قرار مى گيرد. و همين كه چنين
ترديدى آغاز شد و وابستگى رژيم محرز گشت، فروپاشى آن قهرى است.
امروزه ديگر وابستگى نيز به روش هاى قديمى به چشم نمى خورد و اگر وجود داشته
باشد با استبداد به شكل قديم قابل جمع نيست. بقايايى از اشكال پيشين،
چون عربستان و شيخ نشين ها، نيز چنان تحت فشارند كه با دادن آزادى، انتظار انفجار و
فروپاشى آن ها احتمالى جدى است. در اين كشورها البته هنوز انگليس از سنتى ها حمايت
مى كند و امريكا نيز مدرن ها را تقويت مى نمايد. در كويت، اپوزيسيون (گروه مخالف)
از نوع امريكايى، در مقابل جناح حاكم سنتى فعال است. دو مجلس وجود دارد كه يك سرى
فكل كراواتى ها و غيرقبيله اى ها و تكنوكرات ها هستند، در مقابل سنتى ها كه از سوى
انگليس حمايت مى شوند.
سومين ويژگى رژيم پيشين اين بود كه على رغم استبدادى بودن، فرد حاكم نبود; بلكه
شبكه اى از كارگزاران حاكم بودند كه يك نفر رهبر هم در داخل نداشتند و همگى سرنخشان
به طور جداگانه به خارج وصل مى شد. كه البته تأثير اين ويژگى در سقوط رژيم موضوع
بحث ماست و در واقع، شعار استقلال خواهى و آزادى خواهى درمقابل همان دو ويژگى
وابستگى و استبداد بود. البته نظام فاسد بود; وابستگان آن هركدام به شكلى به قدرت
هاى اقتصادى وصل بودند و مى خوردند و مى دزديدند. مردم هم اين ويژگى ها يا بزرگ شده
اش را مى ديدند و طبعاً به واكنش و طرز تلقى انزجار آميز كشيده مى شدند، كه اين هم
يكى ديگر از ويژگى هاى رژيم سابق است كه نتيجه همان خصيصه هاى پيشين است. اسكندر
مقدونى به جانشينانش وصيت مى كند كه اگر مى خواهيد مُلكتان دوام يابد پست ترين و
سفله ترين و پايين ترين افراد را در رأس حكومت بگذاريد. نتيجه اين مى شود كه «نه در
غربت دلم شاد است، نه رويى در وطن دارم». نه به سمت مردمشان مى توانند بروند و نه
مى توانند در مقابل آن ها تركتازى كنند; چون مردم اين ها را نمى پذيرند. بنابراين
هميشه مجبورند جيره خوار شما باقى بمانند.
اين چهار ويژگى، همگى در انقلاب اسلامى مؤثر بود; يعنى استقلال و آزادى از
وابستگى رژيم و استبداد آن نشأت مى گرفت، جمهورى اسلامى هم بُعد ضديت با فساد، اعم
از فساد فرهنگى و فساد سياسى و فساد اقتصادى، را در پيشينه خود حمل مى كرد. اسلام
بار قدسى و آسمانى داشت كه مردم خواسته هاى خود را در آن مى جستند و به اين نتيجه
رسيده بودند كه مى توانند كاستى ها و نابسامانى هايى را كه در كشور احساس مى شود،
با اسلام رفع و حل كنند. نظام سياسى حاكم، طيفى بود كه هزار فاميل داشت، هزار فاميل
وابسته به رژيم; و بنابراين چنين است كه اسلام مى آيد و به اين وضع خاتمه مى دهد.
از آن طرف هم، همه سرگشته و مبهوت بودند. امريكا مى گفت حقوق بشر، و انگليس هم
حمايت مى كرد. شاه هم منتظر بود ببيند امريكا چه مى گويد، انگليس چه
مى گويد. اين نكات است كه شكل گيرى انقلاب را توضيح مى دهد. اگر رژيم وابسته نبود،
مستبد نبود فاسد نبود، بالطبع، كسى به فكر انقلاب و سرنگونى آن نمى افتاد. همه اين
عوامل دست بدست هم داد و سبب شد، نظام سابق نتواند به حيات خود ادامه دهد.
ويژگى ديگرى هم كه اشاره كردم، عدم وابستگى رژيم به هر قشر و طبقه داخلى بود.
رژيم به لحاظ اقتصادى و اجتماعى در داخل پايگاهى نداشت. در اين مورد، بحث رضاشاه و
سركوب خزعل را خيلى ها يك نقطه ابهام تلقى مى كنند و مى گويند: اگر رضاشاه انگليسى
بود، چطور شيخ خزعل را كه كاملا كارگزار انگليس در خوزستان بود سركوب مى كند و
انگلستان در مقابل اين صحنه سكوت مى كند؟ در حالى كه فرق رضاخان با خزعل در اين است
كه خزعل براى خودش يلى است، مشهور است، قبيله و عشيره دارد و اين مجموعه را به
انگلستان اجاره داده و با آن قرارداد بسته است. ايل بختيارى هم كه سرانش به انگليسى
ها نزديك بودند، ايل را در خدمت اهداف انگليس قرار داده بودند، ولى خود، افراد
استخوان دارى بودند. انگليسى ها احساس مى كردند يك روز هم ممكن است شيخ خزعل با
آلمان ها وارد زدوبند شود. زيرا تكيه گاه محكمى به داخل داشت. خلاصه، اين ها به
نحوى پايگاه اجتماعى داشتند و به يك جريان اجتماعى در داخل كشور وابسته بودند. ولى
رضاشاه اين ويژگى را نداشت. و به وسيله هيچ قشر و طبقه اى در داخل حمايت نمى شد. و
به همين جهت، سقوطش هم سهل بود. اين پاسخى است كه مى توان به آن سؤال داد.
البته در آن دوره بعد از اين كه روسيه تزارى بساطش برچيده شد و بلشويك ها روى
كار آمدند، حاكميت انگلستان بلامنازع شد و به اين نتيجه رسيد كه مى تواند در حاكميت
ايران تمركز ايجاد كند. شايد اين امر يكى از عوامل مهم تقويت دولت مركزى و برچيدن
شيخ خزعل گرديد..
درباره ايجاد تمركز در حاكميت ايران، چنانكه در اسناد وزارت خارجه انگليس مى
خوانيد، بين خود مقامات انگليسى هم اختلاف است. مى گويند ما الآن نيازمند حكومت
مركزى نيرومندى در ايران هستيم كه دست كم بيست سال بتواند ثبات را در اين كشور
برقرار كند. با توجه به انقلاب بلشويكى در روسيه، و شايد خطرى كه از سمت شمال احساس
مى كردند و خلأ قدرت ناشى از كنار رفتن موقت روسيه از ايران، به اين نتيجه رسيدند
كه شيخ خزعل، حداكثر كارى كه مى كند منافع ما را در يك منطقه حفظ مى كند، ولى دولت
رضاخان همه ايران را براى ما حفظ مى كند. پس اين را ترجيح مى دهيم.
يعنى در تزاحم منافع و تزاحم وابستگان، كوچك ترها قربانى مى شوند..
بلى، مى خواهم بگويم كه رضاخان وابستگى و نوع نوكرى اش هم فرق داشت; اين
وابسته مطمئن ترى بود. زيرا به طور مستقيم در استخدام بود و خود، مدعى نبود و قدرت
مستقلى در اختيار نداشت كه بتواند سركشى كند.
اگر مرورى بر تحولات اقتصادى در اين دوره بكنيم، نقاط برجسته اى وجود دارد كه
مى تواند عامل تأثير در بروز بحران و وقوع انقلاب باشد. ابتدا اصلاحات ارضى است كه
در اوايل دهه چهل مطرح مى شود. بعد مسئله افزايش قيمت نفت پيش مى آيد كه در اوايل
دهه پنجاه با درآمد سرشارى كه متوجه ايران مى كند، تحولاتى را در تصميم گيرى ها و
طرح هاى رژيم ايجاد مى كند و طرح هاى بزرگ و بلند پروازانه صنعتى اى، مثل مس
سرچشمه، نيروگاه اتمى، شبكه برق سراسرى، پتروشيمى و... را به دنبال مى آورد، كه
تحليلگران البته با نگاه هاى متفاوتى به اين دوره مى پردازند. جناب عالى تأثير اين
رخدادها در وقوع انقلاب اسلامى را چگونه بررسى مى فرماييد؟.
ما يك بحران اقتصادى را از سال 39 تا 43 در كشور داشتيم كه به دنبالش يك سرى
بحران هاى سياسى هم پديدار گشت. اختلافاتى كه با امريكا در زمان كندى به وجود آمد،
سبب شد تا كمك ها، وام ها، و اعتبارات امريكا ناگهان قطع شود و اقتصاد كشور از
ناحيه قطع اين كمك ها دچار يك دوره سه ـ چهارساله بحرانى شد. از سال 41 هم بحث
اصلاحات ارضى مطرح گرديد. بعضى از دوستان سخنى دارند كه اگر اصلاحات ارضى واقعاً
انجام مى شد، يعنى زمين ها ميان دهقان ها توزيع مى شد، چنين و چنان مى گشت. واقعيتش
اين است كه ما در سال 50 فئودال بزرگ و زميندار بزرگ نداشتيم. حالا اين كه به چه
دليل و به چه منظورى توزيع زمين و اصلاحات ارضى مطرح شد، ما كارى نداريم; دليلش
روشن است. ولى به هر حال اصلاحات ارضى انجام شد و نتيجه اش اين شد كه به طور
گريزناپذيرى طبقه مالك و زميندار بتدريج از ميان برود و طبقه جديد سرمايه دار به
جاى آن ايجاد شود. سرمايه دار تجارى در آن دوره، در كنار فئوداليسم و برده دارى
حضور داشت، ولى سرمايه دار توليدى رشد خود را تازه از اين دوره شروع مى كند; و
البته سرمايه دار وابسته، نه بخش خصوصى مستقل و غير وابسته. زيرا يكى از ويژگى هاى
رژيم زير سلطه اين است كه اقتصاد دولتى را مى پسندد; يعنى كنترل اقتصاد را عمدتاً
سعى مى كند در دست دولت حفظ كند. نه از باب اصل 44 قانون اساسى جمهورى اسلامى، بلكه
به اين دليل كه در كشور زير سلطه اگر كنترل اقتصاد در اختيار دولت باشد، بهتر مى
تواند اقتصاد مملكت را با مصالح بيگانه مسلط، همسو